پرسش ها و پاسخ ها جلد چهارم

نویسنده : آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

آزادى؛ حق طبیعى انسان؟

معناى این سخن كه «آزادى یكى از حقوق انسان‌ها است و كسى حق ندارد انسانى را از حق طبیعى‌اش محروم كند» چیست؟
پاسخ: همانطور كه قبلا اشاره شد بسیارى از واژه‌ها در علوم انسانى، مفاهیمى هستند كه تعریف روشن و دقیقى كه مورد تفاهم همگان باشد براى آنها نمى‌توان ارائه كرد. واژه حق و طبیعى نیز اینگونه است.
كسانى كه با فلسفه حقوق آشنا هستند مى‌دانند كه یكى از مكاتب فلسفه حقوق مكتب حقوق طبیعى است. تاریخ فلسفه نشان مى‌دهد كه در گذشته‌هاى بسیار دور كسانى در این زمینه‌ها گفتگو كرده‌اند. در یونان قدیم برخى عقیده داشته‌اند كه انسانها حقوقى دارند كه طبیعت به آنها داده است و هیچكس حقّ سلب آنها را ندارد. زیرا طبیعت انسانى این حقوق را اقتضا مى‌كند، و بر این اساس نتیجه‌هایى گرفته‌اند كه گاه با هم سازگار نبوده و موجب بحث‌ها و مناقشاتى شده است؛ از جمله یكى از مغالطات معروف در باب فلسفه حقوق و فلسفه اخلاق مطرح شد و بعدها به مغالطه «طبیعت‌گرایانه» معروف گردید.
پاره‌اى نیز گفته‌اند كه انسان‌ها داراى طبیعت‌هاى چندگانه‌اند؛ از جمله كسانى چون ارسطو قائل شده‌اند كه طبیعت انسان‌هاى سفید و سیاه متفاوت است. انسان‌هاى سیاه پوست از نظر جسمى قویتر و از نظر فكرى ضعیفتر از سفیدها هستند. سپس این نتیجه نادرست را گرفته‌اند كه چون سیاه پوستها از نظر بدنى قویترند باید تنها كار بدنى انجام دهند! و سفید پوست‌ها كه از نظر فكرى قویترند باید امر مدیریت جامعه را عهده‌دار شوند. پس مى‌توان گفت بعضى انسان‌ها براى خدمتگزارى برخى دیگر آفریده شده‌اند، بنابراین بردگى یك قانون طبیعى است.
ما در اینجا در پى پاسخگویى به مغالطه پیش گفته (= مغالطه طبیعت‌گرایانه)، و نقد دو دیدگاه فوق نیستیم، زیرا این خود بحثى تفصیلى‌تر مى‌طلبد كه فعلا مجال آن نیست. امّا معتدل‌ترین و منطقى‌ترین نظرى كه در باب حقوق طبیعى در درازاى تاریخ گفته شده این است
﴿ صفحه 231 ﴾
كه اگر چیزى مقتضاى طبیعت انسان بود باید تحقّق یابد و نباید انسان را از آنچه مقتضاى طبیعتش مى‌باشد، محروم كرد.
ما نیز معتقدیم آنچه مقتضاى طبیعت انسانها، و طبعاً مشترك بین آنها است باید برآورده شود و در تأیید این مطلب استدلال‌هاى عقلى نیز مى‌توان ارائه كرد.
امّا پرسشى كه پیش مى‌آید این است كه مصادیق این حقوق طبیعى كدام است؟ در پاسخ گفته‌اند: از جمله حقوق طبیعى حق خوراك، پوشاك، مسكن، گفتن، دیدن، و شنیدن و مانند آنها است؛ یعنى كسى حق ندارد انسانى را از خوردن بازدارد یا جلوى سخن گفتن دیگرى را بگیرد یا چشم انسانى را ببندد و از دیدن او جلوگیرى كند. امّا انگیزه طرح چنین مباحثى چیست؟ و چرا و چگونه چنین حقوقى در اعلامیه جهانى حقوق بشر به رسمیت شناخته شده است؟ و آیا این حقوق فوق قانون هستند ونباید محدود شوند، یا اینكه در هر كشور و جامعه‌اى براى آن حدودى قائل هستند؟ و در این صورت، این حدود را چه مرجع و قانونى باید تعیین كند؟ اینها پرسش‌هایى است كه به همراه پاره‌اى پرسش‌هاى دیگر مطرح مى‌شود و هنوز نیز برخى از این پرسش‌ها پاسخ روشن و مورد پذیرش همگان نیافته است.
چكیده سخن اینكه اصل نظریّه صحیح است و نیازهاى طبیعى و غریزى انسان‌ها باید برآورده شود، اما همه سخن در حدود این آزادى‌هاست كه در میان هر ملت، قوم، دین و آیینى حدودى براى آن قائل هستند و ما نیز حدود این آزادى‌ها را «مصالح مادى و معنوى افراد و جامعه در چارچوب قوانین اسلامى» مى‌دانیم.

معناى آیه «لا اكراه فى الدین»

معناى آیه شریفه «لااكراه فى الدین» چیست؟
پاسخ: دین داراى سه بخش اعتقاد قلبى، اقرار زبانى و عمل به دستورات دینى است. اما ركن اساسى دین اعتقاد قلبى و باور است. و به همین دلیل هیچكس را نمى‌توان مجبور به پذیرش اعتقادى خاص كرد. معتقدات هر كس در صندوقچه فكر و قلب اوست كه براى كسى دسترسى به آنجا ممكن نیست. و معناى آیه شریفه بیان همین امر واقعى و تكوینى است كه گوهر دین قابل اكراه و اجبار نیست.
امّا در مرحله گفتار و عمل آیا اجبار كردن مجاز است یا نه؟ این بحث را باید در دو مرحله
﴿ صفحه 232 ﴾
دنبال كرد: الف) آیا كسى را كه اسلام نیاورده، مى‌توان وادار كرد كه اقرار به اسلام كند یا مقررات دینى را رعایت كند؟ ب) آیا یك مسلمان را مى‌توان الزام كرد كه دستورات دینى را مراعات نماید؟ درباره دسته اول باید گفت اسلام بعضى ادیان و مذاهب را به رسمیت شناخته است. قدر مسلّمِ این ادیان، یهودیت، مسیحیت و دین زرتشت است كه پیروان آن‌ها به عنوان اهل كتاب و ذمّه بر طبق مقرّراتى خاص مى‌توانند تحت حكومت اسلامى زندگى كنند. حتى كفّار هم اگر معاهَد (ملتزم به معاهده و قرارداد) باشند، مى‌توانند در مملكت اسلامى زندگى كنند. اسلام هیچگاه به یهودى یا زرتشتى نمى‌گوید نماز بخوان یا طبق دستور اسلام ازدواج كن و غیره.
دسته دیگر از غیرمسلمان‌ها كفّار حربى و اهل عناد و جنگ هستند كه در صورت درگیر شدن باید با آنها جنگید تا تسلیم شوند. و اما درباره دسته دوم؛ یعنى مسلمانان بحث بر سر این است كه آیا مسلمان مى‌تواند بگوید دوست دارم علناً در خیابان و كوچه و مغازه شراب بنوشم، یا مایلم قماربازى كنم، دوست ندارم حجاب شرعى را عمل كنم، دوست دارم بر علیه اسلام تظاهرات كنم؟ كسانى پنداشته‌اند كه با استفاده از حق آزادى مى‌توان چنین كارهایى را مجاز دانست و گاهى در مقام جدال مى‌گویند: مگر در صدر اسلام هم كسانى مثل ابن ابى العوجاء وجود خدا را انكار نمى‌كردند؟ مگر به امام معصوم نسبت گناه نمى‌دادند؟ و... مگر در قانون اساسى این آزادى‌ها تضمین نشده است و...
پاسخ آن است كه خیر، اسلام جلوى تظاهر به فسق را مى‌گیرد. آزادى عمل و بیان در اسلام نامحدود نیست. هر عمل و گفتارى را نمى‌توان در حكومت اسلامى انجام داد. تشریع امر به معروف و نهى از منكر براى رعایت مرزهاست ویكى از علل تأسیس حكومت در اسلام جلوگیرى از محرّمات و تخلّفات دینى است. اسلام در مواقعى و تا حدودى دخالت در امور دیگران و محدود كردن انسان‌ها را اجازه داده و بلكه لازم دانسته است. تمام سخن بر سر تعیین حدود آزادى است.
خلاصه اینكه اسلام مبارزه با اسلام و توطئه علیه نظام و تجاهر به فسق را اجازه نمى‌دهد و با این امور با نهایت شدّت مخالفت مى‌كند. اسلام در جاى خود رحمت و رأفت و مدارا و تسامح و در جایى دیگر شدت و غلظت و خشونت و سخت‌گیرى را روا مى‌دارد. در اسلام بتى بنام آزادى و دموكراسى كه بالاتر و برتر از دین باشد، وجود ندارد.
﴿ صفحه 233 ﴾
در فرهنگ غربى دین تنها در حدّ یك سرى توصیه‌هاى اخلاقى است؛ مانند سفارش‌هاى یك حكیم و واعظ كه بعضى از مردم عمل مى‌كنند و برخى دیگر هم عمل نمى‌كنند. گناهكار هم خود مى‌داند و كشیش و كلیسا و خدایش. همان‌گونه كه اگر كسى دروغ بگوید یا غیبت نماید او را بازداشت نمى‌كنند، شرابخوارى و قماربازى و عریان‌گردى هم چنین است. لذا اگر به زن نیمه‌عریانى بگویند چرا اینگونه به كوچه و خیابان آمده‌اى پاسخ مى‌دهد، به شما ارتباطى ندارد و اصلا به چه حقّى به خود اجازه مى‌دهید كه در امور دیگران دخالت كنید، و چه بسا كار به شكایت و دادگاه هم بینجامد.
در ممالك اسلامى و جامعه ما نیز رفته رفته بعضى به دنبال چنین نگرش و آزادى‌اى هستند. در حالى كه جامعه ما با جامعه غربى و اسلام با مسیحیّت مطرح در آنجا بسیار تفاوت دارد؛ زیرا همان‌گونه كه گفته شد در اسلام علاوه بر فریضه امر به معروف و نهى از منكر و نظارت عمومى، دولت هم باید از تظاهر به فسق و تجاوز به حرمت‌ها جلوگیرى كند. ناگفته نگذاریم كه این بحث در جایى است كه شخص در حضور دیگران و در سطح جامعه خلافى را مرتكب شود و الّا اگر كسى در تنهایى و خلوت حرامى را مرتكب شد، دیگران حقّ تفحّص و جستجو را ندارند و در صورت اطّلاع هم نباید اسرار را هویدا نمایند زیرا سرّ افراد محترم است. مسأله حرمت تجسّس در زندگى دیگران و عدم دخالت نیز مربوط به اینگونه موارد است. بنابراین بین امر به معروف و نهى از منكر با عدم تجسّس در زندگى خصوصى دیگران نیز منافاتى وجود ندارد؛ زیرا بستر یكى ارتكاب خلاف در حضور دیگران و بستر دیگرى ارتكاب خلاف در خفاء و دور از چشم دیگران است.

لیبرالیسم و اصول آن

لیبرالیسم یعنى چه؟ اصول مكتب لیبرالیسم چیست؟
پاسخ: همانطور كه قبلا گذشت مفاهیم به دو دسته انضمامى و انتزاعى تقسیم مى‌شوند و تفاهم بر سر مباحثى كه با مفاهیم انتزاعى سروكار دارند كارى مشكل است. یكى از واژه‌هاى مبهم و انتزاعى كه مربوط به حوزه علوم انسانى است كلمه لیبرالیسم است كه سابقاً «آزادى خواهى» ترجمه مى‌شد و قهراً با ابهام و اجمالى كه در مفهوم «آزادى» وجود دارد این كلمه نیز مبهم خواهد شد، چنانكه قداست و مطلوبیت آزادى هم به این كلمه سرایت مى‌كند. اما این آزادى و
﴿ صفحه 234 ﴾
آزادى‌خواهى به چه معناست؟ آیا منظور آزادى سیاسى است یا آزادى اقتصادى یا آزادى اجتماعى و یا اعم از همه این موارد؟
آنچه بطور خلاصه مى‌توان در این جا گفت این است كه واژه «آزاد» در لغت به معانى مختلف بكار رفته است. گاهى به معناى «آزاد مرد» و حرّ و در مقابل برده بكار مى‌رود. گاهى به معناى «روشنفكر» و گاهى به معناى «سخاوتمند» و گاهى به معناى «لااُبالى» و بى‌بند و بار. اما در اصطلاح به یك گونه طرز تفكّر در زمینه‌هاى سیاسى، اقتصادى، فرهنگى و دینى گفته مى‌شود كه تكیه اصلى آن بر آزادى هر چه بیشتر و توجه به حقوق طبیعى افراد است.
وقتى گفته مى‌شود لیبرالیسم سیاسى منظور سیاستى است كه در آن حتى الامكان به حقوق افراد و آزادى آنها در امور سیاسى بها داده مى‌شود. لیبرالیسم اقتصادى هم اشاره به اقتصادى است كه در آن بر فرد و آزادى فعالیتهاى اقتصادى اشخاص تكیه مى‌شود و دولت باید حداقّلِ دخالت را در كارهاى افراد داشته باشد. و همچنین لیبرالیسم فرهنگى، دینى و ...‌.
این مكتب كه اوّلین بار بعنوان یك حزب سیاسى در سال 1850 میلادى در انگلیس مطرح گردید داراى اصول و ویژگیهایى است كه به چند مورد مختصراً اشاره مى‌گردد:
یكم، فردگرایى: یكى از ویژگى‌هاى بارز لیبرالیسم، فردگرایى است. در این مكتب فرد و حقوق او بر همه چیز مقدّم است. اگر دولتى هم تشكیل شده است باید در خدمت خواستهاى افراد جامعه باشد. مفاهیم جمع‌گرایانه مثل «نفع جامعه» موهوم است. هر كس بهتر از دیگران نفع شخصى خود را تشخیص مى‌دهد و اگر همه بدنبال خیر و نفع خود باشند در نهایت جامعه هم به خیر خواهد رسید. ما هیچ خیر مطلق و فضیلتى نداریم كه بخواهیم براساس آن در زندگى فردى انسانها دخالت كنیم. دین و اخلاق و دولت و مُصلِحان و متفكّران حق ندارند براى افراد نسخه و دستور صادر كنند. مهم «من» هستم و خواسته‌هاى من و تشخیص من و شرایطى كه بهتر بتوانم به آرزوهاى خود برسم.
دوّم، ارزش مطلق آزادى: مراد از ارزش مطلق ارزشى است كه فوق همه ارزش‌هاست و بخاطر هیچ ارزش دیگرى مثل عدالت اجتماعى و اقتصادى و حفظ بنیان خانواده و اخلاق نمى‌توان از آن صرفنظر كرد. لیبرالیست‌ها صریحاً مى‌گویند بى‌بندوبارى جنسى و تلاشىِ بنیان خانواده و انحطاط اخلاقى و سایر مفاسدى كه امروزه در اكثر جوامع بشرى پیش آمده است، تاوان و بهایى است كه انسان براى حفظ ارزش أعلى یعنى آزادى مى‌پردازد. تنها حد
﴿ صفحه 235 ﴾
آزادى در نظر لیبرال‌ها آزادى افراد دیگر است. بعبارت دیگر تنها، تیغ آزادى است كه آزادى را مى‌بُرد. اگر خواست طرف شما، موافق با میل شما باشد هر رفتارى مجاز است و مرد و زن و همسر و غریبه و محرم و نامحرم و دوست و بیگانه و خدا و دین و اخلاق و انصاف و عقل و انسانیت دیگر مهم و مطرح نیستند؛ مهم این است كه میل من مى‌خواهد و در بر آوردن آن آزاد هستم.
سوّم، سازگارى سرمایه‌دارى و كاپیتالیسم: لیبرالیسم بگونه‌اى با سرمایه‌دارى و اقتصاد بازار آمیخته شده كه بسیارى از متفكّران بویژه چپ‌گرایان معتقدند كه لیبرالیسم ایدئولوژى سرمایه‌دارى است.
چهارم، انسان محورى و اومانیسم: لیبرالیسم و برخى دیگر از مكاتب جدید غربى مانند كمونیسم و سوسیالیسم محور عالم را انسان مى‌دانند. با توجه به نگرش مادى این اندیشه‌ها به عالم، آنچه اصل است انسان است. به همین دلیل در وضع قوانین و ارائه خطوط اصلى سیاست و اقتصاد و فرهنگ آنچه مهم و اصل است دیدگاه انسان و اراده او است؛ بر خلاف ادیان الهى و توحیدى كه خدا محور هستند و مقنّن اصلى را خداوند مى‌دانند و علاوه بر بعد مادى، بعد معنوى و روحانى و الهى نیز براى انسان قائلند كه اساس انسانیت نیز همین جنبه روحانى اوست.
نقاط دیگر مثل سكولاریسم و جدایى عرصه دین و دنیا و تكیه بر تسامح و تساهل و امثال این امور را مى‌توان از توابع محورهاى اصلى لیبرالیسم دانست.