یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

نهم ذیحجه مصادف با سالروز شهادت سفیر و نماینده سالار شهیدان، حضرت مسلم عقیل در کوفه است.
پدر حضرت مسلم در، عقیل بن ابی طالب و مادرش(به روایت ابوالفرج)«علیه» بود.
ولادت مسلم
تاریخ ولادت حضرت مسلم نا مشخص است و به خوبی معلوم نیست که در چه روزی یا چه ماهی و یا حتی چه سالی متولد شده است. الیته پاره ای به وسیله بعضی از قرائن، چنین استنباط و اظهار می کنند که حضرت مسلم به هنگام شهادت 28 سال داشت. این استنباط و احتمال با ملاحظه اینکه شهادت مسلم در سال 60 هجری بوده به ما می فهماند که شاید ولادتش در سال 32 هجری اتفاق افتاده است.
فرزندان مسلم
مولف کتاب مقاتل الطالبین نقل می کند: حضرت مسلم دو پسر به نام علی و عبدالله از رقیه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام داشت. و یک پسر به نام محمد نیز داشت که در کربلا به شهادت رسید و همچنین چنانکه شیخ صدوق در کتاب امالی مینویسد ـ دو پسر داشته که در کوفه شهید شده اند، و به قول بعضی از نویسندگان، مسلم علیه السلام ـ دارای دختری بوده به نام حمیده از رقیه، دختر علی بن ابی طالب علیه السلام، این بانو با عبدالله بم محمد بن عقیل، که پسر عمویش بوده، ازدواج کرد.
محدث قمی مینویسد: حضرت مسلم دختر سیزده ساله ای داشت که در سفر کربلا همراه دختران امام حسین علیه السلام بود.
مسلم بن عقیل از دیدگاه پیامبر صلی الله علیه و آله
شیخ صدوق ـ رحمه الله علیه ـ در کتاب امالی از ابن عباس روایت می کند که علی بن ابی طالب علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: تو عقیل را دوست داری؟! فرمود: آری، من عقیل را از دو جهت دوست دارم:
اول: اینکه عقیل را برای وجود خودش دوست می دارم.
دوم: به جهت اینکه ابوطالب او را دوست داشت دوست می دارم، فرزند همین عقیل در راه دوستی فرزند تو فدا می شود و چشمان مومنین برای او گریان خواهد شد و ملائکه مقربین بر او درود می فرستند.
شجاعت و شهامت
علامه مجلسی درباره شجاعت مسلم بن عقیل می نویسد:
«و کان مبرزا من بین اقرانه بالشجاعه و ممیزا بمزید العلم وفور العقل و حسن التدبیر».
مسلم بن عقیل در میان همسن و سالان خویش به شجاعت و سخاوت مشهور و به کثرت دانش و خرد شناخته شده بود.
حضرت مسلم آنگاه که تنها ماند و در جریان نبردی نابرابر به افراد مسلح محمد بن اشعث حمله کرد، عده ای را به قتل رسانید و بقیه تاب مقاومت نیاوردند و از برابرش گریختند. او در طی چند حمله، تعداد 45 نفر از آنان را از پای درآورد.
شجاعت و نیروی آن حضرت به گونه ای بود که مردی را با یک دست می گرفت و بر بالای بام پرتاب میکرد.
وقتی محمد بن اشعث دید به آسانی نمی تواند به مسلم دست یابد، از ابن زیاد مدد خواست. این زیاد گفت: ما تورا به جنگ یک نفر فرستاده ایم و او این همه از لشکر تو می کشد، پس چه خواهی کرد اگر تو را به جنگ حسین بن علی روانه کنیم؟! ابن اشعث در جواب گفت:
«ایها الامیر! تظن انک بعثتنی الی من بقالی الکوفه او الی جرمقان من جرامقه الحیره؟! او لم تعلم ایها الامیر انک بعثتنی الی اسد ضرغام و سیف حسام فی کف بطل همام من آل خیر الانام!»(146)
ای امیر! تو گمان می کنی که مرا به جنگ بقالی از بقالهای کوفه یا فردی از ساکنین حیره فرستاده ای؟! ای امیر! آیا نمی دانی مرا به جنگ شیری درنده و شمشیری برنده که در کف دلاوری از آل خیر الانام جای دارد فرستاده ای؟!
سفارت و نیابت
محدث قمی می نگارد: وقتی فرستادگان و نامه های کوفیان از حد گدشت و تعداد نامه های آنان به دوازده هزار رسید، امام حسین علیه السلام در جواب آنان نامه ای بدین گونه نوشت:
«... و انا باعث الیکم اخی و ابن عمی و ثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل».
من برادر، پسر عمو و شخص مورد اعتماد خاندانم؛ مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم...»
و سپس او را با قیس بن مسهر صیداوی و ... برای بیعت گرفتن راهی کوفه نمود و حضرت مسلم را به تقوا، حسن تدبیر و مدارا نمودن مامور کرد. به مسلم فرمود: چنانچه دیدی مردم کوفه درباره بیعت با من متحد بودند، جریان را برایم بنویس.
مسلم حسب الامر امام متوجه کوفه گردید. او وارد مدینه طیبه شد، در مسجد مدینه نماز خواند، بعد از آنکه مرقد مطهر رسول خدا صلی الله را زیارت کرد و وارد خانه خودش شد، اهل بیت و خویشان خود را دیدار و تودیع نمود و با دو راهنما از قبیله قیس به جانب کوفه حرکت کردند. راهنمایان راه گم کردند و از تشنگی جان سپردند. حضرت مسلم بن عقیل با مشقت زیاد، خود را به آب رسانید و آنگاه جریان رابرای امام حسین علیه السلام نوشت و در مورد ادامه مسافرت، از امام نظر خواهی کرد؛ و نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوی به حضور امام فرستاد. امام حسین علیه السلام نوشت و در مورد ادامه مسافرت، از امام نظر خواهی کرد؛ و نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوی به حضور امام فرستاد. امام حسین علیه السلام دستور داد تا راه خود را به کوفه ادامه دهد.
بعضی از نویسندگان می نویسند: مسلم بن عقیل نیمه رمضان (سنه 60 هجری) از مکه خارج و پنجم ماه شوال همان سال وارد کوفه شد.
زمانی که مردم کوفه از ورود مسلم مطلع شدند، اظهار مسرت و خوشحالی کردند و دسته دسته به حضور آن حضرت می آمدند. مسلم نامه امام حسین علیه السلام را برای آنان تلاوت می کرد و ایشان با شنیدن مضمون نامه، گریان می شدند و با مسلم بیعت می کردند.
تعداد بیعت کنندگان
شیخ مفید می نگارد: تعداد هیجده هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند. بعد از این جریان بود که مسلم برای امام حسین علیه السلام نوشت: من تا کنون از هیجده هزار نفر برای شما بیعت گرفته ام، جنانچه به این سرزمین بیایی مناسب است. چون خبر مسلم و جریان بیعت گرفتن آن ملاقات با مسلم بر حذز داشت، ولی مردم به او اعتنایی نکردند.
عبدالله بن مسلم بن ربیعه و افراد دیگری که هوادار بنی امیه بودند، وقتی ضعف نعمان را دیدند، اوضاع کوفه را برای یزید نوشتند و تقاضای والی مقتدری کردند.
وقتی یزید از اوضاع کوبه با خبر شد، نامه برای عبید الله بن زیاد که در بصره بود نوشت. مضمون آن این بود: طرفداران من در کوفه برایم نوشته اند که مسلم بن عقیل وارد کوفه شده و برای حسین بن علی لشکر جمع می کند، هرگاه نامه ام به تو رسید بی درنگ به جانب کوفه حرکت کرده، ابن عقیل را، به هر حیله ممکن، دربند می کنی، یا او را می کشی و ای از کوفه اخراج می کنی!
ابن زیاد با قیافه ای ناشناس وارد کوفه شد و در میان استبقبال مردمی که او را امام حسین علیه السلام می پهداشتند، به مسجد رفت و بر فراز منبر قرار گرفت، آنگاه نقاب از چهره گرفت و به تهدید و ارعاب مخالفین و تطمیع آنها در صورت آرامش و وفاداری پرداخت. این سیاست به زودی در میان مردم سست ایمان کوفه موثر افتاد و جو کوفه به نفع ابن زیاد تغاییر یافت؛ به گونه ای که مسلم بن عقیل علیه السلام تنها ماند. ولی با وجود تنهایی و بی وفایی یاران دیروز، هرگز تن به تسلیم نداد و مردانه و با شهامت تا آخرین رمق، در برابر شهری آکنده از دشمن جنگید، تا آنگاه که در اثر جراحات وارده دیگر تاب و توان خویش را از دست داد و به دست افراد مسلح ابن زیاد دستگیر گردید، سپس او را به دارالاماره بردند و پس از محاکمه ایفرمایشی، سر مطهرش را بر فراز دارالاماره از پیکر جدا ساختند و بدن گونه نام مبارکش به عنوان نخستین شهید نهضت خونین اباعبدالله الحسین علیه السلام در تاریخ به ثبت رسید.

عید قربان

عید اضحی یا عید قربان، یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است که یادآور زیباترین نمونه تعبد در برابر خدای متعال است. عید قربان عید فداکاری، ایثار، قربانی و انجام مسوولیت است.
روز آمادگی فداکردن فرزند در راه خدا. روز آزمون ابراهیم علیه السلام و موفقیت آن حضرت.
این عید اسلام را همراه یا مناسک حج جاودانه ساخت. چرا که این اعیاد یادآور تکلیف سنگین ابراهیم و اسماعیل و فداکاری در راه خداست.
قرآن کریم ماجرای در معرض قربانی قرار گرفتن اسماعیل را چنین بیان فرموده است:
«فبشرناه بغلام حلیم فلما بلغ معه السعی قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ماذا تری، قال یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شاءالله من الصابرین».(147)
ما ابراهیم را به داشتن پسری حلیم بشارت دادیم وقتی آن پسر به حد بلوغ رسید ابراهیم به او گفت: پسرم! در خواب می بینیم که تو را سر می برم! نظرت در این مورد چیست؟ اسماعیل گفت: ای پدر! آنچه به شما دستور داده می شود انجام بده، ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت .
از این بیان قرآن چنین بر می آید که حضرت ابراهیم چند مرتبه این صحنه را در خواب دید و یقین حاصل کرد که یک رویای عادی نیست بلکه وحی الهی است.
ابراهیم می خواست فرزندش اسماعیل را نیز امتحان کند که او خودش نیز درباره سرنوشتش تصمیم گرفته باشد، از این رو از اسماعیل پرسید نظرت در این مورد چیست؟ فرزند در جواب گفت:«ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت»، این کلام حاوی یک دنیا صفا و تجلی صفات رضا و تسلیم است. اگر ابراهیم از اسماعیل چنین نمی پرسید و این پاسخ را دریافت نمی کرد، قربانی و فداکاری تنها از آن ابراهیم بود، ولی پس از آن، کار کار هر دو دست است.
ابراهیم و اسماعیل والاترین عبودیت؛ یعنی فداکاری و جانبازی و تسلیم بی چون و چرا در مقابل خداوند را عینیت بخشیدند و از همین رو وقتی پدر با گذاشتن صورت پسر بر خاک آماده ذبح شد خداوند ندا در آمد:
«و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرویا انا کذلک نجزی المحسنین ان هذا لهو البلاء المبین و فدیناه بذبح عظیم و ترکنا علیه فی الاخرین سلام علی ابراهیم».(148)
عید قربان یادآور این ماجرای شگرف و نیز یادآور فضلیت ایثار، فداکاری و قربانی است. اسلام خواسته است مسلمانان هر سال عید اضحی را جشن بگیرند تا این اصول و ارزشهای الهی را همواره مد نظر داشته باشند. عید قربان یادآور این مطلب است که انسان باید در تبعیت از دستورات خداوند و کسب رضای الهی، آماده هرگونه ایثار و جانبازی باشد و عزیزترین افراد و اشیا را در این راه تقدیم بدارد.
در عین حال، عید قربان جشن پایان انجام تکلیف حج و برگزاری کنگره بزرگ امت اسلامی نیز هست همانگونه که عید فطر انجام تکلیف ماه مبارک رمضان و غلبه بر شهوات و غرایز است.
یکی از ویژگی عید در اسلام این است که با انجام مسوولیت انسانها ارتباط دارد، برخلاف فرهنگ های دیگر که جشن ها و عید آنان با تحولات طبیعت مرتبط است؛ مثلا بزرگترین جشن یونانیان باستان جشن «اولپی» که به نام «زئوس» خدای خدایان انجام می گرفت و در واقع جشن فرا رسیدن بهار بود و بزرگترین عید ایران باستان؛ یعنی نوروز نیز به خاطر فرا رسیدن بهار و تحول طبیعت بود و برجسته ترین اعیاد مذهبی هند به خاطر تحولات طبیعت و ماجرای اساطیری زندگی خدایان بود و با انجام مسوولیت انسانها ارتباطی نداشت.
بزرگترین اعیاد اسلامی، یعنی عید فطر و عید قربان هر دو به انجام مسوولیت انسانها مربوط است؛اولی به شکرانه توفیق در آمازیش مهار کردن غرایز وانجام روزه رمضان و دومی به شکرانه موفقیت برای به جا اوردن حج و یاد آوری اطاعت بی چون و چرای ابراهیم و اسماعیل از خدای متعال در انجام دشوار ترین تکلیف.این نشان می دهد که اسلام تا چه حدی برای انجام مسؤلیت، ارزش قاعل است. انسان موجودی است متعهد و مسؤول و داری رسالت؛تا جای که حتی جشن مذهبی و عید دینی اونیز بستگی به عمل و میزان انجام مسؤلیت او دارد.
نحوه برگزاری جشن عید نیز در اسلام داری ویژگیهای منحصر به فردی است که عموما به زندگی اجتمای و سعادت انسان مربوط است. در ادیان دیگر به طور عموم اعیاد و جشنهای مذهبی خلاصه می شود در شادی و شادمانی؛ و حتی مراسم نیایش و عبادت آنها بیشنر جنبه ورد و آواز خوانی دارد تا ذکر و فکرجدی، ولی در اسلام، مراسم عید در همان حالی که با شادی و شادمانی همراه است قسمتهای اصلی آن عبارتند از نماز وخطبه و ذکر های عبادی و طرح و بررسی مسائل اساسی جامعه؛ زیر اسلام می خواهد مراسم عید را تبدیل به وسائل برانگیختن احساس مسؤلیت فردی و جمعی سازد تا از اینگونه فرصتها بیشترین بهره برداری به نفع مردم به عمل آید.
استفاده صحیح از همین فرصتهاست که همواره امت اسلامی را زنده نگه می دارد.

ولادت امام هادی علیه السلام

امام هادی علیه السلام پیشوای دهم شیعیان، در نیمه ذیحجه سال 212 هجری در اطراف مدینه، در محلی به نام«صریا» به دنیا آمد. پدرش پیشوای نهم امام جواد علیه السلام و مادر گرامی اش «سمانه» بود که در فضلیت و تقوا شهرت داشت.
مشهورترین القاب امام دهم «نقی»و«هادی» است و کنیه گرامی ایشان«ابوالحسن ثالث» و نقش انگشتر حضرت «الله ربی و هو عصمتی من خلقه» بود.
آن حضرت در سال 220 پس از شهادت پدر گرامی اش بر مسند امامت نشست و در این هنگام هشت ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار 33 سال و عمر شریفش 41 سال و چند ماه بود و در سال 254 به شهادت رسید.
آن امام عزیز را در حکومت متوکل و به دستور آن طاغوت از مدینه به سامرا که در آن هنگام مرکز حکومت عباسیان بود، بردند و امام تا پایان عمر در سامرا اقامت داشت.
فرزندان آن حضرت عبارتند از: پیشوای یازدهم امام حسن عسگری علیه السلام، حسین، محمد، جعفر و یک دختر به نام علیه.
رفتار خلفا
استمرار مبارزه و مخالفت دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله با خلفای غاصب ستمگر، از برگهای خونین و پرافتخار تاریخ اسلام و تشیع است. امامان بزرگوار ما با سازش ناپذیری در برابر بیدادگران و نیز بادادخواهی و طرداری از عدالت، همواره حکام جبار و عمال ستمگر آنان را خشمگین می ساختند؛ و خلفای غاصب که می دانستند امامان شیعه از هیچ فرصتی برای هدایت مردم و احقاق حق و جانبداری از مظلوم و مبارزه با ظلم و فساد کوتاهی نخواهد کرد خود را در برابر این سلسله هدایت و ارشاد همواره در خطر می دیدند.
خلفای بنی عباس که با توطئه و فریب جای ستمگران اموی را گرفته بودند و همچنان به نام خلافت اسلامی بر مردم سلطنت می کردند، همانند اسلاف غاصب خویش از هیچ کوششی در کوبیدن و لکه دار کردن خاندان پیامبر علیه السلام فروگذار نمی کردند و به طریق می خواستند چهره پیشوایان راستین مسلمانان را دگرگون و مشوه جلوه دهند و با دسایس گوناگون، آن بزرگواران را از مقام رهبری مردم دور دارند و علاقه امت را به آنان خنثی سازند. ولی هنگامی که مردم آگاه در برابر اخلاق کریمه و خرمن علم و دانش و معجزات آنان قرار می گرفتند، بر اعتقاد و علاقه آنها نسبت به ائمه افزوده می شد.
معجزات امام و ارتباط با غیب
امامان معصوم علیه السلام به جهت مقام عصمت و امامت، از ارتباط ویژه با خدای متعال و جهان غیبت برخوردار بوده اند و مانند پیامبران الهی معجزات و کرامتی داشته اند که موید مقام امامت و ارتباط آنان با خدا بود و نمونه هایی از معجزات الهی آن بزرگواران در موارد مناسب ـ به اذن خدا ـ بروز و ظهور می کرد و موجب پرورش و تربیت پیروان و اطمینان خاطر آنان می شد و نیز حجت و دلیل آشکاری بر حقانیت آن گرامیان محسوب می گردید.
از حضرت هادی علیه السلام نیز کرامت و معجزات بسیاری مشاهده شد که در کتب تاریخ و حدیث ثبت است و نقل همه آنها به کتابی جداگانه نیاز دارد و برای اختصار چند نمونه را ذکر می کنیم:
1ـ خیران اسباطی می گوید: از عراق به مدینه رفتم و خدمت امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم. آن حضرت از من پرسید: واثق چگونه بود؟
عرض کردم: فدایت شوم، در عافیت بود و من از دیگران اطلاع و آگاهی نزدیکتری دارم؛ـ زیرا ـ هم اکنون از راه می رسم.
فرمود: مردم می گویند او مرده است.
چون این موضوع را فرمود، دریافتم که منظور از «مردم» خود امام می باشد، آنگاه به من فرمود: جعفر(متوکل) چه کرد؟
عرض کردم: به بدترین وضعی در زندان بود.
فرمود: او خلیفه خواهد بود.
آنگاه فرمود: این زیان چه کرد؟
عرض کردم: مردم با او بودند، و امر امر او بود.
فرمود: ریاست برای او شوم است.
سپس قدری سکوت کرد و فرمود: چاره ای جز اجرای تقدیرات و احکام الهی نیست، ای خیران! بدان که واثق مرد و جعفر متوکل بر جای او نشست و ابن زیان کشته شد.
عرض کردم: چه وقت؟ فدایت شوم!
فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو.
و بیش از چند روز نگذشت که قاصد متوکل به مدینه رسید و جریان همانطور بود که امام هادی علیه السلام فرموده بود.
2ـ ابوهاشم جعفری گوید: هنگامی که «بغا» سردار سپاه واثق، برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می کرد، در مدینه بودم. امام هادی علیه السلام به ما فرمود: برویم تجهیزات این ترک را ببینیم.
بیرون آمدیم و توقف کردیم، سپاه آماده او، نزد ما گذاشتند و به بغا رسید. امام با او چند کلمه به زبان ترکی صحبت کردند؛ و او از اسب پیاده شد و پای مرکوب امام را بوسید.
ابوهاشم میگوید: بغا را قسم دادم که با تو چه گفت. بغا پرسید: این مرد پیامبر است؟
گفتم: نه.
گفت: مرا به اسمی خواند که در کوچکی در بلاد ترک به آن نامیده می شدم و تا این ساعت هیچکس از آن اطلاع نداشت.
3ـ شیخ سلمان بلخی قندوزی از علما اهل تسنن در کتاب ینابیع الموده از مسعودی نقل کرده است که متوکل فرمان داد سه راس از درندگان را به محوطه کاخ او آوردند، آنگاه امام هادی را به کاخ خود دعوت کرد و چون آن گرامی وارد محوطه کاخ شد دستور داد در کاخ را ببندند. اما درندگان دو رامام می گشتند و نسبت به او اظهار فرورفتنی می کردند و امام با آستین خویش آنان را نوازش می کرد. سپس امام نزد متوکل رفت و مدتی با او صحبت کرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تکرار کردند تا امام از کاخ خارج شد.
به متوکل گفتند: پسر عموی تو (امام هادی علیه السلام) با درندگان چنان رفتار کرد که دیدی، تو نیز همین کار را بکن!
گفت: شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.
4ـ اشتر علوی گوید: با پدرم در خانه متوکل بودیم، من در آن هنگام طفل بودم و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند، امام هادی علیه السلام وارد شد، همه آنان که در خانه متوکل بودند به احترام او پیاده شدند، آن حضرت داخل شد؛ و برخی از حاضران گفتند: چرا برای این جوان پیاده شویم! نه شریفتر از ماست و نه سنش بیشتر است، به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد!
ابوهاشم جعفری، که در آنجا حاضر بود ـ گفت: به خدا سوگند وقتی او را ببینید به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد.
طولی نکشید که آن حضرت از منزل متوکل بیرون آمد، چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد، همگان پیاده شدند. ابوهاشم گفت: مگر نگفتید پیاده نمی شویم؟!
گفتند به خدا سوگند نتوانستیم خودداری کنیم. به طوری که بی اختیار پیاده شدیم.
5ـ در اصفهان مردی شیعی به نام عبدالرحمان می زیست، از او پرسیدند چرا این مذاهب را برگزیده و به امامت هادی علیه السلام معتقد شده ای؟
گفت: من مردی فقیر و بی چیز بودم، ولی چون زبان و جرات داشتم، اهالی اصفهان در سالی از سالها مرا همراه گروهی نزد متوکل فرستادند تا دادخواهی کنیم. روزی بیرون خانه متوکل ایستاده بودیم که دستور احضار «علی بن محمد بن رضا» از سوی متوکل صادر شد، در این هنگام به یکی از حاضران گفتم: این مرد کیست که دستور احضارش صادر شد؟
گفت: این مرد علوی است و رافضیان او را امام می دانند و اضافه کرد: ممکن است خلیفه برای قتل، دستور احضارش را داده باشد.
گفتم: از جای خود حرکت نمی کنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم. ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به سوی خانه متوکل می آید، مردم به احترام در دو طرف مسیر او صف کشیدند، چون نگاهم به او افتاد، مهرش در دلم جا گرفت و دعا کردم خدا شر متوکل را از او دفع نماید. آن حضرت از میان مردم می گذشت و به چپ و راست نگاه نمی کرد، چون به من رسید فرمود: خدا دعای تو را پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد کرد.
در این هنگام لرزه اندامم را فرا گرفت و در میان دوستانم افتادم. وقتی به اصفهان بازگشتم، خداوند مال فراوان به من عطا کرد و امروز و از اموال آنچه در خانه دارم قیمتش به هزار هزار درهم می رسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم؛ و ده فرزند یافته ام و عمرم نیز از هفتاد گذشته است، من امامت آن مردی معتقدم که از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید.
6ـ یونس نقاش در سامرا همسایه امام هادی علیه السلام بود و پیوسته به حضور امام شرفیاب می شد و به آن حضرت خدمت می کرد.
یکی بار در حالی که می لرزید، خدمت امام آمد و عرض کرد: مولای من! وصیت می کنم با خانواده به نیکی رفتار نمایید.
امام فرمود: چه شده است؟
عرض کردم: آماده مرگ شده ام!
امام با تبسم فرمود: چرا؟
عرض کرد: موسی بن بغا ـ از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی ـ نگینی به من داد تا بر آن نقشی برآورم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی آید، وقتی خواستم نقش کنم نگین شکست و دو قسمت شد، فردا روز وعده است که نگین را به او تسلیم نمایم، موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می زند و یا می کشد!
امام فرمود: به منزل برو، تا فردای چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی آید.
فردای آن روز اول وقت، یونس در حالی که لرزه اندامش را فراگرفته بود، خدمت امام آمد و عرض کرد فرستاده موسی بن بغا آمده انگشتر را می خواهد.
فرمود:نزد او برو چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید.
یونس رفت و خندان بازگشت و عرض کرد: مولای من! نزد او رفتم موسی گفت دختران کوچک من برای این نگین با هم دعوا کردند، آیا ممکن است آن را دو نیم کنی تا دو نگین شود و تو را (به پاداش این کار) بی نیاز سازم؟
امام علیه السلام خدا را ستایش کرد و به یونس فرمود: به او چه گفتی؟
عرض کرد: گفتم مهلت بده تا فکر کنم که چگونه این کار را انجام دهم.
فرمود: خوب گفتی.
7ـ ابوهاشم جعفری گوید: یکبار فقر شدیدی به من روی آورد، خدمت امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم و چون اجازه دادند، نشستم، فرمود: ابوهاشم! شکر کدامیک از نعمتهای خدا راکه به تو عطا فرموده، میتوانی بجای آوری؟ سکوت کردم و ندانستم چه بگویم. امام فرمود: خدا به تو ایمان عطا کرد و به جهت آن بدنت را از آتش دوزخ بازداشت، خدا به تو صحت و عافیت عطا کرد و بدین وسیله آبروی تو را حفظ نمود.
آنگاه فرمود: ابوهاشم! من به این مطلب آغاز کردم چون گمان می کنم تو میخواهی از کسی که این نعمت به تو عطا کرده است نزد من شکوه کنی. من دستور دادم صد دینار (طلا) به تو بدهند، آن را بگیر.
شاگردان امام علیه السلام
با آنکه جو اختناق ستم، امکان استفاده از امام را بسیار محدود می ساخت، در عین حال برخی از مشتاقان معارف قرآن و اهل بیت علیه السلام توانستند به قدر ظرفیت خویش از حضرت امام هادی علیه السلام کسب فیض نمایند و به مراتب عالی ایمان و معرفت نائل شوند. شیخ طوسی 185 نفر از کسانی را که از امام هادی علیه السلام روایت کرده اند نام می برد که در میان آنان چهره های درخشانی به چشم می خورد و ما ذیلا برخی را به اختصار معرفی می کنیم :
1ـ حضرت عبدالعظیم حسنی؛ او از بزرگان روایان و دانشمندان بود و در زهد و تقوا مقام والایی داشت. برخی از اصحاب بزرگ امام ششم، هفتم و هشتم علیه السلام را درک کرده بود و خود شاگردان و روایان نام آور امام جواد و امام هادی محسوب می شد.
صاحب بن عباد می نویسد: عبدالعظیم حسنی در امور دین آگاه و به مسائل مذهبی و احکام قرآن کاملا آشنا بود.
ابو حماد رازی گوید: خدمت امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم و مسائلی پرسیدم، هنگامی که خواستم از خدمت امام مرخص شوم فرمود: هر وقت مشکلی برایت پیش آمد، از عبدالعظیم حسنی بپرس و سلام مرا نیز به او برسان.
در مدارج ایمان و معرفت، بدان جایگاه رسید که امام هادی علیه السلام به او فرمودک« تو از دوستان حقیقی مایی».
یک بار عقاید خویش را به امام عرضه داشت و امام هادی علیه السلام عقاید او را تصدیق فرمود، چنانکه خود می گوید: بر مولای خود امام هادی علیه السلام وارد شدم، چون نظرش بر من افتاد فرمود: مرحبا بر تو ای ابوالقاسم! تو براستی دوست مایی.
آن طور که از تاریخ و روایت بر می آید، حضرت عبدالعظیم علیه السلام مورد تعقیب حکومت وقت قرار می گیرد و برای مصنویت از خطر به ایران می آید و در شهر ری پنهان می شود.
2ـ حسین بن سعید اهوازی؛ از یاران امام رضا و امام جواد و امام هادی علیه السلام بود و از همه آن بزرگواران نقل حدیث کرده است. اصلا از مردم کوفه است و همراه برادرش به اهواز منتقل شد و از آنجا به قم آمد و در قم جهان را به درود گفت.
حسین بن سعید 30 کتاب در ابواب فقه و آداب و اخلاق تالیف کرد و کتابهای او در میان علما معروف است، چنانکه مرحوم مجلسی اول می نویسد:«بر وثاقت او و بر عمل به روایت او اتفاق علما مشهاده می شود».
3ـ فضل بن شاذان؛ در سفری خدمت امام یازدهم شرفیاب شد، هنگام مرخص شدن از خدمت امام، کتابی که خودش نوشته بود از دستش افتاد، امام علیه السلام آن را برداشت و ملاحظه کرد و بر او رحمت فرستاد و فرمود: من بر مردم خراسان غبطه می برم که فضل بن شاذان را در میان خود دارند.
فضل بن شاذان در نیشابور می زیست، عبدالله طاهر او را به جرم تشیع به بیهق تبعید و در ایام امامت امام عسکری علیه السلام از دنیا رفت و در نیشابور قدیم به خاک سپرده شد.
امام هادی علیه السلام سرانجام پس از 33 سال امامت و پیشوایی امت، در سوم رجب سال 254 هجری به وسیله معتز عباسی مسموم و شهید گردید و در سامرا به خاک سپرده شد.