یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

شهادت امام باقر علیه السلام

هفتم ذیحجه الحرام مصادف است با سالروز جانگداز پنجمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت حضرت امام محمد باقر علیه السلام. باقر العلوم علیه السلام در سال 57ه.ق. متولد و در سال 114 ه.ق. به دست هشام بن عبدالملک مروان به شهادت رسید.
پدر بزرگوار آن حضرت امام سجاد علیه السلام و مادر گرامی اش ام عبدالله، دختر حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد.
پیشوای پنجم، نمونه فضل و کمال، علم و دانش و تجلی علم الهی بود و حرکتی که در جهت آشکار ساختن و روشن نمودن ارزش هایی اسلامی، در کلیه ابعاد داشت، حرکتی بس عمیق بود که در طول قرنها، از فرهنگ ناب و زلال الهی در برابر تجاوز بیگانه، حراست و حفاظت نمود.
دانش امام
دانش امام باقر علیه السلام نیز همانند دیگر امامان از سرچشمه وحی بود. آنان آموزگاری نداشتند و در مکتب بشری درس نخوانده بودند. جابر بن عبدالله نزد امام باقر علیه السلام می آمد و از آن حضرت دانش فرا می گرفت و مکرر عرض می کرد: ای شکافنده علوم! گواهی می دهم تو در کودکی از دانش خداداد برخورداری.
شخصیت آسمانی و شکوه علمی امام باقر علیه السلام چنان خیره کننده بود که جابر بن عبدالله به هنگام روایت از آن گرامی می گفت: «وصی اوصیاء و وراثت علوم انبیا محمد بن علی بن حسن مرا چنین روایت کرد...».
مردی از «عبدالله عمر» مساله ای پرسید و او در پاسخ درماند و امام باقر علیه السلام را به سوال کننده نشان داد و گفت: از این کودک بپرس و مرا نیز از پاسخ او آگاه ساز. آن مرد از امام پرسید و پاسخی قانع کننده شنیده و برای عبدالله عمر بازگو کرد، عبدالله گفت: اینان خاندانی هستند که دانششان خدادادی است.
امام باقر علیه السلام پایه گذار نهضت بزرگ علمی
پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و درگیر شدن جهان السلام با مشکلات پدید آمده از ناحیه حکام ستمگر و جنایت پیشه اموی در زمان ولایت علی بن ابی طالب و امام حسن مجتبی و سیدالشهدا حسین ابن علی علیه السلام در عمل، امکان تدوین فرهنگ اسلامی و ترویج تعالیم عالیه اسلام و معارف قرآن کریم وجود نداشت. با ضعف دستگاه اموی در زمان امام باقر علیه السلام زمینه برای ترویج احکام خدا فراهم شد و امام با استفاده از این فرصت، اقدام به پرورش شاگردانی نمود که بتوانند حاملان علوم الهی بوده و مردم را با معارف اصیل اسلامی آشنا سازند.
عصری که امام باقر علیه السلام، پنجمین پیشوای بزرگ ما در آن می زیست، عصر نیاز به یک رنسانس علمی در محیط اسلام بود، زیرا با گسترش روزافزون اسلام و پناه آوردن کشورهای متمدن آن روز از شر تبعیضات ناروا و انواع بی عدالتیها و اسارتها و بردگی ها به آغوش اسلامی، طبعا دامنه پرسشها در مسائل مختلف اسلامی گسترده تر می شد و چه کسی بای پاسخگویی به این نیاز های فکری، شایسته تر از وراثت حقیقی علم پیامبر صلی الله علیه و آله و فرزند او، امام باقر علیه السلام شکافنده علوم و دانشها، بود و بدین ترتیب فرهنگ اسلامی را پایه گذاری نمود. به همین جهت است که آن حضرت به «باقر العلوم» یعنی «شکافنده علم ها» معروف شد و بسیاری از علمای بزرگ فرقه های اسلامی؛ اعم از شیعه و سنی و معتزله و اشاعره، با حضور در حوزه درسی ایشان، بهره های بسیار گرفتند.
طی این مدت هیجده سال، در همان شرایط نامساعد، به نشر و اشاعه حقایق و معارف الهی پرداخت و مشکلات علمی را تشریح نمود و جنبش علمی دامنه داری به وجود آورد که مقدمات تاسیس یک دانشگاه بزرگ اسلامی را که دوران امامت فزند گرامی اش امام صادق علیه السلام به اوج فرزند گرامی اش امام صادق علیه السلام به اوج عظمت رسید، پی ریزی کرد.
امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضلیت سرآمد همه بزرگان بنی هاشم بود و مقام علمی و اخلاقی او مورد انفاق دوست و دشمن بود. به قدری روایت و احادیث و آثار علمی، در زمینه بیان مسائل و احکام اسلامی، تفسییر و تاریخ اسلام و انواع علوم، از آن حضرت به یادگار مانده که تا آن روز از هیچ یک فرزند امام حسن و امام حسین علیه السلام به جا نمانده بود.
امام باقر علیه السلام که به قولی در سن 5 سالگی شاهد واقعه جانگداز واقعه کربلا و شهادت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و یاران ایشان توسط دستگاه جبار یزید بود، پس از رسیدن به مقام شامخ امامت، از طریق تدوین فرهنگ اسلامی، آنچنان به روشنگری افکار امت اسلامی و در نتیجه افشاگری ماهیت پلید بناحق بر مسند حکومت اسلامی نشستگان، پرداخت که کارگزاران حکومتی برای حفظ موجودیت خود ناچار شدند به عناوین مختلف اقدام به خاموش و یا مرعوب ساختن آن بزرگوار نمایند.
امام باقر علیه السلام افزون بر تلاشهای فرهنگی، سیاسی و مبارزه با دستگاه حاکم، در رسیدگی به مشکلات مردم و نیز مساله اخلاق و نقش آن در خودسازی جامعه و تزکیه روح مردم سخت اهمیت می داد و با روی خوش اخلاق کریمه با مردم برخورد می کردند تا جایی که هرکس با یک برخورد مجذوب آن حضرت می گشت.
آن حضرت به همدردی با مردم و رسیدگی به افراد فقیر و بی بضاعت بسیار توجه داشت و حتی با دست خود باغ و بستان آباد می نمود و محصول آن را خدا بین محرومان تقسیم می کرد.
امام باقر علیه السلام از نظر دانشمندان
آوازه علوم و دانش های امام باقر علیه السلام چنان اقطار کشور اسلامی را پر کرد که لقب «باقر العلوم»(گشاینده دریچه های دانش و شکافنده مشکلات علوم) به خود گرفت.
این حجر عسقلانی می نویسد:
«محمد باقر{علیه السلام} به اندازه ای رموز و اسرار علوم و دانشها را آشکار ساخته و حقایق احکام، حکمتها و لطایف دانش ها را بیان نموده که جز کوردلان و تاریک باطنان، کسی نمی تواند آن را انکار کند و از این رو شکافنده مشکلات علم و برافروزنده پرچم دانش لقب یافته است».عبدالله بن عطا یکی دیگر از شخصیت های برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام علیه السلام می گوید:
«من هرگز دانشمندان اسلام را در هیچ محفلی و مجمعی کوچکتر و زبون تر از محفل محمد بن علی علیه السلام ندیده ام. من حکم بن عیینه را که در علم فقه مشهور آفاق بود، در خدمت امام محمد باقر علیه السلام دیدم که مانند کودکی در برابر استاد عالی مقام، زانوی ادب بر زمین زده، شیفته و مجذوب کلام و شخصیت امام گردیده است».
امام باقر علیه السلام در سخنان خود اغلب به آیات قرآن مجید استناد نموده از کلام خدا شاهد می آورد و می فرمود:«هر مطلبی گفتم از من بپرسید که در جای قرآن است تا آیه مربوط به آن موضوع را معرفی کنم».
شاگردان و اصحاب امام
در مکتب امام ابوالجعفر، باقر العلوم علیه السلام شاگردانی نمونه و ممتاز پرورش یافتند که اینک به نام برخی از آنان اشاره می شود:
1ـ ابان بن تغلب؛ وی محضر امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیه السلام را دریافته بود، ابان از شخصیت های علمی عصر خود بود و در تفسیر، حدیث، فقه، قرائت و لغت تسلط بسیار داشت. والایی دانش ابان چنان بود که امام محمد باقر علیه السلام بدو فرمود: در مسجد مدینه بنشین و بر مردم فتوا ده؛ زیرا دوست دارم مردم چون تویی را در میان شیعیان ببینند.
ابان هرگاه به مدینه می آمد، حلقه ی درس ها می شکست و جایگاه خطابه پیامبر در مسجد را برای تدریس او خالی می کردند.
چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق علیه السلام عرض کردند، فرمود: به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد.
2ـ زراره؛ دانشمندان شیعه از میان دست پروردگار امام باقر و امام صادق علیه السلام شش تن را برتر می شمردند ون زراره یکی از آنهاست. امام صادق علیه السلام خود می فرمود:«اگر برید بن معاویه، ابوبصیر، محمد بن مسلم و زراره نبودند، آثاری پیامبری (معارف شیعه) از میان می رفت. آنان بر حرام و حلال خدا امینند.
و باز می فرمود: زراره، محمد بن مسلم و احول در زندگی و مرگ نزد من محبوبترین مردمانند.
زراره در دوستی امام چنان استوار بود که امام صادق علیه السلام ناگزیر شد برای حفظ جان او به عیبجویی و بدگویی او تظاهر کند و در پنهان بدو پیام داد اگر از تو بدگویی می کنم بقرای ایمن داشتن توست؛ زیرا دشمنان، ما را به هرکس علاقه مند ببینند به آزار او می کوشند... و تو به دوستی ما شهرت داری و من ناچارم چنین تظاهر کنم... زراره از قرائت، فقه، کلام، شعر و ادب بهره گسترده داشت و نشانه های فضلیت و دینداری در او آشکار بود.
3ـ محمد بن مسلم؛ او فقیه اهل بیت و از یاران راستین امام باقر و امام صادق علیه السلام بود.
چنانکه گفتیم امام صادق علیه السلام او را یکی از چهار تن به شمار آورده که آثار پیامبری به وجودشان پابرجا و باقی است.
محمد بن مسلم کوفی بود و برای بهره گرفتن از دانش بیکران امام محمد باقر علیه السلام به مدینه آمد و چهار سال در مدینه ماند.
عبدالله ابی یعفور می گوید: به امام ادق علیه السلام عرض کردم: از من سوالاتی می شود که پاسخ آن را نمی دانم و به شما نیز دسترسی ندارم، چه کنم؟
امام علیه السلام محمد بن مسلم را به من معرفی کرد و فرمود: چرا از او نمی پرسی...؟!
در کوفه، زنی شب هنگام به خانه محمد بن مسلم آمد و گفت: همسر پسرم مرده است و فرزندی زنده در شکم دارد، تکلیف ما چیست؟
محمد بن مسلم گفت: بنابر آنچه امام باقر العلوم علیه السلام فرموده است، باید شکم او را بشکافند و بچه را بیرون آورند، سپس مرده را دفن کنند.
آنگاه از زن پرسید مرا از کجا یافتی؟
زن گفت: این مساله را به نزد ابو حنیفه بردم و او گفت در این باره چیزی نمی دانم ولی به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوایی داد مرا آگاه ساز... .
دیگر روز محمد بن مسلم در مسجد کوفه ابو حنیفه را دید که در جمع اصحاب خویش همان مساله را طرح کرده می خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگوید!
محمد بن طعنه، سرفه ای کرد و ابو حنیفه دریافت و گفت: خدایت بیامرزد بگذار زندگی کنیم!
4ـ کمیت اسدی؛ شاعر سر آمد بود و زبان گویایش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل بیت سخنان پر مغز می سرورد، شعرش چنین کوبنده و رسواگر بود که پیوسته از طرف خلفای اموی تهدید به مرگ می شد.
بازگو کردن حقایق بویژه دفاع از اهل بیت پیامبر در آن زمان، چنان خطر ناک بود که جز مردان شجاع جرات اقدام بدان را نداشتند و کمیت از قویترین چهره هایی است که در دوران اموی از مرگ نهراسید و تا آنجا که یارانش بود حق گفت و سیمای امویان را بر مردم آشکار ساخت.
کمیت در برخی از اشعار خویش امامان راستین را در برابر بنی امیه چنین معرفی می کند:
«آن راهبران دادگر، همچون بنی امیه نیستند که انسانها و حیوانها را یکی بدانند، آنان همچون عبدالمالک و ولید و سلیمان و هشام اموی نیستند که چون بر منبر نشینند سخنانی بگویند که خود هرگز عمل نمی کنند، امویان سخنان پیامبر را می گویند اما خود کارهای زمان جاهلیت را انجام می دهند».
کمیت شیفته امام باقر علیه السلام بود و در راه این مهر، خویشتن را فراموش می کرد. روزی در برابر امام اشعار شیوایی را که در مدح او سروده بود خواند، امام رو به کعبه کرد و سه بار فرمود:
«خدایا کمیت را رحمت کن» آنگاه به کمیت فرمود:«صد هزار درهم از خاندانم برای تو جمع کرده ام».
کمیت گفت:«به خدا سوگند هرگز سیم و زر نمی خواهم، فقط یکی از پیراهنای خود را به من عطا فرما و امام پیراهن خود را به او داد».
روزی دیگر در خدمت امام باقر نشسته بود، امام به دلتنگی از زمانه این شعر را برخواند:
ذهب الذین یعاش فی اکنافهم
لم یبق الاشاتم او حاسد
«رادمردانی که مردم در پناهشان زندگی می کردند رفتند و جز حسودان یا بدگویان کسی باقی نمانده است».
کمیت بی درنگ پاسخ داد:
و بقی علی ظهر البسیطه واحد
فهو المراد و انت ذاک الواحد
«اما بر روی زمین یک تن از آن بزرگمردان باقی است که همو مراد جهانیان است و تو آن یک تنی».
اخلاق امام باقر علیه السلام
مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود و به خانه امام بسیار می آمد و به آن گرامی می گفت:«... روی زمین بغض و کینه کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچکس بیش از تو و خاندان دشمن نیستم! بر این باورم که اطاعت خدا و پیامبر و امیر المومنان در دشمنی با توست.
اگر میبینی به خانه تو رفت و آمد دارم بدان جهت است که تو مردی سخنور و ادیب و خوش بیانی!»
در عین حال، امام علیه السلام با او مدارا می کرد و به نرمی سخن می گفت. چندی نگذشت که سامی بیمار شد و مرگ را رویارویی خویش دید و از زندگی نومید شد، پس وصیتع کرد که چون در گذشت، ابوالجعفر، امام باقر، بر او نماز گزارد.
شب به نیمه رسید و بستگان او را تمام شده یافتند، بامداد وصی او به مسجد آمد و امام باقر علیه السلام را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیب نشسته است. آن گرامی همواره چنین بود که پس از نماز به ذکر و تعقیب می پرداخت؛ عرض کرد:
آن مرد شامی به دیگر سرای شتافته و خود چنین خواسته که شما بر او نماز گزارید.
حضرت فرمود: او نمرده است... شتاب نکنید تا بیایم.
پس از بر خواست و وضو و طهارت را تجدید کرد و دو رکعت نماز گزارد و دستها را به دعا برداشت، سپس به سجده رفت و همچنان تا برآمدن آفتاب، در سجده ماند، آنگاه به خانه شامی آمد و بر بالین او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد، امام او را بر نشانید و پشتش را به دیوار تکیه داد و شربتی طلبید و به کام او ریخت و ه بستگان فرمود غذاهای سرد و او بدهند و خود بازگشت.
دیری بر نیماد که شامی شفا یافت و به نزد امام آمد و عرض کرد:
«گواهی می دهم که تو حجت بر مردمانی...»
محمد بن منکدر ـ از صوفیان آن روزگار ـ می گوید: در روز بسیاری گرمی از مدینه بیرون رفتم، ابوجعفر محمد بن علی حسین را دیدم ـ همراه دو تن از غلامانشان یا دو تن از دوستانشان از سرکشی مزرعه خویش باز می گردد، با خود گفتم: مردی از بزرگان قریش در چنین وقتی پی دنیاست! باید او را پند دهم.
نزدیک آمدم و سلام کرد، امام در حالی که عرق از سر و رویش می ریخت با تندی پاسخ داد: گفتم: خدا تو را به سلامت بدارد، آیا شخصیتی چون شما، در این هنگام و با این حال در پی دنیا می رود! اگر در این حالت مرگ در رسد چه می کنی؟
فرمود: به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت خداوند خواهم بود زیرا من بدین وسیله خود را از تو و دیگر مردمان بی نیاز می سازم، از مرگ در آن حالتی بیمناکم که سرگرم گناهی باشم.
گفتم: رحمت خدا بر تو باد، می پنداشتم که شما را پند می دهم اما تو مرا پند دادی و آگاه ساختی.
امام علیه السلام و امویان
امام چه خانه نشین باشد و چه در متن اجتماع، در مقام امامتش تفاوتی رخ نمی دهد؛ زیرا امامت چونان رسالت، منصبی است خدایی و مردمان را نمی رسد که به دلخواه خویش امامی بر گزینند.
غاصبان و متجاوزان اموی همراه به مقام والای امام رشک می بردند و به هر وسیله، برای غصب و تصرف حکومت و خلافت که ویژه امامان بود، دست می یازیدند و در راه این منظور، گرفته اند هرگز نمی توانند حکومت بر دلها را از خاندان پیامبر بر بایند.
عظمت معنوی امامان گرامی چنان گیرا بود که گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب می ماندند و به تواضع می خاستند:
هشام در یکی از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق علیه السلام نیز جزو حاجیان بودند، روزی امام صادق علیه السلام در اجتماع عظیم حج ضمن خطابه ای فرمود:
«سپاس خدای را که محمد صلی الله علیه و آله را به راستی فرستاد و ما را به او گرامی ساخت. پس ما برگزیدگان خدا در میان آفریدگان و جانشینان خدا (در زمین) هستیم.
رستگار کسی است که پیرو ما باشد و شوربخت آن که با ما دشمنی ورزد».
امام صادق علیه السلام بعد ها فرمود: گفتار مرا به هشام خبر بردند ولی متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نیز به مدینه برگشتیم به حاکم خود در مدینه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستند.
به دمشق در آمدیم و هشام تا سه روز ما را بار نداد، روز چهارم بر او وارد شدیم، هشام بر تخت نشسته بود و در باریان در برابرش به تیراندازی در برابرش به تیر اندازی و هدف گیری سرگرم بودند.
هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت: با بزرگان قبیله ات تیراندازی کن.
پدرم فرمود: من پیر شده ام و تیر اندازی از من گذشته است، مرا معذور دار.
هشام اصرار ورزید و سوگند داد که باید این کار را بکنی و به پیرمردی از بنی امیه گفت:
کمانت را به او بده. پدرم کمان را برگرفت و تیری به زه نهاد و پرتاب کرد. اولین تیر درست در وسط هدف نشست، دومین تیر را در کمان نهاد و چون انگشت از پیکان برداشت بر پیکان تیر اول فرود آمد و آن را شکافت، تیر سوم بر دوم و چهارم بر سوم... نهم بر هشتم نشست، فریاد از حاضران برخاست، هشام بی قرار شد و فریاد زد: آفرین ایا جعفر! تو در عرب و عجم سرآمد تیراندازانی، چطور می پنداری زمان تیر اندازی تو گذشته است... و در همان هنگام تصمیم به قتل درم گرفت و سر به زیر افکنده فکر می کرد و ما در برابر او ایستاده بودم، ایستاده ما ولانی شد و پدرم از این بابت به خشم آمد و ان گرامی چون خشمگین می شد به اسمان می نگریست و خشم در چهره اش آشکار می شد، هشام غضب او را دریافت و ما را به سوی تخت خود فراخواند و خود برخاست و پدرم را در بر گرفت و او را بر دست خود بر تخت نشانید و مرانیز در بر گرفت و بر دست راست پدرم نشاند، و با پدرم به گفتگو نشست و گفت: زمین از کسی که بر این کارها کاملا توانا باشد خالی نمی ماند.

قریش تا چون تویی را در میان خود دارد، بر عرب و عجم فخر می کند. افرین بر تو، تیراندازی را از چه کسی و در چند مدت آموخته ای؟
پدرم فرمود: از آنگاه که خویش را شناختم تا کنون تیر اندازی بدین زبردستی ندیده بودم و گمان نمی کردم کسی در زمین چون تو براین هنر توانا باشد، ایا فرزندت جعفر نیز می تواند همچون تو تیر اندازی کند؟
فرمود: ما «کمال» و «تمام» را به ارث می بریم، همان کمال و تمامی که خدا بر پیامبرش فرود آورد، آنجا که می فرماید:«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و زضیت لکم الاسلام دینا».
چشم هشام با شنیدن این جملات در حدقه گردید و چهره اش از خشم سرخ شد، اندکی سر فرو افکند و دوباره سر برداشت و گفت: مگر ما شما از دودمان عبد مناف نیستیم که در نسبت برابریم؟
امام فرمود: آری، اما خدا ما را ویژگی هایی داده که به دیگران نداده است.
پرسید: مگر خداوند پیامبر را از خانواده عبد مناف به سوی همه مردم؛ از سفید و سیاه و سرخ نفرستاده است؟ ما از کجا این دانش را به ارث برده اید در حالی که پس از پیامبر اسلام پیامبری نخواهد بود و شمایان پیامبر نیستند؟!
امام بی درنگ فرمود: خداوند در قرآن به پیامبر می فرماید:« زبانت را پیش از آن که به تو وحی شود، برای خواندن قرآن حرکت مده» پیامبری که به تصریح این ایه زبانش تابع وی است، به ما ویژگی هایی داده که به دیگران نداده است و به همین جهت با برادرش علی علیه السلام اسراری را می گفت که به دیگران هرگز نگفت و خداوند در این باره می فرماید:«و تعیها اذن واعیه»؛(144) یعنی آنچه به تو وحی میث شود و اسرار تو را گوشی فراگیرنده، فرا میگیرد.
و پیامبر خدا به علی علیه السلام فرمود: از خدا خواستم که آن را گوش تو قرار دهد. و نیز علی بن ابی طالب علیه السلام در کوفه فرمود:«پیامبر خدا هزار در از دانش به روی من گشود که از هر در، هزار در دیگر گشوده است»... همانطور که خداوند پیامبر را کمالاتی ویژه داد پیامبر صلی الله علیه و آله نیز علی علیه السلام ا برگزید و چیز هایی را به آموخت که به دیگران نیاموخت و دانش ما از آن منبع فیاض است و تنها ما آن را به ارث برده ایم نه دیگران.
هشام گفت: علی بن ابی طالب مدعی علم غیب بود، حال آنکه خدا کسی را بر غیب دانا نساخت!
حضرت پاسخ داد: پدرم فرمود: خدا بر پیامبر خویش کتابی فرو آورد که در آن همه چیز از گذشته و اینده تا روز رستاخیز بیان شده است؛ زیرا در همان کتاب می فرماید:
«و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شیء».
برتو کتابی فرو فرستادیم که بیان کننده همه چیز است.
و در جای دیگر فرمود:«همه چیز را در کتاب روشن به حساب آورده ایم» و نیز«هیچ چیز را در این کتاب فو گذار نکردیم» و خداوند به پیامبر فرمان داد همه اسرار قرآن را به علی بیاموزد؛ و پیامبر به امت می فرمود: علی از همه شما در قضاوت داناتر است... هشام ساکت ماند... و امام از بارگاه او خارج شد.
احتجاج امام علیه السلام با مخالفان
عبدالله بن نافع از دشمنان امیر المومنین حضرت علی علیه السلام بود و میگفت: اگر در روی زمین کسی بتواند مرا قانع سازد که در کشتن خوارج نهروان حق با علی بوده است، من بدو روی خواهم آورد. اگر چه در مشرق یا مغرب بوده باشد.
به عبدالله گفتند: آیا می پنداری فرزندان علی علیه السلام نیز نمی توانند به تو ثابت کنند؟ گفت: مگر در میان فرزندان او دانشمندانی هست؟
گفتند: این خود سند نادانی توست! مگر ممکن است در دودمان حضرت علی علیه السلام دانشمندی نباشد؟! پرسید: در این زمان دانشمندانشان کیست؟ امام باقر علیه السلام را به او معرفی کردند و او با یاران خویش به مدینه آمد و از امام تقاضای ملاقات کرد... .
امام به یکی از همراهان خویش فرمان داد بار و بنه او را فرود آورد و به او بگوید فردا نزد امام حاضر شود.
بامداد، عبدالله با یاران خویش به مجلس آمد و آن حضرت نیز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فراخواند و چون همه گرد آمدند، پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
«ای گروه فرزندان مهاجر و انصار! هر کدامتان فضلیتی از علی بن ابی طالب به خاطر دارید بگویید».
حاضران هر یک فضلیتی بیان کردند تا سخن به حدیث خیبر رسید، گفتند: پیامبر در نبرد یهودیان خیبر، فرمود:
«لا عطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله، کرارا غیر فرار لا یرجع حتی یفتح الله علی یدیه».
فردا پرچم را به مردی می سپارم که دوستار خدا و پیامبر است و خدا و پیامبر نیز او را دوست می دارند. رزم آوری است که هرگز فرار نمی کند و از نبرد باز نمی گردد تا خداوند به دست او حصار یهودیان را فتح فرماید.
و دیگر روز، پرچم را به امیر مومنان سپرد و آن گرامی با نبردی شگفت آفرین، یهودیان را منهزم ساخت و قلعه عظیم آنان را گشود.
امام باقر علیه السلام به عبدالله بن نافذ فرمود: درباره این حدیث چه می گویی؟
گفت: حدیث درستی است اما علی بعدها کافر شد و خوارج را به ناحق کشت!
فرمود: آیا خدا که علی را دوست داشت، می دانست که او خوارج را می کشد یا نمی دانست؟ اگر بگویی خدا نمی دانست کافر خواهی بود.
گفت: می دانست.
فرمود: خدا او را بدان جهت که فرمانبردار اوست دوست می داشت یا به جهت نافرمانی و گناه.
گفت: چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست می داشت (اگر در اینده نیز گناهکار می بود خداوند می دانست و هرگز دوستار او نمی بود، پس از معلوم می شود کشتن خوارج طاعت خدا بوده است)
فرمود: برخیز که کحکوم شدی و جوابی نداری.
عبدالله برخاست و این آیه را تلاوت کرد:
«حتی یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر».(145)
(اشاره به آنکه حقیقت چون سپیده صبح آشکار شد) و گفت: خدا بهتر می داند رسالت خویش را در چه خاندانی قرار دهد.
شهادت امام باقر علیه السلام
چون امام باقر علیه السلام و نفوذ فراوان آن حضرت در قلب مردم، یک تهدید جدی برای دستگاه اموی به حساب می آمد بالاخره هشام بن عبدالملک مروان چاره کار خود را در به شهادت رساندن حضرتش دید و آن حضرت را در هفتم ذیحجه سال 114 هجری به وسیله زهر مسموم نمود.
امام در شامگاه شهادتش به فرزند گرامی خویش امام صادق علیه السلام فرمود:
«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت، هم اکنون پدرم را دیدم که شربتی گوارا نزد من آورد و نوشیدم و مرا به سرای جاوید و دیدار حق بشارت داد».
دیگر روز، پیکر پاک دریای بیکران دانش خدایی را در خاک بقیه کنار آرامگاه امام مجتبی و امام سجاد علیه السلام به خاک سپردند. سلام خدا بر او باد.

شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

نهم ذیحجه مصادف با سالروز شهادت سفیر و نماینده سالار شهیدان، حضرت مسلم عقیل در کوفه است.
پدر حضرت مسلم در، عقیل بن ابی طالب و مادرش(به روایت ابوالفرج)«علیه» بود.
ولادت مسلم
تاریخ ولادت حضرت مسلم نا مشخص است و به خوبی معلوم نیست که در چه روزی یا چه ماهی و یا حتی چه سالی متولد شده است. الیته پاره ای به وسیله بعضی از قرائن، چنین استنباط و اظهار می کنند که حضرت مسلم به هنگام شهادت 28 سال داشت. این استنباط و احتمال با ملاحظه اینکه شهادت مسلم در سال 60 هجری بوده به ما می فهماند که شاید ولادتش در سال 32 هجری اتفاق افتاده است.
فرزندان مسلم
مولف کتاب مقاتل الطالبین نقل می کند: حضرت مسلم دو پسر به نام علی و عبدالله از رقیه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام داشت. و یک پسر به نام محمد نیز داشت که در کربلا به شهادت رسید و همچنین چنانکه شیخ صدوق در کتاب امالی مینویسد ـ دو پسر داشته که در کوفه شهید شده اند، و به قول بعضی از نویسندگان، مسلم علیه السلام ـ دارای دختری بوده به نام حمیده از رقیه، دختر علی بن ابی طالب علیه السلام، این بانو با عبدالله بم محمد بن عقیل، که پسر عمویش بوده، ازدواج کرد.
محدث قمی مینویسد: حضرت مسلم دختر سیزده ساله ای داشت که در سفر کربلا همراه دختران امام حسین علیه السلام بود.
مسلم بن عقیل از دیدگاه پیامبر صلی الله علیه و آله
شیخ صدوق ـ رحمه الله علیه ـ در کتاب امالی از ابن عباس روایت می کند که علی بن ابی طالب علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: تو عقیل را دوست داری؟! فرمود: آری، من عقیل را از دو جهت دوست دارم:
اول: اینکه عقیل را برای وجود خودش دوست می دارم.
دوم: به جهت اینکه ابوطالب او را دوست داشت دوست می دارم، فرزند همین عقیل در راه دوستی فرزند تو فدا می شود و چشمان مومنین برای او گریان خواهد شد و ملائکه مقربین بر او درود می فرستند.
شجاعت و شهامت
علامه مجلسی درباره شجاعت مسلم بن عقیل می نویسد:
«و کان مبرزا من بین اقرانه بالشجاعه و ممیزا بمزید العلم وفور العقل و حسن التدبیر».
مسلم بن عقیل در میان همسن و سالان خویش به شجاعت و سخاوت مشهور و به کثرت دانش و خرد شناخته شده بود.
حضرت مسلم آنگاه که تنها ماند و در جریان نبردی نابرابر به افراد مسلح محمد بن اشعث حمله کرد، عده ای را به قتل رسانید و بقیه تاب مقاومت نیاوردند و از برابرش گریختند. او در طی چند حمله، تعداد 45 نفر از آنان را از پای درآورد.
شجاعت و نیروی آن حضرت به گونه ای بود که مردی را با یک دست می گرفت و بر بالای بام پرتاب میکرد.
وقتی محمد بن اشعث دید به آسانی نمی تواند به مسلم دست یابد، از ابن زیاد مدد خواست. این زیاد گفت: ما تورا به جنگ یک نفر فرستاده ایم و او این همه از لشکر تو می کشد، پس چه خواهی کرد اگر تو را به جنگ حسین بن علی روانه کنیم؟! ابن اشعث در جواب گفت:
«ایها الامیر! تظن انک بعثتنی الی من بقالی الکوفه او الی جرمقان من جرامقه الحیره؟! او لم تعلم ایها الامیر انک بعثتنی الی اسد ضرغام و سیف حسام فی کف بطل همام من آل خیر الانام!»(146)
ای امیر! تو گمان می کنی که مرا به جنگ بقالی از بقالهای کوفه یا فردی از ساکنین حیره فرستاده ای؟! ای امیر! آیا نمی دانی مرا به جنگ شیری درنده و شمشیری برنده که در کف دلاوری از آل خیر الانام جای دارد فرستاده ای؟!
سفارت و نیابت
محدث قمی می نگارد: وقتی فرستادگان و نامه های کوفیان از حد گدشت و تعداد نامه های آنان به دوازده هزار رسید، امام حسین علیه السلام در جواب آنان نامه ای بدین گونه نوشت:
«... و انا باعث الیکم اخی و ابن عمی و ثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل».
من برادر، پسر عمو و شخص مورد اعتماد خاندانم؛ مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستادم...»
و سپس او را با قیس بن مسهر صیداوی و ... برای بیعت گرفتن راهی کوفه نمود و حضرت مسلم را به تقوا، حسن تدبیر و مدارا نمودن مامور کرد. به مسلم فرمود: چنانچه دیدی مردم کوفه درباره بیعت با من متحد بودند، جریان را برایم بنویس.
مسلم حسب الامر امام متوجه کوفه گردید. او وارد مدینه طیبه شد، در مسجد مدینه نماز خواند، بعد از آنکه مرقد مطهر رسول خدا صلی الله را زیارت کرد و وارد خانه خودش شد، اهل بیت و خویشان خود را دیدار و تودیع نمود و با دو راهنما از قبیله قیس به جانب کوفه حرکت کردند. راهنمایان راه گم کردند و از تشنگی جان سپردند. حضرت مسلم بن عقیل با مشقت زیاد، خود را به آب رسانید و آنگاه جریان رابرای امام حسین علیه السلام نوشت و در مورد ادامه مسافرت، از امام نظر خواهی کرد؛ و نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوی به حضور امام فرستاد. امام حسین علیه السلام نوشت و در مورد ادامه مسافرت، از امام نظر خواهی کرد؛ و نامه را به وسیله قیس بن مسهر صیداوی به حضور امام فرستاد. امام حسین علیه السلام دستور داد تا راه خود را به کوفه ادامه دهد.
بعضی از نویسندگان می نویسند: مسلم بن عقیل نیمه رمضان (سنه 60 هجری) از مکه خارج و پنجم ماه شوال همان سال وارد کوفه شد.
زمانی که مردم کوفه از ورود مسلم مطلع شدند، اظهار مسرت و خوشحالی کردند و دسته دسته به حضور آن حضرت می آمدند. مسلم نامه امام حسین علیه السلام را برای آنان تلاوت می کرد و ایشان با شنیدن مضمون نامه، گریان می شدند و با مسلم بیعت می کردند.
تعداد بیعت کنندگان
شیخ مفید می نگارد: تعداد هیجده هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند. بعد از این جریان بود که مسلم برای امام حسین علیه السلام نوشت: من تا کنون از هیجده هزار نفر برای شما بیعت گرفته ام، جنانچه به این سرزمین بیایی مناسب است. چون خبر مسلم و جریان بیعت گرفتن آن ملاقات با مسلم بر حذز داشت، ولی مردم به او اعتنایی نکردند.
عبدالله بن مسلم بن ربیعه و افراد دیگری که هوادار بنی امیه بودند، وقتی ضعف نعمان را دیدند، اوضاع کوفه را برای یزید نوشتند و تقاضای والی مقتدری کردند.
وقتی یزید از اوضاع کوبه با خبر شد، نامه برای عبید الله بن زیاد که در بصره بود نوشت. مضمون آن این بود: طرفداران من در کوفه برایم نوشته اند که مسلم بن عقیل وارد کوفه شده و برای حسین بن علی لشکر جمع می کند، هرگاه نامه ام به تو رسید بی درنگ به جانب کوفه حرکت کرده، ابن عقیل را، به هر حیله ممکن، دربند می کنی، یا او را می کشی و ای از کوفه اخراج می کنی!
ابن زیاد با قیافه ای ناشناس وارد کوفه شد و در میان استبقبال مردمی که او را امام حسین علیه السلام می پهداشتند، به مسجد رفت و بر فراز منبر قرار گرفت، آنگاه نقاب از چهره گرفت و به تهدید و ارعاب مخالفین و تطمیع آنها در صورت آرامش و وفاداری پرداخت. این سیاست به زودی در میان مردم سست ایمان کوفه موثر افتاد و جو کوفه به نفع ابن زیاد تغاییر یافت؛ به گونه ای که مسلم بن عقیل علیه السلام تنها ماند. ولی با وجود تنهایی و بی وفایی یاران دیروز، هرگز تن به تسلیم نداد و مردانه و با شهامت تا آخرین رمق، در برابر شهری آکنده از دشمن جنگید، تا آنگاه که در اثر جراحات وارده دیگر تاب و توان خویش را از دست داد و به دست افراد مسلح ابن زیاد دستگیر گردید، سپس او را به دارالاماره بردند و پس از محاکمه ایفرمایشی، سر مطهرش را بر فراز دارالاماره از پیکر جدا ساختند و بدن گونه نام مبارکش به عنوان نخستین شهید نهضت خونین اباعبدالله الحسین علیه السلام در تاریخ به ثبت رسید.

عید قربان

عید اضحی یا عید قربان، یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است که یادآور زیباترین نمونه تعبد در برابر خدای متعال است. عید قربان عید فداکاری، ایثار، قربانی و انجام مسوولیت است.
روز آمادگی فداکردن فرزند در راه خدا. روز آزمون ابراهیم علیه السلام و موفقیت آن حضرت.
این عید اسلام را همراه یا مناسک حج جاودانه ساخت. چرا که این اعیاد یادآور تکلیف سنگین ابراهیم و اسماعیل و فداکاری در راه خداست.
قرآن کریم ماجرای در معرض قربانی قرار گرفتن اسماعیل را چنین بیان فرموده است:
«فبشرناه بغلام حلیم فلما بلغ معه السعی قال یا بنی انی اری فی المنام انی اذبحک فانظر ماذا تری، قال یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شاءالله من الصابرین».(147)
ما ابراهیم را به داشتن پسری حلیم بشارت دادیم وقتی آن پسر به حد بلوغ رسید ابراهیم به او گفت: پسرم! در خواب می بینیم که تو را سر می برم! نظرت در این مورد چیست؟ اسماعیل گفت: ای پدر! آنچه به شما دستور داده می شود انجام بده، ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت .
از این بیان قرآن چنین بر می آید که حضرت ابراهیم چند مرتبه این صحنه را در خواب دید و یقین حاصل کرد که یک رویای عادی نیست بلکه وحی الهی است.
ابراهیم می خواست فرزندش اسماعیل را نیز امتحان کند که او خودش نیز درباره سرنوشتش تصمیم گرفته باشد، از این رو از اسماعیل پرسید نظرت در این مورد چیست؟ فرزند در جواب گفت:«ان شاءالله مرا از صابران خواهی یافت»، این کلام حاوی یک دنیا صفا و تجلی صفات رضا و تسلیم است. اگر ابراهیم از اسماعیل چنین نمی پرسید و این پاسخ را دریافت نمی کرد، قربانی و فداکاری تنها از آن ابراهیم بود، ولی پس از آن، کار کار هر دو دست است.
ابراهیم و اسماعیل والاترین عبودیت؛ یعنی فداکاری و جانبازی و تسلیم بی چون و چرا در مقابل خداوند را عینیت بخشیدند و از همین رو وقتی پدر با گذاشتن صورت پسر بر خاک آماده ذبح شد خداوند ندا در آمد:
«و نادیناه ان یا ابراهیم قد صدقت الرویا انا کذلک نجزی المحسنین ان هذا لهو البلاء المبین و فدیناه بذبح عظیم و ترکنا علیه فی الاخرین سلام علی ابراهیم».(148)
عید قربان یادآور این ماجرای شگرف و نیز یادآور فضلیت ایثار، فداکاری و قربانی است. اسلام خواسته است مسلمانان هر سال عید اضحی را جشن بگیرند تا این اصول و ارزشهای الهی را همواره مد نظر داشته باشند. عید قربان یادآور این مطلب است که انسان باید در تبعیت از دستورات خداوند و کسب رضای الهی، آماده هرگونه ایثار و جانبازی باشد و عزیزترین افراد و اشیا را در این راه تقدیم بدارد.
در عین حال، عید قربان جشن پایان انجام تکلیف حج و برگزاری کنگره بزرگ امت اسلامی نیز هست همانگونه که عید فطر انجام تکلیف ماه مبارک رمضان و غلبه بر شهوات و غرایز است.
یکی از ویژگی عید در اسلام این است که با انجام مسوولیت انسانها ارتباط دارد، برخلاف فرهنگ های دیگر که جشن ها و عید آنان با تحولات طبیعت مرتبط است؛ مثلا بزرگترین جشن یونانیان باستان جشن «اولپی» که به نام «زئوس» خدای خدایان انجام می گرفت و در واقع جشن فرا رسیدن بهار بود و بزرگترین عید ایران باستان؛ یعنی نوروز نیز به خاطر فرا رسیدن بهار و تحول طبیعت بود و برجسته ترین اعیاد مذهبی هند به خاطر تحولات طبیعت و ماجرای اساطیری زندگی خدایان بود و با انجام مسوولیت انسانها ارتباطی نداشت.
بزرگترین اعیاد اسلامی، یعنی عید فطر و عید قربان هر دو به انجام مسوولیت انسانها مربوط است؛اولی به شکرانه توفیق در آمازیش مهار کردن غرایز وانجام روزه رمضان و دومی به شکرانه موفقیت برای به جا اوردن حج و یاد آوری اطاعت بی چون و چرای ابراهیم و اسماعیل از خدای متعال در انجام دشوار ترین تکلیف.این نشان می دهد که اسلام تا چه حدی برای انجام مسؤلیت، ارزش قاعل است. انسان موجودی است متعهد و مسؤول و داری رسالت؛تا جای که حتی جشن مذهبی و عید دینی اونیز بستگی به عمل و میزان انجام مسؤلیت او دارد.
نحوه برگزاری جشن عید نیز در اسلام داری ویژگیهای منحصر به فردی است که عموما به زندگی اجتمای و سعادت انسان مربوط است. در ادیان دیگر به طور عموم اعیاد و جشنهای مذهبی خلاصه می شود در شادی و شادمانی؛ و حتی مراسم نیایش و عبادت آنها بیشنر جنبه ورد و آواز خوانی دارد تا ذکر و فکرجدی، ولی در اسلام، مراسم عید در همان حالی که با شادی و شادمانی همراه است قسمتهای اصلی آن عبارتند از نماز وخطبه و ذکر های عبادی و طرح و بررسی مسائل اساسی جامعه؛ زیر اسلام می خواهد مراسم عید را تبدیل به وسائل برانگیختن احساس مسؤلیت فردی و جمعی سازد تا از اینگونه فرصتها بیشترین بهره برداری به نفع مردم به عمل آید.
استفاده صحیح از همین فرصتهاست که همواره امت اسلامی را زنده نگه می دارد.