یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

غزوه احد و شهادت حمزه سیدالشهداء

غزوه احد در سال سوم هجری در مدینه اتفاق و این غزوه پس از جنگ بدر، دومین جنگ بزرگ اسلام با کفر به شمار می رفت. شکست سخت و مفتضحانه ای که جبهه شرک در جنگ بدر در سال دوم هجری از مسلمانان متحمل شده بود، آتش انتقام را در دل مشرکین مشتعل ساخته و پیوسته در تدارک حمله ای تلافی جویانه به سر می برند؛ و رفته رفته زمانه ان فرا رسید، عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که اسلام خود را از مشرکان مکه پنهان نگه داشته بود و آنان وی را از خود می پنداشتند، طی نامه ای محرمانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را از تصمیم قریش آگاه ساخت، نامه عباس به پیامبر رسید، و از ان سوارتش قریش هم به نزدیک مدینه رسید و عصر روز پنجشنبه پنجم شوال سال سوم هجری در کنار کوه احد متوقف شدند، که از نظر نظامی محلی مناسب برای درگیری به شمار می رفت.
شورای نظامی
پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان استقرار آنها در کنار احد قرار گرفت. در مدینه به دستور الهی شورای نظامی تشکیل داد و درباره کیفیت دفاع با مسلمانان به شور پرداخت و فرمود:« اشیروا الی» نظر خود را برایم بیان کنید، سپس مسلمانان درباره آن به اظهار نظر پرداختند، حضرت حمزه که از قهرمانان نامدار ارتش اسلام بود خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله
عرض داشت:
«به خدایی که قران را نازل کرده امروز غذا نخواهم خورد تا در بیرون شهر با دشمن به جنگ پردازم، ارتش اسلام باید از شهر خارج و دلاورانه در خارج مدینه با دشمن بجنگد».
این اظهار نظر مخالف نظریه کسانی بود که می خواستند در داخل شهر با استفاده از برج و بارو ها به دفاع پردازند، بدین ترتیب که زنان از بالای بامها و برجها دشمن را سنگباران نمایند و مردان در کوچه های مدینه به جنگ تن به تن مشغول شوند، افراد دیگر نظر حمزه را تایید نمودند و در نتیجه مسلمانان آماده رویارویی با مشرکان در خارج مدینه گردیدند.
حرکت پیامبر از مدینه
پیامبر نماز جمعه را خواند و با لشکری که بالغ بر هزار نفر بود، مدینه را به قصد احد ترک گفت: افرادی را که صلاحیت سنی نداشتند، مانند اسامه، زید حارثه و عبدالله عمر برای شرکت نپذیرفت. ولی دونوجوان به نامهای «سمره» و «رافع» با اینکه سن آنها از پانزدهم بالا نبود و در این دفاع شرکت کردند. زیرا آنان اگرچه کوچک بودند، ولی در تیراندازی مهارت داشتند.
در این موقع، گروهی از یهودیان که با عبدالله بن ابی که سردسته منافقان به شمار می رفت، هم پیمان بودند، تصمیم بر شرکت در این نبرد گرفتند. ولی پیامبر، روی مصالحی اجازه شرکت به آنها نداد. در نیمه راه که سربازان اسلام به نقطه ای به نام «شوط» (میان مدینه و احد) رسیدند، عبدالله بن ابی به بهانه اینکه پیامبر از نظر جوانان پیروی کرد، و نظر او را نپذیرفت، از شرکت در جهاد خودداری کرد. همچنین سیصد تن از اوسیان که هم قبیله بودند، از نیمه را برگشتند. بنابراین در این نبرد نه یهودیان شرکت کردند و نه حزب منافقین.
پیامبر و یاران او مایل بودند که از نزدیکترین راه عبور کرده و به اردوگاه خود برسند. در این لحظه ناچار شدند که از میان باغ منافقی به نام «مربع» بگذرند. او با لجاجت از ورود ارتش اسلام به املاک خود سخت ناراحت گردید و به ساحت مقدس پیامبر جسارت کرد. یاران پیامبر خواستند او را بکشند، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله
فرمودند: با این مرد لجوج کوردل کاری نداشته باشید.
پیامبر گرامی از سربازان خود در نقطه ای سان دید، قیافه های فداکار و چهره های درخشان آنان، از لابلای برق شمشیر ها می درخشید. ارتشی که پیامبر برای دفاع از آیین اسلام به دامنه کوه «احد» آورده بود، گروهی بودند که از نظر سن با هم اختلاف زیاد داشتند. در میان آنان پیران سالخورده فراوانی به چشم می خورد؛ و نیز فداکاران جوانی که سن آنها از پانزده تجاوز نمی کرد.
صف آرایی دو لشکر
بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت، نیروهای اسلام در برابر نیرو های مهاجم و متجاوز قریش صف آرایی کردند. ارتش توحید نقطه ای را قرار گاه قرار داد که از پشت سر به یک مانع و حافظ طبیعی یعنی کوه احد محدود می گشت.
هفتصد تن مسلمان در برابر سه هزار نفر قرار گرفته بودند و رسول خدا با انشای خطبه ای روحیه جنگ آوران اسلام را تقویت نمود. « واقدی»، صاحب کتاب مغازی می گوید:
پیامبر کوه احد را پشت سر و مدینه را پیش رو قرار داد و در حالی که پیاده راه میرفت صفوف را منظم می کرد و جایگاه هر افسری را معین می نمود. دسته ای را مقدم و گروهی را موخر می ساخت. او به قدری در تنظیم صفوف دقت می کرد که هرگاه شانه سربازی جلوتر بود فورا او را به عقب می برد.
پیامبر پس از منظم کردن صفوف روبه مسلمانان کرد و فرمود: من شما را به انچه خدا مرا به سفارش کرده، تذکر می دهم: فرمان خدا را اطاعت کنید، از مخالفت او بپرهیزید... .
سپس افزود: مبارزه با دشمن مشکل و پر زحمت است؛ و کمتر کسی است که در برابر او مقاومت کند، مگر آنهایی که خداوند آنها را راهنمایی و تقویت کرده است. زیرا خدا با اطاعت کنندگان فرمان او است؛ و شیطان همراه کسانی است که خدا را نافرمانی کنند... .
بیش از هرچیز در جهاد استقامت داشته باشید؛ و از این طریق سعادتهایی را که خداوند به شما وعده داده است، برای خود فراهم کنید. پیک وحی،«جبرئیل» به من گفته است، که هیچ کس در این جهان نمی میرد، مگر انکه آخرین ذره روزی خود را می خورد... و تا لحظه ای که فرمان نبرد، صادر نشده است کسی دست به حمله نزند.
تحریک روانی
پیش از آنکه جنگ آغاز گردد، پیامبر شمشیری به دست گرفت و برای تحریک روان سربازان دلیر و شجاع، روبه آنها کرد و گفت:
کیست این شمشیر را به دست گیرد و حق ان را ادا کند؟ عده ای برخاستند ولی پیامبر از دادن شمشیر به آنها امتناع کرد. سپس «ابودجانه» که سربازی دلیر بود برخاست و گفت: حق این شمشیر چیست؟ و چگونه می توان حق آن را ادا کرد؟ پیامبر فرمود آن قدر با آن بجنگی که خم شود. ابودجانه گفت من حاظرم حق ان را ادا کنم. سپس دستمال سرخ رنگی که آن را «دستمال مرگ» میگفت، به سر بست و شمشیر را از پیامبر گرفت. هر موقع «اابودجانه»، این دستمال را به سر می بست، نشانه آن بود که تا جان در لب دارد نبرد خواهد نمود.
او بسان یک پلنگ مغرور راه می رفت، و از افتخاری که نصیب او شده بود، فوق العاده مسرور بود، در حالی که آن دستمال سرخ، بر شکوه او می افزود.
«زبیر بن عوام» که خود سرباز دلاور بود، از اینکه پیامبر شمشیر را به او نداد، ناراحت شد، با خود گفت، من باید«ابودجانه» را تعقیب کنم تا پایه شجاعت او را ببینم. می گوید من در میدان به دنبال او بودم، هیچ قهرمانی با او روبرو نمی شد مگر اینکه از پای در می آمد. سپس می گوید: میان ارتش قریش پهلوانی بود که زخمیهای مسلمان را به سرعت سر میبرید، و من از این عمل فوق العاده ناراحت بودم. از حسن اتفاق با ابودجانه روبه رو گردید، پس از آنکه چند ضربت میان آنها رد و بدل شد، بالاخره قهرمان قریش به دست «ابودجانه» کشته گردید. «ابودجانه» نقل می کند: کسی را دیدم که لشکر قریش را برای دفاع تحریک می نماید، به سوی او رفتم. او وقتی شمشیر رابالای سر خود دید، سخت ناله کرد. ناگهان دیدم که او «هند» زن ابوسفیان است و شمشیر پیامیبر را پاکتر از ان دیدیم که بر فرق زنی مانند «هند» بزنم.


شکست پس از پیروزی
فداکاری چند سرباز در نبرد احد، میان تاریخ نویسان مشهور و معروف است. و فداکاریهای علی علیه السلام در میان آنان بیشتر شایسته تقدیر می باشد. ابن عباس می گوید: در تمام نبردها علی پرچمدار مسلمان بود؛ و پیوسته پرچمدار را از میان افراد ورزیده و با استقامت انتخاب می کردند و در نبرد پرچم مهاجران در دست علی علیه السلام بود.
چیزی نگذشت که در پرتو جانبازی سرداران رشید مانند علی و حمزه و ابودجانه و زبیر و ... لشکر قریش اسلحه و غنایم خود را در زمین نهاده و با فضاحت عجیبی پا به فرار گذاردند و افتخاری بر افتخارات سربازان اسلام افزوده شد.
اوضاع جغرافیایی احد
کوه احد در شمال مدینه در وادی العقیق واقع است در وسط کوه احد، بریدگی و گذرگاهی قرار داشت؛ و پیامبر نگهبانی آنجا را به پنجاه نفر تیر انداز به فرماندهی عبدالله جبیر سپرده و به آنها دستور داده بود، که با تیراندازی از عبور دشمن از شکاف کوه جلوگیری کنند؛ و هیچ گاه این نقطه را خالی نگذارند، خواه مغلوب شوند خواه غالب.
در گرما گرم جنگ، هر موقع دشمن می خواست از این گذرگاه عبور کند، به وسیله تیراندازان به عقب رانده میشد.
در آن لحظه که ارتش قریش، سلاح و متاع خود را در میدان به زمین گذارد، و برای حفظ جان خود فراری شد، گروه انگشت شماری از افسران ارشد اسلام که بیعت خود را بر اساس بذل جان نهاده بودند، به تعقیب دشمن در خارج از میدان نبرد، پرداختند. اما بیشتر مسلمانان از تعقیب دشمن صرف نظر نموده و سلاح به زمین نهاده، به گردآوری غنایم اشتغال ورزیدند؛ و به گمان خود، کار را پایان یافته تصور کردند.
نگهبانان تنگه پشت جبهه، فرصت را مغتنم شمرده با خود گفتند: توقف در اینجا بی فایده است، ما نیز در گردآوری غنایم شرکت کنیم. فرمانده آنها گفت: رسول خدا دستور داده است که ما از این جا حرکت نکنیم، خواه ارتش فاتح باشد یا مغلوب.
بیشتر نگهبانان تیر انداز در برابر دستور فرمانده مقاومت به خرج دادند و گفتند:توقف ما در اینجا بی ثمر است و منظور پیامبر جز این نبوده که ما در حال جنگ این دره را نگهبانی نماییم و اکنون نبرد پایان یافته است.
بر این اساس،چهل تن از مقر نگهبانی فرود امدند،جز ده نفر در انجا،کسی باقی نماند.
خالد بن ولید که قهرمانی شجاع و جنگ آزموده بوده؛و از آغاز نبرد می دانست که فتح تنگه کلید پیروزی است و چند بار خواسته بود از انجا وارد پشت جبهه جنگ شود با پرتاب تیر از طرف تیراندازان روبرو شده بود این بار از کمی نگهبانان استفاده کرد،سربازان خود را به پشت سر نیروی اسلام رهبری نمود؛و با یک حمله غافلگیرانه در پشت سر نگهبانان ظاهر گردیده ؛ و مقاومت گروه کمی که روی تپه مستقر بودند سودی نبخشید . تمام آن ده نفر پس از جانبازیهای زیاد بوسیله سربازان خالد بن ولید و عکرمه بن ابی جهل کشته شدند. چیزی نگذشت که مسلمانان غیر مسلح غفلت زده، از پشت سر مورد حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند.
خالد پس از ان که نقطه حساس را تصرف کرد، از ارتش شکست خورده قریش را که در حال فرار بودند بقرای همکاری دعوت نمود؛ و با فریاد ها و نعره های زیاد روح مقاومت و استقامت قریش را تقویت کرد. و با فریاد ها و نعره های زیاد روح مقاومت و استقامت قریش را تقویت کرد.
چیزی نگذشت که بر اثر از هم پاشیدگی صفوف مسلمانان، ارتش قریش به سوی میدان بازگشتند و از پیش رو و پشت سر سربازان اسلام را احاطه کرده و مجددا نبرد میان آنان آغاز گردید.
علت این شکست، از ناحیه کوتاهی ان گروهی بود که برای هدفهای مادی سنگر را خالی گذراند؛ و ندانسته راه ورود رابرای دشمن بازکردند به طوری که نیروی سواره نظام قریش، به فرماندهی خالد بن ولید، از پشت وارد جبهه گردید.
حمله خالد با حمله عکرمه فرزند ابی جهل تقویت و پشتیبانی شد، در این هنگام، هرج و مرج بی سابقه و شگفت آوری در ارتش اسلام به وجود آمد. مسلمانان چاره ای ندیدند جز اینکه بادسته های پراکنده به دفاع بپردازند، ولی چون رشته فرماندهی از هم گسیخته شده بود، سربازان اسلام نتوانستند در این دفاع موفقیتی به دست آورند، بلکه تلفات سنگینی بر آنان وارد امد؛ و چند سرباز مسلمان نیز بدون توجه، به دست سایر سربازان مسلمان کشته شد.
حملات خالد و عکرمه، روحیه ارتش قریش را تقویت کرد. نیروی فراری قریش، باردیگر وارد وارد جبهه گردید و به پشتیبانی آنها پرداخت و مسلمانان از هر طرف به محاصره افتاده و گروهی کشته شدند.
خبر کشته شدن پیامبر صلی الله علیه و آله
«لیثی»، رزمنده شجاع قریش به پرچمدار رشید اسلام معصب بن عمیر حمله کرد، پس از ضربات زیادی که میان آنها رد و بدل شد، پرچمدار اسلام به شهادت رسید. صورت سربازان اسلام پوشیده بود، وی گمان اینکه مقتول پیامبر اسلام است بی اختیار فریاد زد و به سران ارتش اعلام کرد: الاقد قتل محمد: هان ای مردم! محمد کشته شد.
این خبر دروغ، دهان به دهان میان ارتش قریش انتشار یافت. سران قریش به قدری خوشحال بودند که صدای آنها در سرتاسر میدان طنین انداز بود، همگی می گفتند: الاقد قتل محمد، الاقد قتل محمد.
انتشار این خبر بی اساس، باعث جرات دشمن گردید؛ و لشکر قریش موج آسابه حرکت درآمد. هرکس تلاش می کرد خود را برای مثله کردن پیامبر آماده نماید و از این راه افتخاری در جهان شرک به دست آورد.
این خبر به همان اندازه که در تقویت روحیه لشکر دشمن، تاثیر داشت، روحیه مجاهدان اسلام نیز به شدت تضعیف نمود، به طوری که گروه بی شماری از مسلمانان دست از جنگ کشیدند و به کوه پناه بردند و تنها گروه انگشت شماری در میدان باقی ماند.
شهادت حمزه بن عبدالمطلب
حمزه، عموی پیامبر اسلام از شجاعان عرب و از افسران بنام اسلام بود. او کسی بود که اصرار داشت که ارتش اسلام در بیرون «مدینه» با قریش به نبرد پردازد. او بود که با قدرت هرچه تمامتر، پیامبر را در لحظات حساس در مکه از شر بت پرستان حفظ نمود؛ و در انجمن بزرگ قریش به جبران توهین و اذیتی که «ابوجهل» درباره پیامبر انجام داده بود؛ سر او را شکست؛ و کسی را قدرت مقاومت با او نبود.
وی، همان افسر ارشد و جانبازی بود که در جنگ «بدر» قهرمان رشید قریش «شیعه» را ا پای درآورد؛ و گروهی را مجروح و عده ای را به دیار نیستی فرستاد و هدفی جز دفاع از حریم حق و فضلیت و حاکمیت اسلام در زندگی انسانها نداشت.
«هند»، همسر ابوسفیان، دختر عتبه کینه حمزه را به دل داشت. او تصمیم داشت که به هرقیمتی که باشد، انتقام خود را از مسلمانان بگیرد.
«وحشی» قهرمان حبشی که غلام«جبیر بن مطعم» بود؛ و عموی جبیر نیز در جنگ بدر کشته شده بود، از طرف هند مامور بود با به کار بردن حیله و مکر به آرمان دخت عتبه جامه عمل بپوشاند. وی به وحشی پیشنهاد کرد که یکی از سه نفر (پیامبر، علی و حمزه) را برای گرفتن انتقام خون پدر از پای درآورد. قهرمان حبشی در پاسخ گفت: من هرگز به محمد نمیتوانم دسترسی پیدا کنم. زیرا یاران او از او دفاع می کنند. علی نیز در میدان نبرد فوق العاده بیدار است، ولی خشم و خروش حمزه در جنگ به قدری است، که در موقع نبرد متوجه اطرافیان خود نمیشود، شاید من بتوانم او را از طریق حیله و اغفال از پای درآورم. هند به این راضی شد و قول داد که اگر در این راه موفق شود او را آزاد کند. گروهی معتقدند که این قرار داد را «جبیر» با غلام خود «وحشی» بست، زیرا عموی وی در «بدر» کشته شده بود.
غلام«حبشی» می گوید: روز احد در مرحله پیروزی قریش من به دنبال حمزه بودم. او بسان شیری غران، به قلب سپاه حمله می برد و به هرکس می رسید او ا بی جان می ساخت. من خود را پشت درخت ها و سنگها پنهان کردم، به طوری که او مرا نمیدید. او مشغول نبرد بود، که من از کمین در آمدم، چون یک فرد«حبشی» بودم، حربه خود را مانند آنها انداختم و از این جهت، کمتر خطا می کرد. از این رو، به فاصله معینی«زوربین» خود را پس از حرکت مخصوصی به سوی او افکندم. حربه بر تهیگاه او نشست و از میان دو پای او در آمد. او خواست به سوی من حمله کند، ولی شدت درد او را از مقصد بازداشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد. سپس با کمال احتیاط به سوی وی رفتم، حربه خود را در آوردم و به لشکرگاه قریش برگشتم و به انتظار آزادی نشستم.
پس از جنگ احد من مدتها در مکه می زیستم، تا آنکه مسلمانان، مکه ا فتح کردند. من به سوی طائف فرار کردم، چیزی نگذشت تا آنکه شعاع قدرت اسلام تا آن حدود کشیده شد. شنیده بودم که هرکس، هر اندازه مجرم باشد، اگر به آیین توحید بگرود، پیامبر از تقصیر او می گذرد. من در حالی که شهادتین را بر زبان جاری می ساختم خود را خدمت پیامبر رساندم.
دیده پیامبر بر من افتاد، فرمود: تو همان وحشی حبشی هستی؟ عرض کردم بلی. فرمود: چگونه حمزه را کشتی؟ من عین همین جریان را نقل کردم. پیامبر متاثر شد و فرمود:«تا زنده ای روی تو را نبینم زیرا مصیبت جانگذار عمویم به دست تو انجام گفته است».
پایان جنگ
آتش جنگ خاموش گردید و طرفین از یکدیگر فاصله گرفتند. مسلمانان بیش از سه برابر قریش کشته داده بودند؛ و می بایست هرچه زودتر اجساد عزیزان خود را به خاک بسپارند و مراسم مذهبی را عمل نمایند.
زنان قریش، هنگام پیروزی که عرصه را انجام هرگونه جنایتی خالی دیده بودند، پیش از آنکه مسلمانان به دفن کشتگان برسند، برای گرفتن انتقام بیشتر، اعضا و گوش و بینی شهدای اسلام را بریدند، همسر ابوسفیان از اعضای بدن مسلمانان، گردن بند و گوشواره ترتیب داد. شکم افسر فداکار اسلام، حضرت حمزه را پاره کرد و جگر او را درآورد، و آن را به دندان گرفت هرچه خواست بخورد نتوانست.
این عمل به قدری ننگین و زشت بود که ابوسفیان گفت: من از این عمل تبری می جویم و چنین دستور نداده بودم ولی خیلی هم ناراحت نیستم.
این کردار زشت، باعث شد که این زن میان مسلمانان به «هند آکله الاکباد» هند جگر خواره معروف گردد؛ و در آینده فرزندان هند، به فرزندان زن جگر خوار معروف شدند.
مسلمانان در محضر پیامبر وارد نبردگاه شده و میخواستند آن هفتاد کشته را به خاک بسپارند. چشم پیامبر به بدن«حمزه» افتاد. وضع رقت بار«حمزه» فوق العاده او را منقلب ساخت و طوفانی از خشم و غضب، در کانون وجود او پدید آورد، به طوری که فرمود: این خشم و غضبی که اکنون در خود احساس می کنم در زندگانی من بی سابقه است.
تاریخ نویسان و مفسران، به طور اتفاق می نویسد: مسلمانان عهد کردند (و گاهی خود پیامبر را نیز اضافه می کنند) که اگر بر مشرکان دست یابند، همین معامله را با کشته های آنها انجام دهند و آنان به جای یکی، سی نفر از آنها را «مثله» کنند. چیزی از تصمیم آنان نگذشته بود که امین وحی این آیه را آورد.
«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خیر للصابرین».(132)
اگر تصمیم دارید که آنها را مجازات کنید، در مجازات خود میانه رو باشید و از حد اعتدلال بیرون نروید و اگر صبر کنید، برای بردباران بهتر است.
خواهر حمزه، «صفیه» اصرار داشت که نعش برادر را ببیند. ولی فرزند او «زبیر» از آمدن مادر به دستور رسول خدا جلوگیری نمود.«صفیه»، به فرزند خود گفت: شنیده ام برادرم را «مثله» کرده اند. به خدا سوگند که اگر بر بالین او بیایم اظهار ناراحتی نخواهم کرد و این مصیبت را در راه خدا خواهم پذیرفت.
این بانوی تربیت یافته، با کمال وقار بر بالین برادر آمد، بر او خواند و در حق او طلب آمرزش نمود و بازگشت.
سپس پیامبر، برای شهدای احد نماز خواند و آنها را یک یک و یا دوتا دوتا، دفن کرد.
دستور داد که «عمرو بن جموح» و «عبدالله بن عمر» را در یک قبر بگذارند. زیرا آنان قبلا با هم دوست بودند، چه بهتر که در حال مرگ نیز با هم باشند.
بازگشت پیامبر به مدینه
فرمان حرکت به سوی مدینه، به وسیله پیامبر صادر گردید. حضرت با آن گروه انصار و مهاجر که در جنگ شرکت کرده بودند وارد مدینه شدند. مدینه ای که از اکثر خانه های آن ناله مادران داغ دیده و همسران شوهر از دست داده بلند بود.
پیامبر به خانه های «بنی عبدالاشهل» رسید. نوحه سرایی زنان آنها، حال پیامبر را منقلب ساخت. اشک از چشمان نورانی او سرازیر گردید و با چشمان اشکبار زیر لب این جمله را گفت:«ولکن حمزه لا با کی له» متاسفم که کسی برای حمزه نمی کند.
سعد معاذ و چند نفر دیگر که از مقصد پیامبر آگاه شدند، به گروهی از زنان دستور دادند که برای حمزه، این افسر خدمتگزار نوحه سرایی کنند. پیامبر گرامی از جریان مطلع گردیده در حق آنان دعا کرد و گفت: من پیوسته از کمکهای مادی و معنوی گروه انصار برخوردار بوده ام. و بدین ترتیب جنگ احد پایان یافت و یردار بزرگ اسلام حضرت حمزه به سید الشهداء ملقب گردید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام علاقه زادی به این سردار بزرگ داشتند، آن هنگامی که حمزه می خواست به میدان جنگ برود، پیامبر او را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید؛ و پس از شهادت با هفتاد تکبیر بر او نماز خواند و از مسلمان خواست که بر او گریه کنند و فرمود:
هرکس مرا زیارت کند و عمویم حمزه را زیارت نکند به من جفا کرده است. حضرت فاطمه علیه السلام بر سر قبر حمزه می رفت و بر او می گریست.
حضرت امام حسین علیه السلام در سخنرانیهای خود در سرزمین کربلا از حمزه تمجید کرد و امام زین العابدین در مسجد دمشق حمزه را یکی از افتخارات خاندان پیامبر شمرد.

جنگ احزاب

17 ماه شوال جنگ احزاب یا خندق در سال پنجم هجری می باشد، این جنگ از این جهت به احزاب معروف شد که قبایل زیادی برای نابودی اسلام، دست به دست هم داده و جبهه متحدی را علیه حکومت نوپای اسلامی در مدینه به وجود آورند، و خندق به آن می گویند برای اینکه مسلمین به پیشنهاد سلمان فارسی و به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله خندقی برای جلوگیری از حمله دشمن به مدینه، در اطراف آن حفر نمودند.
جرقه جنگ از این جا زده شد که گروهی از یهود بنی نضیر به مکه آمده و با تحریک قریش به مقابله با پیامبر صلی الله علیه و آله آتش جنگ را روشن ساختند و سپس به سراغ قبیله غطفان رفتند و آنها را نیز به جنگ با مسلمانان تشویق نمودند؛ و به هر یک قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان به جنگ ادامه خواهند داد. قبایل یاد شده نیز هم پیمانی داشتند که یه هنگام جنگ از آنها یاری می طلیبیدند، لذا در این جنگ از بنی اسد و بنی تسلیم خواستند تا به حکم پیمان مشترکی که با هم دارند، بر ضد اسلام وارد نبرد گردند.
مسلمانان که خود را در برابر قبایل یاد شده دیدند، به دستور پیامبر جلسه مشورتی تشکیل دادند و در جلسه به پیشنهاد سلمان فارسی، تصمیم به حفر خندق در اطراف مدینه گرفته شد، لشکر دشمن ده هزار نفر و سپاه اسلام حدود سه هزار نفر بودند، از این رو کفار برای جبران شکستهای مکرر از مسلمانان در بدر و احد و غیره، مصمم بودند تا در آخرین ضربه سنگین خویش را بر آنان وارد ساخته و کار اسلام را برای همیشه یکسره سازند. مناقین که در تمام جنگهای نقش ستون پنجم را به سود دشمن ایفا می نمودند در این جنگ نیز با سخنان نفاق گونه خود به تضعیف روحیه مسلمین پرداختند، قرآن کریم از قول آنان چنین نقل می نماید:
«و اذ یقول المنافقون فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا».
به خاطر بیاورید زمانی را که منافقان و آنان که در دلهایشان بیماری بود، می گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده دروغین به ما نداده است.
این آیه هنگامی نازل شد که مسلمانان مشغول حفر خندق بودند، تا اینکه قطع سنگی بزرگ پیدا شد که با هیچ وسیله ای قابل کندن نبود، پیامبر وارد خندق شد، کلنگی را به دست گرفت و بر آن فرود آورد و جرقه ای هوا را روشن کرد و سنگ شکافته شد، پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز پیامبر را در تکبیر همراهی نمودند، پیامبر بار دیگر کلنگ را بالا برد و قسمت دیگر سنگ شکسته و جرقه ای نیز جستن کرد و صدا به تکبیر بلند شده؛ و با سومین ضربه آن حضرت، سنگ به کلی متلاشی و همین مساله تکرار گردید، سلمان فارسی از علت تکبیر پیامبر رسید؟ حضرت فرمود: در پرتو جرقه اول سرزمین«حیره» و قصر های پادشاهان ایران را دیدم و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز خواهد شد، در جرقه دوم قصر های سرخ شام و روم برایم نمایان گردید، جبرئیل خبر پیروزی امتم را بر آنها داد و در جرقه سوم قصر های صنعا و یمن را مشاهده نمودم و جبرئیل از پیروزی امتم بر آنها نیز مرا مطلع ساخت، بشارت باد بر شما ای مسلمانان!
منافقان با شنیدن سخنان حضرت به هم خیره شده و بی شرمانه گفتند: چه سخنان عجیبی و چه حرفاهای بی پایه ای! شما در اینجا در چنگال دشمن گرفتارید و حتی نمیتوانید برای رفع حاجت بیرون بروید، ولی او از مدینه سرزمین حیره و مدائن کسری را میبیند و خبر پیروزی و فتح آنجا را به شما میدهد! در این رابطه آیه ذکر شده نازل گردید و برای مسلمانان روشن ساخت که این سخنان از دلهای بیمار و قلبهای مریض آنان سرچشمه میگیرد و نباید مسلمانان تحت تاثیر آن واقع شوند.
گروه دومی از این منافقان بیمار دل کار را به آنجا رساندند که قرآن چنین نقل می فرماید:
«و اذ قالت طائفه منهم یا اهل یثرب لامقام لکم فارجعوا».(133)
هنگامی که گروهی از آنها گفتند: ای مردم یثرب (مدینه) دیگر جای درنگ و ماندن (در میدان جنگ) نیست، به خانه هایتان بازگردید.
و بدین وسیله می خواستند با ایجاد یاس در دل انصار، آنان را به ترک جبهه و کناره گیری از جنگ دعوت نمایند تا در نتیجه مهاجرین تنها مانده و اگر از نظر روانی شکست نخورند از جهت نظامی با شکست مواجه گردند؛ و گروهی از همین منافقان، خود پیشگام فرار و اجازه ترک جبهه خواستند.
«و یستاذن فریق منهم النبی یقولون ان بیوتنا عوره و ماهی بعوره ان یریدون الافرارا و لو دخلت علیهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا».(134)
گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت می خواستند و میگفتند خانه های ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود، آن ها میخواستند فقط از «جنگ» فرار کنند، آنان چنین میدیند که اگر دشمنان از اطراف مدینه بر آنان وارد گردیده؛ و پیشنهاد شرک به آنها می نمودند، می پذیرفتن، و جز مدتی اندک برای انتخاب این راه درنگ نمی کردند.
در این آیه ضمن مطرح ساختن درخواست اجازه آنان؛ و غیر موجه بودن عذرشان؛ به هدف اصلی آن ها که فرار است اشاره می نماید و سپس دلیل فرارشان را ضعف ایمانشان معرفی می کند.
بدین ترتیب میبینیم از سویی از میان جمعیت سه هزار نفری سپاه اسلام، گروهی نه تنها آمادگی برای دفاع نداشتند بلکهبا قول و عمل در جهت خدمت به اهداف کفار و تضعیف روحیه مسلمانان عمل می نمودند؛ و از سوی دیگر پنج قهرمان معروف عرب که «عمرو بن عبدود» سرآمد همه آنان بود، در آن جنگ شرکت کرده بودند.
عمرو کسی بود که هیچکس یارای رویارویی با او را نداشت؛ و مدینه نیز از سوی مشرق به وسیله قبیله «غطفان» و از سوی مغرب و جنوب به وسیله «قریش» در محاصره کامل واقع شده بود؛ ولی با این همه خداوند میخواست در این جنگ که همچنان که آخرین ضربه بر پیکر شرک و کفر جزیره العرب وارد می شود، صف منافقین را از صف مومنین جدا و مشخص سازد، سرانجام این غزوه با امدادهای غیبی الهی به پروزی سپاه اسلام منتهی گردید، طوفانی سخت وزیدن گرفت و خیمه ها و مقر های کفار را به هم زد؛ و رعب و وحشت بر دل های آنان مستولی گردید و نیرو های غیبی فرشتگان به یاری مسلمانان شتافتند و در نهایت، خداوند آخرین ضربه سرنوشت ساز را به دست ولی گرامی اش امیر المومنان علی علیه السلام بر آنان با قتل عمرو بن عبدود وارد ساخت.
رویارویی آن حضرت با عمرو به اندازه ای حساس و پر اهمیت برای جبهه اسلام بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«برز الایمان کله علی الشرک کله».
تمام ایمان در برابر تمام شرک واقع شده است.
زیرا پیروزی هریک در حقیقت پیروزی جبهه ای بر جبهه دیگر بود، چنانچه با شکست و کشته شدن عمرو، ارتش دشمن در هم شکستن و همه پا به فرار نهادند، به همین دلیل رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لو وزن الیوم عملک بعمل جمیع امه محمد لرجح عملک علی عملهم و ذلک انه لم یبق بیت من المشرکین الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم یبق بیت من المسلمین الا و قد دخل عز بقتل عمرو».(135)
هرگاه این عمل امروز تو را با تمام کار افراد امت محمد مقایسه کنند، کار تو بر آنها برتری می یابد، چرا که با کشته شدن عمرو خانه ای از خانه های مشرکان باقی نماند جز اینکه خواری و ذلت بر آنان وارد شد و خانه ای از خانه های مسلمانان نماند، مگر اینکه عزت و سرافرازی بر آن وارد گردید.
و نیز آن حضرت در تعبیر دیگری فرمود:
«لمبارزه علی بن ابی طالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه».(136)
مبارزه علی بن ابی طالب در جنگ خندق با عمرو بن عبدود بر اعمال تمام امت من که تا روز قیامت انجام می دهند، برتری دارد، بدین ترتیب جنگ احزاب با کشته شدن عمرو، به پیروزی اسلام و شکست جبهه متحد کفر انجامید.

شهادت حضرت امام جعفر صادق علیه السلام

بیست و پنجم شوال، سالروز شهادت امام صادق علیه السلام است، دوره زندگانی آن حضرت یکی از دوره های پر نشیب و فراز تاریخ اسلام به شمار می رود، چنانکه در بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای ـ دام ظله ـ به اوضاع و احوال سیاسی آن عصر و زندگی آن امام بزرگوار اشاره شده است:
اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگی عصر امام
رژیم بنی امیه در سالیان آخر زنگی امام باقر علیه السلام و نیز سالهای آعاز امامت فرزندش امام صادق علیه السلام یکی از پر ماجراترین فصول خود را می گذرانید. قدرت نمایی های نظامی در مرزهای شمال شرقی (ترکستان و خراسان) و شمال (آسیای صغیر و آذربایجان) و مغرب (آفریقا و ادلس و اروپا) از سویی و شورشهای پی در پی در نواحی عراق و خراسان و شمال آفریقا که عموما یا غالبا به وسیله بومیان ناراضی و زیر ستم؛ و گاه به تحریک یا کمک سرداران مغول به پا می شد. از سوی دیگر، وضع نابسامان و پریشان ملی در همه جا و مخصوصا در عراق ـ مقر تیولداران بزرگ بنی امیه و جایگاه املاک حاصلخیز و پربرکت که غالبا مخصوص خلیفه یا متعلق به سران دولت بود ـ و حیف و میل های افسانه ای هشام و استاندار مقتدرش در عراق و شام، حالت عجیبی به کشور گسترده مسلمان نشین که به وسیله رژیم بنی امیه و به دست یکی از معروف ترین زمامداران آن اداره میشد، داده بود. بر این همه، باید مهمترین ضایعه عالم اسلامرا افزود؛ ضایعه معنوی، فکری و روحی.
در فضای غمزده کشور اسلامی که فقر و جنگ و بیماری همچون صاعقه برخاسته از قدرت طلبی و استبداد حکمرانان اموی بر سر مردم بینوا فرود می آمد و پرورش نهالهای فضلیت و تقوا و اخلاق و معنویت، چیزی در شمار محلات می نمود. رجال روحانی و قضات و محدثان و مفسران که می بایست ملجا و پناه مردم بینوا و مظلوم باشند نه فقط به کارگاه گشایی نمی آمدند، غالبا خود نیز به گونه ای گاه خطر ناکتر از رجال سیاست بر مشکلات مردم می افزودند.
تاسف آور است اگر گفته شود که بررسی احوال بعضی از شخصیت های موجه و آبومند، آنان را در چهره مردانی سر در آخور تمینات پلید قدرت طلبی و نامجویی و کامجویی، یا بینوایانی جبان و پست و عافیت طلب، یا زاهدانی ریا کار و ابله، و یا عالم نمایانی سرگرم مباحثات خونین کلامی و اعتقادی، در ذهن مطالعه گر، مجسم سازد.
قرآن و حدیث که می بایست نهال معرفت و خصلت های نیک را زنده و بارور بدارد به ابزاری در دست قدرتمندان یا اشتغالی برای عمو بی ثمر این تبهکاران و تبه روزان، تبدیل شده بود. در این فضای مسموم و خفه و تاریک و در این روزگار پربلا و دشوار بود که امام صادق علیه السلام بار امانت الهی را بردوش گرفت... و براستی چه ضرورتی و حیاتی است «امامت» با آن مفهوم مترقی که در فرهنگ شیعی شناخته و دانسته ایم که برای امت سرچشمه دو جریان حیاتبخش است:
1ـ تفکر درست انقلابی
2ـ نظام عادلانه توحیدی
و امام عهده دار این دو تکلیف است:
نخست «تبیین، و تفسیر مکتب» که خود متضمن مبارزه با تحریفها و دستکاریها جاهلانه و مغرضانه است و آنگاه، پی ریزی و زمینه سازی نظام قسط و عدل الهی.
اکنون در چنین اوضاع و احوال نابسامانی، امام صادق علیه السلام بار این امانت الهی را بر دوش می گیرد و عهده دار آن دو تکلیف می شود. در آن واحد، هر دو وظیفه در برابر او قرار گرفته است.
آیا به کدام زودتر اقدام خواهد کرد؟
درست است که کار سیاست، دشواری های فراوان دارد و کاری نیست که هشام اموی با همه سرگرمی ها و درگیریهایش، آن را بر او ببخشاید و انتقامی سخت از او نستاند. ولی کار فکری؛ یعنی مبارزه با تحریف نیز در حقیقت، بریدن شاهرگ دستگاه خلافت است. دستگاهی که جز با تکیه بر دین، به صورتی انحرافی توان بودن و ماندنش نیست. پس از این راه هم بر او نخواهند بخشود، نه هشام و نه علمای درباری! عالمانی که در جهت عمومی و رایج جامعه منحط و منحرف در حرکت و در تلاشی فعال هستند.
از سوی دیگر، اوضاع برای گسترش دادن به اندیشه انقلابی شیعه آماده است. جنگ است و قر و استبداد، سه عامل پرورش دهنده انقلاب؛ و زمینه کار امام پیشین، که جو مناطق نزدیک و حتی نقاط دور را تا حدودی آماده ساخته است.
امام صادق علیه السلام مظهر امید شیعه
استراتژی کلی امامت، ایجاد انقلاب توحیدی و علوی است، لازمه منطقی این خط مشی کلی، دعوتی فراگیر بود، دشواری کار دعوت راستین امامت در همین نکنه نهفته بود؛ زیرا یک دعوت مسلکی کامل که میخواهد به کار بردن قدرت را از هر گونه زور گویی و تجاوز طلبی و تعدی به حق ازادی مردم، دور نگاه داشته و اصول و موازین اساسی اسلام را مراعات کند، ناگزیر باید با تکیه و شعور درک مردم و در زمینه احساس نیاز خواست طبیعی آنان رشد و پیشرفت خود را ادامه دهد. و به عکس، مبارزاتی که هر چند به ظاهر با شعار های مسلکی و مکتبی کار خود را آغاز میکند ولی در عمل، دست به قدرت نمایی هایی همچون همه قدرتمندان میزند و از اصول اخلاقی و اجتماعی خود چشم میپوشد، از این دشواری، فارق است؛ وآن اولی راز طولانی بودن جریان امامت و دومی سر پیشرفت جریان های موازی نهضت امامت؛ مانند قیام بنی عباس را تشکیل میدهد.
اوضاع و احوال مساعد و نیز زمینه هایی که امام پیشین فراهم آورده بود موجب آن باشد که شیعه سالها انتظار ان را میکشید. همان (همان) که مجاهدت طولانی اسلاف خود را به ثمر خواهد رسانید و مشعل انقلاب شیعی را در سطح وسیع جهان اسلام، برخواهد افروخت.
اشاره ها و گاه حتی تصریح امام باقر علیه السلام نیز در پرورش نهال این آرزو موثر بود، چنانکه جابر بن یزید می گوید: کسی از امام باقر علیه السلام درباره قیام کننده بعد از او پرسید، امام دست بر شانه ابی عبدالله علیه السلام گذاشت و فرمود: این است به خدا قیام کننده آل محمد.
منظور از قیام «قیام کننده» چیست؟ آیا می تواند مقصود «قیام به امر تبلیغ و ارشاد و بیان احکام دین» باشد؟ یا مفهومی که ما امروز این تعبیر می فهمیم؟ باید گفت: نه، «قیام» در عرف ائمه و شیعه، دارای همان مفهومی است که امروز از این کلمه فهمیده می شود.«قیام کننده» کسی است که بر ضد قدرت مسلط، قدرتمندانه کمر می بندد و به پا می خیزد. این مفهوم، لزوما با قدرت نمایی نظامی همراه نیست، ولی به هر جهت نمایشگر یک تعرض و هجوم است، نمایشگر اقدام به کاری سنگین و خطیر است. در زمینه فعالیت های فکری، یا سازندگی افراد، یا ایجاد تشکل و رهبری یک نهظت پنهانی، ولی به هر صورت آمیخته با قهر و تعرض.
بنابراین، طبق فرمایش امام باقر علیه السلام در اینکه فرزندش جعفر بن محمد علیه السلام قیام خواهد کرد، بحثی نیست. بی گمان وی میبایست حرکت تعرض آمیز خود را آغاز کند گرچه این موضوع که آیا حرکت و قیام او به مرحله نهایی؛ یعنی اقدام نظامی و سرانجام پیروزی و به دست آوردن قدرت فائقه خواهد انجامید یا نه؟ چیزی است که در حدیثی دیگر، سرنوشت حرکت و اقدام امام صادق علیه السلام با لحنی اگرچه نه بدان قاطعیت، ولی ناامیدانه ادا شده است.
در این روایت نیز امام باقر علیه السلام با یکی یاران نزدیک روبرو است: ابوالصباح کنانی گوید: امام باقر علیه السلام به پسرش ابی عبدالله نگریست و گفت: این را میبینی؟ این از کسانی است که خدا درباره آنان فرموده است:«اراده ما چنان است که بر مستضعفان زمین منت نهیم، آنان را زمامداران و وارثان زمین سازیم» شاید تحت تاثیر همین بیانات بود که اندیشه قیام و خلافت امام صادق علیه السلام در میان شیعیان خاص نیز رواج یافته بود و نزدیکترین یاران امام و پدر بزرگوارش، آن را همچون آینده ای محتوم به خود نوید می دادند.
شیخ«کشی» حدیثی نقل می کند که از آن میتوان میزان امیدواری یاران نزدیک را دانست. یکی از شیعیان مال بسیاری به مخالفان مدیون می شود و چون از پرداخت آن عاجز می ماند، می گریزد. زراره که یکی از برجسته ترین شیعیان است نزد امام می اید، ماوقع را می گوید و سپس می پرسد که اگر «این امر» نزدیک است این مشخص مدیون، صبر کند تا با «قائم» خروج کند؛ و اگر در آن تاخیری هست، با طلبکاران از در مصالحه در اید، حضرت در پاسخ به این جمله اکتفا می کند، خواهد شد. زراره می پرسد، تا یکسال؟ باز امام می گوید: ان شاءالله خواهد شد. می پرسد: تا دوسال و باز هم می فرماید: ان شاء الله خواهد شد. و زراره خود را قانع می کند که «این امر» تا دو سال دیگر واقع خواهد شد.
جمله«این امر» در عرف شیعه و ائمه تعبیر کنایه آمیزی است که از آینده موعود تشیع؛ یعنی کسب قدرت سیاسی و یا اقدام به مقدمات نزدیک آن؛ مانند تعرض نظامی و «قائم» آن کسی است که این تعرض را فرماندهی و رهبری می کند؛ و در روایت ما موارد فراوانی وجود دارد که راجع به خصوصیات قیام «قائم» پیشگویی هایی شده است و همه جا مقصود همین قیام کننده ای است که شیعه در طول دوران زندگی ائمه انتظار او را می داشته و او را در میان اشخاص مختلف می جسته است.
در روایت دیگری هشام بن سالم که او نیز از چهره های برجسته شیعه است، نقل می کند که زراره به من گفته بود:«برفراز پایه های خلافت، کسی غیر از جعفر را نخواهی دید»... چون حضرت ابوعبدالله (امام جعفر صادق علیه السلام) وفات یافت، نزد او رفتم و این سخن را به یادش آوردم وبیم آن داشتم که وی انکار کند که چنین سخنی به من گفته است. زراره در جواب گفت:
من ان را طبق استنباط و نظر خود گفته بودم.
از مجموع این بیانات می توان نتیجه گرفت که امام در چشم پدر عالی مقامش و نیز در نگاه شیعیان، مظهر ایده آل های امامت و تشیع است گویا سلسله امامت، او را همچون ذخیره ای برای ثمر بخشیدن به تلاشهای امام سجاد و امام باقر علیه السلام در نظر گرفته است. گویا همو است که باید حکومت علوی و نظام توحیدی را بازسازی کند. باید رستاخیز دوباره اسلام را برپا سازد، دو امام پیش از او نخستین مراحل این راه دشوار را پیموده اند و اینک نوبت اوست که گام آخر را بردارد، اتفاقا موقعیت نیز چنانکه اشاره شد آماده است و امام با استفاده از اوضاع و احوال مناسب، رسالت سنگین خود را آغاز می کند.
امام صادق علیه السلام از نخستین روز امامت تا لحظه ورود به زندگی پرتلاش و پرثمرش، 33 سال طول کشید. در این مدت فراز و نشیب ها و تحولات سیاسی و اجتماعی، شرایط زندگی امام و شیعیان را بار ها تغییر داد شاهین ترازوی پیکار، به سود و به زیان جبهه تشیع، نوسانها دید، گاه چنان شد که خوشبین ترها پیروزی شیعه را بسی نزدیک و در دسترس دیدند و حتی در آمادگی اوضاع برای قدرت نمایی نظامی مبالغه کردند؛ و گاه چنان که اختناق و فشار، مجال تنفس نیز به امام و یاران نزدیکش نمی داد و همه آرزوها را بر باد رفته وانمود می کرد و امام صادق علیه السلام در همه این احوال، همان رهرو و راهبر مصمم و آگاه و نستئهی بود که در میان صدها آیه یاس و آهنگ امید، تنها تنها به رفتن راه دراز و هزچه بیشتر طی کردن آن، و این مرحله ها را ناگزیر پشت سر نهادن می اندیشید و بس. در کارهای خود با مایه عشق و اخلاص و ایمانش، در همه حال و هر زمان با شیوه متناسب تلاش بیدریغ مبذول می داشت و بار سنگین تکلیف الهی را به سر منزل، نزدیک می ساخت.
ابهام تاریخی در زندگی امام
در اینجا لازم است به یکی از تاسف انگیزترین چیزهایی که برای پژوهشکده زندگی امام صادق علیه السلام مطرح می گردد، اشاره کنیم و آن این است که شرح زندگی امام؛ بویژه در سالیان آغاز امامتش که مصادف با اواخر حکومت بنی امیه است در هاله ای ابهام قرار دارد. این زندگی پر ماجرا و حادثه خیز که کمکش ها و فراز و نشیب های آن از لابلای صدها روایت تاریخی مشهود می گردد، نه در تاریخ و نه گفتار محدثان و تذکره نویسان، هرگز به شکل مرتبت و پیوسته منعکس نگشته و زمان و خصوصیات بیشتر حوادث آن را تعیین نگردیده است. پژوهشگر باید با تکیه بر قرائن و ملاحظه جریانهای کلی زمان و مقایسه هر روایت با اطلاعاتی که درباره اشخاص یا حوادث یاد شده در آن، از منابع دیگر میتوان به دست آورد، زمان و مکان و خصوصیات حادثه را کشف کند.
یکی از علل این گنگ بودن و ابهام؛ بویژه در فعالیت های تشکیلاتی امام با یارانش را، در ماهیت این کارها باید جستجو کرد.
کار پنهانی و تشکیلاتی به طور معمول، در صورتی که با درست پنهانکاری همراه باشد، باید همواره پنهان بماند. ان روز مخفی بوده، بعد از آن نیز مخفی می ماند و رازداری و کتمان صاحبانش، نمی گذارد پای نامحرمی بدانجا برسد. هرگاه آن ثمر برسد و گردانندگان و عاملانش بتوانند قدرت را در دست گیرند، خود، دقایق کار پنهان خود را برملا خواهند کرد. به همین جهت است که اکنون بسیاری از ریزه کاریها و حتی فرمانهای خصوصی و تماس های محرمانه سران بنی عباس با پیروان و افراد تشکیلاتشان در دوران دعوت عباسی در تاریخ ثبت است و همه از آن آگاهند.
بی گمان اگر نهضت علوی نیز به ثمر می رسید و قدرت و حکومت در اختیار امامان شیعه یا عناصر برگزیده آنان دی می آمد، ما امروز از همه راز های سر به مهر دعوت علوی و تشکیلات گسترده و بسیار محرمانه آن مطلع بودیم.
علت دیگر را در خصلت تاریخ نویسی و تاریخ نویسان باید در جستجو کرد. یک جمع محکوم و مظلومخ اگر در تاریخ رسمی، نامی هم داشته باشد و خاطره ای هم از او ثبت شود، بی شک خواهد بود که جریان حاکم و ظالم، خواسته و گفته و وانمود کرده است!
اکنون این حقیقت روشن را در کنار واقعیت دیگری می گذاریم، همه تواریخ معروف و معتبر که مدارک و ماخذ بیشترین تحقیقات و گزارشهای بعدی به شمار می آید و تا پانصد سال بعد از زندگی امام صادق علیه السلام نوشته شده است، دارای صبغه عباسی است؛ زیرا چنانکه می دانیم حکومت عباسیان تا نیمه قرن هفتم هجری ادامه داشته و همه تواریخ معروف قدیمی، در دوران قدرت و سلطنت این سلسله سخت جان، نوشته شده است.
و با این حال، نتیجه قابل حدس است. هرگز از یک مورخ دوران عباسی انتظار آن نیست که بتواند یا بخواهد اطلاعات درست و مرتبی از زندگی آن حضرت یا هر یک از ائمه دیگر شیعه تحصیل کرده و در کتاب خود ثبت نموده باشد.
این است راز بسیاری از تحریف ها و ابهامها در زندگی آن امام معصوم تنها راهی که میتواند مارا به خط کلی زندگی امام آشنا سازد آن است که نمودار های مهم زندگی آن حضرت را در لابلای این ابهام ها یافته و به کمک آنچه از طول کلی تفکر و اخلاق آن حضرت می شناسیم خطوط اصلی زندگینامه امام را با آن ترسیم کنیم و آنگاه برای تعیین خصوصیات و دقایق، در انتظار قراین و دلایل پراکنده تاریخی و نیز قراینی به جز تاریخ بمانیم... .
شهادت امام
تحمل وجود علمی امام بر ستمگری چون منصور، سنگین و غیر قابل تحمل بود تا اینکه با دسایس و نقشه های گوناگون بعد از چندین بار که به امر او شبانه به منزل امام صادق علیه السلام یورش بردند و در دل شب آن حضرت را از منزل بیرون کشیدند و به تبعید از وطن مجبور ساختند، تا سرانجام امام صادق علیه السلام در روز 25 شوال در سال یکصد و چهل هشت هجری در سن 65 سالگی به سبب زهری که منصور به آن حضرت داده بود، به شهادت رسید. «مشکوه النوار» پیرامون این واقعه نقل کرده که بعضی از اصحاب آن حضرت در مرض وفات، به عیادت ایشان رفتند و دیدند امام بزرگوار چنان لاغر شده اند که گویا هیچ از آن جناب باقی نمانده جز سر نازنین آن حضرت و بنا به نقلی کلینی (ره) بعد از رحلت امام صادق علیه السلام حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پدر بزرگوارش را در دو جامعه سفیدی کفن نمود که امام صادق علیه السلام در آنها احرام می بست و در پیراهنی که می پوشید و در عمامه ای که از امام زین العابدین علیه السلام به ایشان رسیسده بود و شیخ صدوق (ره) از ابوبصیر نقل کرده که: برای عرض تعزیت خدمت ام حمیده مادر امام صادق علیه السلام مشرف شدم، آن مخدره گریست و من نیز گریستم، پس از آن فرمود: ای ابومحمد! اگر می دیدی حضرت صادق علیه السلام را در وقت موت، همانا امر عجیبی مشاهده می کردی، چشمهای خود را گشود و فرمود: جمع کنید نزد من هرکسی که ما بین من و او قرابت و خویشی است. پس ما نگذاشته ایم احدی از خویشان او را و همه را به گرد حضرت جمع نمودیم. آن جناب به سوی ایشان نظری افکنده و فرمود:«ان شفاعتنا لاتنال مستخفا بالصلوه» همانا شفاعت ما نخواهد رسید به کسی که استخفاف نماید نماز را و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد.
جسد مطهر آن امام معصوم و مظلوم علیه السلام را با تشییع خاصی به سوی بقیع حمل نموده و با حضور امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در کنار پدر بزرگوار خود حضرت باقرالعلوم به خاک سپردند.