یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

عید فطر

عید فطر یکی از اعیاد بزرگ اسلامی است، به همین مناسبت بیانات پر محتوای شهید بزرگوار حجه الاسلام ئ المسلمین با هنر را، که حاوی نکات مهمی درباره شکوه و عظمت این عید است، می آوریم:
مادر اسلام دو عید داریم: یکی عید فطر و دیگری عید قربان؛ و نماز عید در همین دو عید وارد شده است و دعوت به اجتماع مردم هم در این دو عید سفارش شده است. این دو عید را برادران اهل سنت در کشور های عربی خیلی ارج می نهند و جشن میگیرند و مراسم بزرگ برپا می کنند.
خوشبختانه در اوایل انقلاب و پس از آن، در ایران اسلامی نیز عید فطر شکل و شمایل تازه ای پیدا کرد و برادران و خواهران شاهد بودند که مراسم عید فطر در تپه های قیطریه مبدا حکت منظم و راهپیمایی عظیمی در سراسر خیابانهای تهران بود که به دنبال آن، راهپیمایی ها و تظاهرات و شهادتها و استقبال از مرگ و حرکت انقلابی به سوی پیروزی، به صورت گسترده ای آغاز شد.
عید فطر عید پیروزی است
عید فطر و عید قربان به دنبال دو توفیق است و در حقیقت عید پیروزی است. عید فطر به دنبال پیروزی در عبادتهای ماه رمضان است، آنان که روزه می گیرند و نماز می گزارند و قرآن تلاوت می کنند و سحرگاهان ماه مبارک رمضان به راز و نیاز و عبادت و مناجات مشغولند و در محافل و مجالس مذهبی می کنند و روح خود را با برادران مسلمانانشان در سراسر دنیا پیوند معنوی می دهند، ماه رمضان یک موفقیت و توفیق الهی است برای آنها که به دنبالش عید فطر می آید.
و چنین است عید قربان؛ آنگاه که سیل عظیمی از جمعیت سراسر دنیا در اجتماع ایام حج و مراسم زیارت خانه موفق به انجام این فریضه بزرگ می شوند و این کنگره عظیم اجتماعی، سیاسی و اسلامی را بر پا می دارند، پس از آن عید قربان را که عید پیروزی است و موفقیت در اعمال و مناسک است بر آنان گرامی خواهد بود.
جلوه های عید اسلامی فطر
ما معمولا در این دو عید اسلامی، سه جلوه بزرگ به دنبال پیروزی می بینیم که این سه جلوه برای مراحل بعد از پیروزی، درسی است بسیار آموزنده و جالب:
1ـ دانستیم که عید فطر و قربان در واقع عید پیروزی است، عید توفیق، سربلندی، نشاط معنوی . انجام وظیفه است؛ و یکی از اعمال جالب و ارزشمند که در این عید بر عهده هر مسلمان است، این است که سهمی از آنچه دارد برای مستضعفان اختصاص دهد. در عید فطر مردم زکات فطره می دهند؛ یعنی حداقل از طرف خود و افراد خانواده و تحت تکفل خویش به اندازه 3کیلو گرم ـ تقریبا ـ از غذای معمولی روزمره در اختیار بیچارگان و مستمندان قرار می دهند و در عید قربان، مردم با قربانی کردن شتر و گاو و گوسفند می توانند کمکی به گرسنگان بکنند«اطمعوا القانع و المغتر».
این مساله را می توان به عنوان الگویی از خدمت به مستضعفان دانست و در حقیقت گامی کوتاه و نمونه ای کوچک از وظایف بعد از پیروزی است که باید نسبت به بینوایان و مستضعفان پذیرد.
هر پیروزی که علیه طاغوتها، مستکبری، مترفین و زورگویان و زراندون خون آشام انجام می شود، بایستی به دنبال آن پیروزی، برق نشاط در جبین مستضعفین بجهد. باید اقدامهای فعال و جدی در راه حاکمیت مستضعفین و روی کار آمد محرومان و بیچارگان باشد. یابد در پرتو آزادی، زیر بازوی مستضعف و محروم گرفته شود و آنان بتوانند به حیات و حرکت و آزادی و حقوق اولیه خود برساند.
«و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین».
اگر این انقلاب اسلامی، به دنبال پیروزی اش طرحایی نداشته باشد و قدمهای رسا و استوا برای رهانیدن مستضعفان جامعه از رنج محرومیت و تو سری خوری و بردگی و اسارت نداشته باشد، پیروز نشده است؛ و از این روی امام علنا اعلام فرمودند:«این حرکت مستضعفین علیه مستکبرین بوده است».
بنابراین، بایستی در طرحهای انقلابی،تمام نهاد های جوشیده از انقلاب و حرکت در سوی حا کمیت مستضعفین باشد.
ما برآنیم تا ببینیم پی از قرنها که اکنون یک تجربه برگ را در تاریخ اجتماعی و سیاسی خود انجام داده ایم، آیا می توانیم از این تجربه به نفع مستضعفین استفاده کنیم؟
آیا می توانیم در سایه برنامه های اسلامی و در سایه نظام عدل توحیدی اسلام، عدالت اسلامی را در سراسر جامعه خود بگسترانیم؟
آیا می توانیم قشر عظیم کشاورز و کارگر و محرومین جامعه خود را که در اعماق روستاها از زندگی، فرهنگ، بهداشت و رفاه محرومند، طعم زندگی بچشانیم؟ آیا می توانیم محیطی به وجود آوریم که آنها احساس کنند در پرتو اسلام زنده شده اند، حرکت کرده اند، فرهنگشان، کشاورزیشان، مسکنشان و رفاهشان تامین شده است؟
آیا می توانیم در سایه نظام اسلامی وضعی به وجود آوریم که کارگر، دیگر مورد استثمار و بهره کشی غلط نباشد و حاصل کارش به جیب خود و به کام بچه های گرسنه اش برسد و بتواند از زندگی استفاده کند؟
آیا می توانیم در نظام توحیدی اسلام وضعی به وجود آوریم که برادری و برابری در جامعه ما حکمفرما گردد؟ اگر بناست جمهوری برقرار شود، بایست تمام نهاد های انقلابی ما آهنگ حرکتشان آن گونه باشد که بخواهند نظام عدالت گسترانه اسلامی در سراسر منطقه به وجود آوردند... .
من به صراحت اعلام می کنم: اگر انقلاب اسلامی ما، بعد از تصرف آن کاخهای عظیم و بعد از راندن آن طاغوتها و مستکبران، نتواند مستضعفین را روی کار آورد و محرومان جامعه را به برگ و نوایی برساند، انقلاب ما پبروز نشده است. اگر انقلاب ما به نفع مستضعفین خودمان گام بردارد، آنگاه می تواند درسی باشد برای مستضعفین جهان.
درس تزکیه و خودسازی
2ـ درس دیگری که از عید فطر و قربان می گیریم، درس نماز است. درس تزکیه، خودسازی و پاکسازی دون است.«قد افلح من زکاها و قد خاب من دساها» این آیه در نماز عید خوانده می شود؛ یعنی وقتی اوج پیروزی می رسد، لازم است انسان به خودش بازگردد و خود را از آلودگیها پاک و منزه کند.
مبادا غرور پیروزی او را دچار نوعی خودسری و یا انحراف کند؟ و لذا در سوره فتح می فرماید:«وقتی نصر و پیروزی پروردگارت رسید و دیدی که فوج فوج جمعیت وارد دین خدا می شوند، خدای را حمد و سپاس گو و استغفار کن». تازه پس از پیروزی موقع استغفار و خودسازی است... .
ما باید انقلابی عمل کنیم و دگرگونی هایی در تمام نظامها و روابط اجتماعی مان به وجود اید. باید به خود آییم و ببینیم چقدر خدمت کرده ایم؟ آیا باز هم خود خواهی ها، سودجویی ها، تفرقه انگیزی ها، دشمنی ها و فسادهای اخلاقی ـ خدای ناخواسته ـ در بین ما وجود دارد؟ آیا باز هم بدبینی ها، شایعه پراکنی ها، اتهامها و دروغها هست یا نه؟ پس باید اخلاق انقلابی و فرهنگ انقلابی پیدا کنیم و به تزکیه و خودسازی و تصفیه درون بپردازیم.
درس بسیج عمومی و همبستگی اجتماعی
3ـ سومین درسی که از این دو عید بزرگ می گیریم، درس بسیج عمومی و همبستگی اجتماعی و وحدت است. ماه رمضان را با توفیق پشت سرگذاشته ایم و اکنون عید فطر را جشن می گیریم، اما درست در دل جشن، فرمان نماز عید فطر و حرکت دسته جمعی مردم و اتحاد و هماهنگی داده می شود؛ و در خطبه های نماز عید برنامه های سیاسی و اجتماعی برای مردم در یک هماهنگی و وحدت و بسیج عمومی بیان می شود... .
در اثر بسیج عمومی و ایثار و فداکار مردم بود که شهیدان عزیزمان با خون پاک و مقدس خویش از انقلاب دفاع کردند و بدنهاشان آماج تیر ها قرار گرفت و این شهادتها مبدا یک دگرگونی تازه در روند انقلاب ماست.
خون شهید مبدا شکوفایی است و لاله ها از خون شهید شکوفا می شود، لاله انقلاب، لاله موج، لاله بیداری و لاله حرکت و لذا واقعا می بینیم که این قطرات خون به هدر نمی روند و با همه غم و تاسفی که از مرگ و شهادت عزیزانمان داریم، اما چون این شهدا در راه خدا شهید می شوند و برای خدا جان می دهند، قطرات خونشان مبدا تحرک تازه ای برای انقلاب ماست.
ما امید واریم که ان شاا... این همبستگی و موج وحدت که گاهی در راهپیمایی روز قدس تجلی می یابد، برای همیشه باشد تا مردم انقلاب را از یاد نبرند و فراموش نکنند که رسالت انقلابی بر دوش فرد فرد آنهاست.

غزوه احد و شهادت حمزه سیدالشهداء

غزوه احد در سال سوم هجری در مدینه اتفاق و این غزوه پس از جنگ بدر، دومین جنگ بزرگ اسلام با کفر به شمار می رفت. شکست سخت و مفتضحانه ای که جبهه شرک در جنگ بدر در سال دوم هجری از مسلمانان متحمل شده بود، آتش انتقام را در دل مشرکین مشتعل ساخته و پیوسته در تدارک حمله ای تلافی جویانه به سر می برند؛ و رفته رفته زمانه ان فرا رسید، عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله که اسلام خود را از مشرکان مکه پنهان نگه داشته بود و آنان وی را از خود می پنداشتند، طی نامه ای محرمانه رسول خدا صلی الله علیه و آله را از تصمیم قریش آگاه ساخت، نامه عباس به پیامبر رسید، و از ان سوارتش قریش هم به نزدیک مدینه رسید و عصر روز پنجشنبه پنجم شوال سال سوم هجری در کنار کوه احد متوقف شدند، که از نظر نظامی محلی مناسب برای درگیری به شمار می رفت.
شورای نظامی
پیامبر صلی الله علیه و آله در جریان استقرار آنها در کنار احد قرار گرفت. در مدینه به دستور الهی شورای نظامی تشکیل داد و درباره کیفیت دفاع با مسلمانان به شور پرداخت و فرمود:« اشیروا الی» نظر خود را برایم بیان کنید، سپس مسلمانان درباره آن به اظهار نظر پرداختند، حضرت حمزه که از قهرمانان نامدار ارتش اسلام بود خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله
عرض داشت:
«به خدایی که قران را نازل کرده امروز غذا نخواهم خورد تا در بیرون شهر با دشمن به جنگ پردازم، ارتش اسلام باید از شهر خارج و دلاورانه در خارج مدینه با دشمن بجنگد».
این اظهار نظر مخالف نظریه کسانی بود که می خواستند در داخل شهر با استفاده از برج و بارو ها به دفاع پردازند، بدین ترتیب که زنان از بالای بامها و برجها دشمن را سنگباران نمایند و مردان در کوچه های مدینه به جنگ تن به تن مشغول شوند، افراد دیگر نظر حمزه را تایید نمودند و در نتیجه مسلمانان آماده رویارویی با مشرکان در خارج مدینه گردیدند.
حرکت پیامبر از مدینه
پیامبر نماز جمعه را خواند و با لشکری که بالغ بر هزار نفر بود، مدینه را به قصد احد ترک گفت: افرادی را که صلاحیت سنی نداشتند، مانند اسامه، زید حارثه و عبدالله عمر برای شرکت نپذیرفت. ولی دونوجوان به نامهای «سمره» و «رافع» با اینکه سن آنها از پانزدهم بالا نبود و در این دفاع شرکت کردند. زیرا آنان اگرچه کوچک بودند، ولی در تیراندازی مهارت داشتند.
در این موقع، گروهی از یهودیان که با عبدالله بن ابی که سردسته منافقان به شمار می رفت، هم پیمان بودند، تصمیم بر شرکت در این نبرد گرفتند. ولی پیامبر، روی مصالحی اجازه شرکت به آنها نداد. در نیمه راه که سربازان اسلام به نقطه ای به نام «شوط» (میان مدینه و احد) رسیدند، عبدالله بن ابی به بهانه اینکه پیامبر از نظر جوانان پیروی کرد، و نظر او را نپذیرفت، از شرکت در جهاد خودداری کرد. همچنین سیصد تن از اوسیان که هم قبیله بودند، از نیمه را برگشتند. بنابراین در این نبرد نه یهودیان شرکت کردند و نه حزب منافقین.
پیامبر و یاران او مایل بودند که از نزدیکترین راه عبور کرده و به اردوگاه خود برسند. در این لحظه ناچار شدند که از میان باغ منافقی به نام «مربع» بگذرند. او با لجاجت از ورود ارتش اسلام به املاک خود سخت ناراحت گردید و به ساحت مقدس پیامبر جسارت کرد. یاران پیامبر خواستند او را بکشند، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله
فرمودند: با این مرد لجوج کوردل کاری نداشته باشید.
پیامبر گرامی از سربازان خود در نقطه ای سان دید، قیافه های فداکار و چهره های درخشان آنان، از لابلای برق شمشیر ها می درخشید. ارتشی که پیامبر برای دفاع از آیین اسلام به دامنه کوه «احد» آورده بود، گروهی بودند که از نظر سن با هم اختلاف زیاد داشتند. در میان آنان پیران سالخورده فراوانی به چشم می خورد؛ و نیز فداکاران جوانی که سن آنها از پانزده تجاوز نمی کرد.
صف آرایی دو لشکر
بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت، نیروهای اسلام در برابر نیرو های مهاجم و متجاوز قریش صف آرایی کردند. ارتش توحید نقطه ای را قرار گاه قرار داد که از پشت سر به یک مانع و حافظ طبیعی یعنی کوه احد محدود می گشت.
هفتصد تن مسلمان در برابر سه هزار نفر قرار گرفته بودند و رسول خدا با انشای خطبه ای روحیه جنگ آوران اسلام را تقویت نمود. « واقدی»، صاحب کتاب مغازی می گوید:
پیامبر کوه احد را پشت سر و مدینه را پیش رو قرار داد و در حالی که پیاده راه میرفت صفوف را منظم می کرد و جایگاه هر افسری را معین می نمود. دسته ای را مقدم و گروهی را موخر می ساخت. او به قدری در تنظیم صفوف دقت می کرد که هرگاه شانه سربازی جلوتر بود فورا او را به عقب می برد.
پیامبر پس از منظم کردن صفوف روبه مسلمانان کرد و فرمود: من شما را به انچه خدا مرا به سفارش کرده، تذکر می دهم: فرمان خدا را اطاعت کنید، از مخالفت او بپرهیزید... .
سپس افزود: مبارزه با دشمن مشکل و پر زحمت است؛ و کمتر کسی است که در برابر او مقاومت کند، مگر آنهایی که خداوند آنها را راهنمایی و تقویت کرده است. زیرا خدا با اطاعت کنندگان فرمان او است؛ و شیطان همراه کسانی است که خدا را نافرمانی کنند... .
بیش از هرچیز در جهاد استقامت داشته باشید؛ و از این طریق سعادتهایی را که خداوند به شما وعده داده است، برای خود فراهم کنید. پیک وحی،«جبرئیل» به من گفته است، که هیچ کس در این جهان نمی میرد، مگر انکه آخرین ذره روزی خود را می خورد... و تا لحظه ای که فرمان نبرد، صادر نشده است کسی دست به حمله نزند.
تحریک روانی
پیش از آنکه جنگ آغاز گردد، پیامبر شمشیری به دست گرفت و برای تحریک روان سربازان دلیر و شجاع، روبه آنها کرد و گفت:
کیست این شمشیر را به دست گیرد و حق ان را ادا کند؟ عده ای برخاستند ولی پیامبر از دادن شمشیر به آنها امتناع کرد. سپس «ابودجانه» که سربازی دلیر بود برخاست و گفت: حق این شمشیر چیست؟ و چگونه می توان حق آن را ادا کرد؟ پیامبر فرمود آن قدر با آن بجنگی که خم شود. ابودجانه گفت من حاظرم حق ان را ادا کنم. سپس دستمال سرخ رنگی که آن را «دستمال مرگ» میگفت، به سر بست و شمشیر را از پیامبر گرفت. هر موقع «اابودجانه»، این دستمال را به سر می بست، نشانه آن بود که تا جان در لب دارد نبرد خواهد نمود.
او بسان یک پلنگ مغرور راه می رفت، و از افتخاری که نصیب او شده بود، فوق العاده مسرور بود، در حالی که آن دستمال سرخ، بر شکوه او می افزود.
«زبیر بن عوام» که خود سرباز دلاور بود، از اینکه پیامبر شمشیر را به او نداد، ناراحت شد، با خود گفت، من باید«ابودجانه» را تعقیب کنم تا پایه شجاعت او را ببینم. می گوید من در میدان به دنبال او بودم، هیچ قهرمانی با او روبرو نمی شد مگر اینکه از پای در می آمد. سپس می گوید: میان ارتش قریش پهلوانی بود که زخمیهای مسلمان را به سرعت سر میبرید، و من از این عمل فوق العاده ناراحت بودم. از حسن اتفاق با ابودجانه روبه رو گردید، پس از آنکه چند ضربت میان آنها رد و بدل شد، بالاخره قهرمان قریش به دست «ابودجانه» کشته گردید. «ابودجانه» نقل می کند: کسی را دیدم که لشکر قریش را برای دفاع تحریک می نماید، به سوی او رفتم. او وقتی شمشیر رابالای سر خود دید، سخت ناله کرد. ناگهان دیدم که او «هند» زن ابوسفیان است و شمشیر پیامیبر را پاکتر از ان دیدیم که بر فرق زنی مانند «هند» بزنم.


شکست پس از پیروزی
فداکاری چند سرباز در نبرد احد، میان تاریخ نویسان مشهور و معروف است. و فداکاریهای علی علیه السلام در میان آنان بیشتر شایسته تقدیر می باشد. ابن عباس می گوید: در تمام نبردها علی پرچمدار مسلمان بود؛ و پیوسته پرچمدار را از میان افراد ورزیده و با استقامت انتخاب می کردند و در نبرد پرچم مهاجران در دست علی علیه السلام بود.
چیزی نگذشت که در پرتو جانبازی سرداران رشید مانند علی و حمزه و ابودجانه و زبیر و ... لشکر قریش اسلحه و غنایم خود را در زمین نهاده و با فضاحت عجیبی پا به فرار گذاردند و افتخاری بر افتخارات سربازان اسلام افزوده شد.
اوضاع جغرافیایی احد
کوه احد در شمال مدینه در وادی العقیق واقع است در وسط کوه احد، بریدگی و گذرگاهی قرار داشت؛ و پیامبر نگهبانی آنجا را به پنجاه نفر تیر انداز به فرماندهی عبدالله جبیر سپرده و به آنها دستور داده بود، که با تیراندازی از عبور دشمن از شکاف کوه جلوگیری کنند؛ و هیچ گاه این نقطه را خالی نگذارند، خواه مغلوب شوند خواه غالب.
در گرما گرم جنگ، هر موقع دشمن می خواست از این گذرگاه عبور کند، به وسیله تیراندازان به عقب رانده میشد.
در آن لحظه که ارتش قریش، سلاح و متاع خود را در میدان به زمین گذارد، و برای حفظ جان خود فراری شد، گروه انگشت شماری از افسران ارشد اسلام که بیعت خود را بر اساس بذل جان نهاده بودند، به تعقیب دشمن در خارج از میدان نبرد، پرداختند. اما بیشتر مسلمانان از تعقیب دشمن صرف نظر نموده و سلاح به زمین نهاده، به گردآوری غنایم اشتغال ورزیدند؛ و به گمان خود، کار را پایان یافته تصور کردند.
نگهبانان تنگه پشت جبهه، فرصت را مغتنم شمرده با خود گفتند: توقف در اینجا بی فایده است، ما نیز در گردآوری غنایم شرکت کنیم. فرمانده آنها گفت: رسول خدا دستور داده است که ما از این جا حرکت نکنیم، خواه ارتش فاتح باشد یا مغلوب.
بیشتر نگهبانان تیر انداز در برابر دستور فرمانده مقاومت به خرج دادند و گفتند:توقف ما در اینجا بی ثمر است و منظور پیامبر جز این نبوده که ما در حال جنگ این دره را نگهبانی نماییم و اکنون نبرد پایان یافته است.
بر این اساس،چهل تن از مقر نگهبانی فرود امدند،جز ده نفر در انجا،کسی باقی نماند.
خالد بن ولید که قهرمانی شجاع و جنگ آزموده بوده؛و از آغاز نبرد می دانست که فتح تنگه کلید پیروزی است و چند بار خواسته بود از انجا وارد پشت جبهه جنگ شود با پرتاب تیر از طرف تیراندازان روبرو شده بود این بار از کمی نگهبانان استفاده کرد،سربازان خود را به پشت سر نیروی اسلام رهبری نمود؛و با یک حمله غافلگیرانه در پشت سر نگهبانان ظاهر گردیده ؛ و مقاومت گروه کمی که روی تپه مستقر بودند سودی نبخشید . تمام آن ده نفر پس از جانبازیهای زیاد بوسیله سربازان خالد بن ولید و عکرمه بن ابی جهل کشته شدند. چیزی نگذشت که مسلمانان غیر مسلح غفلت زده، از پشت سر مورد حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند.
خالد پس از ان که نقطه حساس را تصرف کرد، از ارتش شکست خورده قریش را که در حال فرار بودند بقرای همکاری دعوت نمود؛ و با فریاد ها و نعره های زیاد روح مقاومت و استقامت قریش را تقویت کرد. و با فریاد ها و نعره های زیاد روح مقاومت و استقامت قریش را تقویت کرد.
چیزی نگذشت که بر اثر از هم پاشیدگی صفوف مسلمانان، ارتش قریش به سوی میدان بازگشتند و از پیش رو و پشت سر سربازان اسلام را احاطه کرده و مجددا نبرد میان آنان آغاز گردید.
علت این شکست، از ناحیه کوتاهی ان گروهی بود که برای هدفهای مادی سنگر را خالی گذراند؛ و ندانسته راه ورود رابرای دشمن بازکردند به طوری که نیروی سواره نظام قریش، به فرماندهی خالد بن ولید، از پشت وارد جبهه گردید.
حمله خالد با حمله عکرمه فرزند ابی جهل تقویت و پشتیبانی شد، در این هنگام، هرج و مرج بی سابقه و شگفت آوری در ارتش اسلام به وجود آمد. مسلمانان چاره ای ندیدند جز اینکه بادسته های پراکنده به دفاع بپردازند، ولی چون رشته فرماندهی از هم گسیخته شده بود، سربازان اسلام نتوانستند در این دفاع موفقیتی به دست آورند، بلکه تلفات سنگینی بر آنان وارد امد؛ و چند سرباز مسلمان نیز بدون توجه، به دست سایر سربازان مسلمان کشته شد.
حملات خالد و عکرمه، روحیه ارتش قریش را تقویت کرد. نیروی فراری قریش، باردیگر وارد وارد جبهه گردید و به پشتیبانی آنها پرداخت و مسلمانان از هر طرف به محاصره افتاده و گروهی کشته شدند.
خبر کشته شدن پیامبر صلی الله علیه و آله
«لیثی»، رزمنده شجاع قریش به پرچمدار رشید اسلام معصب بن عمیر حمله کرد، پس از ضربات زیادی که میان آنها رد و بدل شد، پرچمدار اسلام به شهادت رسید. صورت سربازان اسلام پوشیده بود، وی گمان اینکه مقتول پیامبر اسلام است بی اختیار فریاد زد و به سران ارتش اعلام کرد: الاقد قتل محمد: هان ای مردم! محمد کشته شد.
این خبر دروغ، دهان به دهان میان ارتش قریش انتشار یافت. سران قریش به قدری خوشحال بودند که صدای آنها در سرتاسر میدان طنین انداز بود، همگی می گفتند: الاقد قتل محمد، الاقد قتل محمد.
انتشار این خبر بی اساس، باعث جرات دشمن گردید؛ و لشکر قریش موج آسابه حرکت درآمد. هرکس تلاش می کرد خود را برای مثله کردن پیامبر آماده نماید و از این راه افتخاری در جهان شرک به دست آورد.
این خبر به همان اندازه که در تقویت روحیه لشکر دشمن، تاثیر داشت، روحیه مجاهدان اسلام نیز به شدت تضعیف نمود، به طوری که گروه بی شماری از مسلمانان دست از جنگ کشیدند و به کوه پناه بردند و تنها گروه انگشت شماری در میدان باقی ماند.
شهادت حمزه بن عبدالمطلب
حمزه، عموی پیامبر اسلام از شجاعان عرب و از افسران بنام اسلام بود. او کسی بود که اصرار داشت که ارتش اسلام در بیرون «مدینه» با قریش به نبرد پردازد. او بود که با قدرت هرچه تمامتر، پیامبر را در لحظات حساس در مکه از شر بت پرستان حفظ نمود؛ و در انجمن بزرگ قریش به جبران توهین و اذیتی که «ابوجهل» درباره پیامبر انجام داده بود؛ سر او را شکست؛ و کسی را قدرت مقاومت با او نبود.
وی، همان افسر ارشد و جانبازی بود که در جنگ «بدر» قهرمان رشید قریش «شیعه» را ا پای درآورد؛ و گروهی را مجروح و عده ای را به دیار نیستی فرستاد و هدفی جز دفاع از حریم حق و فضلیت و حاکمیت اسلام در زندگی انسانها نداشت.
«هند»، همسر ابوسفیان، دختر عتبه کینه حمزه را به دل داشت. او تصمیم داشت که به هرقیمتی که باشد، انتقام خود را از مسلمانان بگیرد.
«وحشی» قهرمان حبشی که غلام«جبیر بن مطعم» بود؛ و عموی جبیر نیز در جنگ بدر کشته شده بود، از طرف هند مامور بود با به کار بردن حیله و مکر به آرمان دخت عتبه جامه عمل بپوشاند. وی به وحشی پیشنهاد کرد که یکی از سه نفر (پیامبر، علی و حمزه) را برای گرفتن انتقام خون پدر از پای درآورد. قهرمان حبشی در پاسخ گفت: من هرگز به محمد نمیتوانم دسترسی پیدا کنم. زیرا یاران او از او دفاع می کنند. علی نیز در میدان نبرد فوق العاده بیدار است، ولی خشم و خروش حمزه در جنگ به قدری است، که در موقع نبرد متوجه اطرافیان خود نمیشود، شاید من بتوانم او را از طریق حیله و اغفال از پای درآورم. هند به این راضی شد و قول داد که اگر در این راه موفق شود او را آزاد کند. گروهی معتقدند که این قرار داد را «جبیر» با غلام خود «وحشی» بست، زیرا عموی وی در «بدر» کشته شده بود.
غلام«حبشی» می گوید: روز احد در مرحله پیروزی قریش من به دنبال حمزه بودم. او بسان شیری غران، به قلب سپاه حمله می برد و به هرکس می رسید او ا بی جان می ساخت. من خود را پشت درخت ها و سنگها پنهان کردم، به طوری که او مرا نمیدید. او مشغول نبرد بود، که من از کمین در آمدم، چون یک فرد«حبشی» بودم، حربه خود را مانند آنها انداختم و از این جهت، کمتر خطا می کرد. از این رو، به فاصله معینی«زوربین» خود را پس از حرکت مخصوصی به سوی او افکندم. حربه بر تهیگاه او نشست و از میان دو پای او در آمد. او خواست به سوی من حمله کند، ولی شدت درد او را از مقصد بازداشت و به همان حالت ماند تا روح از بدنش جدا شد. سپس با کمال احتیاط به سوی وی رفتم، حربه خود را در آوردم و به لشکرگاه قریش برگشتم و به انتظار آزادی نشستم.
پس از جنگ احد من مدتها در مکه می زیستم، تا آنکه مسلمانان، مکه ا فتح کردند. من به سوی طائف فرار کردم، چیزی نگذشت تا آنکه شعاع قدرت اسلام تا آن حدود کشیده شد. شنیده بودم که هرکس، هر اندازه مجرم باشد، اگر به آیین توحید بگرود، پیامبر از تقصیر او می گذرد. من در حالی که شهادتین را بر زبان جاری می ساختم خود را خدمت پیامبر رساندم.
دیده پیامبر بر من افتاد، فرمود: تو همان وحشی حبشی هستی؟ عرض کردم بلی. فرمود: چگونه حمزه را کشتی؟ من عین همین جریان را نقل کردم. پیامبر متاثر شد و فرمود:«تا زنده ای روی تو را نبینم زیرا مصیبت جانگذار عمویم به دست تو انجام گفته است».
پایان جنگ
آتش جنگ خاموش گردید و طرفین از یکدیگر فاصله گرفتند. مسلمانان بیش از سه برابر قریش کشته داده بودند؛ و می بایست هرچه زودتر اجساد عزیزان خود را به خاک بسپارند و مراسم مذهبی را عمل نمایند.
زنان قریش، هنگام پیروزی که عرصه را انجام هرگونه جنایتی خالی دیده بودند، پیش از آنکه مسلمانان به دفن کشتگان برسند، برای گرفتن انتقام بیشتر، اعضا و گوش و بینی شهدای اسلام را بریدند، همسر ابوسفیان از اعضای بدن مسلمانان، گردن بند و گوشواره ترتیب داد. شکم افسر فداکار اسلام، حضرت حمزه را پاره کرد و جگر او را درآورد، و آن را به دندان گرفت هرچه خواست بخورد نتوانست.
این عمل به قدری ننگین و زشت بود که ابوسفیان گفت: من از این عمل تبری می جویم و چنین دستور نداده بودم ولی خیلی هم ناراحت نیستم.
این کردار زشت، باعث شد که این زن میان مسلمانان به «هند آکله الاکباد» هند جگر خواره معروف گردد؛ و در آینده فرزندان هند، به فرزندان زن جگر خوار معروف شدند.
مسلمانان در محضر پیامبر وارد نبردگاه شده و میخواستند آن هفتاد کشته را به خاک بسپارند. چشم پیامبر به بدن«حمزه» افتاد. وضع رقت بار«حمزه» فوق العاده او را منقلب ساخت و طوفانی از خشم و غضب، در کانون وجود او پدید آورد، به طوری که فرمود: این خشم و غضبی که اکنون در خود احساس می کنم در زندگانی من بی سابقه است.
تاریخ نویسان و مفسران، به طور اتفاق می نویسد: مسلمانان عهد کردند (و گاهی خود پیامبر را نیز اضافه می کنند) که اگر بر مشرکان دست یابند، همین معامله را با کشته های آنها انجام دهند و آنان به جای یکی، سی نفر از آنها را «مثله» کنند. چیزی از تصمیم آنان نگذشته بود که امین وحی این آیه را آورد.
«و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ماعوقبتم به ولئن صبرتم لهو خیر للصابرین».(132)
اگر تصمیم دارید که آنها را مجازات کنید، در مجازات خود میانه رو باشید و از حد اعتدلال بیرون نروید و اگر صبر کنید، برای بردباران بهتر است.
خواهر حمزه، «صفیه» اصرار داشت که نعش برادر را ببیند. ولی فرزند او «زبیر» از آمدن مادر به دستور رسول خدا جلوگیری نمود.«صفیه»، به فرزند خود گفت: شنیده ام برادرم را «مثله» کرده اند. به خدا سوگند که اگر بر بالین او بیایم اظهار ناراحتی نخواهم کرد و این مصیبت را در راه خدا خواهم پذیرفت.
این بانوی تربیت یافته، با کمال وقار بر بالین برادر آمد، بر او خواند و در حق او طلب آمرزش نمود و بازگشت.
سپس پیامبر، برای شهدای احد نماز خواند و آنها را یک یک و یا دوتا دوتا، دفن کرد.
دستور داد که «عمرو بن جموح» و «عبدالله بن عمر» را در یک قبر بگذارند. زیرا آنان قبلا با هم دوست بودند، چه بهتر که در حال مرگ نیز با هم باشند.
بازگشت پیامبر به مدینه
فرمان حرکت به سوی مدینه، به وسیله پیامبر صادر گردید. حضرت با آن گروه انصار و مهاجر که در جنگ شرکت کرده بودند وارد مدینه شدند. مدینه ای که از اکثر خانه های آن ناله مادران داغ دیده و همسران شوهر از دست داده بلند بود.
پیامبر به خانه های «بنی عبدالاشهل» رسید. نوحه سرایی زنان آنها، حال پیامبر را منقلب ساخت. اشک از چشمان نورانی او سرازیر گردید و با چشمان اشکبار زیر لب این جمله را گفت:«ولکن حمزه لا با کی له» متاسفم که کسی برای حمزه نمی کند.
سعد معاذ و چند نفر دیگر که از مقصد پیامبر آگاه شدند، به گروهی از زنان دستور دادند که برای حمزه، این افسر خدمتگزار نوحه سرایی کنند. پیامبر گرامی از جریان مطلع گردیده در حق آنان دعا کرد و گفت: من پیوسته از کمکهای مادی و معنوی گروه انصار برخوردار بوده ام. و بدین ترتیب جنگ احد پایان یافت و یردار بزرگ اسلام حضرت حمزه به سید الشهداء ملقب گردید.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام علاقه زادی به این سردار بزرگ داشتند، آن هنگامی که حمزه می خواست به میدان جنگ برود، پیامبر او را در آغوش گرفت و پیشانی او را بوسید؛ و پس از شهادت با هفتاد تکبیر بر او نماز خواند و از مسلمان خواست که بر او گریه کنند و فرمود:
هرکس مرا زیارت کند و عمویم حمزه را زیارت نکند به من جفا کرده است. حضرت فاطمه علیه السلام بر سر قبر حمزه می رفت و بر او می گریست.
حضرت امام حسین علیه السلام در سخنرانیهای خود در سرزمین کربلا از حمزه تمجید کرد و امام زین العابدین در مسجد دمشق حمزه را یکی از افتخارات خاندان پیامبر شمرد.

جنگ احزاب

17 ماه شوال جنگ احزاب یا خندق در سال پنجم هجری می باشد، این جنگ از این جهت به احزاب معروف شد که قبایل زیادی برای نابودی اسلام، دست به دست هم داده و جبهه متحدی را علیه حکومت نوپای اسلامی در مدینه به وجود آورند، و خندق به آن می گویند برای اینکه مسلمین به پیشنهاد سلمان فارسی و به دستور پیامبر صلی الله علیه و آله خندقی برای جلوگیری از حمله دشمن به مدینه، در اطراف آن حفر نمودند.
جرقه جنگ از این جا زده شد که گروهی از یهود بنی نضیر به مکه آمده و با تحریک قریش به مقابله با پیامبر صلی الله علیه و آله آتش جنگ را روشن ساختند و سپس به سراغ قبیله غطفان رفتند و آنها را نیز به جنگ با مسلمانان تشویق نمودند؛ و به هر یک قول دادند تا آخرین نفس در کنارشان به جنگ ادامه خواهند داد. قبایل یاد شده نیز هم پیمانی داشتند که یه هنگام جنگ از آنها یاری می طلیبیدند، لذا در این جنگ از بنی اسد و بنی تسلیم خواستند تا به حکم پیمان مشترکی که با هم دارند، بر ضد اسلام وارد نبرد گردند.
مسلمانان که خود را در برابر قبایل یاد شده دیدند، به دستور پیامبر جلسه مشورتی تشکیل دادند و در جلسه به پیشنهاد سلمان فارسی، تصمیم به حفر خندق در اطراف مدینه گرفته شد، لشکر دشمن ده هزار نفر و سپاه اسلام حدود سه هزار نفر بودند، از این رو کفار برای جبران شکستهای مکرر از مسلمانان در بدر و احد و غیره، مصمم بودند تا در آخرین ضربه سنگین خویش را بر آنان وارد ساخته و کار اسلام را برای همیشه یکسره سازند. مناقین که در تمام جنگهای نقش ستون پنجم را به سود دشمن ایفا می نمودند در این جنگ نیز با سخنان نفاق گونه خود به تضعیف روحیه مسلمین پرداختند، قرآن کریم از قول آنان چنین نقل می نماید:
«و اذ یقول المنافقون فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا».
به خاطر بیاورید زمانی را که منافقان و آنان که در دلهایشان بیماری بود، می گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده دروغین به ما نداده است.
این آیه هنگامی نازل شد که مسلمانان مشغول حفر خندق بودند، تا اینکه قطع سنگی بزرگ پیدا شد که با هیچ وسیله ای قابل کندن نبود، پیامبر وارد خندق شد، کلنگی را به دست گرفت و بر آن فرود آورد و جرقه ای هوا را روشن کرد و سنگ شکافته شد، پیامبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز پیامبر را در تکبیر همراهی نمودند، پیامبر بار دیگر کلنگ را بالا برد و قسمت دیگر سنگ شکسته و جرقه ای نیز جستن کرد و صدا به تکبیر بلند شده؛ و با سومین ضربه آن حضرت، سنگ به کلی متلاشی و همین مساله تکرار گردید، سلمان فارسی از علت تکبیر پیامبر رسید؟ حضرت فرمود: در پرتو جرقه اول سرزمین«حیره» و قصر های پادشاهان ایران را دیدم و جبرئیل به من بشارت داد که امت من بر آنها پیروز خواهد شد، در جرقه دوم قصر های سرخ شام و روم برایم نمایان گردید، جبرئیل خبر پیروزی امتم را بر آنها داد و در جرقه سوم قصر های صنعا و یمن را مشاهده نمودم و جبرئیل از پیروزی امتم بر آنها نیز مرا مطلع ساخت، بشارت باد بر شما ای مسلمانان!
منافقان با شنیدن سخنان حضرت به هم خیره شده و بی شرمانه گفتند: چه سخنان عجیبی و چه حرفاهای بی پایه ای! شما در اینجا در چنگال دشمن گرفتارید و حتی نمیتوانید برای رفع حاجت بیرون بروید، ولی او از مدینه سرزمین حیره و مدائن کسری را میبیند و خبر پیروزی و فتح آنجا را به شما میدهد! در این رابطه آیه ذکر شده نازل گردید و برای مسلمانان روشن ساخت که این سخنان از دلهای بیمار و قلبهای مریض آنان سرچشمه میگیرد و نباید مسلمانان تحت تاثیر آن واقع شوند.
گروه دومی از این منافقان بیمار دل کار را به آنجا رساندند که قرآن چنین نقل می فرماید:
«و اذ قالت طائفه منهم یا اهل یثرب لامقام لکم فارجعوا».(133)
هنگامی که گروهی از آنها گفتند: ای مردم یثرب (مدینه) دیگر جای درنگ و ماندن (در میدان جنگ) نیست، به خانه هایتان بازگردید.
و بدین وسیله می خواستند با ایجاد یاس در دل انصار، آنان را به ترک جبهه و کناره گیری از جنگ دعوت نمایند تا در نتیجه مهاجرین تنها مانده و اگر از نظر روانی شکست نخورند از جهت نظامی با شکست مواجه گردند؛ و گروهی از همین منافقان، خود پیشگام فرار و اجازه ترک جبهه خواستند.
«و یستاذن فریق منهم النبی یقولون ان بیوتنا عوره و ماهی بعوره ان یریدون الافرارا و لو دخلت علیهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنه لاتوها و ما تلبثوا بها الا یسیرا».(134)
گروهی از آنان از پیامبر اجازه بازگشت می خواستند و میگفتند خانه های ما بدون حفاظ است، در حالی که بدون حفاظ نبود، آن ها میخواستند فقط از «جنگ» فرار کنند، آنان چنین میدیند که اگر دشمنان از اطراف مدینه بر آنان وارد گردیده؛ و پیشنهاد شرک به آنها می نمودند، می پذیرفتن، و جز مدتی اندک برای انتخاب این راه درنگ نمی کردند.
در این آیه ضمن مطرح ساختن درخواست اجازه آنان؛ و غیر موجه بودن عذرشان؛ به هدف اصلی آن ها که فرار است اشاره می نماید و سپس دلیل فرارشان را ضعف ایمانشان معرفی می کند.
بدین ترتیب میبینیم از سویی از میان جمعیت سه هزار نفری سپاه اسلام، گروهی نه تنها آمادگی برای دفاع نداشتند بلکهبا قول و عمل در جهت خدمت به اهداف کفار و تضعیف روحیه مسلمانان عمل می نمودند؛ و از سوی دیگر پنج قهرمان معروف عرب که «عمرو بن عبدود» سرآمد همه آنان بود، در آن جنگ شرکت کرده بودند.
عمرو کسی بود که هیچکس یارای رویارویی با او را نداشت؛ و مدینه نیز از سوی مشرق به وسیله قبیله «غطفان» و از سوی مغرب و جنوب به وسیله «قریش» در محاصره کامل واقع شده بود؛ ولی با این همه خداوند میخواست در این جنگ که همچنان که آخرین ضربه بر پیکر شرک و کفر جزیره العرب وارد می شود، صف منافقین را از صف مومنین جدا و مشخص سازد، سرانجام این غزوه با امدادهای غیبی الهی به پروزی سپاه اسلام منتهی گردید، طوفانی سخت وزیدن گرفت و خیمه ها و مقر های کفار را به هم زد؛ و رعب و وحشت بر دل های آنان مستولی گردید و نیرو های غیبی فرشتگان به یاری مسلمانان شتافتند و در نهایت، خداوند آخرین ضربه سرنوشت ساز را به دست ولی گرامی اش امیر المومنان علی علیه السلام بر آنان با قتل عمرو بن عبدود وارد ساخت.
رویارویی آن حضرت با عمرو به اندازه ای حساس و پر اهمیت برای جبهه اسلام بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«برز الایمان کله علی الشرک کله».
تمام ایمان در برابر تمام شرک واقع شده است.
زیرا پیروزی هریک در حقیقت پیروزی جبهه ای بر جبهه دیگر بود، چنانچه با شکست و کشته شدن عمرو، ارتش دشمن در هم شکستن و همه پا به فرار نهادند، به همین دلیل رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«لو وزن الیوم عملک بعمل جمیع امه محمد لرجح عملک علی عملهم و ذلک انه لم یبق بیت من المشرکین الا و قد دخل ذل بقتل عمرو و لم یبق بیت من المسلمین الا و قد دخل عز بقتل عمرو».(135)
هرگاه این عمل امروز تو را با تمام کار افراد امت محمد مقایسه کنند، کار تو بر آنها برتری می یابد، چرا که با کشته شدن عمرو خانه ای از خانه های مشرکان باقی نماند جز اینکه خواری و ذلت بر آنان وارد شد و خانه ای از خانه های مسلمانان نماند، مگر اینکه عزت و سرافرازی بر آن وارد گردید.
و نیز آن حضرت در تعبیر دیگری فرمود:
«لمبارزه علی بن ابی طالب لعمرو بن عبدود یوم الخندق افضل من اعمال امتی الی یوم القیامه».(136)
مبارزه علی بن ابی طالب در جنگ خندق با عمرو بن عبدود بر اعمال تمام امت من که تا روز قیامت انجام می دهند، برتری دارد، بدین ترتیب جنگ احزاب با کشته شدن عمرو، به پیروزی اسلام و شکست جبهه متحد کفر انجامید.