یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

ولادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام

امام حسن علیه السلام در نیمه رمضان سال سوم هجری، در شهر مدینه دیده به جهان گشود، و به وسیله شخص رسول خدا صلی الله علیه و آله نام زیبنده «حسن» برای او انتخاب شد. این نام تا آن هنگام در میان عرب رایج نبود.
امام مجتبی علیه السلام هفت سال بود که شاهد رحلت جد بزرگوارش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شد و پس از زمان کوتاه یه سوگ مادر نشست و سرانجام پس از شهادت پدر، در رمضان سال چهل هجری، منصب امامت به او محول گردید.
کنیه امام حسن علیه السلام ابومحمد و القاب شریفش: سبط، زکی، زاهد، امین و مجتبی می باشد. مهمترین حادثه عصر آن حضرت، صلح میان او و معاویه بن ابی سفیان است.
صلح امام مجتبی علیه السلام
صلح امام حسن عیه السلام از پیچیده ترین رویداد های تاریخی اسلام است که از آغاز تا کنون، ناظران و نویسندگان درباره آن، نظرات و دیدگاههای مختلفی داشته اند. برخی از مورخان به دلیل وابستگی و تمایل به خاندان ناپاک اموی، سعی در لوث کردن انگیزه های مقدس اهل بیت علیه السلام در همه شوون داشته و دارند و این بیمار دلان حتی درباره حادثه کربلا که دوست و دشمن را به اعجاب و تحسین واداشته، دروغهای شاخدار به اسم تاریخ نوشته اند؛ و حتی داستانها جعل نموده اند.
گروهی دیگر به دلیل بیگانگی، جهالت و عدم آگاهی از ویژگی های اهل بیت علیه السلام از مسائل پشت پرده انبیا و اولیا، صلح امام حسن (ع) را دلیل رفع اراده و تدبیر و تمایل به خوشگذرانی و ترک صحنه ی سیاست دانسته و برای تایید نظریه خود به دروغ های پیشین اکتفا نکرده، خود نیز دروغ هایی بر آنان افزوده اند و اینان از مستشرقین و خاورشناسانی هستند که در هر زمینه ای از بحث های تاریخ اسلام، دچار اشتباهات شگفت آور شده اند برخی از پیروان آن حضرت نیز در حیات ایشان، این صلح را، به اشتباه، مایه ی ذلت خواری مومنین تلقی کرده و زبان اعتراض به آن امام پاک و معصوم می گشودند آن حضرت با کمال گشاده رویی و تحمل، آن گونه که درخور درک و فهم آنان بود، پاسخ می فرمود.
تاریخ نویسانی که به دقت و بدون تعصب، حوادث تاریخی آن زمان را بررسی کردند، با بیانات و برخورد های مختلف، صلح آن حضرت در یک ضرورت تاریخی دانسته و اعتراض ها را پاسخ گفتند.
دانشمندان بزرگ و عارفان نیز به فضل و مقام والای امام مجتبی(ع) با استفاده از سخنان آن حضرت و جد بزرگوارش، صلح وی را یک وظیفه خطیر الهی دانسته اند که از روز اول قلب پاک و نازنینش برای پذیرش و تحمل بار چنین مصیبت و مسئولیت بزرگ آماده بود، همچنان که وجود مقدس سید الشهدا علیه السلام برای تحمل بار سنگین مصایب عاشورا آمادگی داشت.
برای روشن شدن مطلب از نظر تاریخی، به طور اجمال و فهرست وار حوادث آن زمان را بررسی می کند تا خواننده ی عزیز خود در انتخاب هر یک از برداشت ها، آزادانه و آگاهانه بیاندیشد.
تاریخ، حیله گری مانند معاویه را کمتر به خود دیده است. او در طول سال های حکومتش در شام، مردم آن منطقه را با تبلیغات زهرآگین، از واقعیت های اسلام دور نگه داشت. این سیاست پس از وی نیز دنبال شد و پس از به حکومت رسیدن بنی عباس، زعمای شام نزد خلیفه عباسی قسم یاد کردند که تا به حال کسی را به جز بنی امیه به عنوان خاندان پیامبر نشناخته اند. معاویه با دغل بازی توانست جنگهای خونینی علیه امام و خلیفه مسلمانان، امیر مومنان علی راه بیندازد
از آنجا که ادامه جنگ صفین، از نظر نظامی، به نفع او نشدف به کمک عمر و عاص با پیش کشیدن مسئله «حکمیت» موضع خود را محکم تر ساخت و لقب «خلیفه» را که تا آن روز حتی شامیان به او نداده بودند بر خود نهاد
پس از جنگ صفین، بلکه در همان حال جنگ، بلکه در همان حال جنگ، با افسونگری توانست در میان صفوف لشکر امام اخلال کند. او گروه های منافقی را تشکیل داد که قدرت تحرک و پیشوری را از لشکر امام سلب کند و همین اخلال و فتنه انگیزی سر به پیدایش گروه خوارج شد که علی علیه السلام را شهید کردند و فتنه را در سرزمین عراق به اوج خود رساندند.
دوری مردم شام از مرکز وحی و بیگانگی آنها با مفاهیم اصیل اسلام از یکسو، و سست عنصری، فرومایگی، ضعف ایمان و نفاق و دوریی مردم عراق (که خصلت اکثریت آنها بود) از سوی دیگر، دو عامل در پیروزی سیاست شیطانی معاویه و استحکام به بخشیدن به پایه های سلطنت بنی امیه بود. و با پایان یافتن عهد و ولایت کبری، با شهادت مولای متقیان (ع) و شهادت جمعی از یاران خاص و باوفا و نیرومند آن حضرت، همچون: عماریاسر، مالک اشتر، محمد بن ابی بکر و..... معاویه پنداشت که دیگر هیچ مزاحمی برای برقراری حکومت بنی امیه نیست و او می تواند با تاسیس حکومت، ریشه های اسلام را بخشکاند و مشقتها و زحمات رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر باد دهد و کاری کند که اسلام واقعی تنها ذکری در تاریخ بماند و بدین امید که شعار (اعل هبل) « سربلند باش ای هبل» (بت بزرگ مکه) که پدرش سر می داد، بار دیگر زنده شود.
ولی ناگاه شنید که باقیمانده اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و یاران امیر مومنان علیه السلام که با اون از مدینه به کوفه امده بودند؛ با امام حسن مجتبی علیه السلام به عنوان «خلیفه مسلمین» بیعت کرده اند و عامه مردم هنیز از آنان پیروی کرده، راه را برای حکومت کسرای عرب بسته اند؛ زیرا آنها می دانستند که او چه عنصر خطرناکی است.
معاویه که بار دیگر خود را شکست خورده می دید، بازی را آغاز کرد و با فرستادن جاسوسها و فتنه انگیزها، سعی در بر هم زدن اوضاع عراق و برانگیختن منافقینی همچون اشعث بن قیس، عمرو بن حجاج و امثال آنها نمود.
دعوت به جنگ
امام مجتبی علیه السلام نامه ای اخطار آمیز به معاویه نوشت و او را سخت مورد نکوهش قرار داد و جاسوسانش را دستگیر و اعدام نمود. شیعیان که انگیزه جنگ با معاویه پس از شهادت امیر مومنان علیه السلام در آنها بیشتر شده بود، پیشنهاد جنگ با معاویه را دادند و حضرتش که طبق وظیفه شرعی با بودن نیرو، مبارزه با اهل بغی را بر خود واجب می دانست، دستور بسیج داد و آماده جنگ شد. ولی از همان آغاز، سستی و عقب نشینی را در لشکر خویش مشاهده کرد. در اولین اجتماع مدرم برای دعوت به جنگ، احدی از آن راحتطلبان، پاسخ امام و پیشوای خود را ندادند تا اینکه عدی بن حاتم، آن راد مرد شجاع برخاست و آنها را نکوهش کرد و خود یک تنه سوار بر مرکب شد و به لشکرگاه رفت و سپس اندکی از خواص اصحاب برخاستند و به تدریج انگیزه های مختلف سبب شد که دیگران نیز دعوت را بپذیرند. لیکن چه سود که اتفاق و هماهنگی در میان نبود و آنگاه که به سوی جنگ روان بودند، گویا مستقیم به سوی مرگ و چوبه دار کشانیده می شوند.
«کانما یساقون الی الموت و هم ینظرون».
گویا با چشم خود می بینند که به سوی مرگ کشیده می شوند.
چرا جنگ برپا نشد؟
ضعف ایمان و فرومایگی و ترس و راحت طلبی و خستگی از سه جنگ پیاپی جمل، صفین، نهروان، اهل عراق را سخت از جنگ روگردان و بیمناک کرده بود و انگیزه های مادی که گروه بسیاری از لشکر عراق را وادار به تحرک می کرد، در این قبیل جنگها وجود نداشت.
دسته ای دیگر از لشگریان امام که از خوارج بودند ئر پی فرصتی می گشتند که امام را شهید کنند. انگیزه آنها در جنگ این بود که ابتدا معاویه را از پای درآورند و سپس اقدام به قتل امام را سردادند و اموال آن حضرت ا غارت کردند و در میان لشکر تفرقه افکنند و این درست در زمانی بود که از دست یابی به قتل معاویه مایوس شده بودند. از این رو می خواستند به قتل امام دست یازند.
اکثریت سپاه امام را عشایر تشکیل می دادند که ایمانی محکم نداشتند و تنها حس عشایری و اطاعت از فرمان رئیس قبیله آنها را وادار به شرکت در جنگ کرده بود و روسای عشایر نیز از قبیل اشعث بن قیس مردمی منافق و دنیا پرست بودند که اسلام را همانند ابوسفیان ابوسفیان به قصد رسیدن به اهداف دنیوی پذیرفته بودند و شاید شرکت آنها در جنگ برای همین بود که در نیمه راه همچون داستان حکمیت، دو دستگی و اختلاف میان لشکر امام ایجاد کنند و راه پیروزی را در آخرین لحظات ببندد. همین افراد بودند که نام صلح را شنیدند، همه فریاد زدند که «ما صلح می خواهیم» و بدین ترتیب امام را تنها گذاشتند. با چنین سپاهانی امام به جنگ معاویه رفت و او از آن سوی با شصت هزار نفر از مردم شام که سران آنها را به انواع وعده هایی فریبنده خریده بودند و چشم و گوش بسته، مطیع و فرمانبردار او بودند آماده نبرد شد و هر دو به سوی یکدیگر شتافتند.
معاویه به چند دلیل از این جنگ بیم داشت:
1ـ اطمینان چندانی به وعده همکاری سران منافق عراق نداشت.
2ـ می ترسید مردم شام امام حسن علیه السلام را بشناسد و از جنگ با پسر پیغمبر سرباز زدنند.
3ـ از جنگجویان عراق که در صفین قدرت رزمی شگرف آنها را دیده بود سخت در هراس بود و این بارها می گفت.
شاید جهات دیگری نیز بود که سبب صف آرایی نکردن و نپرداختن به جنگ شده بود.
خیانت ارتشیان امام
امام مجتبی علیه السلام دوازده هزار نفر از لشکریان خود را به سرکردگی عبیدالله بن عباس به عنوان «مقدمه الجیش» فرستاد تا خود از آن آنها راهی شود. شاید منظور امام امتحان آنها بود.
طولی نکشید که معاویه عبیدالله را ـ با اینکه با او دشمنی شخصی داشت و پدر داغداری بود که دو فرزند خردسالش را لشکریان معاویه به وضع فجیعی سر بریده بودند ـ خرید و وعده میلیونها پول و مقام به او داد. او شبانه با هشت هزار نفر به معاویه پیوست و بدین ترتیب شکاف عظیم و شکننده ای در لشکر امام به وجود آمد و تمام ارکان لشکر در آنجا و در مقر امام لرزید و از این رو بیشتر مورخان، گناه این صلح تحمیلی و شکست سپاهیان حق را به گردن عبیدالله می اندازند و او را مقصر اصلی می دانند.
توطئه های پیش از جنگ
معاویه در ادامه شیطنت خود، نامه های پر از وعده های فریبنده به سران نفاق می نوشت و وعده پول، مقام، دامادی خلیفه و... به آنها می داد و چون پاسخ های مساعد به او می رسید آن نامه ها را خدمت امام می فرستاد تا آن حضرت را از امکان اقامه جنگ مایوس کند و از سوی دیگر در میان سپاه امام به شایعه پراکنی می پرداخت و هر روز شایعه ای را منتشر می کرد و مردم را از طرف امام پراکنده می ساخت. روزی شایع می شد که قیس بن سعد یکی از فرماندهان لشکر نیز تسلیم شده و روزی گفته میشد که معاویه درخواست صلح کرده است و .... و از سویی خوارج، فرصت طلبان و سران نفاق فریاد تکفیر امام را سردادند و به مقر فرماندهی وی حمله می بردند و وسائل شخصی آن حضرت را غارت می کردند. کسانی که در هر جنگ به امید غنیمت و مال دنیا حاضر می شدند، هر بهانه ای را کافی می دانستند که به اموال مردم دستببرد بزنند و دشمنان از این آشوب سوء استفاده کرده چندین بار تصمیم به قتل امام گرفتند و حتی آن حضرت را زخمی نمودند.
چرا امام صلح را پذیرفت
وقتی معاویه وضعیت ا چنین دید، پیشنهاد صلح داد و برگه سفید امضا شده ای را خدمت حضرت فرستاد که هر شرطی برای صلح دارد ارایه دهد؛ و امام صلح را با شرایطی پذیرفت زیرا به دلایلی چاره ای جز صلح نداشت:
1ـ اقدام به جنگ، با داشتن چنان سپاهی، چیزی به جز خودکشی نبود؛ زیرا بدون شک لشکر متفرق و سست اراده مقاومتی ندارد.
2ـ پیش بینی قوی می شد که آن فرومایگان، امام را دست بسته تحویل معاویه دهند که پیشتر وعده ای این کار به او داده بودند که گزارش این توطئه نیز به امام رسیده بود. آنها در نامه ای به معاویه وعده داده بودند که یا امام را می کشند و یا دست بسته تحویلش می دهند.
بدیهی است که اگراو امام را با همه بنی هاشم و اصحاب خاص پدرش علی می کشت، دیگر اثری از حاملان پیام اسلام واقعی باقی نمی ماند و این آرزوی دیرینه بنی امیه بود و اگر امام را می بخشید و او ا آزاد می کرد منتی بزرگ بر امام داشت که این، از کشتن بسی تلخ تر بود.
3ـ به فرض اگر جنگ آغاز می شد و منافقان موفق به تسلیم امام نمی شدند؛ و تنها خواص شیعه امام باقی می ماندند، به طور قطع همگی کشته می شدند و رسالتی که به دوش آنان بود و آن رساندن پیام اسلام واقعی به نسلهای مسلمان آینده بود، بر زمین می ماند.
4ـ وضع لشکر امام، این احتمال را به حد یقین می رسانید که اگر صلح را نمی پذیرفت او را می کشتند و این تهدیدی بود که بارها سران نفاق آن را اظهار کرده بودند و این کشته شدن، در برانگیختن توده ها و تحریک عواطف و احساسات جامعه موثر نبود؛ زیرا با آن همه بوقهای تبلیغاتی، بدون شک امام را به عنوان یک خلیفه غیر مطلوب، که امتش او را کشته اند، معرفی می کرد و ظاهرا امر و شاهد این مطلب بود و در این صورت این کشته شدن اثری را که برای شهادت در جامعه است در جامعه است نداشت و حتی حادثه عاشورا نیز پس از چنین تبلیغاتی اثر مطوب را نداشت.
5ـ امام علیه السلام با شرایطی که در صلح نامه آورد، زمینه را برای جنگ تمام عیاری در آینده فراهم کرد؛ زیرا به حسب ظاهر شرایط به نفع آینده امام بود. پس اگر معاویه به وعده خود وفا می کرد که چه بهتر و اگر وفا نمی کرد بهانه ای بود تا اگر نیرویی تهیه شود جنگی را برپا کنند که بدون شک معاویه در آن مغلوب بود؛ زیرا شرایط صلح چنین بود که معاویه خلافت را به کسی نسپارد و پس از او امام حسن و سپس امام حسین علیه السلام خلیفه باشند و اصحاب امیر مومنان علیه السلام از هر گزندی محفوظ بمانند. تبلیغات سوء بر علیه آن حضرت قطع شود و شرایطی دیگر از این قبیل که راه برای آماده سازی جبهه حق باز میکرد.
بنابراین ، صلح امام حسن علیه السلام از نظر تاریخی، مانند صلح حدیبیه رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود که راه را برای تبلیغ اسلام در جزیره العرب هموار می کرد و نیروی لازم را برای جنگ تمام عیار در آینده فاهم می نمود از این رو است که تحلیل گران تاریخ برنده آن صلح را رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانند. در این صلح اگر به ظاهر امام مجتبی علیه السلام به پیروزی نرسید، به دلیل شرایط نا مساعد اجتماعی بود که آن مردم فرومایه از امتحان سخت سرافکنده و زبون خارج شدند و لذا مورخان با انصاف و تحلیلگران آگاه به این امر، اعتراف دارند که صلح امام حسن علیه السلام امری بود لازم حضرت چاره ای جز آن نداشته است.
صلح از دیدی دقیق تر
عارفان مقام خطیر امامت و ژرف اندیشان دقیق بین می دانند که در روز صلح وظیفه حساس الهی بود که از پیش تعیین شده و برای مصلحت جامعه اسلامی باید به وجود می آمد و بار این رسالت ، بر دوش نازنین این امام مظلوم که دوست و دشمن، حق او را نداشتند، گذاشته شده بود.
دو حدیث از رسول اکرم صلی الله علیه و آله رسیده که بعد معنوی این صلح را روشن می کند:
1ـ حدیثی است که شیعه و سنی به سند های مختلف و با مختصر اختلاف، نقل کرده اند که می توان گفت نزدیک به توانتر که رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر منبر به وعظ و خطابه مشغول بود و امام حسن علیه السلام در کنارش نشسته بود. آن حضرت گاهی به مردم نگاه می کرد و گاهی به حسنش. گویا از سیمای مبارکش ژرفای اینده دور را می دید و با دیده جان بینش، اینده درخشان فرزندش را که مشعلدار امامت خواهد شد، ملاحظه می کرد، ناگاه فرمود:
«ان ابنی هذا سید و لعل الله ان یصلح به بین فئتین عظیمیتین من المسلمین».
این فرزند من سرور مردم است و شاید خداوند به دست او میان دو گروه عظیم از مسلمان اصلاح کند.
این حدیث نشانگر اهمیت واقعی این است. گویا رسول خدا صلی الله علیه و آله با این بیان می خواهد بفرمایید که اگر نقش صلح طلبانه فرزندم حسن نباشد ئو گروه عظیم از مسلمانان که در زمان خود دو ستون عظیم اسلام از نظر جمعیت و موقعیت اجتماعی هستند به جان هم می افتند و کشتاری صوت می گیرد که اساس اسلام را متزلزل خواهد کرد. ما چه می دانیم شاید اگر این صلح نبود آن جنگ، طلیعه جنگهای خونین دیگری می شد که جامعه مسلمین را به شدت ضعیف می کرد و دشمن خارجی (روم) که در کمین نشسته بود ـ گرچه به ظاهر با معاویه صلح کرده بود ـ از موقعیت استفاده می کرد و سرزمینهای اسلامی را تسخیر می نمود و بدین ترتیب از اسلام، حتی آن اسلام ظاهری چیزی باقی نمی ماند و این پیشگویی رسول اکرم صلی الله علیه و آله گذشته از اعجاز و خبر دادن از غیبت، نشانگر عمق علاقه و اهتمام آن حضرت به این صلح است که مایه امید او برای تداوم و بقای رسالتش می باشد. نگاههای آن حضرت حکایت از امید او به فرزند عظیم الشانش داشت که در آن مقطع حساس پرچم اسلام را نگه خواهد داشت.
2ـ حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله که به تعبیر محدثان، به حد شهرت رسیده است، نقل شده که درباره حسنین علیه السلام فرمود:
«ابنای هذان امامان قاما او قعدا».
این دو فرزندم، امام و پیشوای مردمند چه قیام و نهضت کنند و چه در خانه بنشینند و از حق خود بگذرند.
شاید قبل از صلح امام حسن و انقلاب امام حسین علیه السلام کسی معنای واقعی این حدیث را نمی دانسته و قیام و قعود را نشستن و برخاستن می پنداشت؛ ولی با این دو حادثه عظیم، عمق مقصود رسول خدا صلی الله علیه و آله و اطلاع گسترده او از غیبت، روشن شد. این خود نیز از معجزات آن حضرت است. از نظر ادیان آسمانی، صلح بهتر از جنگ است؛ زیرا دین برای تکامل انسان و دستگیری او در سیر الی الله آمده است و با صلح و آرامش این کار میسر تر است ولی اگر ضرورتی پیش آمد و در راه دعوت حق ایجاد مانع شد، چاره ای جز اقدام به جنگ نیست و جنگ یک ضرورت است برای هموار کردن راه، نه برای رسیدن به حکومت و حکومت از نظر انبیا و اولیا وسیله ای است برای احقاق حق و ابطال باطل.

هفته کمک به مستضعفین

از پانزدهم تا بیست و یکم ماه مبارک رمضان از سوی کمیته امداد امام خمینی (ره) به عنوان هفته کمک به مستضعفین اعلام گردیده است. آغاز این هفته، ولادت سبط اکبر رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد که در انفاق و کمک به مستضعفان جامعه شایسته ترین الگو و اسوه به شمار می آید. بنابراین بسیار بجا و مناسب است که مردم ایثاگر ما به پیروی از آن حضرت تا آنجا که در توان خویش دارند، به یاری این قشر محروم جامعه شتافته و به آنان کمک نمایند؛ بخصوص که این هفته مقارنه با ایام ماه پر فضلیت رمضان می باشد.
ماه رمضان و انفاق
گرچه انفاق در راه خدا، در ماهی از ماههای سال، اجر و ثواب بسیار دارد ولی همانگونه که این ماه نسبت بر دیگر ماه ها، دارای فضلیت و برتری بیشتری است، اعمال خیر و از آن جمله انفاق در آن نیز از مزایای ویژه ای برخوردار است و رسول گرامی اسلام آن را ماه مواسات (شهر المواساه) ناامیده و مردم را به حمایت و یاری مستضعفان فراخوانده است. امیر مومنان علیه السلام از آن حضرت روایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«ایها الناس انه قد اقبل شهرالله بالبرکه و الرحمه و المغفره، شهر هو عندالله افضل الشهور، و ایامه افضل الایام و لیایه افضل اللیالی و ساعه افضل الساعات... و اذکروا بجوعکم و عطشکم فیه جوع یوم القیامه و عطشه و تصدقوا علی فقرائکم و مسا کینکم...».(128)
مردم! ماه خداوند همراه با برکت و رحمت و مغفرت، به شما روی آورد است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماهها، روزهایش بهترین روزها و شبهایش بهترین شبها و ساعتهایش برترین ساعات می باشد... به هنگام احساس گرسنگی و تشنگی در آن، گرسنگی و تشنگی روز رستاخیز را به خاطر آورید، و بر تهی دستان و مستمندان جامعه خویش انفاق نمایید.
یکی از علل تشریع روزه در روایات اهل بیت علیه السلام احساس رنج گرسنگی و محرومیت مستمندان ذکر شده است. امام صادق علیه السلام در این زمینه می فرماید:
ناما العله فی الصیام یستوی به الغنی و الفقیر و ذلک لان الغنی لم یکن لیجد مس الجوع فیرحم الفقیر، لان الغنی کلما اراد شیئا قدر علیه، فاراد الله عزوجل ان یستوی بین خلقه و ان یذیق الغنی مس الجوع و الالم لیرق علی الضعیف و یرحم الجائع».(129)
علت تشریع روزه این است که توانمندان و تهی دستان با هم مساوی گردند؛ زیرا که ثروتمند چنین نیست که گرسنگی را احساس نماید تا بر مستمند ترحم کند، برای اینکه او هر چه بخواهد به آن دست می یابد، لذا خدای عزوجل اراده فرموده تا (به این وسیله) میان خلق خویش مساوات برقرار سازد، و انسان توانمند رنج گرسنگی را بچشد و در نتیجه بر ضعیف و محروم رقت نموده و به شخص گرسنه و تهی دست ترحم ورزد. و در روایت دیگری رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره مزایای ماه رمضان می فرماید:
«... و ینادی مناد کل لیله: هل من سائل؟ هل من مستغفر؟ اللهم اعط کل منفق خلفا واعط کل ممسک تلفا».
در هر شب (رمضان) منادی آسمانی ندا می دهد: آیا کسی هست که خواسته و حاجتی طلب نماید؟ آیا توبه کننده ای هست؟ خداوندا! به هر کس که انفاق می نماید؟ عوض عنایت فرما و هرکس از انفاق مالش خودداری ورزد، آن ا تلف کن.
امید است امت ایثارگر ما در این ماه پرفیض و برکت، مسوولین محترم کمیته امداد امام خمینی را در کمک به مستضعفان جامعه، همانند جامعه همانند همیشه یاری رسانده و آرزوی امام راحل را در این مورد نیز برآورده سازند، چنانکه به همین مناسب فرموده اند:
«امیدوارم آنهایی که دارای مکنتی هستند توجه داشته باشد که به ایمان مستمندان که ریشه این محرومیت انشاالله به همت والای همه کشور و همه علما و غیر علما، این ریشه فاسد از بین برود، از ملت شریف ایران انتظار می رود در حد امکان کمک نمایند تا ان شاالله گوشه ای از محرومیتهای این ملت جبران شود».

ضربت خوردن و شهادت حضرت علی علیه السلام

نوزدهم و بیست و یکم ماه مبارک رمضان، مصادف است با سالروز ضربت خوردن و به شهادت رسیدن حضرت امیر مومنان علی بن ابی طالب علیه السلام در این رابطه توجه خوانندگان محترم را به قسمتهای از بیانات ارزشمند حضرت حجه السلام و المسلمین آقای هاشمی رفسنجانی مقام محترم ریاست جمهوری جلب می نماییم.
شخصیت علی بن ابی طالب علیه السلام
علی بن ابی طالب علیه السلام مقام رابطه اش با خدا و فضائل نفسانی اش چون: ادب، اخلاق، زهد، شجاعت، عبادت و هرچه که امروز به عنوان فضلیت در دنیا مطرح است، به حدی است که انسان نقطه اعلا و اوجش را در علی بن ابی طالب علیه السلام می بینید، و مهم این است که هرگاه کسانی خواسته اند درباره حضرت علی علیه السلام صحبت و یا مطالعه کنند، که معمولا در وجود یک انسان جمع نمی شود و به طور طبیعی یک انسان، آن صفات متضاد را نمی تواند در خودش به وجود بیاورد دور شد بدهد، ولی در علی بن ابی طالب علیه السلام به وجود آمده است، در این رابطه باید کتب علما و مورخان منصف غیر شیعه را بیشتر بررسی کرد، چرا که اگر ما از کتب شیعه چیزی نقل کنیم، شاید برای خیلی ها جالب نباشد و خیال کنند که رنگ تعصب دارد، لذا از کتب غیر شیعه و غیر مسلمانها می آوریم:
علی علیه السلام از دیدگاه نویسنده پرتوان مسیحی
جرج جرداق یک نویسنده بسیار توانای مسیحی است و برای اینکه نیروهای چپ به این مساله توجه کنند باید بگویم: او از نظر طرز تفکر، سوسیالیست و از لحاظ مذهب، مسیحی می باشد. او کتابی در پنج جلد، در فضایل و شخصیت علی بن ابی طالب علیه السلام نوشته است. غیر از یک مسائل خاصی که شاید از دریچه چشم او مهم باشد و اما شاید از دریچه دید ما درست نباشد، اگ ما بقیه این پنج جلد را امروز به هر شیعه بگوییم: بنویسید و اقدام به این کار کند،
خواهند گفت: دچار تعصب و غلو و افراط شده است. او آنچنان از حضرت علی علیه السلام بحث می کند و ابعاد مختلف شخصیت او را باز می کند که انسان لذت می برد از اینکه توصیف رهبر و امام خودش را از زبان یک نفر مسیحی و چپگرا این گونه بشنود.
اسم کتاب او«صوت العداله الانسانیه» است؛ یعنی فریاد عدالت انسان در جامعه بشریت. در سراسر کتاب تلاش شده تا نقاطی که علی بن ابی طالب اوج عدالت را در زندگی و افکار و اظهاراتش نشان داده، مشخص کند.
اظهارات ابن ابی الحدید در فضایل علی علیه السلام
مقداری به جلوتر بر میگردیم. در قرن ششم و هفتم، دانشمند متکلم و مورخ معتزلی، ابن ابی الحدید، را می بینیم که من فکر می کنم در بین علمای اهل سنت، عظمت و اعتبار و ارزش نوشته و کلامش، قابل تردید نباشد، این دانشمند معتزلی در مورد علی بن ابی طالب علیه السلام اظهاراتی کرده و مطالبی گفته که اگر یک شیعه اینگونه اظهار نظر می کرد، جامعه شیعه او را به غلو و افراط متهم می کردند. او کتاب معروف نهج البلاغه را در بیست جلد شرح کرده ئ الان در اختیار همه هست و هرکس بخواهد، می تواند آن را بخواند؛ و نیز این مرد، شاعر بسیار نیرومندی است که در وصف علی بن ابی طالب علیه السلام هم شعر گفته است.
ان شاءالله بعد که راه کربلا و نجف باز شد و شما به نجف رفتید، ضریح علی بن ابی طالب علیه السلام و مجموعه دیوارهای اطراف ضریح و درب و درگاههای را که زیارت کردید، اشعاری را می بینید که با طلا و زمرد و با رنگ فیروزه ای روی درها و ضریح نوشته اند که این اشعار را ابن ابی الحدید در فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام هم شعر گفته است.
ان شاءالله بعد که راه کربلا و نجف باز شد و شما به نجف رفتید، ضریح علی بن ابی طالب علیه السلام و مجموعه دیوارهای اطراف ضریح و درب و درگاههای را که زیارت کردید، اشعاری را می بینید که با طلا و زمرد و با رنگ فیروزه ای روی درها و ضریح نوشته اند که این اشعار را ابن ابی الحدید در فضائل علی بن ابی طالب علیه السلام گفته است.
اظهاراتی در این اشعار هست که تحقیقا اگر یک شیعه می گفت، متهم به عی اللهی بودن و غلو می شد، اشعارش با این بیت شروع می شود:
یا برق ان جئت الغری فقل له اتراک تعلم من بارضلک مودع
خطاب می کند و به برق می گوید: اگر به نجف رفتی و گذرت به آنجا افتاد، به خاک نجف بگو: می دانی که در دل تو چه کسی خوابیده است؟ بعد شروع می کند و می گوید که چه کسی آنجا خوابیده است:
فیک ابن عمران الکلیم و بعده عیسی یقفیه و احمد یتبع
فیک الامام المرتضی فیک الوصی المجتبی فیک البطین الانزع
بل فیک جبرئیل و میکال و اسرافیل و الملا المقدس اجمع
بل فیک نورالله جل جلاله لذوری البصائر یستشف و یلمع
«اینجا آدم، ابراهیم، نوح، موسی و عیسی علیه السلام و نیز پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله امام مرتضی و وصی برگزیده و منبع علم و بری از شرک در اینجا قرار گرفته است.
اینجا جبرئیل، اسرافیل و میکائیل علیه السلام است.
بلکه نور خدا، اینجا در زمین فرو رفته است که با دیده های صاحب بصیرت قابل درک است».
بعد همه آن معجزاتی را که شیعه برای علی بن ابی طالب علیه السلام نقل کرده، در شعرش می آورد:
هذا هو النور الذی اضوائه کانت بجبهه آدم تتلالو
«این چه کسی است که نورش در جبهه آدم درخشید».
و بعد، از شجاعت، زهد، تقوا و عدالت امام و از قربش به خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله سخن می گوید.
در این زمینه نقل تاریخ است که عده ای از افراطین سنی، ابن ابی الحدید را به خاطر همین شعرش تکفیر کردند و کشتند حالا نمی دانم که اینطوری باشد یا نه؟ این، نظر یک نفر اهل علم و ادب و تاریخ است مه نمی شود او را متهم به این کرد که درباره علی ابن ابی طالب علیه السلام با تعصب شیعی حرف زده باشد.
اما از غیر مسلمانها، آنهایی که درباره حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام بحث کرده اند، نوعا به نقطه ای رسیده اند که از شناخت علی بن ابی طالب علیه السلام اظهار عجز کرده اند؛ یعنی با معیار های تحیل روانی نتوانسته اند، شخصیت علی بن ابی طالب علیه السلام را تحلیل کنند و برای خود ما هم، که بخصوص روی جنبه بشری (الهی) آن حضرت که از زبان پیغمبر صلی الله علیه و آله آمده تکیه می کنیم، ابعاد وجود علی ابن ابی طالب علیه السلام ناشناخته مانده است.
شافعی از علی علیه السلام می گوید:
لو ان المرتضی ابدی محله لصار الناس طرا سجدا له
و مات الشافعی و لیس یدری علی ربه ام ربه الله
«اگر علی مرتضی، مقامی را که دارد، به مردم اظهار کند، همگی در مقابلش سجده می کنند».
و این یک واقعیتی است، نه بدین معنا که ـ نعوذ بالله ـ علی بن ابی طالب علیه السلام خداست و مردم او را سجده می کنند! بلکه چون مردم خدا را نمیتوانند بشناسند و خدا آنقدر عظیم است که اصلا مغز و فکر کوچک ما، حتی آثار خلقت خدا را هم نمی تواند درک کند و برای درک خدا، اصلا خاک به رب الارباب راهی ندارد.
اگر علی بن ابی طالب علیه السلام را، که یک بنده خالص خداست، بشناسیم و مقامش را بدانیم، آنقدر او برایمان عظیم جلوه می کند، که ممکن است منحرف شویم و این یک واقعیتی است که در تاریخ ما زیاد است.
درباره حضرت سلمان و حضرت ابوذر هست که یک روز پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: سلمان چیز هایی می داند که اگر می دانست کافر می شد، این حجب عالم معنا و راه خدا و مقامات قرب به خدا و مقامات روحی انسان این قدر با هم تفاوت دارد و این عوالم آن قدر عظیم است که ما آن را در جهان ماده هم فاصله ها زیاد است. یک دانشمند عظیم الشان را با یک بی سواد ساده در نظر بگیرید. آنچه را که در این مغز و فکر و یک دانشمند است، با آنچه که در فکر بی سواد است مقایسه کنید، این مقایسه گوشه ای از مقایسه بین تفاوت مقاماتی است که در درجات روحانی و انسانی و در رابطه با خداوند ممکن است برای انسان پیش بیاید، کسانی هستند که چیز هایی را می فهمند که اگر خوبانی هم در نظر ما از ابرارند، آن چیز ها را بفهمند، قدرت تحمل آن را ندارد و نمی تواند درک کنند، حتی ممکن است منحرف شوند. از این رو همه چیز را به همه کس یاد نمی دهند.
پیغمبر صلی الله علیه و آله در مورد اباذر آن شخصیت عظیم تاریخی، اجتماعی، سیاسی و دینی می فرماید: اگر ابوذر علوم سلمان را می دانست، کافر می شد. حالا اگر ما علی بن ابی طالب علیه السلام را بشناسیم و رفعت مقامش را بدانیم، به طریق اولی نمی توانیم تحمل کنیم.
اینکه شافعی می گوید: اگر مقام علی علیه السلام کشف شود و مردم او را بشناسد، بر علی علیه السلام سجده می کنند و مشرک می شوند، این برای بنده قابل قبول است؛ یعنی می تواند همین طور باشد. البته مساله طوری استکه انسان نمی تواند این عواملم ا بفهمد. خیلی چیز ها هست و خیلی عواملم هست، که ما نمی توانیم درک کنیم، ولی علی بن ابی طالب علیه السلام می فرماید:
«لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا».
اگر همه پرده ها رااز جلوی چشم من بردارند، آن قدر خدا را خوب شناخته ام که دیگر ایمانم بیش از این نمی شود.
این خیلی عظمت است؛ یعنی بهشت و جهنم را بیاورند، جبرئیل را بیاورند، حورالعین را مشخص کنند، پل صراط را مشخص کنند، میزان را مشخص کنند و همه عوالم مشخص شوند، علی آن چنان خدا را شناخته که بر ایمانش نمی افزاید. علی علیه السلام به خدا رسیده و وصل شده است.
وقتی که پیغمبر عظیم الشانی مثل حضرت ابراهیم خلیل، به خدا عرضه می دارد:
«خدایا صحنه ای از زنده شدن موجودات را به من نشان بده که قلبم نسبت به معاد آرام گیرد». (ربق ارنی کیفی تحی الموتی) خدا می فرماید:«اولم تومن»؛ «مگر تو ایمان نداری؟! عرض می کند:«بلی» چرا ایمان دارم؛ «ولکن لیطمئن قلبی»؛ ولی دلم آرامش می خواهد» بعد آن منظره مرغ ها پیش می آید.
ما در میان انبیا(به استثنای پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله) شخصیتی مثل حضرت ابراهیم علیه السلام پیغمبر اولوالعزم پیدا نخواهیم کرد.
قرآن می گوید:«ان ابراهیم کان امه» چنین تعبیری نسبت به هیچ پیغمبری نشده و حالش اینگونه است. ولی علی بن ابی طالب علیه السلام به مرحله یقین و عین الیقین و حق الیقین رسیده و این (این) چیز دیگری است. مقام و شخصیت حضرت علی علیه السلام را نمی شد با این عبارت ساده و با تعبیرات ما فهماند.
قلمرو حکومت امام علیه السلام در بعد سیاسی
علی بن ابی طالب علیه السلام این شخصیت بزرگوار، در زمان حکومتش تقریبا اکثر کشورهایی اسلامی موجود؛ یعنی عراق فعلی و همه شیخ نشین های جزیره عربستان، یمن، مصر، سوریه و بسیاری از کشورهایی موجود آفریقایی در قلمرو حکومت ایشان بود. از این طرف هم لشکر علی بن ابی طالب علیه السلام در سیستان مثل برق جلو می رفت که به دروازه هندوستان رسید.
شجاعت امام علی علیه السلام
از لحاظ شجاعت، شخصیت علی بن ابی طالب علیه السلام آنگونه بود که به تعبیر خودش، در تمام دوره زندگی، هیچ وقت و در هیچ مصافی نترسید؛ یعنی یک لحظه برای حضرت علی علیه السلام پیش نیامد که در مقابل دشمن احساس ضعف کند و تعبیر خودش این است:
«والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت منها».
قسم جلاله می خورد و می فرماید: اگر همه عرب در مقابل من صف ببندند و من تنها باشم، پشت، به آنها نخواهم کرد که فرار کنم.
و عملا هم صدقش را ثابت کرده است.
اینک داستانی را که ممکن است در محافل خصوصی شیعه همه بدانند، عرض می کنم تا ببینند رفتار علی بن ابی طالب علیه السلام با آن شخصیت و با آن عظمت، با آن علم و با آن ادب، در زمان حکومتش با مردم چگونه بوده؟
در زندگی علی علیه السلام نوشته اند که ایشان وقتی فراغت یافت، به طور معمول به کوچه و پس کوچه ها و محله های دور افتاده می رفت تا سری به مردم بزند و وضع آنان را ببیند. روزی دید خانمی مشک ابی را به دوشش گرفته، به طرف خانه ای می برد و علی بن ابی طالب علیه السلام را نفرین میکند و می گوید:«خدایا! انتقام مرا از علی بگیر» حضرت علی علیه السلام با مشاهده آن زن، تکان خورد و (شاید) با خودش گفت من چه کرده ام که این زن با این وضعش باید مرا نفرین کند؟ در صورتی که من در خدمت ضعیفانم، به دنبال آن زن به راه افتاد و فرمود: مشک آب را بده تا برایت بیاورم و کمکت کنم و به صورت ناشناس همراه زن به خانه اش می آید.
در این جا من از غیر مسلمین و از چپکارها تقاضا می کنم روی این قطعه تاریخ مقداری دقت کنند و ببینند چگونه (شخصیت) یک چنین آدمی را تحلیل می کنند.
حالا ببینم این زن کسی بود؟ مطمئنا یا شوهرش از سرباز هایی بوده که در رکاب علی بن ابی طالب علیه السلام کشته شده و یا از مخالفین حضرت علی علیه السلام بوده است؛ مثل منافقین و خوارج و آنهایی که در جبهه مقابل علی بن ابی طالب علیه السلام بوده اند؛ که ظاهرا از دسته دوم یعنی از خوارج بوده است؛ و بدین وسیله بی سرپرست شده و در زندگی اش به زحمت افتاده بود. علی علیه السلام داخل خانه امد. زن می خواست برای بچه هایش غذا تهیه کند و نان بزد . بچه هایش گریه می کردند. آن زن رفت غذا بپزد. علی چون دید نمی تواند بچه ها را خوب مشغول کنم، تو غذا بپز، ابتدا کار را اینگونه تقسیم کردند. آن زن رفت غذا بپزد. علی چونه دید نمی تواند بچه هارا خوب اداره کند با آنها بازی کرد و در تاریخ می نویسد با آن مقامش برای اینکه بچه ها را آرام کند و آنها را بخنداند ئ از گریه باز دارد، جلوی بچه ها چهار دست و پا را ه می رفت و صدای گوسفند یا صدای دیگری در می آورد، و این حالت یک آدمی است که وقتی برای خطابه می نشیند، عظیم ترین خطیب است. وقتی که می جنگد، شجاع ترین جنگنده است و وقتی که سیاست را به دست می گیرد، سیاستمدارترین انسان است و وقتی که عبادت می کند، عالی ترین عابد خداست. اما وقتی با چنین بچه هایی طرف شد، دید نمیتواند بچه هارا ساکت کند از خانم خواست که کار به عکس شود؛ یعنی زن بچه هایش را حفظ کند و علی علیه السلام غذا یا نان بپزد.
در تاریخ آمده که جلوی آن شعله های اتش ایستاد و صورتش را به آتش نزدیک کرد و با نزدیک شدن به حرارت آتش به خودش خطاب کرده؛ فرمود:
«علی! بچش حرارت آتش را پیش از آن که در آخر به آتش خدا دچار شوی».
در این هنگام همسایه آن زن آمد و علی ابن ابی طالب را در آن حال دید، به آن زن گفت این چه کسی است؟! او گفت: نمی دانم، این مرد می خواست به من کمک کند وقتی فهمید آن مرد علی بن ابی طالب است، ناراحت شد... .
می خواهم بگویم که دنیا بداند، اگر ما امروز در حکومت جمهوری اسلامی، در قرن کیهان و عصر فضا و عصر اتم در مقابل علی ابن ابی طالب علیه السلام خاضعیم، بی جهت نیست، او شخصیتی است که د رمقابل بچه های یتیم، خودش را ضعیف می کند و همه شوون شخصیتی اش را کنار می گذارد ولی د رمقابل دشمن مثل کوه می ایستد.
توجه علی بن ابی طالب علیه السلام به ابن ملجم
حضرت وقتی ترور گردید و فرقش شکافته شد و در بستر خوابید بدیهی است که ضاربش، این ملجم مرادی که دستگیر شده، مورد بغض و نفرت خانواده علی علیه السلام و دوستانش بود، اگر اهل مطالعه هستید، بروید مطالعه کنید و ببینید علی بن ابی طالب علیه السلام در این دو روزی که زنده بودند چند مرتبه حال ابن ملجم را پرسید و سفارش کرد که مبادا با ضارب من رفتار غیر انسانی کنید! گاهی که در آن حالت ضعف، در اثر سرایت سم از طریق شمشیر زهر آلود به بدنش به هوش می آمد جز سوالاتی که می کرد می فرمود: بقیه را برای ابن مجلم ببرید! با اینکه سفارش کرده بود و به او غذا می دادند با این وجود می خواست مطمن شود که مبادا گرسنگی و تشنگی بکشد و بی غذا بماند.
با توجه به اینکه این ملجم ضارب و قاتل حضرت است با او اینطور عمل می کند! اگر شما امروز در همه ی دنیا تواسنتید از مدعیان عدالت، شخصیتی پیدا کنید که حتی گوشه ای از زندگی اش با علی بن ابی طالب سازگار باشد بعد بیایید بگوید چرا شما این قدر از حضرت علی علیه السلام صحبت می کنید؟
شباهتهای حکومت علی (ع) با حکومت اسلامی ایران
حکومت علی بن ابی طالب در هزار و چهارصد سال پیش با حکومت اسلامی که امروز در کشور ما به وجود آمده شباهتهای زیاد و تفاوتهایی دارد. در مورد این نکته که مقام علی بن ابی طالب علیه السلام از افراد دیگر خیلی بالاتر است و اگر ما و امام ما (امام خمینی قدس سره) خاک پای او باشیم برای ما افتخار است، بحثی نیست. هدف من مقایسه در وضع حکومت است و مقصودم مقایسه علی بن ابی طالب علیه السلام با امام راحل و یا اصحاب خاص ایشان، مثل مالک اشتر و عمار یاسر نیست مقایسه وضعی است که در آن حکومت بوده و هست.
به عقیده من اگر کسی روی این دو حکومت کار کند به شباهتهای دقیقی، که تکرار تاریخ است پی می برد که مصداق لترکبن طبقا عن طبق می باشد.
وقتی که حکومت امام علی بن ابی طالب علیه السلام آغاز شد و مردم با ایشان بیعت کردند، طوری جهت گیری کردند که سه تیپ از مخالفان علیه ایشان شوریدند. سه گروهی که علیه علی بن ابی طالب علیه السلام به جنگ برخاستند؛ عبارت بودند از: «قاسطین» و «مارقین»
پیش از این اشاره کرد که امام وقتی منصب را تصدی فرمودند به محض بیعت با مردم فرمودند: «بنای من بر این است که اموال نامشروع به صاحبان حق برگردانده شود.» عنوانی را مطرح فرمودند که آن روز و امروز تفسیر های گوناگونی از آن شده است.
«الا و انه بلیتکم قد عادت کهیاتها یوم بعث الله نبیکم»
امروز بلیه و گرفتاری شما، مانند همان روزی است که پیغمبر آغاز کرد.
و سپس به مردم اخطار کرده، فرمودند:« من کارهایی را انجام می دهم که به نظر شما به عنوان سنت دین حساب می شود و لذا امتحان و آزمایش پیش می آید، چهره هایی رسوا و شناخته می شوند، مستضعفانی روی کار می آیند و دست اغنیایی شکسته می شود و حالت عجیبی پیش خواهد آمد. در این حرکتی که من می کنم، مهم این است که مومن راه خودش را گم نکند و گمراه نشود. جون دسایس بسیار زیاد است. اولین اقدام و حکمی که علی علیه السلام کرد همین است که فرمود: «من هر اقطاع نامشروعی را به بیت المال برمی گردانم»
در جمهوری ما نیز همین حالت وجود داشت؛ یعنی آن روزی که جمهوری اعلام شد، بسیاری از آن کله گنده ها که دارای ثروتهای نامشروع و در خیابانها احیانا مشتهایشان را گره کرده و مرگ بر شاه گفته بودند، فکر می کردند که همان کمپانیها، پیمان کاریها، مقاطعه کاریها و زد و بند ها باقی می ماند. اولین بار که جلوی آنها ایستادیم با تعصب گفتند: که ما تا دیروز در خیابانها مرگ بر شاه می گفتیم و از این کارها انجام می دادیم، اینها هنوز هم از این حرفها می زنند.
دوستان علی علیه السلام نیز در یک جلسه خصوصی به نزد ایشان آمدند و گفتند: این طور که شما اوضاع را درست کردید، همه پولدارها با شما جنگ می کنند، چون تمام ولات، شخصیتها، فرماندار و استاندارها دستشان آلوده است. اینطور که نمی توان عمل کرد. شما بیایید برای مدتی با اینها مصالحه کنید، ما مستضعفین حرفی نداریم، گذشت خیلی کردیم، باز هم گذشت می کنیم بعد که خوب بر انها مسلط شدیم آن وقت حسابشان را می رسیم. فرمود: «اتامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه» چه بد قضاوت می کنید! فکر می کنید که من فتح و نصر را به هر قیمتی که شده باید به دست آورم و از راه ظلم به عدالت و از طریق منهی، به حق برسم؟! اگر اموال شخصی خودم بود و به تنهایی با کد یمین و عرق جبین از زمین به دست آورده بودم، به دست این سرمایه دارها و پولدارها نمی دادم، اگر این ولایت و استانداری و حکومت، حق شخصی خودم هم بود، به این آدمها ناباب نمی دادم. حال شما می گویید من مال خدا و مردم را به اینها بدهم؟! نه، من این کار را نمی کنم. شمغا بد نصیحتی می کنید! این حال علی فرزند ابو طالب علیه السلام است.
پیدایش جریان ناکثین
این موضع گیری علی علیه السلام دو جریان را علیه او برانگیخت و بعدها جریان سوم پیدا شد. جریان اول ناکثین بودند؛ کسانی که بیعت کرده بودند ولی چون نتوانستند با حضرت کناز بیایند بیعت را شکستند و جنگ بصره و حوادث بعد از آن را پیش آوردند که بخشی از بهترین اوقات امیر المومنان علیه السلام را گرفت.
پیدایش جریان قاسطین
قاسطین ورشکسته های سیاسی بودند؛ کسانی که امام به آنها اجازه حفظ حکومتشان را نمی داد؛ مثلا معاویه حاکم شاه بود و وقتی حضرت عزلش کرد، او گفت: من عزل شما را نمی پذیرم! و شام به صورت پایگاهی درآمد که بقیه قاسطین هم به آنجا پناه می بردند. تا حضرت می گفت، فلان کس را از استانداری به مرکز بخواهید تا حسابش را بیاورد و تحویل دهد. آن شخص به جای اینکه به کوفه بیاید، به طرف شام می رفت و به معاویه پناهنده می شد.
پیدایش جریان مارقین
جریان سوم که مارقین هستند، درست مانند منافقین، در زمانه ما بودند. روزهای اول این منافقین و گروهکها با افکاری که داشتند خودشان را در متن انقلاب شریک و امام را پدر خودشان معرفی می کردند و ارتششان را در اختیار علما و امام می گذاشتند. اما وقتی که با انقلاب جلو آمدند، دیدند که آن هواها و تمایلات افراطی و بی حساب و آن کثافتکاریهایی که دارند، در این جریان حق و حکومت اسلامی نمی تواند وجود داشته باشد. بنابراین آنها هم جریان سومشدند.
در زمان علی بن ابی طالب علیه السلام نیز این افاد بعد از جنگ صفین پیدا شدند؛ یعنی این افراد در جنگ بصره و اوائل جنگ صفین روی خود را نشان نداده بودند. اما اواسط جنگ صفین این گروه دیدند که اگر علی علی علیه السلام بر معاویه پیروز شود دیگر آنها را به کار نخواهد گرفت. لذا کر کردند که فتنه ای به پا کنند تا دست علی را همانجا ببندند و در چنین موقعیتی که علی علیه السلام در جنگ با معاویه گرفتار است، کار ایشان را تمام و کوفه را قبضه کنند. ما میبینیم شبیه این جریان در کشور مابود. وقتی که آمریکا جنگ عراق علیه ایران راه انداخت، فتنه مارقین (منافقین) هم با همان شدت شروع شد و بعد آن جریانی که مشاهده کردید تا به امروز پیش آمد.
ضربه اصلی را مارقین بر حکومت علی بن ابی طالب علیه السلام زدند و البته طیف وسیعی هم بودند؛ مانند منافقین که توانستند نزدیک به دوازده هزار نفر نیرو جمع کنند و علیه حضرت علی علیه السلام جنگ به راه اندازند. منتهی علی علیه السلام با یک ضربه اینها را از کار انداخت و آنها در سراسر کشور، یک گروه متفرق تروریست شدند.
سرانجام مارقین ضربه خود را زدند و از محیط آزاد حکومت علی ابن ابی طالب علیه السلام استفاده کرده و نگذاشته برنامه های ایشان پیاده شود.
والی مدینه و نیز دیگر ولات، به حضرت می نویسند که عده زیادی از این جافرار می کنند و به نزد معاویه می روند، به ما اجازه بدهید جلو آنها را بگیریم. حضرت می فرماید: نه، کسی که عدالت را نمیتواند تحمل کند، ظلم برایش بیشتر غیر قابل تحمل است.«فان فی العدل سعه» ما با عدالتمان محیطی باز، درست کرده ایم.
اعمال بی شعورانه تروریسم
علی علیه السلام در کوچه ای راه می رفتند، عده ای را پشت سرشان دیدند فرمودند: از من چه می خواهید؟ گفتند: می خواهیم شما را حفظ کنیم. حضرت فرمود: شما مرا از بلای آسمانی حفظ می کنید یا بلای زمینی؟ و آنها را برگرداند؛ زیرا اوضاع آنگونه نبود که علی علیه السلام در جو تروریسم برای خودش حلقه محاصره شدیدی داشته باشد.
شب ضربت خوردن، علی بن ابی طالب علیه السلام تنها به مسجد می آید، اذان می گوید و بعد کسانی را که در مسجد بیتوته کرده بودند، از جمله ابن ملجم را که قاعدتا خواب نبوده و خودش را به خواب بوده است، بیدار می کند که بلند شود وضو بگیرد، هنگام نماز است.
وقتی حاکمی ابنگونه با مردم در مسجد محشور است، ترور کردنش کار سختی نیست و این کار قهرمانه ای نیست که علی علیه السلام را مارقین؛ یعنی ابن ملجم تروریست با ترور از پا درآورد.
تفاوتهای عصر علی علیه السلام و زمان ما
می دانیم که حکومت اسلامی در زمان علی بن ابی طالب علیه السلام متزلزل شد، با اینکه امام حسن علیه السلام که 38 سال و امام حسین علیه السلام هم، که 35 یا 36 ساله بود، حضور داشتند و شخصیت های دیگر هم بودند. اما با وجود این، حکومت متزلزل می شود. امام حسن علیه السلام تصمیم می گیرد با معاویه بجنگد، اما وقتی به جنگ می رود لشکرش مقاومت نمی کنند و معاویه کوفه را میگیرد ولی در حکومت اسلامی امروز، جریان اینطور نیست. (و در مقابل هجوم دشمن مقاوم و نستوه می ایستند).
تفاوت دیگر وضع مردم است. در همان ماههای اول دل علی بن ابی طالب علیه السلام از دست مردم زمان خودش خون شده بود و مردم نتوانستند عدالت امام را تحمل کنند؛ چون آگاهی و ایمانش کم بود و نتوانستند ایشان را درک کنند. حکومت حضرت علی وضع حکومت ما را نداشت. وقتی که به آن حضرت خبر رسید که «بسر بن ارطاه» یمن و مدینه را گرفته و والیان مدینه و یمن فرار کرده اند و ابو ابویوب انصاری آمده است، علی علیه السلام خیلی خشمگین شد، خطبه ای خواند فرمود:«ما هی الا الکوفه اقبضها و ابسطها» من هرچه دارم همین کوفه است! با اینکه حکومت ایشان از سیستان تا آفریقا وسعت داشت، امام به مردم خیلی تاخت و از همراهان بی صفایش گله کرد و به آنها فرمود:«یا اشباه الرجال و لارجال»؛ «ای نامرد های شبه مرد! افراد معاویه بر باطلشان اینطور منسجم هستند و افراد من بر حقشان اینطور متفرق و پراکنده! دل علی علیه السلام از دست مردم تنگ شد و به خدا توجه پیدا کرد و گفت:
«اللهم انی قد مللتهم و ملونی و سئمتهم و سئمونی». خدایا من دیگر این مردم را خسته کرده ام و این مردم هم مرا خسته کرده اند. این مرد نمی توانند عدل مرا تحمل کنند و من هم سستی اینان را نمی توان تحمل کنم. اینها با من نمی توانند جو بیایند. من را از اینها بگیر و فردی مانند خودشان به آنها بده و اینها را از من بگیر!
آن مردم دل علی را این چنین خون می کردند. هر وقت حضرت به آنها می گفت که به جمگ بروید، اگر زمستان بود می گفتند تا تابستان صبر کن، اگر تابستان بود، می گفتند تا زمستان صبر کن! و آنقدر دل علی علیه السلام را خون کرده بودند که در خطبه هایش از دست مردم درد دل زیاد دارد. یک بار فرمود: اگر یک انسان دارای روحیه انسانیت از این شرایطی که شما درست کرده اید(که معاویه بتواند شهر انبار را غارت کند و کارهایی نظیر این را انجام دهد) از غصه بمیرد حق دارد.
علی بن ابی طالب علیه السلام واقعا تنها و غریب بوئ. وقتی که ایشان تز اقصادی و سیاسی شان را اعلام کردند، همه از اطرافشان متفرق شدند و مستضعفان جامعه هم نتوانستند ایشان را درک کنند. و با این حال شخصیت علی علیه السلام تا بود جامعه را نگاه داشت، اما وقتی رفت، جامعه متشتت شد.
شهادت حضرت علی علیه السلام
امیر مومنان سرانجام پس از پنج سال حکومت، در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجری به دست عبدالرحمن بن ملجم که از مارقین بود، در اثر ضربت شمشیر زهر آلود، فرق مبارکش در محراب عبادت شکافت و 21 رمضان به شهادت رسید، و در محلی که امروز به نجف اشرف معروف است به خاک سپرده شد.
صعصعه بن صوحان عبدی، یکی دیگر از دلباختگان علی, از کسانی بود که در آن شب، در مراسم دفن علی با عده معدودی شرکت کرد. پس از آنکه حضرت را دفن کردند و بدنش را خاک پوشانید، صعصعه یک دست خویش را بر قلبش نهاد و با دست دیگر خاک بر سر پاشید و گفت:
«مرگ گواریت باد! که مولدت پاک بود و شکیبایی ات نیرومند و جهادت بزرگ. اندیشه ات دست یافتنی و تجارتت سودمند گشت.
بر آفریننده ات نازل گشتی و او تو را یا خوشی پذیرفت و ملائکش به گردت درآمدند. در همسایگی پیغمبر جایگزین گشتی و خداوند تو را در قرب خویش جای داد و به درجه برادرت مصطفی در بهشت رسیدی و از کاسه لبریزش آشامیدی.
از خدا می خواهیم که از تو پیروی کنیم و به روشهایت عمل کنیم. دوستات را دوست بداریم و دشمنانت را دشمن و در جرگه دوستانت محشور گردیم.
تو دریافتی آنچه را دیگران درنیافتند و رسیدی به آنچه دیگران نرسیدند، در پیشگاه برادرت پیامبر جهاد کردی و به دین خدا آن چنان که شایسته بود قیام کردی تا سنتها را بر پا داشتی و آشوبها را اصلاح نمودی و اسلام و ایمان منظم گشت، برتو باد بهترین درود ها.
به وسیله تو پشت مومنان محکم شد و راهها روشن گشت و سنتها به پا ایستاد. احدی فضایل و سجایای تو را در خود جمع نکرد. ندای پیغمبر را جواب گفتی، به اجابتش بر دیگران پیشی گرفتی، به یاری اش شتافتی و یا جان خویش حفظ کردی، با شمشیر ذوالفقار در مراحل ترس و وحشت حمله به دشمن بردی و پشت ستمگران را شکستی، بنیانهای شرک پرستی را در هم فرو ریختی و گمراهان را در خاک و خون کشیدی پس شهادت گواریت باد ای امیر مومنان.
نزدیکترین مردم بودی به پیامبر، اول کسی بودی که به اسلام گرویدی، از یقین لبریز و در دل محکم و از همه فداکارتر و نصیبت از خیر بیشتر بود. خداوند مارا از اجر مصیبتت محروم نکند و پس از تو ما را خوار نگراند.
به خدا سوگند که زندگی ات کلید خیر بود و قفل شر، و مرگت کلید هر شری است و قفل هر خیری، اگر مردم از تو پذیرفته بودند از اسمان و زمین نعمتها برایشان می بارید اما آنان دنیا را بر آخرت برگزیدند».
آری، دنیا را برگزیدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف علی علیه السلام تاب نیاوردند و عاقبت دست جمودها و رکوردها از آستین ابن ملجم به در آمد و علی را شهید کرد.