یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

ولادت حضرت امام حسین ـ ع ـ و روز پاسدار

روز سوم شعبان سال چهارم هجرت، دومین فرزند برومند علی و فاطمه علیه السلام در خانه وحی و ولایت، چشم به جهان گشود. انگاه که خبر ولادتش به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسید، به خانه فاطمه علیه السلام، آمد و به اسماء فرمود تا آن کودک را بیاورد. اسماء او را در پارچه ای سپید پیچید و خدمت رسول خدا برد، پیامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و سپس، امین وحی الهی جبرئیل فرود آمد و گفت:
«سلام خدا بر تو باد ای رسول خدا! این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبیر) که عربی «حسین» خوانده می شود، نام بگذار. چون علی علیه السلام برای تو بسان هارون برای موسی بن عمران است جز آن که تو خاتم پیغمبرانی».
و به این ترتیب نام پر عظمت «حسین» از جانب پروردگار، برای دومین فرزند فاطمه انتخاب شد و روز هفتم ولادتش، گوسفندی را برای او عقیقه کرد و سرش را تراشد و هم وزن موی سر او نقره صدقه داد. معروف ترین القاب و کنیه آن حضرت، سید الشهدا و ابو عبدالله است و فرزندان آن امام، به نقل از شیخ مفید، شش تن می باشند که به ترتیب عبارتند از:
1ـ علی بن الحسین الاکبر (امام سجاد)
2ـ علی بن الحسین الاصغر (علی اکبر)
3ـ جعفر بن الحسین
4ـ عبدالله (علی اصغر)
5ـ سکینه
6ـ فاطمه
شخصیت سید الشهدا علیه السلام از دیدگاه شهید مطهری
روان شناسان می گویند شخصیت هرکس یک کلید معین دارد که اگر آن را پیدا بکنید سراسر زندگی او را می توانید توجیه بکنید. البته به دست اوردن کلید شخصیت افراد، خصوصا شخصیت های خیلی بزرگ، خیلی مشکل است.
ادعای اینکه کسی بگوید من کلید شخصیت کسی مانند علی علیه السلام یا حسین بن علی علیه السلام را به دست آورده ام، انصافا ادعای گزافی است، و من جرات نمیکنم چنین سخنی بگوییم، اما اینقدر می توان ادعا بکنم در حدودی که من حسین علیه السلام را شناخته و تاریخچه زندگی او را خوانده، تاریخ عاشورا و خطابه ها و نصایح و شعار های ان حضرت را به دست آورده ام، می توانم بگویم که از نظر من کلید شخصیت حسین علیه السلام، حماسه، شور، عظمت، صلابت، شدت، ایستادگی و حق پرستی است.
از حسین بن علی پرسیدند، سخنی که با گوش خود از پیغمبر شنیده ای برای ما نقل کن. ببینید انتخاب حسین از سخنان پیغمبر چگونه است، شما از همین جا می توانید مقدار شخصیت ان حضرت را به دست آورید:
امام حسین علیه السلامفرمودند: آنچه که من از پیغمبر شنیده ام این است:«خدا کارهای بزرگ و مرتفعی را دوست می دارد و از چیز های پست بدش می اید». رفعت و عظمت را ببینید؛ وقتی میخواهد سخنی از پیامبر نقل کند، این چنین سخنی را انتخاب می کند و در واقع دارد خودش را نشان می دهد.
از حسین علیه السلام اشعاری هم به دست ما رسیده که باز همین روح در آن متجلی است:
سبقت العالمین الی المعالی بحسن خلیقه و علو همه
ولاح بحکمتی نور الهدی فی لیال فی الضلاله مد لهمه
یرید الجاهدون لیطفووه و یابی الله الا ان یتمه
سخن دیگر او این است:«موت فی خیر من حیاه فی ذل» مردن با عزت و شرافت از زندگی با ذلت بهتر است.
جمله ای دیگر:«ان جمیع ما طلعت علیه الشمس فی مشارق الارض و مغاربها، بحر ها و برها و سهاها و جبلها عند ولی من اولیا و اهل المعرفه بحق الله کفیتی الضلال» ضمنا شما از اینجا بفهمید یک مردی که حماسه الهی است، فرقش با دیگران چیست؟ می گوید: جمیع آنچه خورشید بر آن طلوع می کند، تمام دنیا و مافیها، دریای آن و خشکی ان، کوه و دشت آن در نزد کسی که با خدای خود آشنایی دارد و عظمت اللهی را درک کرده است و در پیشگاه الهی سر سپرده است؛ مثل یک سایه است. بعد این طور ادامه می دهد:
«الا حر یدع هذه اللماظه لا هلها» آیا یک ازاد مرد پیدا نمی شود که به دنیا و مافیها بی اعتنا باشد؟ دنیا مافیها برای انسان که بخواهد هئد را برده و بنده ان بکند به آن طمع داشته باشد و آن را هدف کار خودش قرار بدهد، مثل «لماظه» است که می دانید «لماظه» چیست؟ ادم وقتی غذا می خورد لای دندان هایش یک چیزهایی باقی می ماند همان را «لماظه» می گویند. یزید و ملک یزید و دنیا و مافیها در منطق حسین علیه السلام«لماظه» است... .
جمله ی دیگر:«الناس عبید الدنیا» است؛ مردم را به عالت بردگی و بندگیشان این طور تحقیر میکند، یعنی عیب مردم این است که بنده ی دنیا هستند، برده صفت هستند، بنده مطامع خودشان هستند. روی همین جهت، دین که جوهر آزادی است و انسان را از غیر خدا ازاد و بنده حقیقت می کند، در عمق روحشان اثر نگذاشته است «والدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معائشهم فاذا محصوا با لبلاء قل الدیانون».
ابوذر غفاری تبعید می شود. حسین علیه السلام در حال مشایعت و بدرقه او میگوید: عمو جان!
«اسئل الله الصبر و النصر، و استعذ به من الجشع و الجزع» عمو جان! از خدا مقاومت و یاری بخواه و از اینکه حرص برتو غالب شود به خدا پناه ببر، مبادا در مقابل فشار ها و ظلمها اظهار عجز و ناتوانی کنی. این روحیه ای است که در تمام سخنانش متجلی است.
یا ان که گفت:«خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه و ما او لهنی الی سلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف» در بین راه که به کربلا می روند، بعضیا با او صحبت می کنند که نرو خطر دارد، و حسین علیه السلام در جواب، این شعر ها را می خواند:
سامضی و ما بالموت عار علی الفتی اذا مانوی حقا و جاهد مسلما
و واسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا و خالف مجرما
اقدم نفسی لا ارید بقائها لتلقی خمیسا فی الهیاج عرمرا
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم کفی بک ذلا ان تعیش و ترغما
«به من می گویید نرو، ولی خواهم رفت. می گوییم کشته میشوم! مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است که هدف انسان پست باشد اما برای کسی که برای اعلای کلمه حق کشته می شود ننگ نیست. چرا که در راهی قدم بر میدارد که صالحین و شایستگان بندگان خدا قدم برداشته اند. و اگر در این راه کشته بشوم، احدی در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد. برای بدبختی و ذلت تو کافی است که زندگی بکنی اما دماغت را به خاک بمالند.
در بین راه کربلا نیز خطابه میخوانند و می فرمایند:«الاترون ان الحق لایعمل به و ان الباطل لایتنهای عنه» بعد در آخرش می فرماید:«الا اری الموت الا سعاده و الحیوه مع الظالمین الا برما»؛«من مردن را برای خود سعادت، و زندگی با ستمگران را موجب ملامت می بینم».
حسین بن علی علیه السلام اصحابش را جمع می کند چنانکه گویی روحش از هر شخص موفقی بیشتر موج می زند، و می فرماید:
«اثنی علی الله احسن الثناء و احمده علی السراء و الضراء اللهم انی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبوه، و علمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین».
مثل اینکه تمام محیط برایش مساعد است و و اقعا هم مساعد بود، آن شرایط برای کسی نامساعد است که هدفش حکومت دنیوی باشد.
از شعار های روز عاشورای حسین علیه السلام یکی این است:
الموت اولی من رکوب العار و العار اولی من دخول النار
امام تا اخرین لحظه ها عمل، حرکات، سکنات و سخنانش تمام حق خواهی، حق پرستی و موجی از حماسه است. شب تاسوعا که برای آخرین بار به او کشته شدن یا تسلیم را عرضه می دارند؛ اظهار می دارد:«والله لااعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید». به خدا قسم که منهرگز نه دست ذلت به شما می دهم و نه مثل بردگان فرار می کنم، مردانه مقاومت می کنم تا کشته شوم. آن ساعت های آخر، ابا عبدالله باز همان است. باور نکنید که ابا عبدالله این جمله را گفته باشد:«اسقو نی شربه من الماء فقد نشطت کبدی». من که این جمله را در جایی ندیده ام، حسین اهل این درخواستها نبود، بلکه او در مقابل لشکر دشمن می ایستد و فریاد می کند:
«الا و ان الدعی ابن الدعی قد رکزنی بین اثنتین؛ بین السله و الذله و هیهات منا الذله یابی الله ذلک لنا و رسوله و المونون و حجور طابت و طهرت».
ـ مردم کوفه! ان کس پسر ناکس، به من گفته است که از این دو کار یکی را انتخاب کن؛ یا شمشیر یا تن به ذلت دادن، آیا من تن به ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم! ما تن خودمان را در جلوی شمشیر ها قرار می دهیم ولی روح خودمان را در جلوی شمشیر ذلت هرگز فرود نمی آوریم. خدای من که در راه رضای او قدم بر می دارم راضی نیست و میگوید نکن، پیغمبر که وابسته به مکتب او هستم، می گوید نکن، آن دامنهایی که من در آنها بزرگ شده ام، دامن علی که روی زانوی او نشسته ام به من می گوید تن به ذلت نده».
سوم شعبان روز پاسدار
پاسداری، در لغت به معنای حراست و نگهداری است. در واژه نامه انقلاب به کسی پاسدار می گوید مه مسولیت پاسداری و حراست و حفاظت از حریم انقلاب اسلامی و میهن و ملت عزیز کشورمان را به عهده دارد.
امام حسین علیه السلام پیشوای شیعیان به حق اسطوره جاودانه ای از پاسداری از حرمت دین حق و حریم مسلمین است، او حج را نیمه تمام رها کرد تا به «جهاد» بپردازد. مگر نه اینکه جهاد همان دفاع در برابر متجاوزان و پاسداری از حرمت دین خداست؟
او به درستی می دانست که عاقبت مبارزه علیه لشکریان یزید، شهادت است و با این آگاهی «مرگ سرخ» را برگزید تا عاشقانش را به جوشش و کالبد فسرده زمان را به تپش در آورد و خون گرم و هستی بخش عشق و جهاد را در رگهای پیروان خود جاری سازد.
رسالت پاسداری از دین خدا و خلق، رسالت بزرگی است. برای همین است که امام علیه السلام مرگ سرخ را به زندگی سیاه ترجیح می دهد و لذا نام گذاری سوم شعبان به روز پاسدار بسیار مناسب و بجاست. پاسدار کلمه ای است که در فرهنگ انقلاب اسلامی حکایت از روحیه شجاعت و شهامت و بجاست. پاسدار کلمه ای است که در فرهنگ انقلاب اسلامی حکایت از روحیه شجاعت و شهامت و فداکاری و از خود گذشتگی دارد. پاسدار حقیقی و واقعی تلاش می کند تا حد مقدور صفات والای حسینی را در خود جلوه دهد. پاسدار سعی می کند جمله «یا لیتنا کنا معک» را عینیت بخشد. پاسدار فریاد «هیهات منا الذله» ان حضرت را نصب العین خویش قرار داده نه تنها ان را به صورت شعار اعلام می نماید عملا از هرگونه ذلت و خواری در برابر دشمن ابا دارد و هیچ گاه تسلیم زورگیری ابرقدر تها نمی شود.
نکته ای که باید توجه داشت این است مه برادران پاسدار و همه آنان که می خواهند پاسدار خون حسین علیه السلام باشند، باید سعی کنند که در همه ابعاد، خلق و خوی حسینی داشته باشند. از این رو امام امت توصیه اش به پاسداران این بود که:
«پاسدار اسلام باید هم خودش اسلامی باشد و هم دیگران را اسلامی کند و هم مشی او اسلامی باشد».
امید آن که پاسداران عزیز همچون گذشته در حفظ و حراست از دست آورده های انقلاب اسلامی کوشا بوده و در تحقق ارمانهای والای رهبر معظم انقلاب حضرت آیه الله خامنه ای (مدظله) بیش از موفق باشند.

میلاد حضرت ابوالفضل العباس ـ ع ـ و روز جانباز

حضرت ابوالفضل علیه السلام بنا به قول مشهور، در چهارم شعبان المعظم سال 26 هجری در مدینه منوره ولادت یافت.
جادارد که پیش از بحث درباره ولادت و تربیت فرزند ایثارگر و فداکار امیر المومنین، درباره نسبت والا و کم نظیرش سخن بگوییم؛ زیرا اساس و زیر بنای شخصیت هرکس پدر و مادر و نیاکان پدری و مادری او و«بیوتات صالحه» هستند که هکچون سرزمین پاک و پر برکتی نهال های شایسته را در دامن گرم و پر مهر خود می پرورانند و به همین جهت پدر بزرگوارش به مالک اشتر دستور می دهد که از اعمال خود کسانی را برگزین که دارای تجربه و حیا و از بیوتات صالحه و پیش قدم در اسلام باشند؛ زیر آن هایند که اخلاقشان کریم تر و ناموسشان سالمتر و طعمشان کمتر و عاقب اندیشی شان بیشتر است.
عباس و اصالت خونوادگی
فرزند برومند امیر المومنین، از جمله انسان های برجسته ای است که از نظر نسب، نظیر او را کمتر می توان یافت. او از جانب پدر، علوی و هاشمی است که در جهان انسانیت خاندانی به این عظمت و شرافت هرگز به خود ندیده است.
عباس، شجره طیبه ای است که ریشه در اعماق سرزمینی نمونه، پاک و طاهر دارد. ریشه های این درخت، از منابعی تغذیه می کند که سرشار از فضایل و شرافت و شجاعت و مجد و عزت است. او را با این ویژگی ها، نه فقط ماه بنی هاشم، که ماه بشریت باید خواند.
زبان شعر و نظم و نثر، از بیان فضائل او عاجز و کلک نگارش از توضیح خصائل او درمانده است.
شخصیت والای پدر
عظمت پدرش امیر المومنان، علی (ع) تا آنجا است که به دوست و دشمن به آن اعتراف دارند. او وسیع پیامبر، در شهر علم، همسر فاطمه و اولین ایمان آورنده به پیامبر است. او نسبت به پیامبر، مانند هارون است نسبت به موسی. در فضیلت و کردار و ایمان و نصرت و دین پاک محمد(ص) او را همتایی نیست. علمش از علم رسول و راه و رسم و سیره اش، راه رسم و سیره آن بزرگوار است. در عظمت عباس همین بس که فرزند شایسته چنین پدری است.
مادرش بانویی بزرگوار و والامقام به نام «فاطمه بنت حزام بن خالد» معروف به ام البنین از زنان کم نظیر جهان اسلام است.
ازدواج امیرالمومنین و ام البنین
حضرت زهرا(س) از دنیا رفته و علی(ع) و فرزندانش را در ماتمی سخت فرو برده است. ممکن نیست که امیرالمومنین تا آخر عمر همسر نگیرد و خود عهده دار تربیت یتیمان و مسولیتهای اجتماعی باشد. از این رو به برادرش عقیل که نسابه عرب بود و خانواده های عرب را بخوبی می شناخت می فرمود:
«برای من همسری جستجو کن که از نسل مردان دلیر و قهرمان عرب باشد می خواهم با چنین زنی ازدواج کنم تا برایم فرزندی شجاع به دنیا آورد»
عقیل، فاطمه دختر حزام بن خالد کلابی را پیشنهاد کرد. امیرالمومنین پسندید و او را به خواستگاری فرستاد. عقیل نزد حزام بن خالد رفت و از دخترش خواستگاری کرد. پدر با خوشحالی نزد دختر رفت و پیشنهاد عقیل را به اطلاع او رسانید. فاطمه، با عزت و افتخار، پیشنهاد همسری امیرالمومنین* را پذیرفت.
فاطمه بنت حزام به عقد و همسری امیرالمومنین در آمد و به خانه حضرتش قدم نهاد. حضرت فاطمه را زنی خردمند و با ایمان و مودب و دارای صفات و خصلتهای پسندیده یافت. ام البنین موقعیت و مسئولیت خود را دریافت. او می دانست به خانه چه کسی رفته و آنگاه بود که در این خانه، چه خلا بزرگی به وجود آمده و چگونگی شادی و نشاط از کانون زندگی پدری دلسوخته و کانونی دل افسرده رخت بر بسته است و اگر اولین موقعیت و مسئولیت را درک نکند، خود به عنوان یک نامادری بی تفاوت بار غمی خواهد شد بر دل امیرمومنان و فرزندانش مسلما بانویی که خود در بیت شرف و عزت زاده و پرورش یافته، عزت و شرف بی نظیر خانواده های را یک رکنش منهدم شده، می شناسد و قدر منزلت والای آن را می داند و کفران نعمت نمی کند.
توسل به ام البنین
بسیارند مردمی که او را از بندگان مقرب درگاه خدا می شناسد و توسل به او را موجب رفع گرفتاری ها و بر آورده شدن حاجات می دانند و معتقدند که اگر خدا را به مقام و منزلت این بانوی مخلص و مومن و ایثارگر و داغدیده، قسم دهند خداوند دست ردّ برسینه شان نمی زند و آنها را محروم و مایوس بر نمی گرداند و دشوارترین سختی ها و مهلکه ها و اضطرابها و مصائب بر طرف و مهمترین حاجت را برآورده می سازد.
چنین مقام و منزلتی در پیشگاه خدا برای او طبیعی است چرا که در راه رضای خدا فرزندان عزیزش را داد و همه یادگاری ها خود را فدای دین خدا کرد.
نخستین مولود
چنانکه گفتیم ابولفضل علیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 هجری، در مدینه، از مادر زاده شد و تولد ماه بنی بنی هاشم را به علی علیه السلام بشارت دادند. حضرت به خانه رفت، فرزند دلبندش را در اغوش گرفت و بر پیشانی اش بوسه زد و در اجرای مراسم دینی، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. هفت روز از ولادتش گذشت. روز هشتم، امام علیه السلام موی سر نوزاد را تراشید و به وزن آن، طلا یا نقره صدقه داد و گوسفندی برایش عقیقه کرد.
مراسم نام گذاری
یکی از وظایف پدر و مادر، نامگذاری برای فرزند است. نامگذاری نمایانگر طرز فکر و احساسات و عواطف والدین است.
از اینکه امیر المومنان در جستوجوی همسری بر می آید که از نظر شجاعت و دلاوری قبیله او از قهرمانان و از دلاور مردان باشند و از اینکه انتظارش این بود که از او قهرمانی رشید متولد شود، می توان به منظور آن حضرت پی برد.
اگر اندکی تجارب زندگی امیر المومنین را مرور کنیم، بهتر می توانیم حالات روحی او را حدس بزنیم. او پس از رحلت پیامبر متحمل سختی ها بسیار و تلخی های فراوان شده است.
او می داند که رهروان حق، از این پس چه مشکلاتی در پیش دارند و فردا و فرداها جانشینان واقعی پیامبر، با توطئه های فراوانی روبه رو شد و خلاصه، شرایط چنان است که اهل حق پایمال اهل باطل می شوند و طرفداران حق نیاز به مردانی شمشیر زن دارند که همواره در برابر باطل، چهره را عبوس کنند و از جان و دل، حق را یاری نمایند. آری خداوند انتظار علی را برآورده بود. نوزاد ام البنین همان بود که پدر میخواست و پدر، همه آرمانهای خداپسندانه خود را در سیمای نورانی قمر بنی هاشمی می خواند و به همین جهت نامش را عباس نهاد؛ چرا که می دانست، این کودک همان دلاور مرد آینده و رزمنده ای است که هرگز روی خوش به اهل باطل نشان نمیدهد. حضرت عباس عبوس در برابر باطل، ولی شاداب دربرابر حق و خندان در چهره حقیقت بود. در سرزمین کربلا، این حقیقت آشکار شد که عباس چگونه عبوس و انعطاف ناپذیر با دشمنان برخورد نمود.
جنگ قهرمانه او در روز عاشورا، قلوب دشمنان را به تپش در آورد و امید زندگی را از آنها سلب نمود و چهره آنان را عبوس و غمناک ساخت.
چنانکه این حقیقت در شعر زیر منعکس گردیده است:
عبست وجوه القوم خوف الموت و العباس فیهم ضاحک متبسم
«چهره های قوم از ترس مرگ، عبوس شد. ولی عباس در میان آنها خندان و شاد بود».
کنیه های عباس بن علی
در میان عرب رسم بر این بود که هرکس غیر از نام، کنیه و القاب و احیانا کنیه ها و القاب داشته است. در مورد مردان کنیه با کلمه «ابو» و در مورد زنان با «ام» شروع می شود و معمولا کنیه افراد، به نام فرزندانشان ختم می شود.
فرزند شجاع امیر المومنین و یار با وفای امام حسین علیه السلام و قهرمان شجاع و بی همتای سرزمین کربلا، نیز دارای کنیه هایی است که از این قرار است:
1ـابوقریه
ابن ادریس حلی (در مزار) سرائر و ابوالفرج اصفهانی (در مقاتل) و سید جزائری (در انوار نعمانیه) و ابوالحسن دیار بکری (در تاریخ الخمیس، ج 2، ص 317) او را ه ابوقریه خوانده اند؛ زیرا در روز عاشورا، چند بار مشک آب برای تشنگان به خیمه ها برد و اهل بیت پیامبر را که از نوشیدن آب فرات ممنوع بودند، سیراب کرد.
2ـ ابوالفضل
او را ابوالفضل نامیده اند، چون پسری به نام فضل داشته است. باید گفت اگر فرزندی به این نام هم نمی داشت نیز این کنیه زیبنده او بود، چرا که او مظهر فضائل و کمالات بود چنانکه شارح میمیه (ابوفراس) درباره اش می گوید:
بذلت ابن عباس نفسا نفیسه لنصر حسین عز بالنصر من مثل
ابیت التذاذ الماء قبل التذاذه فحسن فعال المرء فرع عن الاصل
فانت اخوالسبطین فی یوم مفخر و فی یوم بذل الماء ابوالفضل
ای عباس! تو برای یاری حسین، جان شریفت را نثار کردی. تو پیش از حسین از لذت نوشیدن آب خودداری کردی و کار نیکو، فرع بر اصل و نسب نیکوست. تو در روز افتخار، برادر دو سبط و در روز بذل آب، پدر فضیلتی.
3ـ ابوالقاسم
او را فرزندی دیگر بود به نام قاسم، از همین رو، او را ابوالقاسم کنیه دادند. به قول برخی از مورخان، قاسم در سرزمین کربلا همراه پدر بود و به افتخار شهادت نائل آمد. او نیز همچون پدر، در راه دین خدا و ریحانه قربانی شد. جابر بن عبدالله انصاری ـ که در بیت نبوت و امامت تربیت شده ت در زیارت اربعین می گوید:
«السلام علیک یا ابالقاسم، السلام علیک یا عباس بن علی».
و اما القاب زیبای او:
1ـ ماه بنی هاشم
عباس، آیتی از آیات زیبایی بود. در کتاب «مقاتل الطالبین» از وی به عنوان مردی خوش سیما و زیبا یاد شده است. به همین جهت، او را ماه قمر بنی هاشم خوانده اند. او نه تنها در میان علویان و بنی هاشم «قمر» بود، بلکه در جهان اسلام نیز با روی چون ماهش راه شهادت را هموار کرد و حقیقت را به همگان نشان داد.
2ـ سقا
یکی از محبوبترین و زیباترین القاب او «سقا» است. هنگامی که پسر مرجانه دستور داد امام حسین علیه السلام و یاران و بستگانش را از نوشیدن اب منع کنند و به دستور او لشکریانی بر شریعه فرات گماشته شدند، تا خاندان پیامبر به خاطر تشنگی تسلیم یزیدیان گردند، عباس بن علی علی رغم این توطئه پلید، رساندن اب به خیمه گاه را به عهده گرفت. جرم و گناه نابخشودنی اهل بیت امام حسین علیه السلام در نظر یزیدیان جز این نبود که زاده پیامبری بودند که انان را ازادی بخشید و از چاه ویل جاهلیت، نجات بخشید و اکنون باید فرزندان چنین پیامبری در زیر آفتاب سوزان کربلا از تشنگی بمیرند، تا دشمنان همچنان بر اریکه قدرت باقی بمانند و حقوق محرومان را لگدمال کنند.
قهرمان بزرگ اسلام و یادگار حیدر کرار، چندین بار به دشمن یورش برد و به سوی شریعه فرات رفت و برای لب تشنگان آب آورد و آنها را سیراب کرد.
3ـ شهید
از سیره نویسان و مورخان، کسی تصریح نکرده که یکی از القاب آن بزرگوار «شهید» است. اما ابوالحسن عمری در کتاب «المجدی» به هنگام شمارش آخرین اولاد آن حضرت گفته است:
«هذا آخر نسب بنی العباس الشهید السقاء ابن علی بن ابیطالب» و در روایتی از امام صادق علیه السلام به عنوان عباس شهید، از او یاد شده است.
4ـ عبد صالح
بهتر بود ارباب مقاتل و مورخان، حضرت عباس علیه السلام را به این لقب نیز بنامند. زیرا امام صادق علیه السلام در زیارتی که ابوحمزه ثمالی نقل کرده، خطاب به او می گوید: السلام علیک ایها الصالح» عالی ترین مرتبه یک انسان کامل، همین است که به درجه و مرتبه ای برسد که بتواند او را بنده صالح نامید؛ زیرا بنده صالح کسی است که همه صلاحیتها و ارزشها در جوار او جمع است و چنانکه می دانیم یکی از القاب امام هفتم علیه السلام هم «العبد الصالح» است که شیعیان در مقام و منزلتی است که در جمیع شهدا در روز قیامت به ان غبطه خواهند خورد»
روز جانباز
برای تعیین هر یک از ایام به یاد ماندنی انقلاب، مناسبتی ویژه در نظر گرفته شده است، و از این رو به منظور گرامی داشت خاطره ایثارگری های جانباز عزیز، سالروز ولادت بزرگ جانباز کربلا حضرت عباس علیه السلام به عنوان «روز جانباز» قرار داده شده و چه مناسبتی از این بهتر.
امید که ما نیز از کردار آن بزرگوار درس فداکاری، شجاعت، وفا و... . بیاموزیم. چنانکه جانبازان عزیز ما این درس را از آن حضرت بخوبی فرا گرفتند و در عمل آن را به اثبات رسانیدند، از این رو امام امت درباره انان، در مناسبتهای مختلف بیاناتی ایراد فرموده اند که اینک به بعضی از آنها اشاره می شود:
«ما از این غیوراتی که در راه هدف مقدس اسلام فداکاری می کنند و از جان و مال دریغ ندارد و تن به ظلم نمی دهند و سکوت مرگبار را شجاعانه با اهدای جان خود می شکنند و راه و رسم پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و امامان راه یافته و بدانان اقتدا نموده اند، تشکر نموده و بدانان تبریک می گوییم».(118)
«شما معلولان، افتخاری برای ایران آفریدید، مطمئن باشید که در دنیا و آخرت اسم شما ثبت ایت. شما تاریخ را عوض کردید».(22/10/59)
«من تشکر می کنم از شما برادران و عزیزان که با حال نقاهت به اینجا آمدید... شما عزیزان و بستگان شما و شهدا و بازماندگان شهدا سند در دست دارید. وجود شما سند دو امر است، یکی سند جنایات آمریکا و صدام وابسته آمریکا و یکی سند بسیار گویای شجاعت شماست. شما تعهد خودتان را ثابت کردید. شما ثابت کرده اید و سند دارید به اینکه متعهد به اسلام و قرآن کریم و ملت اسلام ماندید».(19/11/60)
(ملت ایران، توطئه های بی امان علیه انقلاب اسلامی را به برکت خون شهدا و جانبازان خنثی کرد».(19/11/64)
«قدرت عظیم روحی و برکت خون پاک شهدا و جانبازان راه اسلام، توطئه ها را خنثی کرد و کید ستمگران را به خودشان بازگرداند».(19/11/64)
«مجروحین و معلولین، خود چراغ هدایتی شده اند که در گوشه گوشه این مرز و بوم، به دین باوران راه رسیدن به سعادت آخرت را نشان می دهند».(2/7/67)

ولادت امام سجاد ـ ع ـ

پنجم شعبان مصادف با میلاد پر برکت امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام است. امام سجاد علیه السلام در سال 38 هجری در مدینه چشم به دنیا گشود و در سایه تربیت ارزنده پدر ارجمندش استعداد هایش شکوفا شد و به ثمر رسید و به بالاترین درجه کمال صعود کرد و آماده پذیرش مسولیت های بسیار سنگین امامت و رهبری امت گردید.
کنیه و القاب: کنیه شریفش ابوالحسن و ابومحمد و القاب آن حضرت، زین العابدین، سید الساجدین، سید العابدین و ذوالثفنات است.
نقش انگشترانشان «و ما توفیقی الا بالله» ئ همسرشان، فاطمه دختر امام حسن مجتبی علیه السلام می باشد. البته همسران دیگری نیز برای آن حضرت ذکر کرده اند.
اینک به مناسبت سالروز ولادت پربرکت آن حضرت، توجه خوانندگان محترم را به بحثی پیرامون زندگی امام سجاد علیه السلام که توسط مقام رهبری مطرح گردید است جلب می نماییم:
پژوهشی در زندگی امام سجاد علیه السلام
درباره امام سجاد علیه السلام سخن گفتن و سیره نوشتن، کار دشواری است، زیرا زمینه معرفت و آشنایی مردم با این امام بزرگوار بسیار زمینه نامساعدی دارد. در ذهن اغلب سیره نویسان و تحلیل گران اینطور وارد شده است که این بزرگوار در گوشه ای نشسته و به عبادت مشغول بود و کاری به سیاست نداشت. بعضی از مورخان و سیره نویسان این مسائله را با صراحت بیان کرده اند و انهایی که با صراحت این چنین نگفته اند، برداشتشان از زندگی امام سجاد چیزی جز این نیست، و این معنا را در القابی که به امام نسبت داده می شود، و تعبیراتی که از ایشان می شود، بخوبی می توان فهمید.
برخی از مردم لقب «بیمار» به این بزرگوار می دهند، در حالی که بیماری ایشان همان چند روز واقعه عاشورا بود، و ادامه پیدا نکرد، و هرکسی در مدت عمرش چند روزی بیمار می شود، گرچه بیماری امام برای مصلحتی خدایی بود که از این بزرگوار وظیفه دفاع و جهاد در راه خدا را آن روز نداشته باشد که در اینده بتواند عهده دار بارسنگین امامت باشد. بنابراین در کل زندگی امام سجاد، ما باید در جستجوی این هدف کلی و خط مشی اصلی باشیم، و بی تردید بدانیم که امام سجاد علیه السلام درصدد تحقق همان آرمانی بودند که امام حسن و امام حسین ان را دنبال می کردند.
ترسیم کلی زندگی امام سجاد علیه السلام
امام سجاد در عاشورا سال 61 هجری به امامت رسیدند، و در سال 94 مسموم و شهید شدند. در تمام این مدت، آن بزرگوار همان هدف را دنبال کردند. اکنون با این بینش، جزئیات کار امام سجاد علیه السلام را پیگیری کنید که چه مراحلی را پیمودند و چه تاکتیکهایی را به کار بردند و چه موفقیت هایی را به دست آوردند. تمام جملاتی که آن حضرت بیان کردند و حرکاتی که داشتند و دعا هایی که خواندند و مناجات ها و راز و نیاز هایی که به صورت «صحیفه سجادیه» در آمده است، تمام اینها را با توجه به آن خط کلی، باید تفسیر کرد. همچنین موضعگیریهای امام در طول امامت، عبارت است از:
1ـ موضعگیری در مقابل عبیدالله بن زیاد و یزید که بسیار شجاعانه و فداکارانه بود.
2ـ موضعگیری در مقابل مسرف بن عقبه (مسلم) کسی که در سال سوم حکومت یزید و به امر او مدینه را ویران کرد و اموال مردم را غارت نمود.
3ـ حرکت امام در رویایی با عبدالملک بن مروان، قوی ترین و هوشمندترین خلیفه بنی امیه، که گاهی تند و گاهی ملایم بود.
4ـ برخورد با عمر بن عبدالعزیز.
5ـ برخورد های امام با اصحاب و یاران و توصیه هایی که با دوستانشان داشتند.
6ـ برخورد با علمای درباری و وابسته به دستگاه های ستگر حاکم.
تمام این برخورد ها و حرکتها با دقت بررسی کرد و من تصورم این است که با توجه بهاین خط کلی، تمام جزئیات و حوادث معناهای بسیار رسا و شیوایی پیدا می کنند و اگر چنانچه با این توجه، وارد زندگی امام سجاد بشویم، آن بزرگوار را انسانی می یابیم که در راه این هدف مقدس که عبادت است از تحقق بخشیدن به حکومت خدا در زمین و عینیت بخشیدن به اسلام، تمام کوشش خود را به کار برده و از پخته ترین و کارآمد ترین فعالیت ها بهره گرفته است و قافله اسلامی را که پس از واقعه عاشورا در کمال پراکندگی و آشفتگی بود، تا اندازه چشمگیری پیش برده است و دو ماموریت بزرگ و مسولیت اصلی را که امامان ما، هر دو با هم به عهده داشتند، جامه عمل پوشانده است و سیاست و شجاعت و دقت و ظرافت در کارها را رعایت کرده است، و همچون همه پیامبران و مردان موفق تاریخ، پس از 35 سال مبارزه خستگی ناپذیر و به انجام رساندن بار رسالت، سرافراز و یربلند از دنیا رفته است، و پس از خود ماموریت را به امام بعد یعنی امام باقر علیه السلام سپرده است.
واگذاری امامت و ماموریت عظیم تشکیل حکومت خدا در زمین، به امام باقر علیه السلام، به صورت روشنی در روایت امده است. در روایتی داریم که امام سجاد علیه السلام فرزندانشان را جمع کردند، سپس اشاره کردند به محمد بن علی، یعنی امام باقر علیه السلام فرمودند:«این صندوق را بردار، ین سلاح را بگیر، این امانتی است به دست تو، هنگامی که صندوق را گشودند، در آن قرآن و کتاب بود».
تصور من این است که آن سلاح، رمز فرماندهی انقلاب است و ان کتاب، رمز تفکر و ایدوئولوژی اسلامی است و امام ان را به امام پس از خودش سپرده است و با خیال راحت وجدان آرام و با سرافرازی بسیار در پیشگاه خدای متعال و نزد انسانهایی آگاه دنیا را وداع گفته و از دنیا رخت بربسته است.
دوران اسارت
زندگی امام سجاد علیه اسلام یک فصل کوتاه و تعیین کننده دارد. نخست آن را یادآور، میشویم و پس از ان روند معمولی زندگی امام و اوضاع و احوال زمان و شرایط موجود را تشریح می کنیم.
فصل کوتاه سرنوشت ساز دوران پس از کربلا، یعنی فصل اسارت است که فصل بسیار کوتاهی است اما پرهیجان و زیبا و عبرت انگیز و در عین حال، سرسختانه و پرخاشگرانه. امام سجاد علیه السلام در حال اسرت و بیماری همانند قهرمانی بزرگ باگفتار و رفتارش، در این فصل، حماسه می آفریند. در این دوران امام وضعیتی به کلی متفاوت دارد با انچه که در دوران اصلی زندگی او مشاهده خواهیم کرد. در آن دوران اصلی، بنای امام برکار زیربنایی ملایم، حساب شده و ارام است که گاهی حتی ایجاب می کند که با عبدالملک بن مروان هم در یک مجلس بنشیند و با او رفتاری معمولی و ملایم داشته باشد. اما در این فصل، امام را به صورت یک انقلابی پرخروش می بینید که کمترین سخنی را تحمل نمی کند و در برابر چشم همه، پاسخهای دندان شکن به دشمنان مقتدر خود می دهد. در کوفه مقابل عبیدالله بن زیاد، آن وحشی خونخوار، که از شمشیرش خون می ریزد و سرمست از باده غرور کشتن فرزند پیامبر است، آن چنان سخن می گوید که ابن زیاد دستور می دهد او را بکشید و اگر نبود حضرت زینب علیه السلام که خودش را انداخت و گفت من نمیگذارم او را بکشید و از سویی می خواستند آنان را به عنوان اسیر به شام ببرند، به احتمال زیاد مرتکب قتل امام سجاد علیه السلام نیز می شدند.
در بازار کوفه کوفه همصدا همزمان با عمع اش زینب و خواهرش سکینه سخن می راند و مردم را تحریک می نماید و حقایق را افشا می کند.
در شام، چه در مجلس یزید و چه در مسجد، در برابر انبوه جمعیت، حقایق را با روشنترین بیان برملا می کند و این گفتار ها و خطبه ها متضمن حقانیت اهل بیت برای خلافت و افشای جنایتهای دستگاه حاکم موجود و هشدار تلخ و زننده به آن مردم غافل و ناآگاه است. در اینجا مقتضی نیست که آن خطبه را بازگو کرده و پرده از ژرفای ان برداریم که این کاری است مستقل و هرکس بخواهد این خطبه را تفسیر کند، باید کلمه آن را بررسی کرده و با توجه به این مبانی تفسیر کند. این بود وضعیت امام سجاد علیه السلام در دوران حماسه ساز اسارت.
دوران پس از اسارت
این سوال وجود دارد که چرا امام سجاد علیه السلام در دوران پس از اسارت، بنا را بر ملایمت و نرمش می گذارد و مایل است که تقیه کند و پوششی از دعا و کارهای ملایم برروی حرکات انقلابی و تند خود بگذارد و در دوران اسارت بدان اسارت بدان سان به کارهای تند و پرخاشگرانه و آشکار دست بزند؟
پاسخ این است که این فصل، فصلی استثنایی بود. اینجا امام سجاد علیه السلام جز آن که امام است، و باید زمینه کار آینده را برای حکومت الهی و اسلامی فراهم کند، زبان گویایی برای خونهای ریخته شده عاشورا است. امام سجاد در اینجا در حقیقت خودش نیست، بلکه زبان خاموش حسین علیه السلام باید در سیمای این جوانان انقلابی در شام و کوفه تجلی کند.
اگر انجام امام سجاد، این چنین تند و برنده و تیز و صریح مسائل را بیان نکند، در حقیقت زمینه ای برای کار آینده او باقی نمی ماند، چون زمینه کار آینده او، خون جوشان حسین بن علی علیه السلام، بود، چنانکه زمینه برای همه قیامتهای تشیع در طول تاریخ، خون جوشان حسین بن علی است. نخست باید به مردم هشدار بدهد سپس در پرتو این هشدار جز با این تند و تیز امکان پذیر نیست. نقش امام سجاد علیه السلام در این سفر نقش حضرت زینب علیه السلام بود؛ یعنی پیام آور انقلاب حسین بن علی علیه السلام. اگر مردم بدانند که حسین کشته شد و چرا کشته شد و چگونه کشته شد؛ آینده اسلام و دعوت اهل بیت به نوعی خواهد بود و اگر ندانند به نوعی دیگر. بنابراین برای آگاهی و گسترش این شناخت در سطح جامعه، باید همه سرمایه ها را به کارانداخت و تا هرجا ممکن است این کار را انجام داد. لذا امام سجاد مانند سکینه، مانند فاطمه صغری، مانند خود زینب علیه السلام و مانند تک تک اسیران (هرکسی بقدر توان خویش) یک پیام آور است. همه این نیرو ها باید گرد هم آیند تا بتوانند خون جوشان به غربت ریخته شده امام حسین علیه السلام را به تمام مناطق بزرگ اسلامی ببرند؛ یعنی از کربلا شروع کرده و به مدینه برسانند. هنگامی که امام سجاد علیه السلام وارد مدینه شدند، در برابر زبان و چشم و چهره جستوجوگر و پرسنده مردم باید حقایق را بیان کنند و این اولین اقدام است، لذا این فصل کوتاه از زندگی امام سجاد، فصلی استثنایی است.
دوره سوم
فصل بعدی هنگامی آغاز می شود که امام سجاد علیه السلام در مدینه به عنوان شهروند محترمی مشغول زندگی می شود و کارش را از خانه پیامبر و حرم او آغاز می کند. برای روشن شدن برنامه امام چهارم علیه السلام نیاز داریم اوضاع و چگونگی و شرایط زمانش را بررسی نماییم. این موضوع را به گفتاری دیگر موکول می کنیم.
بعضی فکر می کنند اگر امام سجاد می خواست در مقابل دستگاه بنی امیه مقاومت کند، بایستی او هم علم مخالفت را بر می داشت و یا اینکه مثلا به مختار یا عبدالله بن حنظله ملحق می شد و یا اینکه رهبری آنها را به دست می گرفت و آشکارا مقاومت مسلحانه می کرد. با در نظر گرفتن وضعیت زمان حضرت سجاد علیه السلام می فهمید که این تفکر با توجه به هدف ائمه علیه السلام که آن را پس از این بیان خواهم کرد، یک تفکر نادرستی است.
اگر ائمه علیه السلام، از جمله امام سجاد علیه السلام در آن شرایط می خواستند به چنین حرکات آشکار و قهر آمییزی دست بزنند، یقینا، ریشه شیعه کنده می شد و هیچ زمینه ای برای رشد مکتب اهل بیت و دستگاه ولایت و امامت در دوران بعد باقی نمی ماند، بللکه همه از بین می رفت، و نابود می شد. لذا می بینیم امام سجاد علیه السلام در قضیه مختار اعلام هماهنگی نمی کنند، گرچه در بعضی از روایات آمده است که ارتباطی پنهانی با مختار داشتند ولی هیچ شکی نیست که آشکارا با او هیچ روابطی نداشته اند و حتی در بعضی از روایت گفته می شد که امام سجاد نسبت به مختار بدگویی می کنند؛ و این هم خیلی طبیعی به نظر می رسید که این عمل تقیه آمیزی باشد که رابطه ای بین آنها احساس نشود.
البته اگر مختار می شد حکومت را به دست اهل بیت علیه السلام می داد اما در صورت شکست اگر بین امام سجاد علیه السلام و او رابطه مشخص و واضحی وجود می داشت یقینا نقمت آن دامن امام سجاد علیه السلام و شیعیان مدینه را هم می گرفت و رشته تشیع قطع می شد. لذا امام سجاد هیچگونه رابطه آشکاری را با او برقرار نمی کنند.
در روایت آمده است که وقتی مسلم بن عقبه در ماجرای حره به مدینه آمد، کسی شک نکرد که اولین شخصیتی که مورد نقمت او قرار می گیرد علی بن الحسین علیه السلام است. لیکن امام سجاد علیه السلام با تدبیر و روش حکیمانه، طوری رفتار کرد که این بلا سر ایشان دفع شد و ان حضرت باقی ماند و طبعا محور اصلی شیعه قرار گرفت.
البته روایتی د ربعضی از کتب؛ از جمله بحارالانوار هست که حاکی از اظهار تذلل حضرت سجاد علیه السلاام پیش مسلم بن عقبه است. من این روایتها را تکذیب قطعی می کنم برای اینکه اولا: این روایت به هیچ سند صحیحی متکی نیست. ثانیا: روایات دیگری وجود دارد که آنها را از جهت مضمون تکذیب می کند.
در ملاقات امام سجاد علیه السلام با مسلم بن عقبه، روایت متعددی هست که هیچکدام باهمدیگر سازگار نیستند و چون برخی از آن آن روایات، با منش و روش ائمه منطبق تر و سازگارتر است، ما آنها را نمی پذیریم و به طور طبیعی قبول می کنیم. وقتی ما آنها را قبول کردیم، آن روایت دیگر به کلی مردود خواهد بود و من تشک ندارم که آن روایات نادرست است.
به هر حال آنگونه رفتار، که در برخی از آن روایات هست، از امام سجاد علیه السلام صادر نشده، لیکن شک هم نیست که حضرت برخورد خصمانه با مسلم بن عقبه نکردند؛ چرا که اگر آنچنان برخوردی داشتند، حضرت را به قتل می رساندند و این برای جریان فکری امام حسین علیه السلام، که باید به وسیله امام سجاد علیه السلام تعقیب می شد، خسارت جبران ناپذیری بود. لذاست که امام سجاد علیه السلام می مانند و همانطور که در روایت امام صادق علیه السلام دیدیم کم کم مردم ملحق شدند و زیاد گردیدند. کار امام سجاد در حقیقت در چنین زمینه ای سخت و نامساعد غیر قابل ادامه ای شروع می شود.
البته دستگاه عبد الملک که در بیشترین دوران امامت سی و چند ساله امام سجاد حکومت می کرد و کمال اشراف و نظارت را بر زندگی امام سجاد علیه السلام داشت، جاسوسی های گماشته بود که وضع زندگی امام سجاد (حتی مساله داخلی و خصوصی آن حضرت) را به او گزارش می دادند.
حضرت سجاد علیه السلام کنیزی داشتند که پس از آزاد کردن با او ازدواج نمودند. این خبر به عبدالملک رسید. نامه ای به امام سجاد نوشت و حضرت را در این قضیه شماتت کرد. با این نامه می خواست به حضرت بفهماند که مواظب کارهای او هست و از جریانات زندگی امام باخبر است، و ضمنا می خواست نوعی بحث و مناظره ناشی از هم خون بودن و هم طایفه بودن بکند. در نامه نوشت که این کار خلاف روش قریش بودی نمی بایست چنین کاری بکنی، البته حضرت در جواب او پاسخ تندی می دهد که حدیث جالبی است. حضرت در این جواب نشان می دهد که از برخورد نیمه دوستانه و نیمه مغرضانه عبدالملک هیچگونه استقبال نکردند. این داستان مربوط به آن دورانی است که حضرت مقداری از کار خودشان را آغاز کرده بودند.
اهداف امام
اینک زمینه کار امام سجاد روشن شد. حالا امام می خواهد در این زمینه و این وضعیت، کار خود را آغاز کند، اینجا به هدف و روشی که ائمه در پیش گرفته اند مختصر اشاره می کنیم سپس به جزئیات زندگی آن حضرت با این روش می پردازیم:
بدون شک، هدف نهایی حضرت سجاد علیه السلام ایجاد حکومت اسلامی و همانگونه که در آن روایت امام صادق علیه السلام آمده است، خدای متعال سال هفتاد را برای حکومت اسلامی در نظر گرفته بود و چون در سال شصت و یک حضرت حسین بن علی علیه السلام به شهادت رسید تا سال 147 و 148 به تاخیر افتاد. این کاملا حاکی از این است که هدف نهایی امام سجاد و سایر ائمه، ایجاد یک حکومت اسلامی است. اما حکومت اسلامی در آن شرایط چگونه بوجود می آمد؟ این به چند چیز نیازمند است:
1ـ باید اندیشه درست اسلامی، که ائمه علیه السلام حامل واقعی ان هستند و همین اندیشه است که باید مبنای حکومت اسلامی قرار بگیرد، تدوین، تدریس و منتشر شود.
بعد از اینکه در طول سالیان متمادی که در جامعه اسلامی جدا مانده، چگونه می توان حکومتی بر مینای تفکر اصیل اسلامی به وجود آورد در حالی که زمینه سازی فکری میان مردم انجام نگرفته باشد و آن احکام اصیل تدوین نشده باشد؟
بزرگترین نقش امام سجاد علیه السلام این است که تفکر اصیل اسلامی، یعنی توحید، نبوت، مقام، معنوی انسانی، ارتباط انسان با خداوند و بقیه چیز های را تدوین کند و مهمترین نقش صحیفه سجادیه همین بود. شما صحیفه سجادیه را در نظر بگیرید سپس اوضاع فکری ـ اسلامی مردم آن دوران را هم در نظر بگیرید، خواهید دید اینها چقدر با هم فاصله دارند. در همان وقتی که همه مردم دنیای اسلام، در جهت مادیگری حرکات و انگیزه های مادی سیر می کردند و از شخص خلیفه ( که عبد الملک مروان است) تا علمای اطراف او؛ از جمله محمد بن شهاب زهری (بعدا از این علمای درباری اسمی خواهم آورد) همه فکر خود خواهی و دنیا خواهی را تعقیب می کردند، امام سجاد علیه السلام به مردم خطاب می کند و چنین می گوید:
«اولا حر یدع هذه اللماظه لاهلها؟»
آیا آزاد مردی نیست که این پس مانده دهان سگ را برای اهلش بگذارد؟!
تفکر اسلامی در این جمله، عبارت است از هدف گیری معنویات و حرکات در راه رسیدن به آرمانهای معنوی و اسلامی؛ و انسان را در رابطه با خدا و تکالیف قرار دادن و این درست نقطه مقابل آن چیزی است که حرکت مادی مردم آن روز ایجاب می کرد. این نمونه ای بود که بیان کردم و امام سجاد علیه السلام از قبیل این نمونه باید کارهای فراوانی را انجام میداد که نتیجه این کار ها این باشد که تفکر درست اسلامی به صورت واقعی خود در فضای جامعه اسلامی محفوظ بماند و از بین نرود. این اولین کار امام سجاد بود.
2ـ آشنا کردن مردم نسبت به حقانیت کسانی که حکومت باید دست آنها تشکیل شود.
در حالی که تبلیغات ضد خاندان پیامبر در طول دهها سال تا دوران امام سجاد علیه السلام غوغا کرده و عالم اسلام را پر ساخته بود و احادیث مجمول فراوانی از قول پیامبر در خلاف جهت حرکت اهل بیتی و حتی در مواردی مشتمل بر سب و لعن اهل بیت جعل شده و در بین مردم پخش گردیده بود و مردم هیچگونه آگاهی از مقام معنوی و واقعی اهل بیت نداشتند؛ چگونه می توان حکومتی به دست اهل بیت تشکیل داد؟
بنابراین از اهداف حرکتهای مهم دیگر امام سجاد علیه السلام این است که می بایست مردم را نسبت به حقانیت اهل بیت و اینکه مقام ولایت و امامت و حکومت حق اینهاست و اینان خلیفه واقعی پیامبر هستند، روشن سازند و مردم نیز می بایست به این مساله آشنا شوند و این مطلب ضمن اینکه جز اعتقادات و تفکر اسلامی، در عین حال ماهیت سیاسی دارد؛ یعنی یک حرکت سیاسی بر ضد دستگاه حاکم است.
3ـ امام سجاد علیه السلام باید تشکیلاتی به وجود می آورد که آن تشکیلات بتواند محور اصلی حرکتهای سیاسی آینده باشد.
در جامعه ای که مردم بر اثر اختناق و فقر و فشار های مالی و معنوی، به تنهایی وجدایی و دوری و از هم گسستگی عادت کرده اند، حتی شیعه، تحت فشار و ارعابی قرار گرفته اند که تشکیلاتشان متلاشی شده است، امام سجاد علیه السلام چگونه می تواند دست تنها یا با یک عده افراد غیر منظم و غیر متشکل کار خود را آغاز کند؟
بنابر این، کار دیگر امام سجاد این است که تشکیلات شیعی را به راه بیندازد؛ یعنی چیزی را که از دیدگه ما از دوران امیرالمومنینی علیه السلام وجود داشته ئ سپس در ماجرای عاشورا و واقعه حره و واقعه مختار تقریبا زمینه هایش متلاشی شده، نوسازی و بازسازی کند. نتیجه اینکه امام سجاد علیه السلام سه کار اصلی دارد:
اول: تدوین اندیشه اسلامی به صورت درست و طبق ما انزل الله، پس از آن که زمان طولانی از تحریف یا فراموشی این اندیشه گذشته است.
دوم: اثبات حقانیت اهل بیت و استحقاق آنها نسبت به خلافت و ولایت و امامت.
سوم: ایجاد تشکیلات منسجم برای پیروان آل محمد صلی الله علیه و آله یعنی پیروان تشیع.
این سه کار اصلی است که ما باید بررسی کنیم و میبینیم در دوران حیات امام شجاد علیه السلام کدام یک از این سه کار در دست انجام بوده است. در کنار این سه کار، کارهای دیگری هم وجود دارد که کارهای حاشیه ای یا ضمنی است؛ از جمله اینکه گاهی اضهاراتی و حرکاتی از خود امام یا از طرف یاران ایشان انجام بگیرد که آن فضای اختناق را تا حدودی باز کند.
ما در ماجراهای متعددی می بینیم که یاران امام یا خود امام در مجامع ـ البته آن وقت که استحکامات بیشتری پیدا کرده بودند ـ به اظهاراتی دست می زنند، این اظهارات فقط برای این است که آن فضای اختناق را بشکنند و یک هوای لطیفی در بین این جو گرفته، بوجود بیاورند؛ این یکی از کارهای حاشیه ای است که نمونه هایش را یادآور خواهم شد.
یکی دریگر از کارهای حاشیه ای، دست و پنجه نرم کردن خفیف با دستگاههای حکومتی یا وابستگان به آنهاست؛ مثل قضایابی که بین امام سجاد علیه السلام و عبدالملک بارها اتفاق افتاده است و مثل اموری که بین حضرت با علمای منحرف وابسته به عبدالملک؛ از قبیل محمد بن شهاب زهری، رخ داده و همچنین بعضی دیگر از درگیری هایی که بین یاران ائمه و خلفا گذشته است، که اینها به منظور این بوده که مقداری از ان جو گرفته را باز کنند.
اگ رکسی با همین مقدار که من بیان کردم در روایت اخلاقی، موعظه ها، نامه و دیگر روایاتی که از زبان امام سجاد علیه السلام نقل شده وارد شود و یا برخورد های را که در زندگی امام سجاد بوده ملاحضه کند تمام آنها برایش معنا پیدا می کند؛ یعنی خواهد دید که همه آن اظهارات و برخورد ها در یکی از سه خط است که اشاره کردیم و اینها در کل برای ایجاد حکومت اسلامی است. البته امام در فکر این نبود که حکومت اسلامی در زمان خودشان تشکیل شود، چون می دانستند که این در آینده، یعنی در دوران امام صادق علیه اسلام تشکیل خواهد شد.
کادر سازی
در مطالب نقل شده از امام سجاد علیه السلام چند نوع مطلب مشاهده می کنیم: نوعی از آن، بیاناتی است که خطاب به عامه مردم است و از خود بیان پیداست که نشنوده و خواننده آن بیان، عده خاصی از نزدیکان و خصیصین و از کادر های امام نیستند.
نوع دوم؛ بیاناتی است که خطاب به عده خاصی است. گرچه مشخص نیست که خطاب به کیست، اما کاملا مشخص است که به عده ی است که آن عده با دستگاه حاکم مخالف بودند و در حقیقت آنها پیروان امام و معتقدین به حکومت اهل بیت علیه السلام بودند. در کتاب تحت العقول، خوشبختانه یک نمونه از این نمونه از این نوع بیانات امام سجاد علیه السلام وجود دارد. زیرا اگر در کتابهای دیگر هم بگردیم بیش از این نمونه های معدود از امام سجاد چیزی نمیتوان یافت) اما انسان می تواند احساس کند که در زندگی امام سجاد علیه السلام از اینگونه نمونه ها فراوان بوده، منتها در پیش آمد ها و حوادث گوناگونی که در آن دوران رخ نموده، مثل اختناقها، حمله کردنها، اذیت کردنها، کشتن ها و شهادتهای اصحاب ائمه، این آثار از بین رفته و این مقدار کم به دست ما رسیده است.
روایات این نوع، اینگونه شروع می شود:
«کفانا الله و ایا کم کید الظالمین و بغی الحاسدین و بطش الجبارین».
خدا ما و شما را از کید ستمکاران و از سرکشی حسودان و از حرکات جبارانه جباران محفوظ بدارد.
خود خطاب نشان می دهد که امام و این جمع در این جهت شریکند؛ یعنی همه آنها مورد خطر و در معرض تهدید از طرف دستگاه حاکمانه اند و پیداست که این مساله مربوط به عده خاصی است و آن عده عبارتند از: مومنین به اهل بیت علیه السلام و دوستان و نزدیکان آنان. در این نوع بیانات، خطاب با «یا ایها المومنون» شروع می شود. اگر در آن خطاب قبلی «ایها الناس» و در بعضی از موارد «یا ابن آدم» بود، در اینجا «ایها المومنون» است؛ یعنی امام علیه السلام اعتراف می کند به ایمان کسانی که این خطاب به آنها صادر شده است. آن مومنان واقعی که به اهل بیت و اندیشه اهل بیت ایمان داشتند. در اینجا که امام شروع به سخن گفتن می نماید، سخن امام هم دلیل بسیار روشنی است بر اینکه مخاطبان، مومنان، یعنی نزدیکان به اهل بیت هستند:
«لا یفتننکم الطواغیت و اتباعهم من اهل الرغبه فی الدنیا، المالوئون الیها، المفتونون بها، المقبلون علیها».
طاغوت ها و پیروان آنان؛ از دنیا پرستان و دنیا گرایان و دنیا شتابندگان، شما را فریب ندهند.
در اینجا آن نوا و آهنگ اصلی در خطاب به این مومنین، حفظ آنان و ساختن کادر های لازم برای آینده است. پیداست که در جریان درگیری شدیدی که در باطن، میان طرفداران ائمه و طرفداران طواغیب وجود داشته طرفداران ائمه از محرومیت های بسیاری رنج می برند، همانند دوران مبارزه خودمان. کسانی که قبل از پیروزی انقلاب مبارزه می کردند، طبعا آسایش های کسانی را که مبارزه نمیکردند نداشتند، بلکه دائما در زندان، تبعید، ترس، زیر شکنجه و یا در فرار بودند؛ اگر کاسب بود برایش برگه مالیاتی می آوردند، بیشتر از آن مقداری که می بایست بپردازد. اگر دانشجو بود دائما زیر نظر و تحت تعقیب و احیانا اخراج از دانشگاه بود.
اگر طلبه بود در حال فرار، بازداشت و یا تبعید بود. اگر اداری بود در حال معزول بودن و معلق شدن و غیر ذلک بود؛ یعنی در هر قشری از قشر ها در دوران رژیم گذشته، اگر کسی اهل مبارزه بود نوعی ناکامی در زندگی مادی اش وجود داشت. حتی کسانی که علاقه مند به انقلاب بودند و مبارزه می کردند؛ از رفتن به حج، مثلا محروم می مانند، با اینکه مکه رفتن یک کار عبادی است اما کسی که آنروز با دستگاه مبارزه می کرد اجازه مکه رفتن هم پیدا نمی کرد یا خیلی به زحمت پیدا می کرد و همچنین اجازه هیچ مسافرتی به او نمی دادند یا خیلی به زحمت می دادند.
طبیعا آن عده ای که اهل مبارزه اند یک ناکامی هایی در زندگی معمولیشان دارند، در حالی که دیگران از آشایش ها و رفاه زیادی برخوردارند. خطر بزرگی که مبارزین را تهدید می کند این است که اینها به آن رفاه گرایش پیدا کنند، رفاهی جز به قیمت دست شستن از مبارزه مقدس، به دست نخواهد آمد.
امام علیه السلام در این بیان، بیشترین تکیه اش روی نکته است که مردم را از رفاه معمولی این زندگیهای جلوه دار و پرتلالو کاذب معمولی که جز به قیمت نزدیک شدن به طواغیب به دست نمی آید، بر حذر بدارد. لذا شما این آهنگ را در همین بیان و در بسیاری از بیانات و روایات کوتاه امام سجاد علیه السلام که نقل شده است می بینید و به گوش شما می خورد که امام، مردم را از دنیا پرهیز می دهند.
از دنیا پرهیز دادن یعنی چه؟ یعنی مردم را از جذب شدن به جریانی که به انسان رفاه می دهد تا ایمان را بگیرد و به او امتیاز می دهد تا از تندی مبارزه او بکاهد، مصون و محفوظ بدارد و این، در خطاب به مومنین است. در خطاب به عامه مردم این جهت کمتر به چشم میخورد. در خطاب به عامه مردم ـ همانطور که قبلا گفته شد ـ آنچه که بیشتر به چشم می خورد این است که مردم! متوجه خدا باشید، متوجه قبر و قیامت باشید، خودتان را برای فردا آماده کنید و مانند آن. بنابراین مقصود امام از این نوع دوم از سخن گفتن چیست؟ مقصود کادر سازی است. امام می خواهد از مومنین کادر های لازم را برای هنگام لازم بسازد، لذا اینها را از جذب شدن به قطبهای قدرت و جذب شدن به رفاه کاذب برحذر می دارد و بارها در این نوع دوم (از بیانات) از رژیم حاکم یاد می کند، در حالی که در بیان قبلی به این صراحت نبود ولی اینجا حضرت سجاد علیه السلام بارها از دستگاه حاکم با زشتی یاد می کند و آن را در کنار شیطان می گذارد؛ مثلا می فرماید:
«و ان الامور الوارده علیکم فی کل یوم و لیله من مظلمات الفتن و حوادث البدع و سنن الجور و بوائق الزمان».
آنچه که بر شما هر روز و هر شب وارد می شود و از فتنه های تاریک، از بدعتهای جدید؛ بدعتهایی که دستگاههای ظلم به وجود می اورند؛ از سنت های ظالمانه و از سختیهای دوران است.
و «هیبه السلطان» از اظهار هیبت و قدرت سلطان،«و وسوسه الشیطان». اینجا امام بلفاصله بعد از سلطان، وسوسه شیطان را می آورد؛ یعنی با کمال صراحت حاکم وت را در اینجا مورد توجه قرار می دهد و او را در کنار شیطان می گذارد!
در ادامه سخن، جمله بسیار جالبی است که چون خیلی مهم است، نقل می کنم و این جمله حاکی از آن مطلبی است که قبلا گفتم:«لتثبط القلوب عن نیتها»؛ حوادثی که در زندگی شب و روز انسان پیش می آید ـ در دوران خفقان ـ و دلها را از آن نیت و جهتی که دارند باز می دارد و از انگیزه و نشاط مبارزه می اندازد.«و تذهلنا عن موجود الهدی»؛ موجودیت هدایت را؛ آن هدایتی که الان در جامعه وجود دارد؛ آن را از یاد اینها می برد.«و معرفه اهل الحق» و آنها را شناسایی اهل حق به فراموشی می سپارد و نمیگذارد که اهل حق در یاد اینها بمانند.
حضرت سجاد علیه السلام در همان روالی که قبلا گفتم، اینها را موظف می کند که مبادا اینگونه حوادث زندگی شما را از آن خطی که دارید به فراموشی بیفکند و آن را از یاد شما ببرد. اما بارها از سلطان و حاکم جور یاد می کند.
و باز جای دیگری می فرماید:«و ایاکم و صحبته العاصین و معونه الظالمین»؛ مبادا با گناهکاران همنشین شوید. مراد از گناه کاران چه کسانی هستند؟ همان کسانی که جذب دستگاه ظلم عبدالملکی شده اند. مبادا نزدیک آنها بروید. مبادا به ستمگران کمک کنید.
شما امام سجاد علیه السلام را در این چهره ترسیم کنید و ببینید چگونه شخصیتی از ایشان در ذهنتان تصور می کنید؟ آیا باز هم همان امام مظلوم کم حرف حرف بیماری که هیچ به کار زندگی کار ندارد در ذهنتان می نشینید؟ امام یک عده از مومنین و دوستان و طرفداران و هواداران خودش را جمع کرده و دارد یا این کیفیت آنها را از نزدیک شدن به دستگاههای ستمگر زمان و از فراموش کردن مبارزه منع نهی می کند و نمی گذارد که آنها از طریق مبارزه منحرف شوند. امام دارد آنها را شاداب و با طراوت و سرزنده نگه می دارد، برای روزی که وجودشان بتواند در راه ایجاد حکومت اسلامی موثر باشد.
فلسفه امامت از دیدگاه امام
از جمله چیز هایی که در این بخش از بیانات امام سجاد علیه السلام به نظرم خیلی جالب و مهم آمد، قسمتی است که از تجربه های «گذشته پیروان اهل بیت علیه السلام یاد می کند. در این بخش، امام سجاد به مردم می گوید:«شما یادتان است ـ یا خبر دارید ـ که در گذشته چقدر فشار از سوی حکام جائر بر شما وارد آمد؟» منظور فشار هایی است که بر اهل بیت، در دوران معاویه، یزید ابن مروان پیدا شد. اشاره امام به واقعه حره، عاشورا و شهادت حجر بن عدی و رشید هجری و دهها حادثه مهم و معروف دیگری است که پیروان اهل بیت در طول زمان گذشته، آنها را تجربه کرده بودند و در ذهنشان بود. امام می خواهد از تجربه های گذشته و از یادآوری این خاطرات تلخ، مردم را در مبارزه شان ثابت قدم تر کند. به این عبارت توجه کنید:
«فقد لعمری استدبرتم من الامور الماضیه فی الایام الخالیه، من الفتن المترا کمه و الانهماک فیها ما تستدلون به علی تنجنب الغواه و ...».
به جان خودم سوگند، شما از جریانهای گذشته در دوران های پیشین پشت سر گذاشته اید، از فتنه های انباشته و متراکم و غرق شدن در این قتنه ها، حوادث و تجربه هایی را می توانید از آن آزمایش ها کنید و با آنها استدلال بر اجتناب و دوری از گمراهان و اهل بدعتها و مفسدین در زمین بنمایید.
یعنی شما تجربه در دستتان هست و می دانید که اهل بغی و فساد، یعنی همین حکام جور، هنگامی که مسلط شوند، به شما چگونه عمل خواهند کرد. شما، با استناد به آزمون گذشته، هم اکنون می دانید که باید از اینها جدا شوید و از اینها فاصله بگیرید و در مقابل اینان صف آرایی کنید.
امام در خلال این بیان، مساله امامت را به صورت صریح مطرح می کند؛ یعنی همان مساله خلافت و ولایت بر مسلمین و حکومت بر مردم و اداره نظام اسلامی . امام سجاد علیه السلام اینجا مساله امامت را به صراحت بیان می کند در صورتی که در دوران آن صراحت نمی توانست اینگونه مطالب را برای عامه مردم مطرح کند. می فرماید:
«فقدموا امرالله و طاعته من اوجب الله طاعته».
فرمان خدا و اطاعت او را مقدم بدارید و همچنین اطلاعات کسی را که خدا اطاعت او را واجب کرده است.
امام در اینجا فلسفه و مبنای امامت را از نظر شیعه معین می کند؛ چه کسی باید بعد از خدا مورد اطاعت قرار گیرد؟ کسی که خدا اطاعت او را واجب کرده است. اگر مردم آن زمان می خواستند روی این مساله فکر کنند، آشکارا به این نتیجه می رسیدند که اطاعت عبدالملک واجب نیست، چون ممکن نیست خدا اطاعت عبدالملک را واجب کرده باشد. عبدالملک با آن همه ظلم و جور و فساد و بغی، پیداست که شایسته اطاعت نیست. امام اینجا مساله امامت را ذکر می کند، سپس برای اینکه تنها شبهه ای هم که در ذهن مستمعانشان وجود دارد، از بین برود می فرماید:
«... و لا تقدموا الاموار الوارده علیکم من طاعه الطواغیت و فتنه و زهره الدنیا بین یدی امرالله و طاعته اولی الامر منکم».
آنچه که ر شما پیش می آید از طاغوتها؛ یعنی عبدالملک ها، آن را در قبال اطاعت خدا و مقدم بر اطاعت خدا و اطاعت رسول خدا و اطاعت اولی الامر واقعی قرار ندهید.
اما در این بخش از بیانات خود نیز مساله امامت را با صراحت مطرح می کند. حضرت، هم در بیان قبلی و هم در این بیان به دو مساله اساسی توجه می کنند، در این دو بیان به دو جریان از آن سه جریانی که قبلا اشاره کردم، اشاره شده است؛ یکی بازنگری و تجدید ذهنی افکار و معتقدات اسلامی مردم و آنان را به فکر عقاید اسلامی انداختن و به بازنگری و تجدید ذهنی افکار و معتقدات اسلامی مردم و انان را به فکر عقاید اسلامی انداختن و به بازنگری دین وادار و تشویق کردن است و دیگری مساله سیاسی ولایت امر؛ یعنی مساله حکومت و فرماندهی نظام اسلامی است. امام آن روز مردم را به این دو مساله آشنا می کنند و در حقیقت دارند برای نظام مورد نظر خودشان که نظام علوم و نظام الهی اسلام تبلیغات می کنند.
لزوم تشکیلات
یک نوع دیگر از بیانات امام سجاد علیه السلام که از این دو جالبتر است، آن نوع بیاناتی است که تقریبا امام به طور صریح مردم را به داشتن یک تشکیلات اسلامی ویژه دعوت می کند. البته این دعوت تنها از مردمی است که وابسته به آن بزرگوارند والا اگر می خواستند مردمی را که جزو عامه مردمند به یک چنین تشکیلاتی دعوت کنند، این دعوت افشا می شد و برای حضرت خیلی هم دشواری پیش می آمد. از این نوع باز یک نمونه اش خوشبختانه در تحف العقول است که در اینجا نقل می کنیم:
امام چنین شروع می فرماید:
«ان علامه الزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخره، ترکهم کل خلیط و رفضهم کل صاحب لایرید مایریدون».
نشانه زاهدان در دنیا که از دنیا چشم پوشیده و به آن بی رغبت هستند، این است که هر دوست و یاری را که با آنان هم عقیده و هم فکر و هم دل و هم خواست نیست، او را ترک می کنند.
این آشکارا دعوت به یک تشکیلات شیعی است.
اینها در این بیان می آومزند که بایستی با دیگران که خواسته آنها را دنبال نمی کنند، انگیزه آنها را ندارند و دنبال حکومت علوی و حکومت حق نیستند، غریبه و بیگانه باشند. البته رفت و آمد و معاشرت مثل معاشرت ملت ایران است در دوران قبل از انقلاب با آن؛ مثلا بقال سر گذر که می دانستند ساواکی است یا فلان آجودانی که معلوم بود مواظب کار مردم است.
امام می فرماید:«رفت و آمد و برخورد شما با کسانی که اراده شما و فکر و راه شما را نمی پیمایند و ندارند و هدف نمی گیرند، بایستی رفتاری غریبه وار و بیگانه وار باشد و آنها را باید ترک کرد».
نوع دیگر از بیانات امام مطالب کلی است که این جنبه های خاصی که من بدان اشاره کردم در آن نیست. مثل رساله امام سجاد علیه السلام نامه ای دارند این نامه خیلی مفصل است و به اصطلاح ما به اندازه یک رساله واقعی است.
رساله یعنی نامه و اینکه می گوید«رساله الحقوق»؛ یعنی نامه حضرت که به یکی از دوستانشان نوشته اند و در آن حقوق افراد و اشخاص را بر یکدیگر ذکر کرده اند اما واقعا به قدر یک رساله مصطلح امروز ما می شود، و اگر ترجمه و چاپ شود خودش یک کتاب می شود و شاید هم چاپ شده باشد. در این جا امام از تمام حقوقی که افراد و اشخاص بر یکدیگر در سمتهای گوناگون دارند یاد می کند؛ مثلا حق خدا بر تو، حق اعضا و جوارح، حق گوشت، حق چشم، حق زبان، حق دست و اینکه اینها چه حقوقی برتو دارند. سپس حاکم جامعه اسلامی برتو حق تو بر حاکم جامعه اسلامی، حق تو بر دوستانت، حق تو بر همسایگانت حق تو بر خانواده ات و تمام حقوقی که تنظیم کننده مناسبت میان افراد در نظام اسلامی است در این رساله بیان شده است. امام، خیلی آرام و بدون اینکه نامی از حکومت و مبارزه و نظام آینده بیاورد، در این نامه مبانی مناسبت نظام آینده را ذکر کرده است که آگر روزی نظام و حکومت اسلامی در دوره خود امام سجاد علیه السلام ـ که البته احتمالش تقریبا منتفی بود ـ یا در دوره های بعد پدید آید، از پیش در ذهن مسلمانها، مناسبات جاری بین مردم در آن نظام شکل گرفته و منظم شده باشد؛ یعنی مردم را با اسلامی که حکومتش در آینده بوجود خواهد آمد آشنا می کند. این هم یک نوع دیگر از بیانات امام سجاد علیه السلام است که خیلی جالب است.
صحیفه سجادیه
یک نوع هم آن چیزی است که شما در صحیفه سجادیه می بینید که بحث از صحیفه سجادیه، بحث بسیار مشروح و مفصلی است و شایسته است کسانی روی کتاب شریف صحیفه سجادیه کار کنند.
صحیفه سجادیه مجموعه ای است از دعا همه موضوعاتی که انسان در یک بیدار و هوشمندانه به آن موضوعات توجه دارد. بیشترین تکیه در این دعاها روابط قلبی و ارتباط معنوی انسان است. مناجاتها و دعاهای گوناگون، خواسته های معنوی و تکامل زای فراوان و بی شمار در این کتاب هست و امام در ضمن این دعاها و به زبان دعا انگیزه های یک زندگی اسلامی را در ذهن مردم بیدار و زنده می کند.
یکی از نتایجی که دعا می تواند داشته باشد و بارها آن را تکرار کرده ایم این است که انگیزه های سالم و صحیح را در دلها بیدار می کند. وقتی می گویید:
«الهم اجعل عواقب امورنا خیرا»
خدایا! عاقبت کار ما را نیک کن.
این دعا یاد عاقبت امر را در دل شما زنده می کند و شما را به یاد عاقبت می اندازد. انسان گاهی از عاقبت خودش غافل می ماند. فعلا دارد زندگی می کند و توجه ندارد که «عاقبت» در سرنوشت انسان تعیین کننده و نقش دهنده و مهم است. وقتی این دعا را کردید، ناگهان شما را به یاد عاقبت می اندازد و انگیزه توجه به عاقبت امر را در شما بیدار می کند، و شما می روید دنبال اینکه عاقبت امرتان را خوب کنید. ولی چگونه انسان را به انگیزه های درست و صادق متوجه می کند.
آری، یک کتاب صحیفیه سجادیه از اول تا آخر پر از انگیزه های شریف و دعا برای انسانهاست که اگر انسانها بدانها توجه کنند واقعا همین صحیفه سجادیه کافی است که یک جامعه را توجه دهد و اصلاح و بیدار کند.
از اینها که بگذریم روایت کوتاه فراوانی از امام سجاد علیه السلام نقل شده است. من یک نمونه اش را در بحث های قبلی آوردم که:«اولا حر یدع هذه اللماظه لاهلها». لماظه یعنی پس مانده های دهان سگ. چقدر این بیان مهم است؛ آیا یک آزاد مرد(انسان آزاده ای نیست) که این پس مانده های سگ را برای اهلش بگذارد؟ پس مانده های دهن سگ چیست؟ همین زخارف دنیوی، کاخها، تشریفات و این چیز هایی که همه دلهای ضعیف در دوران عبدالملک جذب آن می شدند. اینهارا میگویند پس مانده دهان سگ. همه کسانی که نوکری عبدالملک یا نوکری نوکرانش یا حرکت در جریانش را می خواستند، برای همین خاطر پس مانده های دهان سگ می خواستند. می فرماید: ای مومنان! دنبال این پس مانده های دهان سگ نباشد تا بدین وسیله جذب عبدالملک نشوید. از اینگونه بیانات انقلاب و جالب در سخنان امام سجاد علیه السلام زیاد است، که انشاالله بدانها خواهیم رسید. و از این قبیل است شعر های آن حضرت. حضرت سجاد شاعر هم بوده اند و شعر می گفتند و مضامینش هم همین مضامین است که ان شاءالله در آینده یادآور خواهیم شد.
برخورد شدید امام سجاد علیه السلام با علمای درباری
یکی از شورانگیز ترین مباحث زندگی ائمه علیه السلام بحث برخورد این بزرگواران با سر رشته داران فکر و فرهنگ در جامعه اسلامی؛ یعنی علما و شعراست. اینها کسانی بودند که فکر و جهت ذهنی مردم را هدایت می کردند، و آنان را با وضعی که خلفای بنی امیه و بنی عباس می خواستند و در جامعه حاکم باشد عادت می دادند و نسبت به آن وضع، مطیع و تسلیم می ساختند. این طرز برخورد در زندگی امام سجاد علیه السلام همانند دیگر امامان علیه السلام یک بخش جالب و مهم بود.
نیاز ستمگران به جعل حدیث
همانگونه که می دانیم، خلفای ستمگر و جائر برای اینکه بتوانند بر مردمی که معتقد به اسلام بودند، حکومت داشته باشند، چاره ای نداشتند جز اینکه ایمان قلبی مردم را نسبت به آن چه که می خواستند انجام دهند، جلب کنند زیرا آن روز هنوز زمان زیادی از صدر اسلام نگذشته بود و ایمان قلبی مردم به اسلام قوی بود و اگر مردم می فهمیدند بیعتی که با این حاکم ظالم کرده اند بیعت درستی نیست و او شایسته خلافت رسوا الله صلی الله علیه و آله نیست بدون شک تسلیم او نمیشدند. اگر این مطلب را نسبت به همه مردم نپذیریم، مطمئنا در جامعه اسلامی افراد زیاد بودند که از روی ایمان قلبی، وضع غیر اسلامی دستگاه خلفا را تحمل می کردند؛ یعنی تصور می کردند که این وضع اسلامی است. یه همین جهت بود که خلفای جور، حداکثر استفاده را از محدثین و علمای دینی آن زمان می کردند، و آنها را به آنچه که خود مایل بودند وادار می ساختند، و از آنها می خواستند، و از آنها می خواستند احادیثی را از زبان پیامبر و صحابه بزرگ آن حضرت، طبق میل و خواسته آنها جعل کنند.
نمونه هایی از جعل حدیث
در این زمینه مواردی داریم که بسیار تکان دهنده است. به عنوان نمونه حدیثی را نقل می کنم:
در زمان معاویه یک نفر با کعب الاحبار برخورد کرد. کعب الاحبار برای اینکه با معاویه و زمامداران شام رابطه صمیمانه داشت، از این شخص پرسید: اهل کجا هستی؟
ـ اهل شام هستم.
ـ شاید تو از آن لشکریانی هستی که هفتا د هزار نفر آنها بدون حساب وارد بهشت می شوند!
ـ آنها چه کسانی هستند؟
آنها اهل دمشق اند.
نه، من اهل دمشق نیستم.
ـ پس تو شاید از آن لشکریانی هستی که خدا هر روز دوباره به آنها نگاه می کند!
ـ آنها چه کسانی می باشند؟
اهل فلسطین!
شاید اگر آن مرد، می گفت: من اهل فلسطین نیستم، کعب الاحبار برای هر یک از اهالی بعلبک، طرابلس و بقیه شهر های شام احادیثی نقل می کرد که حاکی از این بود که اینها مردم برجسته و شایسته ای هستند و اهل بهشت اند! کعب الاحبار این احادیث را یا برای تملق به امرای شام جعل می کرد که از طریق کمک بیشتری از آنها دریافت نماید و محبت آنها را جلب کند، یا اینکه باید ریشه این عمل را در دشمنی و عناد او نسبت به اسلام بدانیم که می خواست احادیث اسلامی را تخلیط کند تا اینکه اقوال پیامبر به آسانی شناخته نشود.
در کتب تذکره و رجال و حدیث، از این قبیل داستانها زیاد است؛ از آن جمله است داستان آن امیری که پسرش به مکتب خانه رفته بود و مکتب دار مرا زده است. پدر عصبانی شد و گفت: الان می روم و میگویم یک حدیثی علیه این مکتب دار بسازند که دیگر از این غلط ها نکند! از این داستان معلوم می شود که آنقدر جعل حدیث برای انها آسان بود که حتی به خاطر ترحم بر اشک چشم کودکشان، یک حدیث علیه مکتب دار یا شهری که مکتب دار از آنجاست، درست می کردند. در هر صورت، این وضعیت موجب شده بود که ذهنیت و فرهنگ بسیار مخلوط، مجعول و نادرست از اسلام، در جهان اسلام وجود داشته باشد و منشا این ذهنیت غلط، همان محدثین و علمایی بودند که در خدمت قدرتمندان و صاحب منصبان آن زمان بودند. بنابراین، در چنین وضعیتی، برخورد با این دسته یک عمل بسیار مهم و تعیین کننده است.
چند حدیث جعلی از محمد زهری
اینک نمونه ای از این برخورد را در زندگی امام سجاد علیه السلام ذکر می کنیم.این برخورد مربوط به برخورد امام با محمد شهاب زهری است. محمد شهاب زهری نخست یکی از نزدیکان و شاگردان امام سجاد علیه السلام بوده است ولی تدریجا به خاطر جراتی که داشته ـ به دستگاه خلافت نزدیک می شود و در خدمت این دستگاه قرار می گیرد، و از زمره علما و محدثینی در می آید که ائمه علیه السلام در مقابل آنها قرار می گرفتند. برای اینکه بیشتر به وضع محمد بن شهاب زهری آشنا شویم، چند حدیث جعلی از او نقل می کنیم.
یکی از آن احادیث، این است که می گوید:
«کنا نکره کتابه العلم حتی اکرهنا علیه هولا الامراء فراینا ان لا یمنعه احد من المسلمین».
در آغاز ما از نگارش دانش خشنود نبودیم تا اینکه امیران و حکمرانان ما را وفادار به نوشتن آنچه که از دانش می دانستیم نمودند تا به صورت کتاب در آید. سپس ما چنین اندیشیم که هیچ مسلمانی را از کار منع نکنند و همواره علم و دانش نوشته شود. از این سخن چنین بر می آید که تاآن وقت، بین این دسته از محدثین معمول نبوده آنچه را که از احادیث می دانند بنویسند، و همچنین به روشنی مشخص می شود که محمد بن شهاب زهری در خدمت امرا بوده و آنها را وادار به نگارش احادیث به میل خودشان می کردند.
یک نفر به نام «معمر» می گوید: ما خیال می کردیم که زهری حدیث بسیار نقل کرده ایم تا اینکه ولید کشته شد، پس از کشته شدن ولید، دفتر های زیادی را دیدیم که بر چهار پایان حمل و از خزائن ولید خارج می شود و میگفتند که: اینها دانش زهری است! یعنی زهری آنقدر کتاب و دفتر، برای ولید و به خواسته او از حدیث پرکرده بود که وقتی می خواستند آنها را از خزائن ولید خارج کنند، ناچار بر چهار پایان حمل می شد. دفاتر و کتابهایی که به امر ولید پر از حدیث شده و متعلق به او است، چگونه احادیثی خواهد بود؟ بدون شک یک حدیث هم در محکومیت ولید ندارد بلکه آنها عبارت از احادیثی است که بر اعمال ولید و امثال او صحه گذاشته است.
حدیثی دیگری درباره زهری هست که بدون شک مربوط می شود به دوران وابستگی زهری به دستگاه خلافت. یعقوبی در تاریخ چنین می گوید:
«ان الزهری نسب الی رسول الله صلی الله علیه و آله انه قال: لا تشد الرحال الا الی ثلاثه مساجد: المسجد الحرام و المسجد المدینه و المسجد الاقصی، و ان الصخره التی وضع رسول الله قدمه علیها تقوم مقام الکعبه».
زهری به پیامبر خدا نسبت داده که پیامبر فرموده است: با ایمان و قداست نباید کوچ و عزیمت کرد مگر به سوی سه مسجد: مسجد الاحرام، مسجد مدینه و مسجد الاقصی و آن سنگی که در مسجد الاقصی، رسول خدا پای خود را روی آن گذاشته، جای کعبه قرار گیرد!
همین قسمت آخر حدیث مورد توجه من است که این سنگ را به جای کعبه حساب می کند و برای آن، همان شرف و ارزش کعبه قرار داده است!
این حدیث مال آن زمانی است که عبدالله بن زبیر بر مکه مسلط بود، و هروقت مردم میخواستند به حج بروند مجبور بودند در مکه ـ منطقه ای که زیر نفوذ عبدالله بن زبیر است ـ چند روزی بمانند و این فرصت بسیار خوبی به عبدالله بن زبیر می داد که علیه دشمنان خودش، و از همه مهم تر عبدالملک مروان تبلیغات کند. و چون عبئالملک مایل بود که مردم تحت تاثیر آن تبلیغات قرار نگیرند و به مکه نروند، لذا بهترین و آسان ترین راه دراین دید که حدیثی جعل کند که آن حدیث شرف و منزلت مسجد الاقصی را به اندازه مکه و مدینه بداند، و حتی آن سنگی که در مسجد الاقصی است به قدر کعبه شرف داشته باشد! در حالی که می دانیم، در عرف و فرهنگ اسلامی، هیچ نقطه ای از دنیا، به اندازه کعبه شرافت ندارد و هیچ سنگی در دنیا جایگزین سنگ خانه کعبه و حجر الاسود نمی شود از این رو انگیزه جعل این حدیث، همین است که مردم را از رخت و کمر همت بستن به سوی خانه خدا و مدینه، ـ که آنجا هم احتمالا مرکز تبلیغات علیه دستگاه عبدالملک بوده ـ منصرف کرده و رهسپار فلسطین سازند، زیرا فلسطین جزئی از شام و تحت نفوذ عبد الملک بوده است، حال چقدر مردم به این حدیث مجعول ترتیب اثر دادند، باید در لابلای تاریخ جستجو کرد که آیا اتفاق افتاد که در برهه ای از زمان مردم بجای رفتن به مکه، به بیت المقدس برای زیارت صخره بروند یا چنین چیزی اتفاق نیافتاده است؟! اگر چنین چیزی اتفاق افتاده باید، باید مجرم اصلی یا یکی از مجرمین را محمد بن شهاب زهری دانست که با جعل این چنین احادیثی، مردم را اینطور دچار اشتباه می کرد و این فقط به خاطر مقاصد سیاسی عبدالملک مروان بوده است.
پس از اینکه محمد بن شهاب وابسته به دستگاه خلافت می شود، هیچ مانعی نداشته است که علیه امام سجاد علیه السلام و تشکیلات خاندان علوی هم احادیثی جعل کند، که در این مورد دو حدیث را در کنار «اجوبه مسائل جارالله»ـ تالیف مرحوم سید عبدالحسین شرف الدین ـ یافتم که در یکی از دو روایت، محمد بن شهاب ادعا می کند که امیر المومنین علیه السلام جبری بوده، و همه به پیغمبر استناد می دهد که مراد از «انسان» در «و کان الانسان اکثر شی جدلا» امیر المومنین است! (العیاذ بالله). در روایت دیگری نقل می کند که حمزه سید الشهدا شراب خورده بود. جعل این دو روایت فقط برای این است که از جبهه قدرتمندان سیاسی ـ که همان عبدالملک و خاندان بنی امیه می باشند ـ در مقابل ائمه هدی علیه السلام حمایت شود، و خاندان پیامبر و سلسله اولاد ان بزرگوار را ت که در مقابل امویان قرار داشتند ـ از صورت مسلمانان طراز اول خارج کند و آنان را این چنین معرفی کند که از جهت دلبستگی و عمل به احکام دین یا در حد متوسط اند و یا قاصر و در سطح مردم معمولی یا پایین تر از آنانند!
این روایت هم نشان دهنده وضعیت محمد بن شهاب زهیری در دوران وابستگی او به دربار حکومت است که البته اگر در زندگی زهری مطالعه شود، وضعیت اجتماعی و فکری او کاملا مشخص می شود و من این موکول میکنم به کتابهای رجال که شرح حال او را به تفصیل نقل کرده اند.
خوب، چنین شخصی که در دستگاه حکومت قرب و منزلت زیادی دارد و از جاه و جلال و نفوذ فکری در میان مردم برخوردار است به طور حتم برای انقلاب اسلامی، موجود خطرناکی است و بایستی در برابر او موضعگیری کرد.
نامه امام به زهری
امام سجاد علیه السلام موضعگیری بسیار سختی و تندی در برابر این شخص کرده که این موضعگیری در یک نامه منعکس شده است. البته ممکن است کسی فکر کند که یک نامه مگر تا چه حد می تواند نشان دهنده این موضعگیری تند باشد؟ اما با توجه به اینکه مضمون این نامه نسبت به خود زهری و همچنین نسبت به دستگاه حاکم بسیار شدید است، و این نامه منحصر به محمد بن شهاب نمی شود بلکه به دست دیگران نیز می افتد و بتدریج زبان به زبان و دهان به دهان می گردد و در تاریخ برای همیشه می ماند ـ همچنانکه در تاریخ مانده است و امروز پس از گذشت بیش از هزار و سیصد سال، ما درباره این نامه خطاب به محمد بن شهاب است ولی افراد دیگری همانند او را نیز دربر میگرد. معلوم است که وقتی این نامه به دست مسلمانان بخصوص شیعیان آن زمان برسد و دست به دست بگردد، چه بی اعتباری شدیدی برای اینگونه افراد درباری بوجود می آورد. اینک بخشهایی از این نامه را نقل می کنیم. در اول نامه آمده است:
«کفنا الله و ایاک من الفتن و رحمک من النار»
خدا ما و تو را از فتنه ها نگاه دارد و تو را از آتش باز دارد.
در بخش دوم این جمله تنها او را مورد خطاب قرار می دهد، زیرا دچار فتنه شدن برای همه است و امام سجاد علیه السلام هم ممکن است به نوعی دچار فتنه شود ولی در فتنه غرق نمی شود و محمد بن شهاب دچار، فتنه می شود، و در فتنه غرق غرق نمی شود و محمد بن شهاب دچار، فتنه می شود و در فتنه غرق می شود، اما آتش جهنم به امام سجاد علیه السلام نزدیک نمی شود، لذا این نسبت را به محمد بن شهاب می دهد. شروع نامه با چنین لحنی، دلیل نوع برخورد امام با او است که هم تحقیر آمیز و هم خصمانه است.
سپس می فرماید:
«فقد اصبحت بحال ینبغی عرفک بها ان یرحمک».
تو در حالی قرار گرفتی که هرکس این حالت تو را بشناسد، شایسته است که به حال تو رحم کند.
دقت کنید که این خطاب به چه کسی است؟ این خطاب به کسی است که همه به حال او غبطه می خورند، او یکی از علمای بزرگ محبوب دستگاه حکومت است، ولی امام آنقدر او را خوار و ضعیف می کند که می فرماید:«هرکس تو را به این حال بشناسد باید به تو رحم کند».
پس از آن، امام به نعمتهایی که خداوند به او داده و حجت هایی که برای او اقامه شده، اشاره می کند و بعد می فرماید: با وجود این همه نعمت ها شکرگزاری کردی یا نه؟ بعد از آن آیاتی از قرآن را ذکر می کند و می گوید: خدا هرگز از تو راضی به قصور و تقصیر نخواهد شد؛ زیرا خداوند از علما خواسته است که حقایق را برای مردم بیان کنند:«لتنبیننه للناس و لا تکتمونه».
پس از این مقدمه، به ادعانامه بسیار سخت و گزنده نسبت به محمد بن شهاب می پردازد:
«و اعلم ان ادنی ما کتمت و اخف ما احتملت ان آنست وحشه الظالم و سهلت له طریق الغی بدنوک منه حین دنوت و اجابتک له حین دعیت».
بدان! کمترین چیزی که کتمان کردی و سبک ترین چیزی که تحمل کردی، این است که وحشت ستمگران را تبدیل به راحتی و انس کردی و راه گمراهی را برای آنها هموار ساختی و این را بدین گونه انجام دادی که به او نزدیک شدی و هر تو را دعوت کرد، او را اجابت نمودی.
در اینجا نزدیکی او به دستگاه سلطنت و خلافت را اینطور به رخ او می کشد و همچون تازیانه بر سر او فرود می آورد:
تازیانه ای بر سر او فرود می آورد:
«... انک اخذت ما لیس لک ممن اعطاک».
چیز هایی را که به تو دادند و متعلق به تو نبود، از آنها گرفتی.
«و دنوت ممن لم یرد علی احد حقا و لم ترد باطلا حین ادناک».
و نزدیک شدی به کسی که هیچ حقی را به کسی بازنگرانده (خلیفه ستمگر) و هنگامی که تو را به خودش نزدیک کرد، هیچ باطلی را برطرف نکردی.
یعنی این بهانه را نمی توانی بیاوری که من به او نزدیک شدم برای اینکه احقاق حق و ابطال باطل کنم! تو در مدتی که با او بودی، هیچ باطلی را از بین نبردی، در حالی که دستگاه او پر از باطل بود.
«و احببت من حادالله».
کسی را که دشمن خداست، تو او را به دوستی خود برگزیدی.
جمله بسیار تکان دهنده حضرت، در این ادعانامه، این است که می فرماید:
«او لیس بدعائه ایاک ـ حین دعاک ـ جعلوک قطبا ادار و ابک رحی مظالمهم و جسرا یعبرون علیه الی بلا یاهم و سلما الی ضلالتهم داعیا غیهم، سالکا سبیلهم، یدخلون بک الشک علی العلماء و یقتادون بک قلوب الجهال الیهم».
آیا چنین نبود و تو ندانستی که وقتی آنها تو را به خودشان نزدیک کردند، از تو محوری و قطبی بوجود آوردند که آسیای مظلمانه های آنان بر آن قطب می گردد و پلی را ایجاد کردند که از روی آن به سوی کارهای خلافشان عبور می کنند و نردبانی ساختند که به سوی ضلالت خودشان از ان بالا می روند؟ تو دعوت کننده ای بودی به سوی گمراهی آنان و رونده ای بودی در راه آنان. آنها بوسیله تو در علما ایجاد شک کردند و به وسیله تو دلهای جاهلان را به سوی خودشان جذب نمودند.
یعنی تو موجب شدی که هم علما دچار تردید شدند که «آیا اشکالی ندارد ما به دستگاه دولت نزدیک شویم؟» و احیانا برخی در این دام افتادند، و همچنین موجب شدی که جاهلان نیز خیلی راحت به سوی خلفا میل کرده و مجذوب انها شدند.
بعد می فرماید:
«فلم یبلغ اخص وزرائهم و لا اقوی اعوانهم الادون ما بلغت من اصلاح فسادهم...».
نزدیک ترین وزای انها و نیرومند ترین یارانشان بقدری که تو فساد آنها را در چشم مردم صلاح جلوه دادی نتوانسته اند به آنها کمک کنند.
در این نامه که بسیار تند و پر مضمون و پر محتواست، امام سجاد این جریان اقتدار فکری و زمامداری علمی را که به کمک اقتدار سیاسی و زمامداری اجتماعی رفته بود و رسوا کرد کسانی را که حاضر به سازش با این دستگاه بودند، دچار سوال کرد و این سوال همواره در جامعه اسلامی آن زمان مطرح بود و در طول تاریخ هم مطرح خواهد بود.
من این را یکی از بخش های مهم زندگی امام سجاد علیه السلام می دانم و احساس می کنم که آن حضرت، به یک حرکت علمی و تربیتی در میان جمع محدودی اکتفا نکرده بلکه حتی به یک حرکت سیاسی هم در این حدیث دست زدند. البته بخش دیگری هم در این زمینه وجود دارد که مربوط به شعر و شاعری است که در آینده مورد بحث قرار خواهیم داد.
دوره سوم حرکت ائمه
تا آنجا که من در زندگی امام سجاد نگاه کرده ام و یادم هست، نشانی از یک تعرض صریح . قاطع از قبیل آنچه که در زندگی بعضی از ائمه دیگر؛ مثل امام صادق علیه السلام در دوران بنی امیه یا امام موسی بن جعفر علیه السلام هست، در زندگی امام سجاد علیه السلام مشاهده نمی کنیم. علتش هم آشکار است؛ زیرا اگر در آغاز حرکت، ائمه علیه السلام در دوره سوم از دورانهای چهارگانه امامت ـ که از آغاز زندگی امام سجاد شروع می شود ـ دست به چنین حرکت تعرض آمیزی می زدند مطمئنا کاروان پر مسوولیت و خطیر اهل بیت به آنجا که می خواستند نمی رسید. هنوز باغستان اهل بیت، که با باغبانی ماهرانه امام سجاد علیه السلام آبیاری و تربیت می شد، آن استحکام کافی را بدست نیاورده بود. نهالهای نورسی در این باغستان بودند که تاب تحمل طوفانهای سخت را نداشتند. همانطور که در اوائل این بحث اشاره کردم، در پیرامون امام سجاد علیه السلام عده بسیار کمی از علاقه مندان و شیعیان و مومنان به اهل بیت بودند و در آن دوران! ممکن نبود که این عده قلیل را ـ که مهمترین بار مسوولیت اداره تشکیلات تشیع را بر دوش داشتند ـ دم تیغ دشمن داد و اینها را به نابودی تهدید کرد.
اگر بخواهیم تشبیه کنیم، بایستی این دوران امام سجاد را تشبیه کنیم به دوران آغازین دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مکه؛ یعنی آن چند سال اول که حتی دعوت، علنی هم نبود. شاید بشود دوران امام باقر علیه السلام را به دوران مکه ـ دوران علنی شدن دعوت ـ تشبییه کرد و دورانهایی از آن را به دورانهای بعدی دعوت. از این رو تعرض، صریح انجام نمی گرفت.
مطمئنا اگر آن برخورد های تندی که ما در بعضی از کلمات امام صادق و امام کاظم و امام هشتم علیه السلام ملاحظه می کنیم، از امام سجاد علیه السلام سر می زد، عبدالملک مروان که در اوج قدرت بود، به آسانی می توانست بساط تعلیمات اهل بیت را برچیند و مجددا کار را از صفر شروع می شد و این عمل عاقلانه و توام با جزم نبود. لیکن با این حال، در لابلای کلمات امام سجاد علیه السلام که احتمالا مربوط به اواخر زندگی و دوران طولانی امامت این بزرگوار می باشد، اشاره ها یا جلوه هایی از تعرض به دستگاه خلافت مشاهده می شود.
جلوه هایی از تعرض ائمه علیه السلام
این جلوه های تعرض آمیز در چند شکل بود. یک شکل همان بود که در نامه امام سجاد به محمد بن شهاب زهری ملاحظه کردید. شکل دیگر در بیان موضع و پایگاه خلفای اموی در پوشش تعلیمات معمولی و عادی دینی است. حدیثی است که از امام صادق علیه السلام که می فرماید:
«ان بنی امیه اطلقوا للناس تعلیم الایمان و لم یطلقوا تعلیم الشرک لکی اذا لکی اذا حملو هم علیه لم یعرفوه».
بنی امیه برا مردم راه فراگرفتن ایمان را بازگذاشتند اما راه فرا گرفتن شرک را بستند، بدین خاطر که اگر مردم را به شرک کشاندند، مردم شرک را نشناسند.
یعنی بنی امیه اجازه می دادند که علما و اهل دین و از جمله ائمه علیه السلام راجع به نماز و حج و زکات و روزه و عبادت و ... و همچنین راجع به توحید و نبوت، سخن بگویند و احکام الهی را در این گونه موارد بیان کنند. ولی راه را باز نمی گذاشتند که راجه به مفهوم شرک و مصادیق و جلوه های آن در جامعه بحثی کنند و مردم را بیاموزند؛ زیرا اگر این معارف مربوط به شرک را به مردم می آموختند، آنان فورا می فهمیدند که بنی امیه مشرک هست، می فهمیدند آن چیزی که بنی امیه آنها را به سوی آن سوق می دهد شرک است، فورا می شناختند و عبدالملک و دیگر خلفای بنی امیه طواغیتی هستند که در برابر خدا قد علم کرده اند و اگر کسی از آنها اطاعت کند. در حقیقت به شرک رو آورده است. به این جهت بود که اجازه نمی دادند مردم معارف مربوط به شرک را فراگیرند.
ما در اسلام وقتی درباره توحید بحث می کنیم، بخش مهمی از مباحثمان مربوط به شناسایی «شرک» و «مشرک» است.
بت چیست و بت پرست چیست؟
مرحوم علامه مجلسی (ره) بیان جالبی دارد، می فرماید:
«ان ایات الشرک ظاهرها فی الصنام الظاهره و باطنها فی خلفاء الجور الذین اشرکوا مع ائمه الحق و نصبوا مکانهم».
آیات شرک در قرآن، ظاهرش درباره بتهای ظاهری و نمایان است، اما باطن و تاویل آنها درباره خلفای جور است، آنان که بناحق خود را خلیفه می نامیدند و بر جامعه اسلامی حکومت می کردند، و با امامان حق، در ادعای حکومت اسلامی و حاکمیت بر جامعه مسلمانان شریک شدند.
خود این با ائمه حق، شرکت به خداست زیرا ائمه حق نمایندگان خدا هستند و از زبان حرف می زنند، و چون خلفای جور، خود را در جای آنها گذاشتند و خود را با آنها در ادعای امامت شریک کردند، بنابراین اینها هستند و طاغوتند و هرکس که از آنها اطاعت کند، در حقیقت مشرک شده است.
البته علامه مجلسی توضیح جالبی هم دنبال آن بیان می دارد. پس از اینکه بیان می کنند که از آیات قرآن، مخصوص دوران حضرت رسول صلی الله علیه و آله نیست، بلکه ساری و جاری در تمام اعصار و ادوار است، می فرماید:
«فهو یجری فی اقوام ترکوا طاعته ائمه الحق و اتبعوا ائمه الجور».
این تعبیر از «شرک» درباره مردمی هم که اطاعت امامان حق را ترک گفتند و از ائمه جور پیروی کردند، صدق می کند.
«لعدو لهم عن الادله العقلیله و النقیله و اتباعهم الاهواء و عدولهم عن النصوص الجلیه».
زیرا آنها از ادله عقلی و نقلی که دلالت می کرد بر اینکه؛ مثلا عبدالملک نمی تواند حاکم مسلمانان و خلیفه آنها باشد و از نصوص و دلائل آشکار، عدول کردند و به هوسها و هواهای خودشان رو آوردند. مردم می دیدند که زندگی بی دردسری از تعرض حاکم، برای آنها راحت تر است، لذا با همان راحت طلبی زندگی خود را گذراندند و تبعیت از ائمه جور کردند بنابراین آنها هم مشرک بوده اند. از این رو، می بینیم هنگامی که ائمه می خواهند شرکت را بیان کنند، یک تعرض نیمه آشکاری به دستگاه خلافت دارد. این کار در زندگی امام سجاد و نیز در کلمات ایشان هست. نمونه دیگر از این جلوه های تعرض را ما در برخی از مکاتبات میان امام سجاد علیه السلام و عبدالملک، خلیفه مقتدر اموی مشاهده می کنیم، که من به دو نمونه از آن در اینجا اشاره می کنم:
1ـ یک وقت عبدالملک نامه ای نوشت به امام سجاد علیه السلام و حضرت را بر ازدواج با کنیز آزاد شده خودش ملامت کرد. حضرت کنیزی داشتند و آن کنیز را آزاد کردند، سپس با او ازدواج کردند، عبدالملک نامه ای نوشت و امام را مورد شماتت قرار داد! البته کار امام یک کار بسیار انسانی و اسلامی بود. برای اینکه یک کنیز را از قید عبودیت و رقیت آزاد کرده بود و سپس به همان کنیز برده، شرافت بخشیده و او را همسر خود قرار داده بود. این کار بسیار انسانی و جالب است. ولی انگیزه عبدالملک از نوشتن نامه این بود که، در ضمن اینکه تعرضی به امام سجاد کرده باشد، می خواست به آن بزرگوار بفهماند که از مسائل داخلی ایشان هم مطلع است و این یک تهدید ضمنی برای حضرت بود. امام سجاد علیه السلام در پاسخ، نامه ای نوشتند و در مقدمه آن فرمودند: این کار هیچ اشکالی ندارد و بزرگان هم چنین کاری کرده اند، پیغمبر خدا هم چنین عملی را انجام داده است. از این رو هیچ ملامتی بر من نیست:
«فلالوم علی امری ء مسلم انما اللوم لوم الجاهلیه».
هیچ پستی و خواری برای مسلمان وجود ندارد بلکه پستی و خواری همان پستی و خواری جاهلیت است.
هنگامی که نامه به عبدالملک رسید، سلیمان، پسر دوم عبدالمالک نزد پدرش بود.
وقتی نامه خوانده شد، او هم طنز و سرزنش امام را شنید. روبه پدرش کرد و گفت:«ای امبر المومنین! ببین علی بن الحسین چه تفاخری برتو کرده است؟»یعنی در این نامه فهمانده است که پدران من همه مومنین بالله بوده اند و پدران تو همه کفار و مشرکین بودند. او می خواست پدرش را تحریک کند که یک عمل حادی را در مقابل این نامه انجام دهد. ولی عبدالملک می دانست که برای چنین قضایایی نباید با حضرت سجاد علیه السلام درگیر شود لذا به پسرش خطاب کرده، گفت:«چیزی نگو پسرم! این زبان بنی هاشم است که صخره ها را می شکافد»؛ یعنی زبان استدلال اینها بسیار قوی است و درشت گو هستند.
2ـ نمونه دیگر، نامه ای است که بین امام سجاد علیه السلام و عبدالملک رد و بدل شده و داستانش چنین است:
عبدالملک اطلاع پیدا کرده بود که شمشیر پیغمبر صلی الله علیه و آله در اختیار حضرت سجاد علیه السلام است و این چیز جالبی بود؛ زیرا یادگار پیغمبر و مایه تفاخر بود. وانگهی بودن آن شمشیر نزد امام سجاد علیه السلام، خطری برای عبدالملک بود؛ زیرا مردم را به سوی خود جلب می کرد لذا در نامه ای که به امام سجاد نوشت و درخواست کرد که حضرت شمشیر را برای او بفرستد. در ذیل نامه هم نوشته بود که اگر کاری داشته باشید من حاضر انجام دهم! یعنی پاداش آن هبه راهم، در ضمن نامه وعده کرده بود.
امام جواب رد داد. مجددا به حضرت، نامه ای تهدید آمیز نوشت که اگر شمشیر را نفرستی، من سهمیه تو را از بیت المال قطع خواهم کرد. امام در پاسخ نوشت:
«اما بعد، خداوند عهده دار شده است که بندگان متقی را از آنچه ناخوشایند است نجات ببخشد و از آنجا که گمان ندارند، روزی دهد و در قران فرموده است: همانا خدا دوست نمی دارد هیچ خیانتگر ناسپاس را «ان الله لا یحب کل خوان کفور» اکنون بنگر که کدام از ما دو نفر به این آیه منطبق تریم».
این لحن بسیار تندی بود در مقابل خلیفه: زیرا اگر این نامه به دست هرکس می افتاد، می فهمید که امام سجاد اولا: خودش را خیانتگر و ناسپاس نمی داند، ثانیا: هیچ کس درباره آن بزرگوار و هرگز منطبق با این آه نبود. بنابراین نظر امام سجاد علیه السلام این بود که تو خیانتکار و ناسپاس هستی! امام تا این حد در مقابل تهدید او تندی می کرد. اینها نمونه هایی بود از تعرضهای امام سجاد علیه السلام نسبت به دستگاه خلافت اموی.
3ـ اگر نمونه دیگری را هم بخواهیم اضافه کنیم، بایستی اشعار نقل نقل شده از حضرت سجاد علیه السلام یا اشعار نقل شده از یاران آن حضرت را به حساب بیاوریم. این هم نوعی تعرض بود؛ زیرا به فرض اینکه خود حضرت هم تعرضی نمی کرد، اما نزدیکان آن حضرت تعرض می کردند و این نوعی تعرض امام سجاد به حساب می آمد.
تعرض فرزدق و یحیی
از حضرت شعرهایی هست که خیلی تند و انقلابی است. شعر معروف فرزدق هم نمونه دیگری است. داستان فرزدق را مورخین و محدثین نقل کرده اند که خلاصه اش این است: هشام، پسر عبدالملک، در دوران قبل از خلافت، به مکه رفت. مشغول طواف بود بود و خواست حجر الاسود را استلام کند ـ در طواف استلام حجرالاسود مستحب است ـ چون جمعیت نزدیک حجرالاسود زیاد بوده، هرچه کرد نتوانست خود را به حجر برساند، و این در صورتی بود که او شاهزاده و پسر خلیفه و دارای مراقبین، محافظین و اطرافیانی هم بود، ولی مردم با بی اعتنایی به مقام آن شاهزاده، او را پس زدند و این آدمی که با ناز و نعمت پرورش یافته بود آدمی نبود که بتواند در بین مردم رفته و همانند آنها حجر را ببوسد. خلاصه از استلام حجر مایوس شد، به طرف یک بلندی مشرف بر مسجد الحرام آمد و همانجا نشست و بنا کرد مردم را تماشا کردن، اطراف او هم عده ای نشسته بودند، در این بین، مردی بسیار موقر و متین و دارای سیمای زاهدانه و ملکوتی، در میان طواف کنندگان آشکار شد و به طرف حجر الاسود رفت. مردم به طور طبیعی راه را برای امام باز کردند و بدون اینکه هیچگونه زحمتی برای او بوجود بیاید، با خیال راحت حجر را استلام کرد و بوسید و سپس برگشت و مجددا مشغول طواف شد.
بر هشام بسیار گران آمد که ببیند او که پسر خلیفه است کسی برایش ارجی قائل نیست و با مشت و لگد طردش می کنند و راهش نمی دهند که حجر را استلام کند! از آن طرف مردی پیدا می شود که با کمال راحتی حجرالاسود را استلام می کند. با عصبانیت پرسید:«این مرد کیست؟» اطرافیها شناختند که او علی بن الحسین است، لیکن برای اینکه مبادا که حشام نگران شود، نگفتند؛ زیرا معلوم بود که میان خانواده حشام و خانواده امام سجاد (ع) اختلاف است و همیشه بنی امیه و بنی هاشم اختلاف داشتند. نخواستند بگویند او بزرگ خانواده دشمن تو است که اینطور مردم به او علاقمندند، چون این را نوعی اهانت به هشام به حساب می آوردند. فرزدق شاعر که از مخلصین و دوستان اهل بیت بود، در آنجا حاضر بود. که دید اینها تجاهل کردند و وانمود کرد که علی بن الحسین (ع) را نمیشناسم جلو رفت و گفت: «ای امیر! اگر اجازه می دهید من او را معرفی کنم» فرزدق قصیده ای در آنجا گفت که از معروف ترین قصاید شعارای اهل بیت است و سر تا پا مدح غرای علی بن الحسین (ع) است. قصیده با این بیت شروع می شود اگر تو نمی شناسی که او کیست بدان که، او آن کسی است که سرزمین بطهاء جای پای او را می شناسد، او کسی است که حل و حرم او را می شناسد، او آن کسی است که زمزم و شفای او را می شناسد، او فرزند پیغمبر و فرزند بهترین مردم است.
فرزدق شروع کرد به تعریف کرد و بیان خصوصیاتی از امام سجاد(ع) که هر کلمه اش خنجری بود در قلب هشام. و فرزدق از آن پس مغضوب هشام واقع شد و هشام او را طرد کرد و حضرت علی بن الحسین (ع) صله ای برای او فرستادند. او پول را نپذیرفت و گفت: «من این شعر را برای خدا گفته ام و از شما پول نمی گیرم.»
یاران امام مشاهده می شد. که نمونه ی دیگر آن، برخورد یحیی بن ام طویل است و اون البته جز شعرا نیست.
چنین تعرضهایی در بین یاران امام مشاهده می شد. که نمونه ی دیگر آن، برخورد یحیی بن ام طویل است و اون البته جز شعرا نیست.
یحیی بن ام طویل از جوانهای بسیار شجاع و مخلص نسبت به اهل بیت بود، همواره به کوفه می رفت و مردم را جمع می کرد و فریاد می کشید.
ای مردم! (مردمی که دنباله رو حکومت بنی امیه بودند) ما به شما کافر هستیم! ما شما را قبول نداریم تا وقتی که شما به خدا ایمان بیاورید. از این سخن چنین برمی آید که او، مردم را مشرک می دانست و آنان را مشرک و کافر خطاب می کرد.
این چنین جلوه های تعرضی، در زندگی حضرت سجاد و یارانش مشاهده می شود.
تعرض دستگاه بنی امیه به امام سجاد(ع)
این خلاصه ای از زندگی امام سجاد بود. البته این نکته را اشاره کنم که علی رغم اینکه امام سجاد (ع) در دوران امامت پربار خود، که 34 سال طول کشیده است، تعرض آشکاری با دستگاه خلافت نداشتند، ولی چیدن همان بساط پر بار امامت و تعلیم و تربیت تعداد زیادی از عناصر مومن و مخلص و گستردن اهل بیت کار خود را کرد و دستگاه خلافت بنی امیه را نسبت به آن حضرت بدبین و اندیشناک نمود؛ به طوری که به آن بزرگوار تعرض هایی هم نمودند و لا اقل یک بار آن حضرت را با غل و زنجیر از مدینه به شام بردند . غل و زنجیر که نسبت به امام سجاد در حادثه ی کربلا معروف است به طور یقین معلوم نیست امام در آن ماجرا یقینی است؛ یعنی حضرت از مدینه سوار شتر کردند و با غل و زنجیر به شام بردند و در موارد متعدد دیگر ایشان مورد شکنجه و آزار دیگران قرار گرفتند و سرانجام در سال 95 هجری ـ در زمان خلافت ولید بن عبدالملک ـ به وسیله عمال دستگاه خلافت مسموم شدند و به شهادت رسیدند.