یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

شهادت امام هادی علیه السلام

سوم رجب مصادف است با سالروزه شهادت حضرت امام علی النقی علیه السلام. آن حضرت در نیمه ماه ذی الحجه الحرام سال 212 هجری در مدینه دیده به جهان گشود و در ماه رجب 254 هجری در سن چهل و یک سالگی چشم از جهان فرو بست.
دوران امامت وی سی و سه سال بود.
امام در مدت عمر خود با چند خلیفه عباسی معاصر بود که به ترتیب عبارتند از: معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز.
ایشان به وسیله همین خلیفه اخیر، مسموم گردید و پیکر مطهرش در خانه خود آن حضرت به خاک سپرده شد.
باید اعتراف کنیم که بر اثر بحرانهای تاریخی و حوادث شوم و مداخله جنایتکاران در تاریخ اسلام و کمبود مدارک و اسناد تاریخی، زندگانی بسیاری از پیشوایان ما در بستر تاریخ مبهم مانده و چهره های آنان ناشناخته است. در این میان، زندگانی سیاسی «عسکربین»؛ یعنی امام دهم و امام یازدهم علیه السلام بیش از دیگر پیشوایان، مبهم و ناشناخته است. از مدارک موجود به دست می آید که این دو شخصیت در شهر سامرا که برای خلفای عباسی حکم یک پادگان نظامی را داشت، به سر می بردند و از هر جهت تحت مراقبت بودند.
با کمی مدارک مستند تاریخی، دقت کافی در تواریخ موجود، می توانند تا حدودی ابهام را برطرف کند و ما را با حقایقی آشنا سازد.
در دوران خلافت معتصم عباسی وجود «بردگان»، «ترکها»، «بربرها»، و «قبطیها» برای مردم بغداد، بیش از حد مایه مزاحمت بود، تا آنجا که وی ناچار شد ارتش را به نقطه دیگری منتقل کند. از این جهت شهر «سامرا» را بنا کرد و آنجا را به عنوان مقر خلافت برگزید و ارتش از بغداد به سامرا، مردم بغداد نفسی راحت کشیدند، اما خلفا، خودشان در چنگال اطرافیان خویش قرار گرفتند؛ به طوری که اطرافیان آن چنان قدرتی پیدا می کردند که می توانستند خلیفه را عزل و دیگری را به جای وی نصب کنند و اگر هم مصلحت می دیدند، وی را می کشتند.
سامرا افزون بر شش خلیفه یاد شده، مقر خلافت «مهتدی» و «معتمد» نیز بود؛ و به خاطر همین حوادث ناگوار که از ناحیه بربرها، ترکها و قبطیها به آنان می رسید، سرانجام مرکز خلافت از سامرا به بغداد باز گردانیده شد. در دورانی که سامرا مقر خلافت بود، وسعت آن به پنجاه کیلومتر رسیده بود و یکی از شهر های زیبا به شمار می رفت. اما پس از انتقال خلافت به بغداد، شهر روبه ویرانی نهاد و آثاری از آن برجای نماند.


ویژگیهای این دوره از خلافت
این دوره از خلافت عباسی، ویژگیهای خاصی دارد که آن را از دیگر دوره ها جدا می سازد و ما به برخی از این خصیصه ها اشاره می کنیم:
1ـ زوال هیبت و عظمت خلافت: خلافت چه در دوره اموی و چه در دوره عباسی، برای خود هیبت و جلاتی داشت، ولی در این دوره بر اثر تسلط ترکان و بردگان و قطبیان بر دستگاه خلافت، عظمت آن از بین رفت و همچون گویی بود در دست این عناصر که آن را به هر طرف می خواستند پرتاب می کردند و خلیفه در عمل یک مقام غیر مسوول بود. در عین حال، هرگاه خطری از جانب مخالفان احساس می شد، خلفا و اطرافیان و عموم کارمندان، در سرکوبی آن نظر واحدی داشتند.
2ـ خوش گذرانی و هوسرانی: خلفای عباسی در این مقطع به خاطر خلایی که بر دستگاه خلافت حکومت می کرد، به شب نشینی و خوش گذرانی و میگساری می پرداختند و دربار خلافت، غرق در فساد و گناه بود، به طوری که صفحات تاریخ، اخبار شب نشینیهای آنان را ضبط نموده است.
3ـ گسترش نهضت های علوی: در این مقطع از تاریخ، کوشش دولت عباسی بر این بود که با ایجاد نفرت نسبت به علویان، آنان را تار و مار سازد، و هر زمان کوچکترین شبحی از نهضت آنها مشاهده می شد، سرکوبی اغاز می گشت.
علت شدت عمل این بود که دستگاه خلافت با تمام اطرافیان خود، خویشتن را متزلزل و ناپایدار می دیدند و از این نوع نهضتها سخت بیمناک بودند.
شیوه نهضت گران در این مقطع این بود که از کسی نامی نبرند و مردم را به «رضای آل محمد» دعوت کنند؛ زیرا سران نهضت می دیدند که امامان معصوم آنان در قلب پادگان نظامی سامرا تحت مراقبت و مواظبت می باشند و دعوت به شخص معین، مایه قطع حیلت او می گردد.
تاریخ در این مقطع، از نهضت هایی نام برده است که اساس دعوت همگان را «رضای آل محمد» تشکیل می داد. برخی از این نهضت ها عبارتند از:
الف ـ نهضت محمد بن قام علوی. وی در زمان معتصم در طالقان قیام کرد و سرانجام در سال 219 به وسیله عبدالله طاهر دستگیر و به نزد معتصم روانه گردید.
ب ـ نهضت یحیی بن عمر علوی. وی در سال 250 هجری در کوفه قیام کرد، جمع زیادی را به دور خود گرد آورد و بیت المال کوفه را متصرف شد، دربهای زندان هارا باز کرد، زندانیان را آزاد نمود، اما نهضت شکست خورد و شخص وی به دار آویخته شد.
ج ـ نهضت حسن بن زید علوی. وی در سال 250 هجری در طبرستان قیام کرد، آنجا و گرگان را تحت فرمان خود درآورد و در سال 270 هجری درگذشت.
د ـ نهضت محمد بن جعفر علوی. او در سال 251 هجری در خراسان قیام کرد.
این نهضت ها و همچنین نهضتهای دیگر که تعداد آنها به هیجده می رسد، از ویژگی های این مقطع از تاریخ خلافت هستند. نهضت گران کسانی بودند که در برابر هیات حاکمه قیام کرده و کشته شدند. اما تعداد کسانی که تبعید و زندانی شدند، بیش از اینهاست که مسعودی در کتاب خود یادآور شده است.
بی شک نهضتها و حرکتهای یاد شده، حاکی از گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامی در آن عصر بود.
آنچه ذکر شد، برخی از خصایص این مقطع از تاریخ خلافت است که می تواند شرایط سیاسی امام « علی النقی» را برای ما ترسیم کند.
سیاست حاکم بر عصر امام هادی علیه السلام
امام هادی در طول عمر خود، با شش خلیفه از خلفای عباسی معاصر بود، اما در میان آنان از دو خلیفه بیش از همه رنج دید و سیاست این دو خلیفه درباره عموم نهضتگران، بخصوص علویها، سیاست قلع و قمع بود. این دو خلیفه عبارتند از: «متوکل» و «معتز».
متوکل عباسی در سال 232 ه.زمان خلافت را به دست گرفت. از آنجا که او از وجود علوی ها سخت بیمناک بود و میدانست که همه این نهضت ها به خاطر امام علی النقی است، وی خواست روش نیاکان خود را زنده کند و مصلحت دید که امام هادی علیه السلام را از مدینه به سامرا بیاورد و در این رابطه از روش ابتکاری مامون درباره امام هشتم پیروی کند؛ زیرا در این صورت امام زیر نظر خلیفه قرار می گرفت و خلیفه از کارهای او آگاهی می یافت.
از این جهت متوکل در سال 234 ه.نامه ای به امام دهم نوشت و آن را به وسیله یکی از افراد خود به نام «یحیی بن هر ثمه» فرستاد و به او دستور داد تا امام را به سامرا بیاورد.
یحیی می گوید: وقتی وارد مدینه شدم، ناله مردم بلند شد؛ زیرا همگی فهمیدند که من برای کار ناخوشایندی درباره امام آماده ام. من سوگند یاد کردم که هرگز چنین کاری درباره او انجام نخواهم داد، آنگاه خانه امام را تفتیش کردم، جز قرآن و دعا چیزی نیافتم.
این حادثه حاکی از میزان عشق و علاقه مردم نسبت به امام است. زیرا تا یحیی برای آنان سوگند نخورد، دست از تظاهرات و اظهار علاقه به امام برنداشتند. سرانجام امام با فرزند خود، امام عسکری علیه السلام از مدینه متوجه سامرا شد. یحیی هنگام بردن امام، از احترام به او کوتاهی نکرد و در نیمه راه به جرم خود در حرکت دادن امام اعتراف کرد. وقتی امام وارد سامرا شد متوکل دستور داد او را در محلی که کاروانسرای فقرا بود جای دهند و تمام آن روز در آنجا به سر برد.
تخریب مرقد امام حسین علیه السلام
احضار امام به سامرا و جای دادن او در جنب یک پادگان نظامی، برای متوکل مایه آرامش فکری گردید، از آن پس فرمان داد که قبر حسین علیه السلام و خانه هایی را که در اطراف آن ساخته شده بود، ویران کنند و همه را به مزرعه تبدیل سازند و مردم را از زیارت آن کانون عشق باز دارند. این کار چنان اثر سویی در روحیه مردم گذارد که مردم بغداد بر در و دیوار شهر شعار هایی بس تند و زننده درباره او نوشتند و شعرا در هجو او شعر هایی سرودند که ترجمه یکی از آنها را می آوریم:
«به خدا سوگند، اگر خاندان امیه فرزند دختر پیامبر را مظلومانه کشتند، پسر عمو های خاندان پیامبر هم، مانند آن را مرتکب شدند و قبر او را ویران کردند. آنان از این تاسف خوردند که در قتل او شریک نشدند از این جهت به آثار او پس از قتل حمله بردند».
متوکل از شخصیت امام سخت هراسناک بود. با اینکه امام در کنار پادگان نظامی او، در یک خانه محصور زندگی می کرد، باز وجود امام را تحمل نمی کرد و سعایت گروهی را درباره امام مبنی بر اینکه سلاحهای مهمی را در خانه خود گرد آورده و نامه هایی به شیعیان خود نوشته است، می پذیرفت. از این جهت یک شب به ماموران خود دستور داد که شبانه به خانه حضرت یورش برند و آن را تفتیش کنند و امام را به دربار بیاورند.
وقتی ماموران به خانه امام وارد شدند، دیدند او عبا به دوش و عمامه به سر، روبه قبله نشسته و آیاتی از کلام الله مجید را تلائت می کند. ماموران خلیفه، امام را با همان وضع پیش متوکل آورد، درحالی که او در بزم شراب مشغول می خوارگی بود. وقتی چشمش به امام افتاد، او را در کنار خود نشاند و جامی که در دست داشت، به حضرتش ارائه کرد و درخواست کرد که از آن بنوشد. اما فرمود:« گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده است».
متوکل اصرار کرد لااقل اشعاری برای او بخواند. امام فرمود:« من در این مورد چیز زیادی به خاطر ندارم» ولی پس از اصرار زیاد، امام این اشعار را خواند:
با توا علی قلل الاجبال تحرسهم غلب الرجال فلم تنفهم القلل
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم واسکنوا حفرا یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم این الاساور و التیجان و الحلل
این الوجوه التی کانت منعمه من دونها تضرب الاستار و الکلل
فافصح القبر عنهم حین سائلهم تلک الوجوه علیها الدود تنتقل(111)
«آنان قله کوهها را برای خود... منزل گزیدند، و در حالی که مردان مسلح از آنها پاسداری می کردند ولی هیچکدام از این وسایل آنها را از مرگ نجات بخشید. انان از قله های عزت به گودالهای پایین کشیده شدند، چه در جای بدی منزل گزیدند.
آنگاه که آنان در این خانه تاریک فرود آمدند، بانگی برآمد و به آنها گفته شد: کجا رفت آن تاجها و آن زینتها و آن جلال و شکوه؟!
کجا رفت آن چهره های غرق در نعمت که در پشت پرده ها، دور از سوز آفتاب زندگی می کردند.
در این هنگام، گور آنان به صدا درآمد و چنین پاسخ داد: این چهره های غرق در نعمت، مرکز حشرات و کرمها شدند».
آنان مدت درازی در دنیا خوردند و نوشیدند، ولی پس از مدتی خود غذای حشرات و کرمهای قبر شدند.
چه اموال و ذخایری را به چنگ آوردند؛ ولی پس از خود به دست دشمنان آنان افتاد!
خانه ها و کاخ های آباد آنان به تل خاکی تبدیل شد و ساکنان آنها به حفره های گور وارد شدند.
هنگامی که امام از خواندن این اشعار فارغ شد، متوکل سخت گیر گریست، حضار نیز گریستند و بساط شراب را برچیدند، سپس متوکل امام را به خانه خود بازگرداند.
این داستان، میزان آلودگی محیط زیست امام را برای ما ترسیم می کند. گذشته از این، می رساند که امام با امدادهای غیبی از یورش ماموران متوکل آگاه بود، و لذا چیزی در خانه اعم از مدارک و اسلحه پیدا نکردند و او را در حالی یافتندکه هرگز سوء ظن آنها را به امام تایید نکرد. امام در کلیه برخورد های خود با متوکل، عظمت و بزرگواری خود را حفظ می کرد و پیوسته بر حقانیت راه نیکان خود استدلال می نمود. همین احتجاجات بود که متوکل را بر حفظ او در سامرا مصمم تر می ساخت.
در عداوت متوکل با خندان پیامبر، همین بس که وی دانشمند بزرگ عصر خود «ابن سکیت» را به جرم علاقه به حسن و حسین علیه السلام کشت؛ زیرا متوکل او را مامور کرده بود که به دو فرزند خود «معتز» و «موید» علوم عربی را تعلیم کند. روزی از معلم پرسید: دو فرزند مرا بیشتر دوست داری یا حسن و حسین را؟ او با کمال صراحت گفت: قنبر غلام علی را بیش از این فرزند تو دوست دارم، تا چه رسد به دو ریحانه رسول خدا صلی الله علیه و آله در این هنگام بود که متوکل خشمگین شد و به ماموران خود دستور داد شکم وی را لگدکوب کنند تا بمیرد و بنا به روایتی زبان او را در آوردند.
سرانجام متوکل در شبی که در بزم شراب فرو رفته بود، با نقشه فرزند خود، منتصر، به قتل رسید. و وزیرش «فتح بن خاقان» نیز در پنجم شوال سال 247 کشته شد.
بسیار جالب است که امام با سیاست عادلانه خود، توانست از دست این سفاک بی باک جان به سلامت برد.
پس از متوکل، خلفایی به نامهایی منتصر و مستعین، زمام امور را به دست گرفتند و رفتار آنان یا حضرت تا حدودی معقولانه بود، اما وقتی «معتز» فرزند متوکل در سال 252 به خلافت رسید، به خاطر کینه هایی که از پدر به ارث برده بود، امام هادی را مسموم کرد و ایشان سرانجام به فیض شهادت نایل آمد و در «سامرا» در منزل خود به خاک سپرده شد.

ولادت حضرت امام محمد تقی علیه السلام

امام محمد تقی معروف به امام جواد علیه السلام، کنیه اش ابو جعفر، در تاریخ 10 رجب سال 195 هجری قمری دیدهبه جهان گشود و در ذی قعده سال 220 در بغداد به وسیله معتصم عباسی مسموم و به شهادت نایل گردید. مدت عمراو بیست و شش یا بیست و پنج سال و دوران امامتش هفتده سال بود. او دورانی به دنیا آمد که جنگ میان مامون و برادرش امین آغاز شده بود. سرانجام، نبرد در محرم سال 198 به نفع مامون پایان پذیرفت و تمام سرزمین های اسلامی در قلمرو حکومت مامون قرار گرفت.
امام محمد تقی علیه السلام در دوران امامت خود با مامون و معتصم، دو خلیفه عباسی، معاصر بوده و هر دو نفر او را به اجبار از مدینه به بغداد احضار کردند و هر دو درباره او از یک خط مشی سیاسی که مامون آن را پی ریزی کرده بود، پیروی نمودند.
دوره خردسالی
امام محمد تقی علیه السلام از شخصیت والایی برخوردار بود و از دوران کودکی، آثار امامت از گفتار و رفتارش پیدا و اشکار بود که در این مورد به دو نمونه اشاره می شود:
ـ وقتی مامون امام رضا علیه السلام را به خراسان دعوت کرد امام هشتم پیش از حرکت به خراسان برای انجام حج سفری به مکه نمود و امام جواد علیه السلام را که در آن زمان شش سال داشت همراه خود برد.
امام جواد علیه السلام هنگام طواف خانه خدا، احساس کرد پدرش آنچنان با خانه خدا وداع می کند که گویا یبار دیگر به زیارت آنجا باز نخواهند گشت. این جریان سبب شد که داخل حجر اسماعیل نشست. وقتی امام رضا علیه السلام از اعمال فارغ شد، شخصی را به دنبال فرزند خود فرستاد تا او را به حضورش بیاورند، امام جواد علیه السلام به حضور پدر نرسید، ناچار خود امام به حجر اسماعیل آمد و صدا زد چرا اینجا نشسته ای؟ برخیز، برویم. فرزند خردسال امام، با چشمان اشکبار گفت:
«چگونه برخیزم؟! دیدم خانه خدا را به گونه ای وداع کردی که گویا دیگر اینجا بازنخواهی گشت».
این سخن را گفت و از جای خود برخاست.
ـ مامون پس از شهادت امام هشتم علیه السلام در نیمه صفر سال 204 هجری، از مرو رهسپار بغداد شد و سیاست شوم خود را درباره فرزند امام تعقیب کرد و هدف وی این بود که او نیز مانند پدرش تحت مراقبت مامون زندگی کند.
پ امام نهم علیه السلام ناگزیر مدینه را به عزم بغداد ترک گفت. روز های ورود امام به بغداد، مصادف بود با عبور مامون با اسکورت خاصی، از یکی از خیابانهای بغداد. چشم مامون به نوجوانی افتاد که بر خلاف دیگران (که از مشاهده موکب مامون پا به فرار نهادند) بر جای خود ایستاده بود که گویا حادثه ای رخ نداده است، مامون از این جریان درشگفت ماند و خواست از وضع این نوجوان تحقیق کند.
مامون پرسید: تو چرا مانند دیگران فرار نکردی؟
امام فرمود: نه مسیر تو تنگ بود که آن را با رفتن خود وسیع سازم و نه مجرم بودم که از گناه بترسم!
مامون: خود را معرفی کن، فرزند کیستی؟
امام: فرزند علی بن موسی الرضایم.
مامون: حقا که تو فرزند او هستی!
دوران امامت
پس از شهادت امام هشتم (در سال 203 ه.ق) منصب به امام محمد تقی علیه السلام منتقل گردید. او در سن نه سالگی به این امر خطیر قیام کرد، همانند حضرت مسیح که در دوران کودکی به مقام نبوت رسید. البته در جهان بینی الهی، تحمل مقام رهبری برای افرادی چنین شایسته، چندان شگفت آور نیست؛ زیرا پیشوایان الهی به خاطر اهداف معنوی از تربیت های خاصی برخوردار بوده و در دوران خردسالی واجد کمالتی می شوند که در افراد عادی یافت نمی گردد. در گفتگوی حضرت امام جواد علیه السلام با دانشمندان بغداد در حضور مامون این عظمت و بزرگی او روشن و مسلم گشت.
مامون با حضور عباسیان مجلس بحثی را ترتیب داد. فرزندان عباس فکر نمیکردند که یک نوجوان، تا این حد دارای علم و دانش باشد. وقتی مجلس تشکیل شد قاضی القضات وقت، «یحیی ابن اکثم» مامور شد پرسشهایی را طرح کند و پاسخ آنها را از امام نهم بخواهد. او نخستین پرسش خود را چنین آغاز کرد:
ـ فرزند رسول خدا! چه می گویی درباره کسی که در حال احرام شکار کرده و آن را کشته است؟
امام در پاسخ این پرسش صور مساله را به شرح زیر یادآور شد:
1 ـ ایا شکار را در حرم کشته یا در حل؟
2 ـ ایا حکم مساله را می دانست ئ از تحریم شکار و قتل آن آگاه بود یا نه؟
3 ـ از روی عمد چنین کرده یا از روی خطا؟
4 ـ اولین بار بود که مرتکب این کار شد یا قبلا نیز مرتکب شده بود؟
5 ـ آن شکار جزء پرندگان بود یا غیر آن؟
6 ـ شکل کوچک بود یا بزرگ؟
7 ـ پس از ارتکاب از عمل خود نادم و پشیمان گشت یا نه؟
8 ـ این کار را در شب انجام داد یا در روز؟
9 ـ در احرام عمره شکار کرد یا در احرام حج؟
10 ـ کسی که مرتکب این عمل شده، آزاد بود یا غلام و برده؟
هریک از صورتها در اسلام، حکم ویژه ای دارد. مقصود شما کدامیک از این صورتهاست؟
یحیی در برابر این تکثیر صور، انگشت تعجب به دندان گرفت و مبهوت و حیران گشت، به گونه ای که از تعیین یکی از صورتها منصرف گردید.
احضار امام به بغداد
هدف مامون از احضار امام جواد علیه السلام به بغداد، آن بود که او را علاوه بر تحت نظ گرفتن، دچار امور آشفته خلافت کند تا قسمت اعظم نابسامانیها پای امام حساب شده و از قرب و منزلت او در قلوب علاقه مندان کاسته شود. امام علیه السلام می دانست که این سیاست شوم، دام عظیمی است در برابر قداست و طهارت و موقعیت او. از این رو، به هر وسیله ای که بود رضایت مامون را جلب کرد و به عنوان ادای فریضه حج با همسر خود«ام الفضل» رهسپار مکه گردید و پس از بازگشت از مکه، در مدینه سکنی گزید و به بغداد بازنگشت.
متاسفانه، تاریخ، زمان تزویج امام و وقت حرکت آن حضرت را به مکه، روشن نکرده است. هرچند طبری در کتاب خود به گونه ای اشعار می دارد که حرکت امام در همان سال ازدواج او بود. اما آنچه مسلم است این است که امام در مدت باقیمانده خلافت مامون، در مدینه به سر می برد و به وظایف امامت، از جمله تعلیم و تربیت شاگردان و پاسخهای کتبی به پرسش های شیعیان می پرداخت.

امام جواد علیه السلام در حکومت معتصم
مامون در هیجدهم ماه رجب سال 218 هجری درگذشت. پس از وی «معتصم» مقام خلافت را اشغال کرد. او نیز از سیاست شوم مامون پیروی کرد و چون از وجود چنین محوری در مدینه بیمناک شد، او را به جبر و عنف به بغداد طلبید. امام در بیست و هشتم محرم الحرام سال 220 هجری وارد بغداد شد و در ذی قعده الحرام همان سال، با دسیسه های معتصم، به دست همسر جفاکار خود مسموم و به فیض شهادت نایل گردید و در کنار قبر جد بزرگوار خود حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به خاک سپرده شد.
او در مدت اقامت خود در مدینه، شخصیت هایی بزرگی را پرورش داد که هر یک چراغ های فروزان هدایت و علم و دانش بودند.

ولادت حضرت علی علیه السلام

در سیزدهم رجب، سی سال پس از عام الفیل و بیست و سه سال قبل از هجرت، آفتاب ولایت از افق کعبه دمید و جهان را فروغ و روشنایی بخشید. در چنان روزی علی علیه السلام، مظهر حق و عدالت و جامع کمالات انسانی، متولد شد.
پدر بزرگوارش ابوطالب و مادر گرامی اش فاطمه بنت اسد و نقش انگشترش «الله الملک و علی عبده» بود.
ایمان علی علیه السلام
بر طبق اصیل ترین و قوی ترین نصوح تاریخی و روایتی، اولین مومن به پیامبر صلی الله علیه و آله شخص امیر المومنین علیه السلام بوده است. خود امام در موارد متعددی تصریح دارد که: «انا اول رجل اسلم مع رسول الله» و یا «انا اول من صلی مع رسول الله» و یا «اسلمت قبل ان یسلم الناس بسبع سنین» من نخستین مردی بودم که به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آوردم و اولین کسی بودم که با وی نماز گزاردم و هفت سال پیش از گرایش مردم به اسلام، پذیرای اسلام شدم.
علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله
زندگی امام به چند مقطع زمانی تقسیم می شود:
1 ـ از آغاز، تربیت امام زیر نظر مستقیم رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع شده و تا رحلت آن حضرت ادامه می یابد.
در تاریخ، کمتر زمانی را می توان یافت که علی علیه السلام در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله نباشد و یا صحنه ای با حضور آن حضرت تحقق پذیرد که علی علیه السلام در آن حضور نداشته باشد. اگر از رابطه اخوتی که بعد ها بین پیامبر اکرم و علی علیه السلام توسط خود رسول خدا صلی الله علیه و آله به وجود آمده، بخواهیم تحلیل واقع بیانه ای ارایه دهیم، باید آن را نشانی از همدمی و همراهی مداوم این دو در تمام ادوار زندگی بدانیم.
امام این همراهی را در جملات متعدد و در قالب تمثیلات زیبایی بازگو می نماید که به ترتیب در خطبه ها 208،195،190 آمده است:
«و لقد کنت اتباع الفصیل اثر امه».
من همچون نوزاد شتری که به دنبال مادرش می رود، پیرو و دنباله رو پیامبر بودم».
نتیجه چنین پیوند عمیق و محکم در میان آن دو، همان بود که می فرماید:
«انی لم ارد علی الله و لا رسوله ساعه قط».
حتی در لحظه ای در برابر خدا و رسولش مخالفت نکردم.
این نزدیکی و قرابت، فرصتی بود تا امام از دریای بی کران علوم و دانشگاهها رسول خدا بهره وافی برگیرد، چنانکه می فرماید:
«و کان لا یمر نی من ذلک شی ء الا سالته عنه و حفظته».
به نکته مبهم و نامعلومی بر نخوردم جز آن که درباره آن، از رسول خدا سوال کردم . پاسخ آن را در خاطرم نگه داشتم».
طبیع یاست که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله شهر علم باشد، علی علیه السلام باید باب آن به حساب آید؛ چرا که او تنها کسی بود که به طور مداوم و پیوسته، با چنان دریایی از علم، رابطه مستقیم داشت.
پیامبر صلی الله علیه و آله علی را به برادری خویش برگزید تا این رابطه استوار تر شود و در مقام بیان این همتایی و برادری فرمود:« علی منی» و جبرئیل گفت:«انا منکما». مردم که چنین ارتباطی را می دیدند، علی را واسطه خود با پیامبر صلی الله علیه و آله قرار داده و پرسشهای خود را از طریق او از پیامبر صلی الله علیه و آله می پرسیدند.
بنا به نقل «الانساب الاشراف»، ابوسعید خدری در توصیف این رابطه می گفت: «کانت لعلی دخله لم تکن لاحد من الناس»؛ علی علیه السلام وقت ملاقات خاصی با رسول خدا صلی الله علیه و آله داشت که برای هیچکس دیگر چنین منزلتی وجود نداشت».
وقتی از امام سوال می کردند که چرا بیش از دیگر صحابه، از پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث نقل می کند، پاسخ می داد:
«لانی کنت اذا سالته انبانی و اذا سکت ابتدانی»
برای اینکه وقتی من از او سوال می کردم، او پاسخ مرا می داد و وقتی من ساکت می گشتم او خو آغاز به سخن می کرد.
از جمله شواهد دیگری که بوجود چنین رابطه ای با پیامبر صلی الله علیه و آله و اثرات بارز آن در علم امام گواهی می دهد، آگاهی امام به شان نزول آیات قرآنی و تفسیر دقیق آنهاست.
«و الله ما نزلت آیه الا و قد علمت فیما نزلت و این نزلت»
قسم به خدا، آیه ای فرود نیامد مگر آن که من آگاهم که درباره چه و در کجا فرود آمده است.
سراسر دورانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به تبلیغات و اعلام رسالت اشتغال داشت، امام می کوشید تا یاوری فداکار برای آن حضرت باشد. وقتی فرمان انذار علنی به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و او خواست خویشانش را به اسلام فراخواند، علی علیه السلام به عنوان بازوی رسول خدا صلی الله علیه و آله مقدمات مجلس را تهیه دید و خود در میان آن جمع، اظهار وفاداری اش را باز تاکید نمود.
هنگامی که افرادی چون ابوذر، در مکه سرگشته به دنبال خانه پیامبر صلی الله علیه و آله می گشتند، علی علیه السلام به عنوان جوانی شجاع با رعایت تمام شیوه های دقیق حفاظت، آنان را مخفیانه به محل زندگی رسول خدا می برد.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله گرفتار محاصره اقتصادی و قطع روابط خانوادگی با قریش شد و در شعب ابی طالب محور بود، علی علیه السلام با هزاران زحمت و با طی راههای صعب و دشوار، به تهیه مواذ غدایی برای پیامبر صلی الله علیه و آله و دیگر همراهان می پرداخت.
زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به سوی طائف و دیگر نقاط حومه مکه می رفت تا وظیفه خویش را در ابلاغ پیامبر الهی به انجام رساند، این علی علیه السلام بود که همراه او می رفت تا پیامبر صلی الله علیه و آله تنها نماند و او را در مشکلات و گرفتاریهای احتمالی یاری رساند.
مشرکین که تحت فشار تبلیغ اسلام گرفته و ادامه کار رسول خدا صلی را موجب اضمحلال قدرت دیدند، دست به توطئه قتل پیغمبر زدند. یار فداکار رسول الله صلی الله، با پیامبر صلی الله علیه و آله طرحی را برای مقابله با این توطئه ریختند، طرحی که نیاز به فداکاری داشت.
علی علیه السلام آنقدر عاشق پیامبر صلی الله بود که از جان و دل پذیرفت تا خود را در معرض خطر قرار دهد و پیامبر صلی الله علیه و آله را از خطر برهاند.
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت فرمود، از آنجا که علی علیه السلام، نزدیکترین فرد به رسول الله بود، علاوه بر وظیفه ای که در جهت بازگرداندن امانت مردم (که نزد پیامبر بود) داشت، به حمزه خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله که در میان تهدید مشرکین گرفتار بودند، پس از چند روز به طرف مدینه النبی به راه به راه افتاد و پیامبر صلی الله علیه و آله در نزدیکی یثرب آنقدر تامل کرد تا برادرش علی علیه السلام از راه برسد و به همراه او به مدینه وارد گردد.
این روابط با ازدواج علی علیه السلام با دختر گرامی رسول خدا صلی الله علیه و آله، فاطمه زهرا علیه السلام استحکام بیشتری یافت. ثمره این ازدواج فرزندانی بودند که پیامبر صلی الله علیه و اله با تمام وجودش آنها را دوست داشت و اولاد خویش می خواند. این تنها به خاطر فاطمه نبود که به خاطر علی علیه السلام نیز بود.
شخصیت امیر المومنان علیه السلام از دیدگاه شهید مطهری
علی بن ابی طالب علیه السلام از شخصیتهایی است که مخصوص به زمان معینی نمی باشد. او مربوط به تمام زمانهاست. علی شخصیت و کلامی دارد که هر چه زمان بگذرد، نمی تواند ان را کهنه سازد.پس معلوم می شود شخصیتها بر دو گونه اند: شخصیت های ابدی و پا بر جا و شخصیت های موقت و فراموش شدنی.
«جبران خلیل جبران» این مسیحی لبنانی که در دوازده سالگی به آمریکا رفته است و به دو زبان عربی و انگلیسی کتابهایی نوشته که شاهکار است، با اینکه مسیحی است از شیفتگان مولای متقیان علی علیه السلام است. وی در اثارش وقتی می خواهد از شخصیتهای بزرگ دنیا نام ببرد، نام عیسای مسیح و علی بن ابی طالب را می برد.
از جمله سخنان او درباره حضرت امیر امیر علیه السلام این است:
«من از این راز سر در نمی آورم که چرا بعضی از افراد از زمان خودشان اینقدر جلو می باشند. به عقیده من علی بن ابی طالب مال آن زمان نبود، به این معنا که زمان، ما علی بن ابی طالب نبود». (یعنی آن زمان ارزش علی را نداشت. علی قبل از زمان خودش متولد شده بود).
آنگاه می گوید:
«و فی عقیدتی ان علی بن ابی طالب اول عربی جاور الروح الکلیه و سامر ها».
به عقیده من، علی بن ابی طالب اولین شخصیتی است از عرب که همیشه در کنار روح کلی عالم است (یعنی همسایه خداست) و او مردی بود که شبها با روح کلی عالم به سر می برد.
علی علیه السلام خودش درباره افرادی می فرماید:
«اللهم بلی لاتخلو الارض من قائم لله بحجه اما ظاهرا مشهورا و اما خائفا مغمورا» تا آنجا که می فرماید:« هجم بهم العلم علی حقیقه کثیره و با شروا روح الیقین و انسوا بما استوحش منه الجاهلون».
هستند افرادی که علم از باطن به انها هجوم آورده است، در حقیقت روشنایی؛ یعنی علمشان غیر از این علمهای متغیر نسخ شدنی است. به عمق حقیقت رسیده اند و با روح یقین مباشر و متصل شده اند؛ که این عمق یقین را نیز از لسان خودش چنین در می یابیم:
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا» اگر پرده برداشته شود، بر یقین من افزوده نمی گردد.
شخصیت های ثابت و متغیر
همن طور که قوانین دنیا ثابتند و متغیر، شخصیتهای انسانی نیز اینگونه اند؛ یعنی یعضی از افراد و شخصیت ها، شخصیت همه زمانها هستند، چهره هایی هستند که در تمام زمانها درخشانند و هیچ زمانی نمی تواند آنها را کهنه و منسوخ کند. ولی بعضی از چهره ها مربوط به زمان و دوره خاصی هستند که تا آن دوره هست، افراد را به دنبال خود می کشاند و درخشندگی دارد ولی وقتی که اوضاع عوض شد، به کلی آن شخصیت از آنچه که هست سقوط می کند و افکارش منسوخ می شود... شما هیچ عالمی از علمای اسلامی یا غیر اسلامی را نمی توانید پیدا کنید که لااقل هشتاد درصد از آرایش منسوخ نشده باشد. ابن سینا را می بینید که نیمی از عقاید او کهنه شده است. ارسطو را میبینید که در مشرق زمین افرادی پیدا شدند که با آن همه احترامی که برای او قائل بودند بسیاری از عقاید او را نفی کردند و افکار دیگری به جای آن گذاشتند و در مغرب زمین، ارسطو آن چنان شکسته شد که حتی گروهی راه اغراق و مبالغه را پیموده و ارسطو را مسوول انحراف فکردی بشر دانستند و دکارت نیز دیگر منسوخ شده است.
انسان وقتی «عده» شیخ طوسی را با «رسائل» شیخ انصاری مقایسه می کند، می بیند که «عده» شیخ طوسی را فقط باید در کتابخانه ها به عنوان آثار قدیمی نگهداری کرد و اکنون ارزش اینکه یک کتاب درسی باشد را ندارد.
اما در میان افراد بشر، چهره هایی هستند که منسوخ نمی شوند و در تمام زمانها می درخشند و افراد را جذب خود می کنند. علی بن ابی طالب چنین شخصیتی است. ایشان مربوط به تمام زمانهاست و هرگز کهنه نمی شود. او ابدی، پابرجا و جاودانه است.
دنیا عقیم است که مانند علی بزارید!
پس از گذشت سالها از شهادت علی علیه السلام، روزی «عدی بن حاتم» نزد معاویه رفت. معاویه می دانست که عدی یکی از یاران قدیمی امیر المومنین است. خواست کاری بکند که شاید این دوست قدیمی کلمه ای علیه حضرت بگوید، از این رو گفت: عدی! فرزندانت چه شدند؟! عدی گفت: در رکاب مولایشان علی، با تو که در زیر پرچم کفر بودی، جنگیدند و کشته شدند.
معاویه: عدی! علی درباره تو انصاف داد!
عدی: چظور؟
معاویه: پسران خود را نگهداشت و پسران تو را به کشتن داد.
عدی: معاویه! من درباره علی انصاف ندادم. نمی بایست علی امروز در زیر خروارها خاک باشد و من زنده بمانم. ای کاش من مرده بودم و علی زنده می ماند!
معاویه که دید سخنانش اثری ندارد، گفت:عدی! الان دیگر کار از این حرفها گذشته است، چون تو زیاد با علی بودی دلم می خواهد، مقداری از کارهایش را برایم توصیف کنی.
عدی:معاویه! معذورم بدار.
معاویه:نه، حتما باید بگویی!
عدی: حال که باید بگویم، انچه را که می دانم می گویم، نه آنچه را که مطابق میل توست! آنگاه عدی شروع به صحبت درباره علی علیه السلام کرد و گفت:«یکی از خصوصیت های او این بود که علم و حکمت از اطرافش می جوشید. علی شخصیتی بود که در مقابل ضعیف، ضعیف بود و در مقابل ستمکار نیرومند. با اینکه در میان ما بی هیچ تکبر و امتیاز می نشست، اما خداوند هیبتی از او در دل مردم قرار داده بود که بدون اجازه اش نمی توانستیم حرفی بزنیم.
معاویه! می خواهم منظره ای را که به چشم خود دیده ام، برایت بازگویم: در یکی از شبها علی را دیدم که در محراب خویش با خدایش به راز و نیاز پرداخته و محاسن شریفش را به دست مبارک گرفته، می گوید:
«یا دنیا غری غیری»؛ ای دنیا، کسی غیر از مرا فریب ده.
عدی آنچنان علی علیه السلام را وصف کرد که دل سنگ معاویه تحت تاثیر قرار گرفت؛ به طوری که با استین، اشکهای صورتش را پاک کرد. آنگاه گفت:«دنیا عقیم است که مانند علی بزارید».