یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

رویدادهای ربیع الثانی

ولادت امام حسن عسگری علیه السلام

امام حسن عسگری علیه السلام در 8 ربیع الثانی به سال 232 هجری قمری در «سامراء» متولد شد. پدر بزرگوارش امام دهم حضرت هادی علیه السلام و مادر گرامی اش، بانوی پارسا و ارجمندی به نام «حدیثه» است که «سوسن» نیز نامیده می شود.
امام علیه السلام، در سامرا در محله ای به نام «عسکر» سکونت داشت که به همین جهت به عسکری شهرت یافت. و مشهور ترین القاب او «زکی»«نقی» و کنیه او «ابو محمد» است.
او 22 ساله بود که پدر گرامی اش به شهادت رسید و مدت امامتش پس از پدر 6سال بود. جمعا 28 سال عمر کرد و در سال 260 هجری به شهادت رسید، و تنها فرزند او، حضرت حجه بن الحسن المهدی ـ ارواحنا لتراب مقدمه الفدا ـ می باشد.
خلفای معاصر امام
امام علیه السلام در دوران کوتاه شش ساله امامت خویش، با حکومت سه خلیفه؛ معتز،مهتدی و معتمد عباسی، معاصر بود.
معتز عباسی به جای پسر عموی خود «مستعین» بر اریکه قدرت قرار گرفت. امام هادی علیه السلام در حکومت معتز به شهادت رسید، و گروهی از علویان نیز در خلافت همین خلیفه ستمگر شهید و مسموم شدند. معتز یکبار برادر خود «موید» را به زندان افکند و فرمان داد به او چهل ضربه عصا زدند تا خود را ار ولیعهدی خلع کرد و سپس آزاد شد و بار دیگر نیز او را زندانی نمود، چون شنید عده ای از ترکان درصددند «موید» را برهانند، فرمان داد او را به قتل رسانند.
ماموران خلیفه موید را در لحاف مسمومی پیچیدند و دو سوی آن را بستند تا جان داد، آنگاه فقیهان و قاضیان درباری را به مشاهده جسد او فراخواندند تا ببینند که در او اثر شکنجه ای نیست و وانمود کنند که به مرگ طبیعی درگذشته است.
در حکومت معتز، پیش از هفتاد نفر از علویان و دودمان جعفر طیار و دودمان عقیل بن ابی طالب را که در حجاز قیام کرده بودند، اسیر کرده و به سامرا آوردند. از تاین رو، دوستان امام عسگری علیه السلام نیز در زمان این خلیفه، در رنج و فشار بودند و برخی از شیعیان نامه ای به امام نوشتند و در آن زمان، از اوضاع شکایت کردند. امام در پاسخ مرقوم فرمودند: سه روز دیگر فرج و رهایی حاصل می شود و همان شد که امام فرموده بود، و سپاهیان ترک نژآد دربار عباسی که معتز را در جهت منافع خویش نمیدیدند، بر او شوریدند و مجبور به خلع خلافتش شدند، و سپس او را در سردابی انداخته درب آ« را مسدود نمودند تا در همانجا هلاک شد.
پس از معتز،«مهتدی» به خلافت رسید، این ستمگر رفتاری منافقانه داشت، در ظاهر زهد می فروخت و از عیاشی اجتناب می ورزید، و زن های خاننده را از دربار خویش دور ساخت و منکرات دیگر را ممنوع کرد و به دادرسی مظلومان تظاهر می نمود، اما مدتی امام حسن عسکری را در زندان نمود، و حتی تصمیم به قتل آن حضرت گرفت ولی اجهل او را مهلت نداد. یکی از حوادث زمان وی این بود که گروهی از علویان قیام کردند ولی با شکست مواجه گردیدند و در نتیجه برخی از آنان دستگیر و به زندان افتادند و در همان زندان جان سپردند.
«احمد ابن محمد» می گوید: وقتی مهتدی به قتل موالی و غیر عرب پرداخته بود، به امام عسکری علیه السلام نوشتم: سپاس از خدای را که او را از ما منصرف ساخت؛ به من خبر رسیده بود که او شما را تهدید کرده و گفته بود «سوگند به خدا، آل محمد صلی الله علیه و آله را از روی زمین بر می اندازم!» امام در پاسخ به خط مبارک خود نوشتند: چقد کوتاه است عمر او، پنج روز دیگر با ذلت و خواری کشته می شود. و همان شد که امام فرمود، و مهتدی نیز سرانجام با شورش ترکان سپاهی به قتل رسید و «معتمد» جانشین او شد.
معتمد نیز چون دیگر اسلاف خود، جز عیاشی و ستمگری کاری نداشت و در لهو و لهب آنقدر افراط کرد که به تدریج برادرش «موفق» بر امور سلطنت مسلط شد و زمام قدرت را به دست گرفت؛ به طوری که معتمد فقط در اسم خلیفه بود، پس از گذشت «موفق» پسرش «معتضد» بر امور عمویش «معتمد» استیلا یافت و سرانجام در سال 279 هجری معتمد از بین رفت و معتضد رسما بر مسند خلافت نشست.
در حکومت معتمد، امام عسکری علیه السلام به شهادت رسید و گروهی از علویان نیز کشته شدند. برخی از آنان را به فجیع ترین وضع می کشتند و حتی پس از کشته شدن، جسدشان را مثله می کردند. شکاری از مورخین نوشته اند که در حکومت معتمد جنگ و درگیری بسیار بود تا آنجا که حدود نیم میلیون نفر کشته شدند.
امام عسکری علیه السلام در زندان
توجه به جامعه امامان معصوم و سازش ناپذیری آنان با خلفای ستمگر، همواره موجب کینه توزی و شدت عمل ستمگران نسبت به سلسله امامت بود. امام عسکری علیه السلام نیز همچون پدر بزرگوار و معصوم خود، همواره با آزار و مراقبت حکومت روبه رو بود؛ به طوری که یک بار در حکومت «مهتدی» به زندان «صالح بن وصیف» برده شد، و او دو نفر از شریر ترین افراد خود را مامور ساخت تا بر آن حضرت سخت بگیرند، اما آنان تحت تاثیر عبادت های امام واقع شدند.
حکومت وقتی وضع را چنین دید، تصمیم بر انتقال امام به زندان «نحریر» گرفت.
همسر نحریر روزی به او گفت: از خدا بترس، تو نمی دانی چه شخصی در منزل توست؟
عبادت و شایستگی امام را بیان کرد و گفت: از ستمی که بر او روا می داری، برتو می ترسم.
نحریر گفت: به خدا سوگند او را میان درندگان می افکنم! و پس از آن که از مقامات بالا اجازه گرفت، امام را میان درندگان رها کرد و تردیدی نداشت که آنها امام را هلاک می کنند، اما وقتی به سراغ امام آمد او را سالم یافت، در حالی که نماز مشغول بود و درندگان اطراف او را گرفته بودند لذا دوباره دستور داد او را به منزل خود ببرند.
«معتمد» نیز در زمان خود، امام عسگری و برادرش«جعفر» را نزد «علی جرین» زندانی ساخت، و مرتب از وضع امام جویا می شد، به او گزارش می دادند که روز ها را روزه است و شبها را به نماز و عبادت می گذارند.
تا اینکه باز روزی وضع امام را از زندان بان پرسید و همان گزارش قبلی را شنید، دستور داد: هم اکنون نزد او برو سلام مرابرسان و بگو همراه تو به منزلش برود. علی می گوید: به زندان رفتم دیدم امام لباس خود را پوشیده و آماده حرکت است، چون مرا دید برخاست. پیام امیر را رساندم. امام بر مرکب سوار شد ولی توقف کرد. علت توقف را جویا شدم، فرمود: تا جعفر بیاید. گفتم: امیر فقط به آزادی شما فرمان داد، و از جعفر نامی برد.
فرمود: نزد امیر برو بگو ما از یک خانه بیرون آمدیم اگر من تنها باز گردم و جعفر همراه من نباشد، اموری پیش می آید که بر او پوشیده نیست. علی نزد خلیفه رفت و بازگشت و گفت: امیر می گوید: من جعفر را به خاطر شما آزاد می کنم و او را به جهت جرم و خیانتی که نسبت به شما و خود انجام داده بود زندانی کرده بودم. سپس جعفر را آزاد کردند و همراه امام به خانه اش بازگشت.
مشکل ارتباط شیعیان با امام
از آنچه به اجمال و به طور فشرده از وضعیت حکومت خلفا و رفتارشان با امام نقل کردیم، روشن می شود که امام عسکری علیه السلام در دوران سخت و پر خفقان می زیسته اند و حکومت ها همواره نسبت به امام مراقبت و کنترل شدیدی داشته اند و بارها آن حضرت را زندانی نموده اند.
تاریخ گویای آن است که حتی در اوقاتی هم که امام در زندان نبوده اند رفت و آمد ها به منزل او کنترل می شد و دوستاران و شیعیان نمی توانستند برای حتی با آن حضرت در تماس یاشند، و برخی از شیعیان گاهی به کمک برخی علویان به منزل امام راه پیدا می کردند. در کشف«کشف الغمه» می خوانیم:
«مردی از علویان در زمان امام عسکری علیه السلام در طلب معاش از سامرا به سوی بلاد جبل (قسمت های کوهستانی غرب ایران تا همدان و قزوین) میرفت، مردی از دوستاران امام از مردم حلوان (پل ذهاب) به او برخورد و پرسید: از کجا می آیی؟ گفت: از سامرا.
ـ آیا فلان محله و فلان کوچه را می شناسی؟
ـ آری میشناسم.
ـ از حسن بن علی علیه السلام خبر داری؟
ـ خیر خبری ندارم!
ـ برای چه به جبل آمده ای؟
ـ برای تامین معاش.
سپس حلوانی گفت: من پنجاه دینار دارم، آن را بگیر و با من به سامرا بیا و مرا به خانه حسن بن علی علیه السلام راهنمایی کن.
علوی پذیرفت و او را به خانه امام برد».
از همین قسمت می توان دریافت که موقیت امام بیرون از زندان چگونه بوده و آن حضرت تا چه حد در محدودیت و مراقبت حکومت قرار داشته است به طوری که به آسانی نمی توانستند با آن حضرت تماس بگیرند و با تدبیر و احتیاط می بایست خدمت امام برسند و حتی علویان و بستگان آن حضرت نیز نمی توانستند با او تماس زیادی داشته باشند.
ویژگی های اخلاقی امام
فضائل اخلاقی و کمالات معنوی امام موجب آن بود که نه تنها دوستان، که دشمنان نیز به عظمت و بزرگواری او اعتراف نمایند.«حسن بن محمد اشعری»،«محمد بن یحیی» و برخی دیگر روایت کرده اند که «احمد بن عبیدالله بن خاقان» متصدی اراضی و خراج«قم» بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقایدشان به میان آمد. «احمد» که خود منحرف از اهل بیت علیه السلام بود ضمن صحبت گفت:
«منت در سامرا کسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا (امام عسکری علیه السلام)، در روش، وقار، عفت، نجابت، فضلیت، و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هاشم، ندیدم و نشناختم. خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همین وضع را داشت.
«من در شامرا کسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا (امام عسگری علیه السلام) آمده است. پدرم به صدای بلند گفت بگذارید وارد شود، من از اینکه دربان نزد پدرم از امام به کینه و احترام اد کردند، شگفت زده شدم؛ زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا کسی که خلیفه دستور داده باشد از او به کینه یاد کنند به کینه یاد نمیکردند، آنگاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیکو اندام، جوان و با هیبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد برخاست و چند قدم به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به کسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین کرده باشد، دست به گردن او انداخت و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر روی جانماز خود نشانید و خود در کنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت و در ضمن صحبت به او«فدایت شوم» می گفت. من از آنچه دیدم در شگفت بودم ناگاه دربانی آمد و گفت: «موفق» عباسی آمده است، معمول این بود که چون موفق می آمد، بیشتر دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود.
پدرم پیوسته متوجه ابو محمد علیه السلام بود و با او گفتگو می کرد تا آنگاه که چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید؛ و به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست به گردن آورد، و امام رفت. من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه! این چه کسی بود که او را درحضور پدرم به کینه یاد کردید و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟
گفتند: او یکی از علویان است که به او حسن بن علی می گویند و به «ابن الرضا» معروف است. شگفتی من بیشتر شد و پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد.
عادت پدرم این بود که بعد از نماز عشاء می نشست . و گزارشها و اموری که لازم بود به گوش خلیفه برساند، رسیدگی می کرد. وقتی نماز خواند و نشست من آمدم و نشستم، کسی پیش او نبود، پرسید: احمد! کاری داری؟
گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟
گفت: اجازه داری.
گفتم پدر! این مرد که صبح او را دیدم چه کسی بود که بزرگداشتی و احترامش نمودی و در سخنت به او «فدایت شوم» می گفتی و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی!
گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی معروف به «ابن الرضا» است.
آنگاه اندکی سکوت کرد، من نیز ساکت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفای بنی عباسی بیرون رود، کسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست و این به جهت فضلیت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیکو و شایستگی اوست، اگر پدرم او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضلیت را دیده بودی.
با این سخنان اندیشه و نگرانی ام بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد و دیگر مهمی جز آن نداشتم که درباره امام بررسی نمایم و از هیچ یک از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره او سوالی نکردم مگر آن که او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والایی یافتم و همه از او به نیکی یاد می کردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند و (بدین گونه) مقام امام نزد من عظمت یافت؛ زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آن که در مورد او به نیکی سخن می گفت و او را می ستود».
عبادت امام
امام عسگری علیه السلام همانند پدران گرامی اش، در توجه به عبادت خداوند نمونه بود، چون وقت نماز فرا می رسید، از هرکاری دست می کشید و چیزی را بر نماز مقدم نمیداشت.
«ابوهاشم جعفری» گوید:
خدمت امام عسکری شرفیاب شدم، امام مشغول نوشتن چیزی بود، وقت نماز که شد، نوشته را کنار گذاشت و به نماز ایستاد.
کیفیت و چگونگی عبادت امام، دیگران را به یاد خدا می انداخت و گاه افراد گمراهی را بکلی عوض می کرد و راه می آورد. آنگاه که امام در زندان «صالح بن وصیف» بود برخی از عباسیان از زندانبان خواستند بر امام سخت گیرد و او دو نفر از بدترین ماموران خود بر امام گماشت، اما آن دو در اثر معاشرت با حضرت دگرگون شدند و در عبادت و نماز به مرحله ای عظیم رسیدند.
زندانبانان آن دو را فراخواند و گفت: «وای بر شما! در مورد این مرد چه رفتاری در پیش گرفته اید؟
گفتند:«ما چه بگوییم در مورد کسی که روزه است و همه شب به عبادت می ایستد و به غیر عبادت سخنی نمی گوید و به چیزی غیر از آن مشغول نمی شود.
ارشاد فیلسوف عراق
«اسحاق کندی» فیلسوف مادی گرای عراقی به تالیف کتابی پرداخت و به گمان خود می حواست اثبات کند که در قران تناقضهایی وجود دارد و برای این منظور، از مردم کناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این کار مشغول شد. روزی یکی از شاگردان او خدمت امام عسکری علیه السلام شرفیاب شده بود، امام به او فرمود: آیا میان شما مرد فهمیده ای نیست که استادان را از این کار عبث و تصمیمی که گرفته باز دارد؟
گفت: ما ا شاگردان اوییم، چگونه می توانیم در این کار یا کارهای دیگر بر او اعتراض نماییم!؟
امام فرمود: آیا آنچه بگوییم به او می رسانی؟
گفت: آری.
فرمود:نزد او برو و با او طرح الفت و دوستی بریز، و در کاری که می خواهد انجام دهد یاری اش نما، آنگاه بگو سوالی دارم، آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سوال می دهد، بگو: ایا احتمال می دهی آن که قران کلام او است، منظور از گفتارش، معانی دیگری غیر آن باشد که تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امکان دارد، چون «کندی» اگر به مطلبی توجه کند می فهمد و درک می کند. هنگامی که جواب مثبت داد، بگو: از کجا اطمینان پیدا کرده ای که مراد و منظور قرآن همان است که تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد و تو الفاظ و عبارت را در غیر معانی و مراد آن به کار می بری!
آن مرد نزد اسحاق کندی رفت و به همان ترتیب با او مهربانی کرد تا سرانجام سوال خود را مطرح نمود، کندی از او خواست سوال خود را تکرار کند و شاگرد تکرار کرد، کندی سر به زیر افکند و به فکر فرو رفت و شاگردش را سوگند دادن که این سوال از کجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود که به خاطرم رسید و سوال کردم.
گفت: ممکن نیست نو و افرادی مانند تو به چنین سوالی راه یابند، بگو این سوال را از چه کسی فرا گرفته ای؟
شاگرد گفت: ابو محمد، امام عسکری علیه السلام به من چنین فرمان داد.
کندی گفت: اینک درست گفتی، چنین سوالی جز از آن خاندان نمی توان باشد.
آنگاه آنچه در آن زمینه نوشته بود، در آتش ریخت و سوزاند.
برخی از اصحاب امام
هرچند به علت محدودیت امام و خفقان حاکم بر جامعه، یاران ویژ] امام عسکری علیه السلام بسیار زیاد نیستند، اما همان افراد که از فیوضات امام برخوردار شده اند، از مرزه بزرگمندان الهی و علمای پرهیزکار به شمار می روند که به اختصار چند تن از آنان را معرفی می کنیم:
1ـ «احمد بن اسحاق» اشعری قمی»؛ از یاران ویژه و کارگزاران امام عسکری علیه السلام و بزرگ قمی ها بود. مسائل اهل قم را او نزد امام می برد و پاسخ می گرفت، و زمان امام جواد و امام هادی علیه السلام را نیز دریافته و از آن بزرگواران هم روایت کرده است.
«احمد بن اسحاق» به جناب «حسین بن روح»ـ نایب سوم امام عصر علیه السلام در غیبت صغری ـ نامه نوشت و اجازه خواست که حج برود، اجازه صادر گردید و پارچه ای هم برای او فرستاده شد. احمد گفت به من خبر وفاتم داده شده است و در بازگشت از حج در حلوان «پل ذهاب فعلی» در گذشت.
«سعد بن عبدالله» در مورد وفات « احمد بن اسحاق» می گوید: او در سه فرخی حلوان تب کرد و سخت بیمار شد، به طوری که از او مایوس شدیم، چون به حلوان در آمدیم در کاروانسرایی منزل گرفتیم. احمد گفت: مرا امشب تنها بگذارید و جایگاه های خود رفت، نزدیک صبح به فکر افتادم چشم گشودم و «کافور» خادم مولای خود امام عسکری علیه السلام را دیدم که می گوید: « احسن الله بالخیر عزاکم و جبر بالمحبوب رزیتکم»؛ «خداوند شما را تسلیت نیکو دهد و به پاداش پسندیده مصیبتتان را جبران فرماید». آنگاه گفت: «غسل و کفن مصاحب شما احمد انجام شد، برخیزید و او را دفن کنید، همانا او به جهت قرب به خدای متعال، نزد مولایتان از همه شما گرامی تر است»، آنگاه از نظر ما پنهان شد.(74)
2ـ «ابو هاشم داوود بن قاسم جعفری»؛ از دودمان جناب جعفر طیار علیه السلام و از بزرگان خاندان خویش و اهل بغداد بود. در خدمت ائمه علیه السلام مقام و منزلتی بزرگ داشت. امام جواد و امام هادی و اما عسکری علیه السلام را درک کرد و در اوائل غیبت صغری از ناحیه امام عصر علیه السلام از وکلا و کاگزاران نیز بوده است.
ابو هاشم به ائمه علیه السلام بسیار نزدیک بود و از دوستداران صمیمی و یاران ویژه آنان محسوب می شد و روایت بسیاری از آن بزرگواران نقل کرده و کتابی نیز تالیف نمود که گروهی از بزرگان شیعه از کتاب او روایت کرده اند.
ابو هاشم مردی آزاده و شجاع و بی باک بود. هنگامی که سر «یحیی بن عمر یزیدی» را نزد «محمد بن عبدالله بن طاهر» والی بغداد آوردند، برخی این پیروزی را به او تبریک و تهنیت می گفتند، ولی ابوهاشم نزد والی رفت و بی محابا خطاب به او گفت: امیر! آمده ام به تو در مورد چیزی تبرک بگویم که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله حیات می داشت برای سوگواری می کرد. والی در پاسخ ابوهاشم هیچ نگفت.
3ـ «عبدالله بن جعفر حمیری»؛ از بزرگان قم و جزو اصحاب پاک امام عسکری علیه السلام است.
او کتابهای بسیاری نوشت، از آن جمله، کتاب «قرب الاسناد» است که همواره مورد توجه بزرگان علما و فقهای شیعه بوده و هست. عبدالله بن جعفر در سال 290 به کوفه رفت و مردم کوفه از او حدیث فرا گرفتند.
4ـ «ابو عمر و عثمان بن سعید عمری»؛ مردی بزرگوار و موثق و از بزرگان اصحاب و وکلای امام هادی و امام عسکری و امام قائم علیه السلام می باشد. از سن یازده سالگی در خدمت حضرت امام هادی علیه السلام نشو و نما یافته و رابط و واسطه میان مردم و امام هادی و امام عسکری و امام عصر علیه السلام بود و گاه به دست او کراماتی بروز می کرد. او اولین نایب از نواب خاص امام عصر «عج» بود و قبلا نیز امام هادی و امام عسکری علیه السلام مردم را به وی ارجاع می دادند تا مسائل و احکام را از او فرا گیرند. امام هادی و امام عسگری علیه السلام هر یک درباره او می فرمودند: ابو عمرو (عثمان بن سعید) مورد وثوق ورامین من است، آنچه نقل کند از من است و آنچه به شما برساند از جانب من به شما رسانده است.
شهادت
خلفای بنی عباس و کارگزاران حکومت آنان، شنیده بودند که امامان اهل بیت علیه السلام 12 نفرند و دوازدهمین آنان پس از غیبت و ظهور، بساط ستمگران را بر میچینند و به حکومتهای باطل پایان می دهد و جهان را از عدل و داد پر می سازد.
آگاهی از این موضوع؛ بویژه در این اواخر (دوران امام هادی و امام عسکری) موجب نگرانی خلفا و به همین جهت بشدت از امام عسکری علیه السلام مراقبت می کردند و بسیار مایل بودند از امام فرزندی به وجود نیاید و همه امور امام را از راه های گوناگون زیر نظر داشتند و حتی امام را چندین بار زندانی کردند و سرانجام «معتمد عباسی» که می دید توجه مردم به امام روز به روز بیشتر میشود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، طاقت نیاورده، تصمیم به قتل آن گرامی گرفت و پنهانی مسمومش ساخت و امام در هشتم ربیع الاول 260 هجری به شهادت رسید.
نفوذ امام در جامعه و بویژه هراس از طغیان شیعیان و علویان، معتمد عباسی را از اینکه مسموم شدن امام بر ملا شود، بسیار به وحشت می انداخت، لذا به هر وسیله کوشش کرد این جنایت را بپوشاند. این صباغ مالکی در «فصول المهمه» از قول «عبدالله بن خاقان» یکی از درباریان عباسی می نویسد:
«هنگام درگذشت امام ابو محمد حسن بن علی عسکری علیه السلام معتمد خلیفه عباسی حال مخصوصی پیدا کرد که ما از آن شگفت زده شدیم و فکر نمی کردیم چنین حالی از او که خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت دیده شود . ابو محمد (امام عسکری) رنجور شد پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همان از فقیها درباری، بودند راهی خانه امام شدند، معتمد به آنان دستور داد در خانه امام بماند و هرچه روی داد به او گزارش نمیند و نیز عده ای پرستار فرستاد تا ملازم امام باشد و به قاضی بن بختیار فرمان داد ده نفر از معتمدین انتخاب نمیاد و به خانه امام بفرستد و صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال امام سخت تر شده و بعید است بهتر شود، خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن گرامی بودند تا پس از چند روز رحلت نمود.
وقتی خبر شهادت آن حضرت پخش شد، سامرا به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازار ها تعطیل و مغازه ها بسته شد. بنی هاشم، دیوانیان، امیران لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم برای شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند.
سامرا در آن روز یادوار صحنه قیامت بود. وقتی جنازه آماده دفن شد، خلیفه برادر خود «عیسی بن متوکل» را فرستاد تا بر آن حضرت نماز بگذارد، هنگامی که جنازه را برای نماز به زمین گذاشتند، عیسی نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد، و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این ابو محمد عسکری است که به مرگ طبیعی در گذشته است و فلان و فلان از خدمتگذاران خلیفه شاهد بوده اند. بعد روی جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند، آنگاه فرمان داد برای دفن ببرند.
وفات ابومحمد حسن بن علی علیه السلام در سامرا روز جمعه هشتم ربیع الاول سال 260 هجری واقع شد. آن حضرت در اطاقی که پدرش نیز در آن دفن شده بود دفن شد».
از آنچه نقل شد آشکار است که امام در جامعه چه موقعیتی داشته و حکومت چرا نگران بوده است، و نیز معلوم می گردد خلیفه از برملا شدن مسمومیت و قتل امام وحشت داشته و با زمینه سازی قبلی کوشیده است شهادت امام را مرگ طبیعی و در بستر وانمود سازد.
آری، ستمگران، وجود امامان معصوم را برای سلطنت خود خطرناک می دانستند و برای خاموش کردن نور آن پیشوایان راستین، تا آنجا که می دانستند با مراقبت شدید آنان را از جامعه جدا نگه می داشتند و سرانجام به قتلشان اقدام کردند.
معتمد عباسی پس از شهادت امام عسکری در ظاهر با تقسیم میراث امام میان مادر امام و برادرش جعفر، کوشید وانمود کند از امام عسکری فرزندی نمانده است، تا شیعیان از وجود امام بعدی نومید گردند و در پنهان مامورین خود را بر آن داشت که از طریق جستجو کنند و اگر به فرزندی دست یافتند او را از دستگیر نمایند. ماموران خلیفه بر بازماندگان امام فشار زیادی وارد ساختند ولی نتوانستند بر امام قائم علیه السلام دست یابند و خدای متعال او را محفوظ و از کید ستمگران از تماس آشکار با مردم و حضور علنی در جامعه خودداری فرمود و به فرمان الهی غیبت اختایر کرد اما شیعیان و خواص امام عسکری که امام قائم ـ عج الله فرجه ـ را بارها در خردسالی دیده بودند و به وجود او اطمینان داشتند و پس از شهادت امام عسگری نماز بخواند کنار زد و خود بر جنازه پدرش نماز گزارد.

رویدادهای جمادی الاول