یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

ولادت امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام در هفدهم ربیع الاول سال هشتاد و سه هجری قمری، در مدینه به دنیا آمد. نامش شریفش «جعفر» و کنیه اش «ابو عبدالله » و لقب گرامی اش «صادق» بود. پدر گرامی او، محمد باقر علیه السلام پنجمین امام و پیشوای شیعیان و مادرش «ام فروه» است. اما در باره مادرش فرمود: «او از بانوان پرهیز کار و با ایمان و نیکوکار بود». امام صادق علیه السلام شصت و پنج سال زندگی کرد و دوره امامتش سی و چهار سال بودو هفت پسر و دختر به نامهای: امام کاظم علیه السلام، اسماعیل، عبدالله، محمد دیباج، اسحاق، علی عریضی، عباس، ام فروه، اسماء و فاطمه داشت.
امام صادق عله السلام و زمامداران
آن حضرت در سال 73 هجری، در زمان حکومت پنجمین خلیفه ستمگر اموی «عبدالملک بن مروان» به دنیا آمد، و در سال 114 هجری زمان حکومت «هشام بن عبدالملک» پس از شهادت پدر گرامی اش حضرت باقر علیه السلام، در سن 31 سالگی به امامت رسید. خلفای اموی که از تولد امام تا سال 132 هجری (سال انقراض بنی امیه) با امام صادق بودند، عبارتند از:
1ـ عبدالملک بن مروان
2ـ ولید بن عبدالملک
3ـ سلیمان بن عبدالملک
4ـ عمر بن عبدالعزیز
5ـ یزید بن عبدالملک
6ـ هشام بن عبدالملک
7ـ ولید بن یزید بن عبدالملک
8ـ یزید بن ولید
9ـ ابراهیم بن ولید
10ـ مروان حمار آخرین خلیفه غاصب اموی
بی گمان نزدیک به یک قرن، اسلام و امت اسلامی بازیچه اغراض بنی امیه بود. انان هیچ ارزشسی برای مردم قائل نبودند. تمامی مسلمانان، بویژه پیروان خاندان نبوت در حکومت بنی امیه، در سختی و خفقان به سر می برند. «عبدالملک» در خطبه ای خطاب به مردم گفت: «هرکس مرا به تقوا و پرهیز کاری دعوت کند، گردنش را میزنم» و «ولید» فرزند عبدالملک پس از دستیابی به حکومت، در اولین سخنرانی خود گفت:«هرکس در برابر ما گردنشکنی کند، او را میکشیم و هرکس سکوت کند، درد سکوت، او را خواهد کشت».
بنی امیه از همان آغاز پیدایش اسلام، با دین و پیامبر صلی الله علیه و آله دشمنی آشتی ناپذیری داشتند. حوادث بعدی و جنگهای بدر و احد باعث شد که بنی امیه کینه ای بی تسکین از پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المومنین علیه السلام به دل گیرند تا بعد ها هر وقت فرصتی یابند به کینه جویی و انتقام دست یازند. آنان برای نابودی اسلام و دشمنی با پیامبر و خاندانش، از هیچ حیله و نیرنگ و جنایتی فروگذار نکردند.
از سال چهلم هجرت، پس از شهادت امیر مومنان و به قدرت رسیدن معاویه، دنیای اسلام عملا به دست بنی امیه قبضه شد و شدیدترین فشار ها بر شیعیان آغاز گشت. ناسزا گفتن به امیر مومنان علی علیه السلام در سرلوحه برنامه های بنی امیه بود. قتل عام کربلا و شهادت سرور شهیدان حسین علیه السلام اوج جنایت بنی امیه محسوب می شود، و پیش از فاجعه کربلا و بعد از آن نیز بنی امیه بسیاری از بزرگان شیعه و علویین را به جرم جانبداری از اهل بیت علیه السلام کشتند و بسیاری دیگر را سالها در سیاه چاله های مخوف، در بدترین شرایط زندانی کردند.«زید» فرزند امام چهارم در زمان هشام بن عبدالملک به شهادت رسید. پیکر زید را پس از شهادت به دستور هشام به دار آویختندو پس از چند سال پایین آورده و سوزاندند.
حادثه کربلا و روشنگری و مبارزات منفی ائمه علیه السلام پس از آن فاجعه، در ایجاد تنفر از حکومت بنی امیه نقش موثری داشت و بالاخره شهادت زید موجب شد که مردم از بی دینی و ستم و خودکامگی بنی امیه به ستوده آمدند و سرانجام در سال 132 هجری بساط حکومت ننگین امویان برچیده شد و بنی عباس با استفاده از موقعیت، با قیافه حق به جانبی زمام امور را به دست گرفتند.
امام صادق علیه السلام همانند دیگر ائمه گرامی، در تمام مدت زندگی و از جمله سال هایی که امویان حکومت می کردند، پنهان و آشکار به مبارزه با ستمگران پرداخت و تا جایی که محدودیت ها و مراقبت هایی بنی امیه فرصت می داد، روشنگری کرد و یاران حق و دین را هدایت نمود و اسلام راستین را عرضه داشت.
از بارزترین خدمات امام باقر و امام صادق علیه السلام در آن دوران سیاه، نهظت علمی آن دو گرامی برای احیا و حفظ معارف اسلام و پرورش عالمان و فقهای متعهد و مسولی بود که بتوانند در اقصی نقاط سرزمین اسلامی، درن و قران را ترویج نمایند.
برخود با منصور
بخش اخیر زندگی امام صادق علیه السلام با دوران حکومت منصور مصادف بود. امام صادق علیه السلام در میان بنی هاشم به عنوان یک شخصیت معنوی منحصر به فرد مطرح بود. او در زمان منصور از شهرت علمی عظیمی برخوردار و مورد توجه بسیاری از فقها و محدثان اهل سنت بوده است.
طبیعی است که منصور با توجه به کینه شدیدی که نسبت به علویین داشت، آن حضرت را شدیدا زیر نظر می گرفت، و اجازه زندگی آزاد به او نمیداد. امام صادق علیه السلام اعتقاد خود را دایر بر اینکه امامت، حق منحصر به فرد او بوده و او را غضب کرده اند، پنهان نمیداشت و برخورد بعضی از اصحاب او؛ مانند« ابن ابی یعفور» در رابطه با «مفترض الطاعه» بودن آن حضرت، نشانگر اعتقاد شیعه به این اصل است.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
«بنی الاسلام علی خمسه اشیا: علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم و الولایه، قال زراره: فقلت: ای شی ء من ذلک افضل؟ فقال: الولایه افضل مفتاحهن و الو الی هوالدلیل علیهن»(61)
اسلام روی 5 مطلب استوار است، نماز زکات حج روزه ولایت زراره می گوید پرسیدم: کدام یم از آنها از اهمیت بیشتری برخوردار است؟ فرمود: «ولایت»؛ زیرا ولایت کلید بقیه است و والی، مردم را به این مطالب هدایت می کند.
در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای سایر اصول در گروه وجود آن است. این روش برای منصور بسیار خطرناک بود. بدین جهت مترصد فرصتی بود تا به بهانه ای امام را به قتل برساند.«ابن عتبه»می نویسد:«منصور بارها تصمیم به قتل او گرفت، ولی خداوند او را حفظ کرد».
فعالیت های امام به طور عمده در خفا انجام گرفته و مکرر اصحاب خود به کتمان اسرار اهل بیت دستور می داد. روایات زیادی در این رابطه از آن حضرت نقل شده است، اما همان گونه که قبلا اشاره شد، رهبری شیعه به طور مسلم با برنامه ها و فعالیت های پنهانی خود است که انسجام امامیه را حفظ کرد».
امام معمولا از رفت و آمد به دربار منصورـ مگر به اجبارـ سرباز می زد و به همین سبب بارها از طرف منصور مورد اعتراض قرار گرفت؛ چنانکه روزی وقتی از آن حضرت پرسید:« چرا مانند دیگران به دیدار او نمی رود؟ امام در جوابش فرمود:
«لیس لنا ما نخافک من اجله و لا عندک من الامر الاخره ما نرجوک له و لا انت فی نعمته فنهنئک و لاتراها نقمه فنعزیک بها فما نصنع عندک؟»(62)
ما کاری نکرده ایم که به جهت آن از تو بترسیم و از امر آخرت، پیش تو چیزی نیست که بدان امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی دانی که تو را دلداری دهیم، پس چه کاری نزد تو داریم؟!
آری امام علیه السلام اینگونه عدک رضایت خود را نسبت به حکومت منصور ابراز می داشت و یاران و پیروان خویش را با سخنان جاودانه ای همچون «ایاکم و مجالسه الملوک...»؛(63) «از همنشینی با پادشاهان بر حذر باشید» از همنشینی شاهان بر حذر باشید. او حتی علمایی که به دربار رفت و آمد داشتند از این کار بیم داده، می فرمود:
«الفقها امناء الرسل مالم یدخلوا فی الدنیا. قیل یا رسول الله و ما دخولهم فی الدنیا؟ قال: اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذرو هم علی دینکم».(64)
فقها تا زمانی که به دنیا دل نبندند امینهای پیامبرانند سوال شد: ای رسول خدا! دخول آنها در دنیا چیست؟ فرمود: پیروی از سلاطین و چون آنها را بر این حالت دیدند، از آنها نسبت به دین خود بر حذر باشید.
روزی منصور از امام صادق پرسید:
«یا ابا عبدالله لای شی خلق الله تعالی الذباب، قال علیه السلام: لیذل به الجبابره».(65)
خدا پشه را برای چه آفرید؟ حضرت فرمود: برای اینکه دماغ زورگویان را به وسیله آن به خاک بمالد.
روایتی که تحت عنوان «لا تحاکملوا الی الطاغوت»؛«طغیانگران را به داوری انتخاب نکنید» از امام صادق نقل شده، نشانه طرز برخورد وی با قدرت حاکم است، آن حضرت در جواب سوالی در این زمینه فرمود:
«... من تحاکم الیهم (السلطان او القضاه) فی حق او باطل فانما تحاکم الی الطاغوت...»(66)
هرکس داوری امور خود؛ اعم از حق و باطل را به آنان ـ حاکمان یا قضاوت منسوب به آنان ـ واگذار کند، طغیانگری را به داوری گرفته است.
لذا امام بودجه برای حل اختلاف شیعه تعیین کرده بود تا مجوز نشوند به محاکم عباسی مراجعه نمایند.
در این رابطه نوشته اند:« مردی با یکی از بستگان خود بر سر میراثی اختلاف داشت که کارشان به دعوا و جدال کشید. مفضل، یکی از یاران امام صادق علیه السلام که مامور حل اختلافات از سوی امام بود، به هنگام عبور از محل آنان متوجه درگیری شد. وی آن دو را به خانه خود برد و چهارصد درهم پرداخت، اختلافشان را حل و میانشان مصالحه برقرار کرد و به آنان گفت: «بدانید پولی که برای حل اختلافتان پرداختم از آن خودم نبود؛ بلکه از اموال امام صادق علیه السلام بود.
آن حضرت به من فرمان داده هرجا دوتن از شیعیان اختلاف و نزاعی داشتند از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم».
شخصیت علمی و اخلاقی امام صادق علیه السلام
پیرامون شخصیت علمی امام صادق علیه السلام مطالب گفتنی فراوان است. از نظر شیعه نصب ایشان به مقام امامت از جانب خدا نصب شده است، که نتیجه مستقیم این طرز تلقی آن است که حضرت دارای علم خاص امامت باشد. حضرت در میان اهل سنت از نظر نقل حدیث و فقاهت و افتاء از موقعیت شامخی برخوردار است؛ به طوری که او را ابوحنیفه و مالک بن انس و عده کثیری از بزرگان محدثین، از شیوخ خود به شمار آورده اند. مالک بن انس از جمله کسانی است که مدتی در محضر امام صادق علیه السلام تلمذ کرده است و درباره شخصیت آن حضرت چنین می گوید:
«و لقد کنت آتی جعفر بن محمد و کان کثیر المزاح و التبسم، فاذا ذکر عنده النبی (ص) اخضر و اصفر و لقد اختلفت الیه زمانا و ما کنت اراه الا علی ثلاث خصال: اما مصلیا و اما صائما و اما یقرا القران و ما رایته قط یحدث عن رسول الله علیه السلام الا علی الطهاره و لا یتکلم فی مالا یعنیه و کان من العلماء الزهاد الذین یخشون الله و ما رایته قط الا یخرج الوساده من تحته و یجعلنا تحتی».(67)
مدتی خدمت جعفر بن محمد مشرف می شدم. آن حضرت اهل مزاح بود و تبسم ملایمی همواره بر لب هایش نقش می بست. هنگامی که در محضر او نامی از رسول خدا صلی الله علیه و آل برده می شد، رنگش به سبزی و سپس به زردی می گرایید. مدتی که به خانه آن حضرت رفت و آمد داشتم او را خارج از سه حالت ندیدم ، یا نماز می خواند یا روزه بود یا به قرائت قرآن مشغول بود و هرگز بدون وضو از حضرت رسوا الله صلی الله علیه و آل نقل حدیث نمیکرد و سخنی که به درد نمیخورد بر زبان نمی راند. ایشان از آن دسته از علمای زاهدی بود که ترس از خدا سرتاسر وجودش را گرفته بود. هرگز به خدمت او شرفیاب نشدم جز اینکه زیرانداز خود را برای من می گذاشت.
از«عمرو بن ابی المقدام» نقل شده که می گفت:« کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمد علمت انه من سلاله النبیین».(68)
جعفر بن محمد علیه السلام را می دیدم، می فهمیدم که او از نسل و بقایای پیامبران است.
«جاحظ» از علمای مشهور قرن سوم درباره امام صادق علیه السلام می گوید:
«جعفر بن محمد الذی ملا الدنیا علمه و فقهه و یقال ان ابا حنیفه من تلامذته و کذلک سفیان الثوری و حسبک بهما فی هذا الباب»
جعفر بن محمد کسی بود که علم و فقهش عالم را فرا گرفته و گفته می شود که ابوحنیفه از شاگردان او بود و همچنین سفیان ثوری، و تلمذ این دو از آن حضرت، در عظمت علمی او کافی است.
«ابن حجر هیثمی» نیز در مقام تمجید از شخصیت علمی امام علیه السلام به این نکته اشاره دارد: افرادی چون یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، ابوحنیفه و شعب و ایوب سجستانی از آن حضرت نقل روایت نموده اند.
پیرامون شخصیت امام صادق علیه السلام عبارت زیادی از علما و اندیشمندان نقل شده که استاد«اسد حیدر» قسمت مهمی از آنها را در کتاب ارزشمند خود «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» گردآورده و در اینجا نیازی به آوردن آنها نیست. کثرت دانش اندوزانی که در محفل درس امام حاضر می شدند و یا از آن حضرت حدیث نقل می کردند، نشان دهنده عظمت شخصیت علمی ایشان می باشد.
«حسن بن علی الوشاء» می گفت: در مسجد کوفه نهصد نفر را دیده که «حدثنی جعفر بن محمد» می گفتند.
کسانی را که از آن حضرت تلمذ کرده و حدیث شنیده اند در حدود چهار هزار نفر ذکر کرده اند
سفیان ثوری که در منابع اهل سنت به زهد و علم شهرت دارد، همراه نصیر بن کثیر نزد امام صادق علیه السلام زانوی ادب زده و از آن حضرت بهره علمی و اخلاقی برده است. نصیر به همراه سفیان نزد امام آمد و گفت: «می خواهم به حج بروم چیزی به من تعلیم ده تا به وسیله آن نجات یابم. امام دعایی به آنها تعلیم فرمود:
وی در مواردی دیگری نیز عاجزانه از امام می خواست تا برای او حدیثی نقل کند.»
در این میان کسانی نیز بودند که با نقل احادیث کاذبی از امام صادق علیه السلام قصد تضعیف او را داشتند.
«شریک» در این مورد می گوید: جعفر بن محمد مردی صالح و باتقواست؛ اما افراد جاهلی با او رفت و آمد دارند که در بیرون، احادیث جعلی از وی نقل می کنند، آنها به منظور اندوختن مال و اخاذی از مردم، هر منکری را به آن حضرت نسبت می دهند؛ از آن جمله «بیان بن سمعان» یکی از غلاب معروف است که ادعا دارد شناخت امام، از نماز و روزه و کلیه و اجباب و فرائض شرعی کفایت می کند. شریک در پایان می گوید: «ساحت جعفر از کلیه این اکاذیب، پاک و مبراست، ولی وقتی مردم آ«ها را می شنوند، موقعیت امام در نظر آنان ضعیف می شود».
از موارد که بگذریم، امام علیه السلام در عصر خود؛ بویژه از نظر طبقه عالم و دانشمند جامعه، از عظمت حیرت انگیزی برخوردار بود.
ابوزهره در این زمینه می نویسد:
«ما اجمع علماء الاسلام علی اختلاف و طوائفهم فی امراکما اجمعوا علی فضل الامام الصادق و علمه».
علمای اسلام با اختلاف نظر ها و تعدد مشربها، در فردی غیر از امام صادق علیه السلام و علم او اتفاق نظر نداند.
و شهرستانی نویسنده کتاب مشهور«ملل و نحل»، درباره شخصیت علمی و اخلاقی آن حضرت می نویسد:
«و هو علم فی الدین و ادب کامل فی الحکمه و زهد بالغ فی الدنیا و ورع تام عن الشهوات».(69)
او در امور دینی، از دانشی بی پایان و در حکمت، از نظری بسیار عالی و نسبت به امور دنیا و زرق و برقهای آن، از زهدی نیرومند برخوردار بوده و از شهوت های نفسانی دوری می گزید.
ابوحنیفه درباره امام صادق(ع) می گفت:
«ما رایت افقه من جعفر بن محمد و انه اعلم الامه».(70)
من هرگز فقیه تر از جعفر بن محمد ندیده ام، و او مسلما اعلم امت اسلامی است.
ابن خلکان، از مورخین مشهور درباره آن حضرت می گوید:
«احد الائمه الاثنی عشر علی مذهب الامامیه و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق الصدق مقالته و فضله اشهر من ان یذکر».
او یکی از ائمه دوازده گانه امامیه و از بزرگان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود به جهت صدق سخنانش به لقب «صادق» شهرت یافت و فضل او مشهور تر از آن است که نیازی به توضیح باشد.
و شیخ مفید ـ ره ـ درباره او می گوید:
«و لم ینقل العلماء عن احد من اهل بیته ما نقلوا عنه».
به اندازه ای که علمای اسلام از آن حضرت حدیث نقل کرده اند، از دیگر افراد خاندان وی، روایت نقل نشده است.
منصور عباسی که همواره درگیر مبارزه با علویین بود، می کوشید تا شخصیت فقهی امام صادق علیه السلام را با ترتیب دادن مناظرات علمی میان وی و بعضی علمای آن روز، کمرنگ جلوه دهد، ولی پس از ترتیب مجلسی برای این کار، منصور در هدف خویش شکست خورد و شخصیت امام بیشتر تجلی نمود.
قیام زید و امام صادق علیه السلام
در دوران حیات امام صادق علیه السلام، حوادث سیاسی مهمی رخ داد که از جمله آنها قیام زید بن علی و قیام محمد بن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهیم در سالهای 145و 146 هجری و جنبش عباسیان بود که به دنبال آن، حکومت بنی امیه سقوط کرد و بنی عباس روی کار آمد و جدایی عباسیان و علویان نیز، که زمینه های آن را به حکومت رسیدن آل عباس آماده شده بود، از جمله حوادثی است که در زمان آن حضرت به وقوع پیوست.
امام باقر علیه السلام در سال 114 رحلت فرمود و پس از آن امام صادق علیه السلام به عنوان ششمین امام از ائمه شیعه، افکار عمومی را به سوی خود جلب کرد. اواخر دهه دوم قرن دوم، زید پس از پشت سر گذاشتن یک سلسله اختلافات و مشاجرات لفظی با هشام بن عبدالملک، تصمیم به قیام علیه قدرت حاکم گرفت و در صفر سال 122 در کوفه دست به یک حرکت انقلابی زده و پس از دو روز درگیری و جنگ، به شهادت رسید. آنچه در اینجا برای مااهمیت دارد، مسوله برخورد و موضع گیری امام صادق علیه السلام در مورد خروج زید می باشد.
از نظر روایت شیعه، زید از معتقدین به امامت ائمه شیعه از جمله امام باقر و صادق علیه السلام بوده است؛ چنانکه از او در «کفایه الاثر» (صفحه 327) و دیگر کتب نقل شده که می گفت:
«جعفر، امامنا فی الحلال و الحرام».
جعفر، امام ما در حلال و حرام است.
نقل شده که امام صادق علیه السلام درباره زید فرمود:
«رحمه الهه اما انه کان مومنا و کان عارفا و کان عالما و کان صدوقا اما انه لو ظفر لوفی اما انه لو ملک لعرف کیف یضعها».(71)
خداوند او را رحمت کند، مرد مومن، عارف، عالم و راستگو بود که اگر پیروز می شد (به وعده که داده بود) وفا می کرد و اگر زمام امور را به دست می گرفت می دانست آن را به دست چه کسی بسپارد.
امام صادق در شهادت زید
خبر شهادت زید علیه السلام و یاران او در مدینه اثری عمیق و ناگوار داشت و بیش از همه رهبر واقعی انقلاب، امام صادق علیه السلام از این واقعه متاثر بود.
بعد از شهادت زید علیه السلام حضرتش را چنان غم و غصه فرا گرفته بود که هرگاه به یاد کوفه و زید علیه السلام می افتاد، بی اختیار اشک از چشمان مقدسش سرازیر می شد و با جملات جانسوز و تکان دهنده توام با تجلیل و احترام عمیق نسبت به عموی شهیدش و یاران فداکار وی، احساسات مردم را تحریک می نمود.
امام صادق علیه السلام پس از این واقعه جانگداز، سخت متاثر و منقلب بود و چهره غمگین و بیت پیامبر علیه السلام چنین اثر ناگواری نداشت.
حمزه بن حمران از دوستان امام ششم علیه السلام می گوید: «روزی خدمت مولایم امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم، حضرت از من پرسید: ای حمزه از کجا می آیی؟»
عرض کردم از کوفه.
امام تا نام کوفه را شنید به شدت گریه کرد؛ به طوری که محاسن مبارکش از اشک چشمش تر شد، موقعی که این حالت غیر منتظره را از حضرت مشاهده کردم، از روی تعجب پرسیدم:
ای فرزند رسول خدا چه مطلبی شما را چنین به گریه انداخت؟
امام با حالت حزن انگیز و چشم پر از اشک فرمود: «ذکرت عمی زیدا علیه السلام و ما صنع به فبکیت» به یاد عمویم زید و آنچه بر سر او آوردند افتادم، گریه ام گرفت.
گفتم چه چیزی از او به یاد شما آمد؟
فرمودند: قتل و شهادت او.
آنگاه امام علیه السلام به صورتی غم انگیز چگونگی شهادت عمویش زید را برای حمزه شرح داد و فرمود:
«زمانی که او می جنگید، ناگهان تیری به پیشانی مقدسش اصابت کرد، در این لحظه حساس، فرزند عزیزش یحیی رسید و تا حال پدر را چنین مشاهده کرد، خود را بر روی پدر افکند و با لحنی دلسوز پدر را تسلیت میداد و روح او را با جملاتی شیوا تسکین می بخشید و میگفت: پدرم! بشارتت باد که تو اینک به دیدار پیامبر خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین (صلوات الله علیهم) نائل می شویی.
زید گفته های فرزند را تصدیق کرد و گفت: آری: همین طور است، فرزندم!»
سپس حدادی را آوردند تا تیر را از پیشانی اش خارج سازد، اما جان او با آن بود؛ یعنی تا حداد تیر را بیرون کشید، جان زید گویی همراه آن، از کالبدش خارج شد.
پس از شهادت، بدن مقدسش را وسط نهر آبی دفن کردند و آب را روی قبر او جاری ساختند تا دشمن به مدفن این مجاهد بزرگ اطلاع نیابد.
اما غلامی سندی در آن جمع بود که محل دفن زید علیه السلام را به استاندار جنایتکار کوفه (یوسف بن عمرو) خبر داد و او دستور داد بدن آ« شهید را از مدفنش خارج در «کناسه» کوفه به دار آویختند و تا چهار سال همچنان بالای دار بود.
آنگاه بدن او را از دار پایین آوردند و آن را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند.
سپس امام صادق علیه السلام با قلبی آکنده از غم و اندوه فرمود:
خدایا! قاتل زید و آن کسانی که او را یاری نکردند، لعنت کن. به خدا شکایت می کنیم از آنچه بر ما اهل بیت پیامبر، بعد از او می رسد واز او کمک می خواهیم تا بر دشمنان پیروز شویم و او نیکو پشتیبانی است. خدا مرا در آن خونها شریک گرداند.
یاران و شاگردان امام علیه السلام
چنانکه گفتیم، حکام اموی و عباسی امامان گرامی ما را به شده تحت نظر داشتند و حتی گاهی از تماس مردم با آن بزرگواران مانع می شدند، در عین حال، در اواخر حکومت، بنی امیه و اوایل حکومت بنی عباس، به جهت ضعف و درگیری ها و مشغولیات آنان، مشتاق فرصت یافتند از محضر امام باقر و امام صادق علیه السلام استفاده برند و کسب علم و فیض نمایند.
اشتیاق دانش پژوهان و دیانت جویان به بهه گیری از فیضان علوم امامان علیه السلام چنان بود که در سخترین شرایط خفقان نیز کم و بیش به هر صورت که ممکن می شد خود را به امام می رساندند و فراخور درک و خواسته خویش، از خرمن کمالات ایشان خوشه ای می چیدند.
در مکتب امام صادق علیه السلام شاگردان بسیاری پرورش یافتند که علوم و معارف اسلامی را در زمینه های مختلف فراگرفته و دیگران منتقل ساختند.
شیخ طوسی در کتاب «رجال» حدود چهار هزار نفر را که از محضر امام صادق استفاده علمی یا روایت کرده اند نام می برد و ما در این جا برای تجلیل از مقام شامخ آنان و قدردانی از زحمتشان در راه انتقال علوم و معارف به نسل های بعد، به اختصار سه تن از آنان را معرفی می کنیم:
1ـ حمران بن اعین شیبانی
خانواده «اعین» عموما از شیعیان خاص ائمه و از علاقه مندان به خاندان رسالت بودند،«حمران» و برادرش «زراره» هر دو از درخشنده ترین چهره های شیعی و از علما و فقها نامدار عصر خود و از یاران بزرگ امام باقر و امام صادق علیه السلام محسوب می شدند.
امام صادق علیه اسلام فرمود:حمران بن اعین مرد با ایماتنی است که به خدا سوگند هرگز از دینش بر نمی گردد و نیز می فرمود: «حمران اهل بهشت است».
«زراره» می گوید: در ایام نوجوانی به مدینه آمدم و در موسم حج در منا حاضر شدم و به خیمه امام باقر علیه السلام رفتم و سلام کردم، امام پاسخ دادند. برابر امام نشستم، از من پرسیدند: از فرزندان «اعین» هستی؟
عرض کردم: آری، من زراره فرزند اعینم.
فرمود: تو را به شباهت شناختم. آیا برادرت حمران به حج آمده است؟
گفتم: نه، ولی به شما سلام رساند.
فرمود: از مومنان واقعی اسلام استکه هرگز از دین خود دست نخواهد کشید، هنگامی که او را دیدی سلام مرا به او برسان.
«حمران» خود می گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم، آیا من از شیعیان شما هستم؟
فرمود: آری، به خدا سوگند نو در دنیا و آخرت از شیعیان مایی.
«اسباط بن سالم» می گوید:ک موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: در قیامت ندا می دهند حواریون ـ یاران نزدیک ـ پیامبر خدا، محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله که پیمان خویش نشکستند و با همان پیمان از جهان رخت بر بستند، کجایند؟
سلمان و ابوذر و مقداد بر می خیزند.
آنگاه یاران نزدیک و ویژه یکایک امامان را فرا می خوانند و افرادی خاص بر میخیزند تا آن که یاران خاص امام پنجم و امام ششم را می طلبند، «عبدالله بن شریک عامری»،«زراره بن اعین»،«برید بن معاویه»،«محمد بن مسلم»،«ابو بصیر مرادی»، «عبدالله بن ابی یعفور»،«عامر بن عبدالله»،«حجر بن زایده» و«حمران بن اعین» بر می خیزند.
«صفوان» می گوید: حمران با اصحاب خود می نشست، و پیوسته از ائمه علیه السلام روایت می کرد و اگر مصاحبان از غیر ائمه علیه السلام حدیثی می گفتند، نمی پذیرفت و اگر این کار «نقل حدیث از غیر ایشان» سه بار تکرار می شد و به اعتراض او توجه نمی کردند، بر میخواست و از آن مجلس بیرون می رفت.
«یونس بن یعقوب» می گوید: حمران علم کلام (عقائد) را بخوبی می دانست و هشام بن سالم می گوید: با گروهی از یاران امام صادق علیه السلام در خدمت امام بودیم، مردی از اهالی شام وارد شد. امام به او فرمود: چه میخواهی؟
گفت: شنیده ام تو به آنچه سوال آگاهی داری، به همین جهت آمده ام تا با تو مناظره کنم.
فرمود: درباره چه چیزی؟
گفت: درباره قران.
امام او را به «حمران» ارجاع داد. گفت من برای مناظره با تو آمده ام نه حمران!
فرمود: اگر بر حمران غلبه کردی بر من پیروز شده ای.
مرد شامی به حمران روی آورد و هر چه پرسید جواب شنید تا خسته شد. امام به او فرمود حمران را چگونه یافتی؟
گفت استادی ماهر است، هرچه پرسیدم پاسخ داد.
2ـ عبدالله بن ابی یعفور
«عبدالله بن ابی یعفور» از یاران ویژه امام صادق علیه السلام بود. در مراتب معرف و مقام امامت، چنان پیش رفته بود که در برابر امام، جز اطاعت و پیروی، از او چیزی دیده نمی شد، یکبار به امام صادق علیه السلام عرض کرد: اگر اناری را دونیم کنی و بگویی این نیمه حرام و آن نیم دیگر حلال است، گواهی می دهم آنچه را حلال دانسته ای حلال و آنچه را حرام شمرده ای حرام است!
امام دوبار فرمود:«خدا تورا رحمت کند».
«عبدالله»به بیماری مخصوصی مبتلا شد که گاهی شدت می یافت. گروهی از اطبا برای تسکین آن شراب را تجویز کرده بودند.
او خدمت امام علیه السلام آمد و درد درمانش را به عرض رسانید و توضیح داد که اگر شراب بنوشد و فورا تسکین می یابد.
امام فرمود: شراب حرام است، هرگز از آن نیاشم. این شیطان است که می خواهد ـ به عنوان درمان بیماری ـ تو را به شرابخواری وادارد، اگر نافرمانی او کنی از تو مایوس می شود و دست از تو بر می دارد.
«ابن ابی یعفور» به کوفه بازگشت، بیماری اش سخت تر از پیش عودت کرد، بستگانش برایش شراب آوردند اما او گفت:
«به خدا سوگند یک قطره هم نخواهم نوشید».
چند روزی در بستر ماند و درد را تحمل کرد و خدای متعال برای همیشه او را شفا بخشید.
«ابن ابی یعفور» در زمان امام صادق علیه السلام از دنیا رفت، امام در نامه ای به «مفضل بن عمر» نوشت:
«ای مفضل! تورا سفارش میکنم به آنچه عبدالله بن ابی یعفور را سفارش کردم. او از دنیا رفت در حالی که به پیمان خویش به خداوند و پیامبر و امام زمانش وفا کرد، و آمرزیده و مشمول رحمت الهی است. در زمان ما کسی مطیع تر از او در برابر خدا و پیامبر و امامش نبود، پیوسته چنین بود تا خدا به رحمت خود او را قبض روح کرد و به بهشت منتقل ساخت».
3ـ مفضل بن عمر جعفی
مفضل از بزرگان و خواص یاران امام صادق و یکی از فقهای موثق است که از نزدیکان امام محسوب می شد و متصدی برخی از امور آن حضرت بود.
گروهی از شیعیان به مدینه آمدند و از امام صادق علیه السلام تقاضا کردند شخصی را به ایشان معرفی نماید که به هنگام نیاز در امور دینی و احکام شرعی به او مراجعه کنند، امام فرمود:« هر کس سوالی داشت نزد من بیاید و از خودم بپرسد و برود».
آنان اصرار کردند که حتما شخصی را نیز تعیین فرماید، فرمود: «مفضل را برایتان تعیین کردم، آنچه بگویید بپذیرند؛ زیرا او جز حق نمی گوید...»
امام صادق علیه السلام در چند جلسه، درس توحید به مفضل آموختند که مجموعه آنها به صورت کتاب« توحید مفضل» مشهور است. این درس ها شاهدی است بر عنایت مخصوص امام نسبت به مفضل و علو مرتبت و مقام او نزد امام.
مفضل نزد امام صادق علیه السلام چنان محبوب بود که یکبار امام به او فرمود:«به خدا سوگند تورا دوست دارم و کسی را که تو را دوست دارد نیز دوست دارم...».
امام کاظم علیه السلام در مورد مفضل می فرمود: مفضل همدم و موجب راحتی من است و هنگامی که مفضل از دنیا رفت، فرمود: خدا او را رحمت کند، او پدری بود بعد از پدر. هم اکنون او راحت و آسوده باشد.
شهادت امام
خلیفه جبار عباسی،«منصور دوانقی» که از اراذل خلفای بنی عباس و مردی سختگیر و ستمگر بود، امام صادق علیه السلام را تحت مراقبت شدید ماموران خویش قرار داده و جاسوسانی بر آن حضرت گماشته بود، و بارها امام را برای آزارو حتی به قصد کشت نزد خود می آورد، اما چون تقدیر نبود موفق به انجام نیت پلید خود نمی شد.
امام هفتم حضرت کاظم علیه السلام می فرماید: یکبار منصور، پدرم را طلب کرد تا به قتل برساند و شمشیر و بساطی هم آماده ساخت و به «ربیع»ـ که از درباریان بود ـ سفارش کرد که چون «جعفر بن محمد» وارد شد و با او سخن گفتم و دست بر هم کوفتم گردنش را بزن.
امام وارد شد، تا چشم منصور بر امام افتاد بی اختیار از جای برخاست و خوش آمد گفت، و اظهار داشت شما را برای آن احضار کردم که بدهی هایتان را بپردازم... آنگاه با خوشرویی حال خویشان و بستگان امام را جویا شد، و به ربیع رو کرد و گفت: تا سه روز دیگر جعفر بن محمد را نزد خانواده اش بازگردان.
امام سرانجام منصور نتوانست وجود حضرت را که دیگر آوازه امامت و رهبری اش تا دورترین سرزمینهای اسلامی پرکشیده بود، در میان جامعه تحمل کند و در ماه شوال سال 148 هجری آن امام گرامی را مسموم ساخت و بدینسان و در بیست و پنجم شوال در سن شصت سالگی به جهان دیگر خرامید و پیکر پاکش را در بقیع در کنار پدر گرامی اش به خاک سپردند.
چه نیکوست که در سوگ آن بزرگ، همزبان با شاعر فداکار شیعی «ابو هریره عجلی» بخوانیم و اشک بریزیم:
اقول و قد راحوا به یحملونه علی کاهل من حاملیه و عاتق
اتدرون ماذا تحملون الی الثری ثبیرا قوی من راس علیاء شاهق
غداه حثی الحاثون فوق ضریحه ترابا و اولی کان فوق المفارق(72)
«هنگامی که حاملان، پیکر او را بر دوش گرفته به سوی گورستان می برند، گفتم: آیا می دانید کدام بزرگ مرد را به سوی خاک می برید؟ دریغا، کوهی بلند از کوه رفعت به نشیب آمده در گوی مدفون می شود.»
بامداد بر مرقد او خاک خواهد ریخت. سزاوار تر آن است که در فقدان او خاک بر سر خویش بریزیم.
***
آخرین وصیت امام علیه السلام
«ابوبصیر» یار بزرگوار امام صادق علیه السلام می گوید:«پس از رحلت امام برای تسلیت به همسرش ام حمیده به خانه آن حضرت رفتم، در سوگ امام هر دو به سختی گریستم، آنگاه به من فرمود: ابوبصیر! اگر به هنگام وفات امام می بودی، تعجب می کردی؛ زیرا امام چشمان خویش را گشود و فرمود همه خویشاوندانم را نزد من آورید، و چون گرد آمدند، نگاهی به آنان انداخت و فرمود«ان شفاعتنا لاتنال مستخفا بالصلوه»؛(73)
شفائت ما ائمه، شامل کسی که نماز را سبک بشمارد نمی شود».

رویدادهای ربیع الثانی

ولادت امام حسن عسگری علیه السلام

امام حسن عسگری علیه السلام در 8 ربیع الثانی به سال 232 هجری قمری در «سامراء» متولد شد. پدر بزرگوارش امام دهم حضرت هادی علیه السلام و مادر گرامی اش، بانوی پارسا و ارجمندی به نام «حدیثه» است که «سوسن» نیز نامیده می شود.
امام علیه السلام، در سامرا در محله ای به نام «عسکر» سکونت داشت که به همین جهت به عسکری شهرت یافت. و مشهور ترین القاب او «زکی»«نقی» و کنیه او «ابو محمد» است.
او 22 ساله بود که پدر گرامی اش به شهادت رسید و مدت امامتش پس از پدر 6سال بود. جمعا 28 سال عمر کرد و در سال 260 هجری به شهادت رسید، و تنها فرزند او، حضرت حجه بن الحسن المهدی ـ ارواحنا لتراب مقدمه الفدا ـ می باشد.
خلفای معاصر امام
امام علیه السلام در دوران کوتاه شش ساله امامت خویش، با حکومت سه خلیفه؛ معتز،مهتدی و معتمد عباسی، معاصر بود.
معتز عباسی به جای پسر عموی خود «مستعین» بر اریکه قدرت قرار گرفت. امام هادی علیه السلام در حکومت معتز به شهادت رسید، و گروهی از علویان نیز در خلافت همین خلیفه ستمگر شهید و مسموم شدند. معتز یکبار برادر خود «موید» را به زندان افکند و فرمان داد به او چهل ضربه عصا زدند تا خود را ار ولیعهدی خلع کرد و سپس آزاد شد و بار دیگر نیز او را زندانی نمود، چون شنید عده ای از ترکان درصددند «موید» را برهانند، فرمان داد او را به قتل رسانند.
ماموران خلیفه موید را در لحاف مسمومی پیچیدند و دو سوی آن را بستند تا جان داد، آنگاه فقیهان و قاضیان درباری را به مشاهده جسد او فراخواندند تا ببینند که در او اثر شکنجه ای نیست و وانمود کنند که به مرگ طبیعی درگذشته است.
در حکومت معتز، پیش از هفتاد نفر از علویان و دودمان جعفر طیار و دودمان عقیل بن ابی طالب را که در حجاز قیام کرده بودند، اسیر کرده و به سامرا آوردند. از تاین رو، دوستان امام عسگری علیه السلام نیز در زمان این خلیفه، در رنج و فشار بودند و برخی از شیعیان نامه ای به امام نوشتند و در آن زمان، از اوضاع شکایت کردند. امام در پاسخ مرقوم فرمودند: سه روز دیگر فرج و رهایی حاصل می شود و همان شد که امام فرموده بود، و سپاهیان ترک نژآد دربار عباسی که معتز را در جهت منافع خویش نمیدیدند، بر او شوریدند و مجبور به خلع خلافتش شدند، و سپس او را در سردابی انداخته درب آ« را مسدود نمودند تا در همانجا هلاک شد.
پس از معتز،«مهتدی» به خلافت رسید، این ستمگر رفتاری منافقانه داشت، در ظاهر زهد می فروخت و از عیاشی اجتناب می ورزید، و زن های خاننده را از دربار خویش دور ساخت و منکرات دیگر را ممنوع کرد و به دادرسی مظلومان تظاهر می نمود، اما مدتی امام حسن عسکری را در زندان نمود، و حتی تصمیم به قتل آن حضرت گرفت ولی اجهل او را مهلت نداد. یکی از حوادث زمان وی این بود که گروهی از علویان قیام کردند ولی با شکست مواجه گردیدند و در نتیجه برخی از آنان دستگیر و به زندان افتادند و در همان زندان جان سپردند.
«احمد ابن محمد» می گوید: وقتی مهتدی به قتل موالی و غیر عرب پرداخته بود، به امام عسکری علیه السلام نوشتم: سپاس از خدای را که او را از ما منصرف ساخت؛ به من خبر رسیده بود که او شما را تهدید کرده و گفته بود «سوگند به خدا، آل محمد صلی الله علیه و آله را از روی زمین بر می اندازم!» امام در پاسخ به خط مبارک خود نوشتند: چقد کوتاه است عمر او، پنج روز دیگر با ذلت و خواری کشته می شود. و همان شد که امام فرمود، و مهتدی نیز سرانجام با شورش ترکان سپاهی به قتل رسید و «معتمد» جانشین او شد.
معتمد نیز چون دیگر اسلاف خود، جز عیاشی و ستمگری کاری نداشت و در لهو و لهب آنقدر افراط کرد که به تدریج برادرش «موفق» بر امور سلطنت مسلط شد و زمام قدرت را به دست گرفت؛ به طوری که معتمد فقط در اسم خلیفه بود، پس از گذشت «موفق» پسرش «معتضد» بر امور عمویش «معتمد» استیلا یافت و سرانجام در سال 279 هجری معتمد از بین رفت و معتضد رسما بر مسند خلافت نشست.
در حکومت معتمد، امام عسکری علیه السلام به شهادت رسید و گروهی از علویان نیز کشته شدند. برخی از آنان را به فجیع ترین وضع می کشتند و حتی پس از کشته شدن، جسدشان را مثله می کردند. شکاری از مورخین نوشته اند که در حکومت معتمد جنگ و درگیری بسیار بود تا آنجا که حدود نیم میلیون نفر کشته شدند.
امام عسکری علیه السلام در زندان
توجه به جامعه امامان معصوم و سازش ناپذیری آنان با خلفای ستمگر، همواره موجب کینه توزی و شدت عمل ستمگران نسبت به سلسله امامت بود. امام عسکری علیه السلام نیز همچون پدر بزرگوار و معصوم خود، همواره با آزار و مراقبت حکومت روبه رو بود؛ به طوری که یک بار در حکومت «مهتدی» به زندان «صالح بن وصیف» برده شد، و او دو نفر از شریر ترین افراد خود را مامور ساخت تا بر آن حضرت سخت بگیرند، اما آنان تحت تاثیر عبادت های امام واقع شدند.
حکومت وقتی وضع را چنین دید، تصمیم بر انتقال امام به زندان «نحریر» گرفت.
همسر نحریر روزی به او گفت: از خدا بترس، تو نمی دانی چه شخصی در منزل توست؟
عبادت و شایستگی امام را بیان کرد و گفت: از ستمی که بر او روا می داری، برتو می ترسم.
نحریر گفت: به خدا سوگند او را میان درندگان می افکنم! و پس از آن که از مقامات بالا اجازه گرفت، امام را میان درندگان رها کرد و تردیدی نداشت که آنها امام را هلاک می کنند، اما وقتی به سراغ امام آمد او را سالم یافت، در حالی که نماز مشغول بود و درندگان اطراف او را گرفته بودند لذا دوباره دستور داد او را به منزل خود ببرند.
«معتمد» نیز در زمان خود، امام عسگری و برادرش«جعفر» را نزد «علی جرین» زندانی ساخت، و مرتب از وضع امام جویا می شد، به او گزارش می دادند که روز ها را روزه است و شبها را به نماز و عبادت می گذارند.
تا اینکه باز روزی وضع امام را از زندان بان پرسید و همان گزارش قبلی را شنید، دستور داد: هم اکنون نزد او برو سلام مرابرسان و بگو همراه تو به منزلش برود. علی می گوید: به زندان رفتم دیدم امام لباس خود را پوشیده و آماده حرکت است، چون مرا دید برخاست. پیام امیر را رساندم. امام بر مرکب سوار شد ولی توقف کرد. علت توقف را جویا شدم، فرمود: تا جعفر بیاید. گفتم: امیر فقط به آزادی شما فرمان داد، و از جعفر نامی برد.
فرمود: نزد امیر برو بگو ما از یک خانه بیرون آمدیم اگر من تنها باز گردم و جعفر همراه من نباشد، اموری پیش می آید که بر او پوشیده نیست. علی نزد خلیفه رفت و بازگشت و گفت: امیر می گوید: من جعفر را به خاطر شما آزاد می کنم و او را به جهت جرم و خیانتی که نسبت به شما و خود انجام داده بود زندانی کرده بودم. سپس جعفر را آزاد کردند و همراه امام به خانه اش بازگشت.
مشکل ارتباط شیعیان با امام
از آنچه به اجمال و به طور فشرده از وضعیت حکومت خلفا و رفتارشان با امام نقل کردیم، روشن می شود که امام عسکری علیه السلام در دوران سخت و پر خفقان می زیسته اند و حکومت ها همواره نسبت به امام مراقبت و کنترل شدیدی داشته اند و بارها آن حضرت را زندانی نموده اند.
تاریخ گویای آن است که حتی در اوقاتی هم که امام در زندان نبوده اند رفت و آمد ها به منزل او کنترل می شد و دوستاران و شیعیان نمی توانستند برای حتی با آن حضرت در تماس یاشند، و برخی از شیعیان گاهی به کمک برخی علویان به منزل امام راه پیدا می کردند. در کشف«کشف الغمه» می خوانیم:
«مردی از علویان در زمان امام عسکری علیه السلام در طلب معاش از سامرا به سوی بلاد جبل (قسمت های کوهستانی غرب ایران تا همدان و قزوین) میرفت، مردی از دوستاران امام از مردم حلوان (پل ذهاب) به او برخورد و پرسید: از کجا می آیی؟ گفت: از سامرا.
ـ آیا فلان محله و فلان کوچه را می شناسی؟
ـ آری میشناسم.
ـ از حسن بن علی علیه السلام خبر داری؟
ـ خیر خبری ندارم!
ـ برای چه به جبل آمده ای؟
ـ برای تامین معاش.
سپس حلوانی گفت: من پنجاه دینار دارم، آن را بگیر و با من به سامرا بیا و مرا به خانه حسن بن علی علیه السلام راهنمایی کن.
علوی پذیرفت و او را به خانه امام برد».
از همین قسمت می توان دریافت که موقیت امام بیرون از زندان چگونه بوده و آن حضرت تا چه حد در محدودیت و مراقبت حکومت قرار داشته است به طوری که به آسانی نمی توانستند با آن حضرت تماس بگیرند و با تدبیر و احتیاط می بایست خدمت امام برسند و حتی علویان و بستگان آن حضرت نیز نمی توانستند با او تماس زیادی داشته باشند.
ویژگی های اخلاقی امام
فضائل اخلاقی و کمالات معنوی امام موجب آن بود که نه تنها دوستان، که دشمنان نیز به عظمت و بزرگواری او اعتراف نمایند.«حسن بن محمد اشعری»،«محمد بن یحیی» و برخی دیگر روایت کرده اند که «احمد بن عبیدالله بن خاقان» متصدی اراضی و خراج«قم» بود، روزی در مجلس او سخن از علویان و عقایدشان به میان آمد. «احمد» که خود منحرف از اهل بیت علیه السلام بود ضمن صحبت گفت:
«منت در سامرا کسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا (امام عسکری علیه السلام)، در روش، وقار، عفت، نجابت، فضلیت، و عظمت در میان خانواده خویش و میان بنی هاشم، ندیدم و نشناختم. خاندانش او را بر بزرگسالان و محترمان خود مقدم می داشتند و در نزد سران سپاه و وزیران و عموم مردم نیز همین وضع را داشت.
«من در شامرا کسی از علویان را همانند حسن بن علی بن محمد بن الرضا (امام عسگری علیه السلام) آمده است. پدرم به صدای بلند گفت بگذارید وارد شود، من از اینکه دربان نزد پدرم از امام به کینه و احترام اد کردند، شگفت زده شدم؛ زیرا نزد پدرم جز خلیفه یا ولیعهد یا کسی که خلیفه دستور داده باشد از او به کینه یاد کنند به کینه یاد نمیکردند، آنگاه مردی گندمگون، خوش قامت، خوشرو، نیکو اندام، جوان و با هیبت و جلالت وارد شد. چون چشم پدرم به او افتاد برخاست و چند قدم به استقبال رفت. به یاد نداشتم پدرم نسبت به کسی از بنی هاشم یا فرماندهان سپاه چنین کرده باشد، دست به گردن او انداخت و صورت و سینه او را بوسید و دست او را گرفت و او را بر روی جانماز خود نشانید و خود در کنار او رو به او نشست و با او به صحبت پرداخت و در ضمن صحبت به او«فدایت شوم» می گفت. من از آنچه دیدم در شگفت بودم ناگاه دربانی آمد و گفت: «موفق» عباسی آمده است، معمول این بود که چون موفق می آمد، بیشتر دربانان و نیز فرماندهان ویژه سپاه او می آمدند و در فاصله درب خانه تا مجلس پدرم در دو صف می ایستادند و به همین حال می ماندند تا موفق بیاید و برود.
پدرم پیوسته متوجه ابو محمد علیه السلام بود و با او گفتگو می کرد تا آنگاه که چشمش به غلامان مخصوص موفق افتاد، در این موقع به آن حضرت گفت: فدایت شوم اگر مایلید تشریف ببرید؛ و به دربانان خود گفت او را از پشت دو صف ببرند تا موفق او را نبیند، امام برخاست و پدرم نیز برخاست و با او دست به گردن آورد، و امام رفت. من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: وه! این چه کسی بود که او را درحضور پدرم به کینه یاد کردید و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟
گفتند: او یکی از علویان است که به او حسن بن علی می گویند و به «ابن الرضا» معروف است. شگفتی من بیشتر شد و پیوسته آن روز نگران و در اندیشه بودم تا شب شد.
عادت پدرم این بود که بعد از نماز عشاء می نشست . و گزارشها و اموری که لازم بود به گوش خلیفه برساند، رسیدگی می کرد. وقتی نماز خواند و نشست من آمدم و نشستم، کسی پیش او نبود، پرسید: احمد! کاری داری؟
گفتم: آری پدر، اگر اجازه می دهی بگویم؟
گفت: اجازه داری.
گفتم پدر! این مرد که صبح او را دیدم چه کسی بود که بزرگداشتی و احترامش نمودی و در سخنت به او «فدایت شوم» می گفتی و خودت و پدر و مادرت را فدای او می ساختی!
گفت: پسرم! او امام رافضیان، حسن بن علی معروف به «ابن الرضا» است.
آنگاه اندکی سکوت کرد، من نیز ساکت ماندم. سپس گفت: پسرم! اگر خلافت از دست خلفای بنی عباسی بیرون رود، کسی از بنی هاشم جز او سزاوار آن نیست و این به جهت فضلیت و عفت و زهد و عبادت و اخلاق نیکو و شایستگی اوست، اگر پدرم او را می دیدی مردی بزرگوار و با فضلیت را دیده بودی.
با این سخنان اندیشه و نگرانی ام بیشتر و خشمم نسبت به پدرم افزوده شد و دیگر مهمی جز آن نداشتم که درباره امام بررسی نمایم و از هیچ یک از بنی هاشم و سران سپاه و نویسندگان و قاضیان و فقیهان و دیگر افراد، درباره او سوالی نکردم مگر آن که او را نزد آنان در نهایت بزرگی و ارجمندی و والایی یافتم و همه از او به نیکی یاد می کردند و او را بر تمامی خاندان و بزرگان خویش مقدم می شمردند و (بدین گونه) مقام امام نزد من عظمت یافت؛ زیرا هیچ دوست و دشمنی را ندیدم مگر آن که در مورد او به نیکی سخن می گفت و او را می ستود».
عبادت امام
امام عسگری علیه السلام همانند پدران گرامی اش، در توجه به عبادت خداوند نمونه بود، چون وقت نماز فرا می رسید، از هرکاری دست می کشید و چیزی را بر نماز مقدم نمیداشت.
«ابوهاشم جعفری» گوید:
خدمت امام عسکری شرفیاب شدم، امام مشغول نوشتن چیزی بود، وقت نماز که شد، نوشته را کنار گذاشت و به نماز ایستاد.
کیفیت و چگونگی عبادت امام، دیگران را به یاد خدا می انداخت و گاه افراد گمراهی را بکلی عوض می کرد و راه می آورد. آنگاه که امام در زندان «صالح بن وصیف» بود برخی از عباسیان از زندانبان خواستند بر امام سخت گیرد و او دو نفر از بدترین ماموران خود بر امام گماشت، اما آن دو در اثر معاشرت با حضرت دگرگون شدند و در عبادت و نماز به مرحله ای عظیم رسیدند.
زندانبانان آن دو را فراخواند و گفت: «وای بر شما! در مورد این مرد چه رفتاری در پیش گرفته اید؟
گفتند:«ما چه بگوییم در مورد کسی که روزه است و همه شب به عبادت می ایستد و به غیر عبادت سخنی نمی گوید و به چیزی غیر از آن مشغول نمی شود.
ارشاد فیلسوف عراق
«اسحاق کندی» فیلسوف مادی گرای عراقی به تالیف کتابی پرداخت و به گمان خود می حواست اثبات کند که در قران تناقضهایی وجود دارد و برای این منظور، از مردم کناره گرفت و به تنهایی در خانه خویش به این کار مشغول شد. روزی یکی از شاگردان او خدمت امام عسکری علیه السلام شرفیاب شده بود، امام به او فرمود: آیا میان شما مرد فهمیده ای نیست که استادان را از این کار عبث و تصمیمی که گرفته باز دارد؟
گفت: ما ا شاگردان اوییم، چگونه می توانیم در این کار یا کارهای دیگر بر او اعتراض نماییم!؟
امام فرمود: آیا آنچه بگوییم به او می رسانی؟
گفت: آری.
فرمود:نزد او برو و با او طرح الفت و دوستی بریز، و در کاری که می خواهد انجام دهد یاری اش نما، آنگاه بگو سوالی دارم، آیا می توانم از شما بپرسم؟ به تو اجازه سوال می دهد، بگو: ایا احتمال می دهی آن که قران کلام او است، منظور از گفتارش، معانی دیگری غیر آن باشد که تو پنداشته ای؟ خواهد گفت: امکان دارد، چون «کندی» اگر به مطلبی توجه کند می فهمد و درک می کند. هنگامی که جواب مثبت داد، بگو: از کجا اطمینان پیدا کرده ای که مراد و منظور قرآن همان است که تو می گویی؟! شاید گوینده قرآن منظوری غیر از آنچه تو به آن رسیده ای داشته باشد و تو الفاظ و عبارت را در غیر معانی و مراد آن به کار می بری!
آن مرد نزد اسحاق کندی رفت و به همان ترتیب با او مهربانی کرد تا سرانجام سوال خود را مطرح نمود، کندی از او خواست سوال خود را تکرار کند و شاگرد تکرار کرد، کندی سر به زیر افکند و به فکر فرو رفت و شاگردش را سوگند دادن که این سوال از کجا برای تو مطرح شد. شاگرد گفت: چیزی بود که به خاطرم رسید و سوال کردم.
گفت: ممکن نیست نو و افرادی مانند تو به چنین سوالی راه یابند، بگو این سوال را از چه کسی فرا گرفته ای؟
شاگرد گفت: ابو محمد، امام عسکری علیه السلام به من چنین فرمان داد.
کندی گفت: اینک درست گفتی، چنین سوالی جز از آن خاندان نمی توان باشد.
آنگاه آنچه در آن زمینه نوشته بود، در آتش ریخت و سوزاند.
برخی از اصحاب امام
هرچند به علت محدودیت امام و خفقان حاکم بر جامعه، یاران ویژ] امام عسکری علیه السلام بسیار زیاد نیستند، اما همان افراد که از فیوضات امام برخوردار شده اند، از مرزه بزرگمندان الهی و علمای پرهیزکار به شمار می روند که به اختصار چند تن از آنان را معرفی می کنیم:
1ـ «احمد بن اسحاق» اشعری قمی»؛ از یاران ویژه و کارگزاران امام عسکری علیه السلام و بزرگ قمی ها بود. مسائل اهل قم را او نزد امام می برد و پاسخ می گرفت، و زمان امام جواد و امام هادی علیه السلام را نیز دریافته و از آن بزرگواران هم روایت کرده است.
«احمد بن اسحاق» به جناب «حسین بن روح»ـ نایب سوم امام عصر علیه السلام در غیبت صغری ـ نامه نوشت و اجازه خواست که حج برود، اجازه صادر گردید و پارچه ای هم برای او فرستاده شد. احمد گفت به من خبر وفاتم داده شده است و در بازگشت از حج در حلوان «پل ذهاب فعلی» در گذشت.
«سعد بن عبدالله» در مورد وفات « احمد بن اسحاق» می گوید: او در سه فرخی حلوان تب کرد و سخت بیمار شد، به طوری که از او مایوس شدیم، چون به حلوان در آمدیم در کاروانسرایی منزل گرفتیم. احمد گفت: مرا امشب تنها بگذارید و جایگاه های خود رفت، نزدیک صبح به فکر افتادم چشم گشودم و «کافور» خادم مولای خود امام عسکری علیه السلام را دیدم که می گوید: « احسن الله بالخیر عزاکم و جبر بالمحبوب رزیتکم»؛ «خداوند شما را تسلیت نیکو دهد و به پاداش پسندیده مصیبتتان را جبران فرماید». آنگاه گفت: «غسل و کفن مصاحب شما احمد انجام شد، برخیزید و او را دفن کنید، همانا او به جهت قرب به خدای متعال، نزد مولایتان از همه شما گرامی تر است»، آنگاه از نظر ما پنهان شد.(74)
2ـ «ابو هاشم داوود بن قاسم جعفری»؛ از دودمان جناب جعفر طیار علیه السلام و از بزرگان خاندان خویش و اهل بغداد بود. در خدمت ائمه علیه السلام مقام و منزلتی بزرگ داشت. امام جواد و امام هادی و اما عسکری علیه السلام را درک کرد و در اوائل غیبت صغری از ناحیه امام عصر علیه السلام از وکلا و کاگزاران نیز بوده است.
ابو هاشم به ائمه علیه السلام بسیار نزدیک بود و از دوستداران صمیمی و یاران ویژه آنان محسوب می شد و روایت بسیاری از آن بزرگواران نقل کرده و کتابی نیز تالیف نمود که گروهی از بزرگان شیعه از کتاب او روایت کرده اند.
ابو هاشم مردی آزاده و شجاع و بی باک بود. هنگامی که سر «یحیی بن عمر یزیدی» را نزد «محمد بن عبدالله بن طاهر» والی بغداد آوردند، برخی این پیروزی را به او تبریک و تهنیت می گفتند، ولی ابوهاشم نزد والی رفت و بی محابا خطاب به او گفت: امیر! آمده ام به تو در مورد چیزی تبرک بگویم که اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله حیات می داشت برای سوگواری می کرد. والی در پاسخ ابوهاشم هیچ نگفت.
3ـ «عبدالله بن جعفر حمیری»؛ از بزرگان قم و جزو اصحاب پاک امام عسکری علیه السلام است.
او کتابهای بسیاری نوشت، از آن جمله، کتاب «قرب الاسناد» است که همواره مورد توجه بزرگان علما و فقهای شیعه بوده و هست. عبدالله بن جعفر در سال 290 به کوفه رفت و مردم کوفه از او حدیث فرا گرفتند.
4ـ «ابو عمر و عثمان بن سعید عمری»؛ مردی بزرگوار و موثق و از بزرگان اصحاب و وکلای امام هادی و امام عسکری و امام قائم علیه السلام می باشد. از سن یازده سالگی در خدمت حضرت امام هادی علیه السلام نشو و نما یافته و رابط و واسطه میان مردم و امام هادی و امام عسکری و امام عصر علیه السلام بود و گاه به دست او کراماتی بروز می کرد. او اولین نایب از نواب خاص امام عصر «عج» بود و قبلا نیز امام هادی و امام عسکری علیه السلام مردم را به وی ارجاع می دادند تا مسائل و احکام را از او فرا گیرند. امام هادی و امام عسگری علیه السلام هر یک درباره او می فرمودند: ابو عمرو (عثمان بن سعید) مورد وثوق ورامین من است، آنچه نقل کند از من است و آنچه به شما برساند از جانب من به شما رسانده است.
شهادت
خلفای بنی عباس و کارگزاران حکومت آنان، شنیده بودند که امامان اهل بیت علیه السلام 12 نفرند و دوازدهمین آنان پس از غیبت و ظهور، بساط ستمگران را بر میچینند و به حکومتهای باطل پایان می دهد و جهان را از عدل و داد پر می سازد.
آگاهی از این موضوع؛ بویژه در این اواخر (دوران امام هادی و امام عسکری) موجب نگرانی خلفا و به همین جهت بشدت از امام عسکری علیه السلام مراقبت می کردند و بسیار مایل بودند از امام فرزندی به وجود نیاید و همه امور امام را از راه های گوناگون زیر نظر داشتند و حتی امام را چندین بار زندانی کردند و سرانجام «معتمد عباسی» که می دید توجه مردم به امام روز به روز بیشتر میشود و زندان و اختناق و مراقبت تاثیر معکوس دارد، طاقت نیاورده، تصمیم به قتل آن گرامی گرفت و پنهانی مسمومش ساخت و امام در هشتم ربیع الاول 260 هجری به شهادت رسید.
نفوذ امام در جامعه و بویژه هراس از طغیان شیعیان و علویان، معتمد عباسی را از اینکه مسموم شدن امام بر ملا شود، بسیار به وحشت می انداخت، لذا به هر وسیله کوشش کرد این جنایت را بپوشاند. این صباغ مالکی در «فصول المهمه» از قول «عبدالله بن خاقان» یکی از درباریان عباسی می نویسد:
«هنگام درگذشت امام ابو محمد حسن بن علی عسکری علیه السلام معتمد خلیفه عباسی حال مخصوصی پیدا کرد که ما از آن شگفت زده شدیم و فکر نمی کردیم چنین حالی از او که خلیفه وقت بود و قدرت را در دست داشت دیده شود . ابو محمد (امام عسکری) رنجور شد پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همان از فقیها درباری، بودند راهی خانه امام شدند، معتمد به آنان دستور داد در خانه امام بماند و هرچه روی داد به او گزارش نمیند و نیز عده ای پرستار فرستاد تا ملازم امام باشد و به قاضی بن بختیار فرمان داد ده نفر از معتمدین انتخاب نمیاد و به خانه امام بفرستد و صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال امام سخت تر شده و بعید است بهتر شود، خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن گرامی بودند تا پس از چند روز رحلت نمود.
وقتی خبر شهادت آن حضرت پخش شد، سامرا به حرکت در آمد و سراپا فریاد و ناله گردید و بازار ها تعطیل و مغازه ها بسته شد. بنی هاشم، دیوانیان، امیران لشکر، قاضیان شهر، شعرا، شهود و گواهان و سایر مردم برای شرکت در مراسم تشییع حرکت کردند.
سامرا در آن روز یادوار صحنه قیامت بود. وقتی جنازه آماده دفن شد، خلیفه برادر خود «عیسی بن متوکل» را فرستاد تا بر آن حضرت نماز بگذارد، هنگامی که جنازه را برای نماز به زمین گذاشتند، عیسی نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد، و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این ابو محمد عسکری است که به مرگ طبیعی در گذشته است و فلان و فلان از خدمتگذاران خلیفه شاهد بوده اند. بعد روی جنازه را پوشاند و بر او نماز خواند، آنگاه فرمان داد برای دفن ببرند.
وفات ابومحمد حسن بن علی علیه السلام در سامرا روز جمعه هشتم ربیع الاول سال 260 هجری واقع شد. آن حضرت در اطاقی که پدرش نیز در آن دفن شده بود دفن شد».
از آنچه نقل شد آشکار است که امام در جامعه چه موقعیتی داشته و حکومت چرا نگران بوده است، و نیز معلوم می گردد خلیفه از برملا شدن مسمومیت و قتل امام وحشت داشته و با زمینه سازی قبلی کوشیده است شهادت امام را مرگ طبیعی و در بستر وانمود سازد.
آری، ستمگران، وجود امامان معصوم را برای سلطنت خود خطرناک می دانستند و برای خاموش کردن نور آن پیشوایان راستین، تا آنجا که می دانستند با مراقبت شدید آنان را از جامعه جدا نگه می داشتند و سرانجام به قتلشان اقدام کردند.
معتمد عباسی پس از شهادت امام عسکری در ظاهر با تقسیم میراث امام میان مادر امام و برادرش جعفر، کوشید وانمود کند از امام عسکری فرزندی نمانده است، تا شیعیان از وجود امام بعدی نومید گردند و در پنهان مامورین خود را بر آن داشت که از طریق جستجو کنند و اگر به فرزندی دست یافتند او را از دستگیر نمایند. ماموران خلیفه بر بازماندگان امام فشار زیادی وارد ساختند ولی نتوانستند بر امام قائم علیه السلام دست یابند و خدای متعال او را محفوظ و از کید ستمگران از تماس آشکار با مردم و حضور علنی در جامعه خودداری فرمود و به فرمان الهی غیبت اختایر کرد اما شیعیان و خواص امام عسکری که امام قائم ـ عج الله فرجه ـ را بارها در خردسالی دیده بودند و به وجود او اطمینان داشتند و پس از شهادت امام عسگری نماز بخواند کنار زد و خود بر جنازه پدرش نماز گزارد.