یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

هجرت پیامبرـ ص ـ از مکه به مدینه

هجرت، نقطه عطفی در تاریخ فرهنگ اسلامی است.
اگر ولادت پیامبر صلی الله علیه و اله ولادت نور بود، هجرتش تابش و انعکاسی است از آن در فضای گسترده تاریخ.
اگر «بعثت» طلیعه نشر توحید بود؛ هجرت، نوید پیروزی آن است.
اگر رحلت پیامبر، پایان تلاشی سترگ از رسولی بزرگ بود؛ تاریخ هجرت، سندی زنده و دلیلی قاطع بر توفیق حضرت محمد صلی الله علیه و اله است.
حلقه طلایی هجرت در میان سلسله حوادث تاریخ ملت اسلام، چنان موقعیت و اهمیتی بسزا یافت که بعد از آن همه رخداد های فردی و اجتماعی، ملل مسلمان از حیث تاریخی با آن سنجیده می شوند.
دو حادثه تلخ و ناگوار در سال دهم «بعثت»، زندگی در مکه را بر مسلمانها عموما و پیامبر صلی الله علیه و اله خصوصا سخت و ناهموار ساخت؛ آن دو عبارت بودند از:
1ـ وفات ابوطالب عمو و حامی پیامبر.
2ـ رحلت خدیجه همسر با وفا و گرانقدر آن حضرت.
گذشته از علایق عاطفی میان عمو و برادرزاده وجود ابوطالب برای پیامبر چون سنگری محکم و نفوذ ناپذیر بود، و برای مسلمان های در رنج، دلگرامی و امید را به همراه داشت.
همچنین فقدان خدیجه به عنوان همسری باوفا و مهربان که گرامی و صفای خانه پیامبر مرهون همدلی ها و مهربانی های او بود، پیامبر را سخت اندوهگین ساخت. کینه ها، عداوتها، تهدید ها و اذیت های قریش، مکه را که خدای متعال برای همه بلد امن قرار داده بود، محیطی ناامنی برای محمد صلی الله علیه و اله و یارانش ساخت ، لذا در سال یازدهم بعثت پیامبر به منظور تبلیغ و پیدا کردن همپیمانان تازه به تنهایی راهی طائف شد، تا در آنجا با سران قبیله «ثقیف» تماس بگیرد و با بیانی نرم، آنها را به دین خود دعوت کند؛ لیکن نه تنها هیچ استقبالی از او نشد که وجود مقدسش را با سنگ و چوب بدرقه کردند! این ناکامی های پیغمبر صلی الله علیه و اله را در اندیشه هجرت به سوی مدینه فرو برد؛ شهری که در آن همپیمانی یافته بود. پیامبر صلی الله علیه و اله چند سال پیش از هجرت توانسته بود در اثنای مراسم حج، دور از چشم قریش، عده ای از مردم یثرب را با اسلام آشنا نموده و در همان جا از آنها پیمان دوستی و دفاع از حریم اسلام را بگیرد.
در دوازدهم ربیع الاول سال سیزدهم بعثت ـ که مهاجرت پیامبر در آن ماه اتفاق افتاد ـ در مکه از مسلمانان، جز پیامبر و علی و ابوبکر و عده اندک دیگر، کسی نماند و از آن گروه اندک تعدادی بازداشت و یا بیمار و پیر شدند. این عده نیز درصدد برآمدند که مکه را بر عزم یثرب ترک گویند. ناگهان قریش، تصمیمی بس قانع و خطرناک گرفتند.
توطئه قتل پیامبر صلی الله علیه و اله
جلسه مشورتی سران قریش در «دارالندوه» منعقد گردید و همگی در آن به اظهار نظر پرداختند. ابوجهل گفت:«طریق منحصر و خالی از اشکال این است که از تمام قبایل، افرادی انتخاب شوند و شبانه به طور دسته جمعی به خانه محمد صلی الله علیه و اله حمله برند و او را قطعه قطعه کنند تا خون او در میان تمام قبایل تقسیم شود؛ بدیهی است در این صورت بنی هاشم قدرت نبرد با تمام قبایل را نخواهد داشت، این فکر به اتفاق آرا تصویب گردید. تروریستها انتخاب شدند، تصمیم بر آن شد که شبانه ماموریت خود را انجام دهند. لیکن پیش از آنکه این توطئه شوم به دست آنان، به مرحله اجرا درآید، فرشته وحی نازل گردید و پیامبر را از نقشه های شوم مشرکان آگاه ساخت؛»
«و اذ یمکربک الذین کفروا لیثبتوک او یقتلوک او یخرجوک و یمکرون و یمکرالله و الله خیر الماکرین».(57)
هنگامی که کافران از روی مکر و نیرنگ درباره تو نظر می دادند تا در بندت کنند یا بکشند و یا تبعیدت نمایند، آنان با خدا از در حیله وارد می شوند و خداوند حیله آنان را به خودشان باز میگرداند، و خداوند بهترین مکرکنندگان است».
رسول گرامی صلی الله علیه و اله از سوی خدا مامور شد تا آهنگ سفر کند و به سوی یثرب رود.
جبرئیل به او خبر داد که: امشب را در بستری که شبهای گذشته می خوابیدی مخواب. اینک برای خنثی نمودن توطئه و کور کردن خط تعقیب، باید کسی در رختخواب پیامبر بخوابد تا مشرکان تصور کنند که آن حضرت بیرون نرفته و درون خانه است. در نتیجه، تنها به فکر محاصره خانه او باشند و عبور و مرور او را در کوچه ها و اطراف مکه آزاد بگذارند.
اینجا بود که پیامبر به علی علیه السلام فرمود:
«امشب در رتخواب من بخواب و آن برد سبز رنگی را که من هنگام خواب به روی خود می کشم به روی خود بکش؛ زیرا از طرف مخالفان، توطئه ای برای قتل من چیده شده و من باید به مدینه مهاجرت کنم».
علی علیه السلام از آغاز شب در خوابگاه پیامبر خوابید. پاسی از شب گذشته بود که خانه پیامبر به محاصره چهل تن تروریست درآمد. آنان از شکاف در نگاه به خانه کردند و وضع خانه را عادی دیدند و گمان کردند کسی که در خوابگاه پیامبر خوابیده خود اوست.
در این هنگام بود که پیامبر تصمیم گرفت از خانه بیرون رود؛ اما دشمن اطراف خانه را در محاصره دارد و کاملا مراقب اوضاع است؛ از سوی دیگر، اراده خداوندی بر این تعلق گرفته است که رهبر عالی قدر اسلام را از چنگال فرومایگان نجات دهد.
پیامبر سوره (یس) را به خاطر تناسبی که مفاد آیات آغاز آن سوره با اوضاع وی داشت، تا «فهم لا یبصرون» تلاوت نمود. بی درنگ از در خانه بیرون آمد و به نقطه ای که بنا بود، رفت. از روایتی که مفسر معروف شیعه، مرحوم «علی بن ابراهیم» در تفسیر آیه یاد شده نقل کرده است، استفاده می شود که هنگام خروج پیامبر از خانه، تمام آنها به خواب رفته بودند و منتظر بودند که بامدادان، در هوای روشن، به خانه رسول خدا صلی الله علیه و اله هجوم برند، و تصور این را نمی کردند که پیامبر از نقشه شوم آنان آگاه باشد.
هجوم مخالفان به خانه وحی
قوای کفر، اطراف خانه وحی را احاطه کرده و منتظر فرمان بودند که پیامبر را در خوابگاه خود قطعه قطعه کنند. عده ای اصرار داشتند نیمه شب نقشه خود را عملی سازند. ابولهب از آن میان برخاست و گفت:«زنان و مردان بنی هاشم داخل خانه هستند، ممکن است به آنها آسیبی برسد.» گفته شده که علت تاخیر آنها این بود که می خواستند پیامبر را در روز روشن در برابر دیدگان بنی هاشم بکشند تا بنی هاشم ببینند که قاتل او یک فرد مشخص نیست.
سرانجام صبح فرا رسید و آنان دست به قبضه شمشیر، با شور و شوق خاص، وارد حجره پیامبر شدند. در این حال علی سر از بالش برداشته برد سبز را کنار زد. آنگاه با کمال خونسردی پرسیدد چه میگوید؟ گفتند: محمد را میخواهیم، او کجاست؟ فرمود: مگر او را به من سپرده بودید که از من تحویل بگیرید؟ او در خانه نیست.
پیامبر در غار ثور
آنچه مسلم است این است که پیامبر، نخستین شب هجرت و دوشب بعد از ان را با ابوبکر در غار ثور که در جنوب مکه «نقطه ای مقابل مدینه است »به سر برد.
از جمله وصایا و سفارشهای پیامبر صلی الله علیه و اله در غار ثور این بود که:«علی علیع السلام فردا درروز روشن با صدای رسا اعلام کند؛ سپس درباره مسافرت «فاطمه زهرا علیه السلام، فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر زبر» سفارش فرمود و دستور داد که علی علیه السلام مقدمات سفر آنها و کسانی را که از بنی هاشم مایل به مهاجر باشند، فراهم سازد.
خروج از غار
علی علیه السلام به دنبال دستور پیامبر، در شب چهارم، سه شتر به همراه راهنمای امینی به نام «اریقط» به طرف غار فرستاد. نعره ای شتر با صدای آرام راهنما به گوش رسول خدا صلی الله علیه و اله رسید، با همسفر خود از غار پایین آمد سوار شتر شدند و از طرف پایین مکه روی خط ساحلی عازم یثرب گردیدند. (جزئیات مطلب، در سیره ابن هشام و پاورقی تاریخ ابن اثیر آمده است)
پیامبر روز دوازدهم ربیع وارد قریه قبا گردید و علی علیه السلام در نیمه همان ماه، به پیامبر پیوست.
مدینه آماده ورود پیامبر
بدیهی است مردمی که از سه سال قبل به پیامبر ایمان آورده بودند و هرسال نمایندگی از طرف خود نزد آن حضرت فرستادم و همچنین هر روز در نماز های روزانه، نام مقدس را زبان جاری می ساختند، هرگاه بشنوند که بزرگ پیشوای آنان در دو فرسخی مدینه «قبا» رحل اقامت افکنده و چندی بعد از عازم شهر آنها خواهد شد، چه شوری در میان آنها برپا می گردد و چه جوش و خروشی میان انها پدید می اید!
جوانان انصار تشنه اسلام و برنامه عالی ان بودند و برای پاک کردن محیط مدینه از لوث شرک و بت پرستی تا آنجا که می توانستند پیش از آمدن پیامبر، بتها را سوزانده و خانه و بازار و خیابان را از مظاهر بت پرستی پاک گردانیدند.
مسجد، مرکز جنبشهای اسلامی
پیامبر خدا صلی الله علیه و آل پس از ورود به مدینه، تصمیم گرفت پیش از هر کاری برای مسلمانان، یک مرکزی عمومی به نام مسجد بسازد و چنین کرد.
ساختمان مسجد به پایان رسید و سال به سال بر وسعت آن افزوده شد. همچنین، در کنار مسجد«صفه ای، برای بینوایان و مهاجران تهیدست ساخته شد که در آنجا به سر برند و «عباده بن صامت» مامور گردید که به آنان نوشتن و خواندن قرآن را بیاموزد.
مسجد، تنها مرکز پرستش نبود بلکه تمام معارف و احکام اسلامی؛ اعم از آموزشی و پرورشی، در آنجا انجام گفته می شد. همه گونه تعلیمات دینی و علمی، حتی امور مربوط به خواندن و نوشتن در آنجا انجام گرفت. تا آغاز قرن چهارم بهد از اسلام، بیشتر مساجد، در غیر اوغات نماز ، حکم مدارس را داشت و بعدا مراکز آموزشی صورت خاصی به خود گرفت و بسیاری از بزرگان علم و دانش، فارغ التحصیلان حلقه تدریسهایی هستند که در مساجد برگزار می شد.
گاهی مسجد مدینه، به صورت یک مرکز ادبی در می آمد. آن گروه از سخن سرایان عرب که سروده هایشان با روح اخلاقی و روش تربیتی اسلام وقف می داد، اشعار خود را در مسجد در حضور پیامبر قرائت می کردند. چنانکه «کعب بن زهیر» قصیده معروف خود «بانت سعاد» را که در مدح پیامبر سروده بود، در مسجد و در حضور پیامبر خواند و جایزه و خلعت بزرگی از وی دریافت نمود.«حسان بن ثابت»، که با اشعار خود از حریم اسلام دفاع می کرد، در مسجد سروده های خود را قرائت می نمود.
جلسات آموزش در زمان پیامبر، در مسجد مدینه، به قدری جالب بود که نمایندگان قبیله،«ثقیف» از دیدن این منظره سخت تکان خوردند و از کوشش مسلمانان در فرا گرفتن احکام و معارف، انگشت تعجب به دندان گرفتند.
امور قضایی و فصل خصومات و محکوم ساختن بزهکاران، در مسجد انجام می گرفت.
مسجد در آن روز یک دادگستری به تمام معنا بود که عموم کارهای دادخواهی در انجام می گرفت. گذشته از این، پیامبر خطابه های آتشین خود را برای اعزام مردم به جهاد و مبارزه با کفر و شرک، در آنجا ایراد می فرمود. شاید یکی از اسرار اجتماع امور دینی و تعلیمی در مسجد، این بود که رهبر عالی قدر اسلام میخواست در عمل نشان دهد که علم و ایمان با یکدیگر توام و همراهند و هرجا که مرکز ایمان باشد، باید مرکز علم و دانش شود. اگر امور قضایی و امور اجتماعی و تصمیمات جنگی در مسجد صورت می گرفت، برای این بود که آیین وی آیین معنوی محض نیست که باامور مادی و زندگی دنیوی سر و کار نداشته باشد؛ بلکه آیینی است که در عین این که مردم رابا تقوا و ایمان دعوت میکند، از تدابیر امور زندگی و اصلاح اوضاع اجنماعی آنان نیز غفلت نمی نماید.
این هماهنگی علم و ایمان، تا کنون نصب العین مسلمانان بوده است. حتی بعد ها که مراکز اموزشی به صورت خاصی در آمدند، همراه مدارس و دانشگاه ها را در مساجد جامع می ساختند تا جهانیان ثابت کنند که این دو عامل خوشبختی از هم جدا نیستند.
چرا سال هجرت، مبدا تاریخ
درن اسلام، کامل ترین شرایع آسمانی است و شریعت حضرت موسی و حضرت عیسی را به صورت کامل تری که با تمام شرایط و اوضاع تطبیق می کند، برای بشر به ارمغان آورده است.
با اینکه حضرت مسیح و میلاد وی در نظر آنها محترم است؛ ولی میلاد مسیح نزد آنان مبدا تاریخ نگردید؛ زیرا مسلمانان یک ملت مستقل هستند و نباید در اتخاذ تاریخ، پیرو دیگران باشند. مدتها بود که «عام الفیل» (سالی که ابرهه با سپاه فیل به مکه آمد و خواست کعبه را خراب کند) نزد عرب نبدا بود و میلاد مسعود پیامبر اکرم نیز در آن سال می باشد؛ ولی مسلمانان آن را نخستین صفحه تاریخ اسلام قرار ندادند؛ زیرا در آن روز، اثری از اسلام و ایمان نبود. به همین خاطر نیز سال «بعثت» را به عنوان آغاز تاریخ مسلمانان به حساب نیاوردند، زیرا تعداد مسلمان ها در آن روز ها از سه نفر تجاوز نمیکرد؛ ولی در نخستین سال هجرت پیروزی بزرگی نصیب اسلام و مسلمانان گردید و حکومت مستقلی در مدینه پدید آمد و مسلمانان از آوارگی بیرون آمده و در نقطه ای آزادانه تمرکز یافتند و بای همین پیروزی، آن سال را مبدا تاریخ خود قرار دادند.
تبدیل تاریخ هجری، خیانت به اسلام
امروز کشور های اسلامی بیش از هر زمان به وحدت و یگانگی نیازمند هستند و بدیهی است یکی از مظاهر وحدت، کوشش برای حفظ تاریخ اسلامی است. از این رو، باید کشور های اسلامی مبنای کار خود را در تمام مناسبات، بر اساس تاریخ هجری؛ اعم از شمسی و قمری قرار دهند و از این طریق پایه های وحدت و اتحاد را استوارتر سازند. جای تاسف بسیار است که بیشتر کشور های اسلامی و عربی، از تاریخ هجری چشم پوشیده و تاریخ میلادی را مبنای کارهای خود قرار داده اند.
توطئه طاغوت
کشور ما ایران، یکی از کشور های اسلامی است که تاریخ هجری را حفظ و آن را مبنای کار خود قرار داده است. البته در سال 56 شمسی توسط طاغوت توطئه شد که تاریخ اسلامی به تاریخ شاهنشاهی تبدیل گردد و حتی از رسانه های گروهی اعلام گردید و مدت زمان کوتاهی مبنای کار رژیم قرار گرفت.
طاغوت می اندیشید که با دگرگون کردن تاریخ اسلامی به تاریخ شاهنشاهی می تواند پایه های حکومت خود را تحکیم ببخشد و به رژیم ستمگرانه خود ادامه دهد؛ ولی لطف الهی و همت والای امت اسلامی ایران به رهبری حضرت آیت الله العضمی امام خمینی این توطئه را بسان دیگر توطئه ها خنثی کرد و سرانجام رژیم شاهنشاهی با قیام اقشار ملت، برچیده شد و جمهوری اسلامی به جای رژیم شاهنشاهی و تاریخ هجری جایگزین تاریخ محعول ستمشاهی گردید

ولادت پیامبر اکرم ـ ص ـ و هفته وحدت

پدر بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله و مادر گرامیش امنه بود. نظر مشهور علمای شیعه بر آن است که ولادت آن حضرت صبحگاه جمعه 17 ربیع الاول و در نظر بیشتر علمای اهل سنت در دوازدهم آن ماه در مکه مکرمه بوده است.
کنیه و القاب آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم، ابوابراهیم، حبیی الله، خاتم النبیین و سید المرسلین، سیره نویسان، فرزندان ایشان را بدین ترتیب یادآور شده اند:
1ـ ابراهیم که مادر وی ماریه قبطیه است؛ 2ـ قاسم 3ـ عبدالله که این دو ملقب به طاهر و طیب بودند؛ 4ـ حضرت فاطمه زهراعلیه السلام، 5ـ رقیه؛ 6ـ زینب کبری علیه السلام و 7ـ ام کلثوم.
مادر فرزندان پیامبر، جز ابراهیم، حضرت خدیجه کبری علیه السلام است. لازم به گفتم است که عبدالله و قاسم در خردسالی در گذشتند.
همسران آن حضرت بنا به مشهور عبارتند از: 1ـ خدیجه کبری علیه السلام؛ 2ـ سوده بن زمعه که پس از فوت حضرت خدیجه علیه السلام به همسری آ« حضرت در آمد؛ 3ـ عایشه بنت ابوبکر؛ 4ـ حفصه بنت عمر بن خطاب؛ 5ـ ام سلمه بنت ابی امیه؛ 6ـ جویریه بنت حارث؛ 7ـ ام حبیبه بنت ابوسفیان؛ 8ـ زینب بنت جحش؛ 9ـ صفیه بنت یحیی بن اخطب و 10ـ میمونه بنت حارث.
«طبری» پس از ذکر این عده از همسران رسول خدا صلی الله علیه و آل می نویسد:«همسران رسول خدا، جز خدیجه کبری، پس از رحلت آن حضرت زنده بودند».
معراج
طبق آیات و احادیث، خداوند، پیامبر را در یک شب از مکه معظمه به مسجد الاقصی و از آنجا به سدره المنتهی و عرش اعلی به معراج برد و از روایات معتبره بر می آید که معراج به کرات برای آن حضرت اتفاق افتاده است. چنانکه امام صادق علیه السلام می فرماید:« حق تعالی رسول خدا صلی الله علیه و آل را بیست با به آسمان برد.»
هجرت
پس از گذشت 13 سال از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آل مدت سه سال از سوی مشرکین در شعب ابوطالب، در محاصره اقتصادی قرار داشتند؛ به شکلی که شبها صدای گریه کودکان گرسنه در شعب، خواب را از چشم مشرکان مکه می ربود.
غزوه های پیامبر
مورخین، مجموعه غزوات پیامبر را از 9 تا 27 ذکر کرده اند.«غزوه» به جنگ هایی گفته می شود که آن حضرت شخصا در آن شرکت داشته اند و آنها عبارتند از:
1ـ غزوه ابوا؛2ـغزوه بواط؛ 3ـ غزوه ذوالعشیره؛ 4ـ غزوه بدر اولی؛ 5ـ غزوه بدر کبری؛ 6ـ غزوه بنی سلیم؛ 7ـ غزوه بنی فینقاع؛ 8ـ غزوه سویق 9ـ غزوه ذی امر؛ 10ـ غزئه احد؛ 11ـ غزوه بحران؛ 12ـ غزوه حمراء الاسد؛ 13ـ غزوه بنی نصیر؛ 14ـ غزوه ذات الرقاع؛ 15ـ غزوه بدر آخره(یا بدر الثالثه)؛ 16ـ غزوه دومه الجندل؛ 17ـ غزوه الخندق؛ 18ـ غزوه بنی قریظه؛ 19ـ غزوه لنی لحیان؛20ـ غذوه ذی قرد؛ 21ـ غزوه بنی مصطلق؛ 22ـ غزوه طائف؛ 23ـ غزوه خبیر؛ 24ـ غزوه فتح مکه؛ 25ـ غزوه حنین؛ 26ـ غزوه طائف؛ 27ـ غزوه تبوک؛ ولی درگیری احتمالا در 9 غزوه اتفاق افتاد و تعداد «سرایا»؛ یعنی، جنگهایی را که پیامبر شخصا در آن شرکت نمی کرد، 36 سریه نوشته اند.
تغییر قبله
تغییر قبله از حوادث مهم عصر بعثت است که در سال دوم هجری به وقوع پیوست و قبله مسلمین از جناب بیت المقدس به سوی کعبه تغییر جهت یافت.
زندگانی رسول خدا صلی الله علیه و آل از دیدگاه شهید مطهری
حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آل که نبوت به او پایان یافت. در سال 570 بعد از میلاد متولد شد و در چهل سالگی به نبوت مبعوث گشت. سیزه سال در مکه مردم را به اسلام دعوت نمود و سختی ها و مشکلات فراوان متحمل شد. او در این مدت، گروهی زبده تربیت کرد و پس از آن به مدینه مهاجرت نمود و آنجا را مرکز قرار داد. ده سال در مدینه آزادانه دعوت و تبلیغ نمود و با سرکشان عرب به نبرد برخاست و همه را مقهور ساخت. پس از ده سال، همه جزیره العرب مسلمان شدند.آیات کریمه قرآن به تدریج در مدت بیست و سه سال برآن حضرت نازل شد. مسلمانان شیفتگی عجیبی نسبت به قرآن و پیامبر نشان می دادند.
پیامبر در سال یازدهم هجری که بیست و سومین سال نبوت و شصت و سومین سال از عمرش بود، در گذشت، در حالی که جامعه ای نوبنیاد و مملو ازنشاط روحی و مومن به یک ایدئولوژی سازنده که احساس مسوولیت جهانی می کرد، تأسیس کرده و باقی گذاشته بود.

آنچنان به این جامعه نوبنیاد روح و وحدت و نشاط داد، دوچیز بود یکی از قرآن کریم که همواره تلاوت می شد و الهام می بخشید و دیگری شخصیت عظیم و نافذ رسول خدا که خاطره ها را به خود مشغول و شیفته نگاه می داشت.
اکنون درباره شخصیت رسول اکرم اندکی بحث می کنیم:
دوران کودکی
هنوز در رحم مادر بود که پدرش برای تجارت، با کاروان قریش رهسپار شام شد و در مدینه درگذشت. جدش عبدالمطلب کفالت او را بر عهده گرفت. آثار عظمت و فوق العادگی از همان کودکی در چهره، رفتار و گفتار پیدا بود. عبدالمطلب به فراست دریافته بود که نوه اش آینده درخشان دارد.
هشت ساله بود که جدش عبدالمطلب در گذشت، طبق وصیت عبدالمطلب، ابوطالب عموی بزرگش عهده دار کفالت او شد. ابوطالب نیز از رفتار عجیب این کودک که به سایر کودکان شباهت نداشت، در شگفت بود. هرگز دیده نشد که پیامبر مانند کودکان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان دهد، به غذای اندک اکتفا می کرد و از زیاده روی امتناع می ورزید. بر خلاف کودکان همسالش و بر خلاف عادت و تربیت آن روز، موهای خویش را مرتب می کرد و سر و صورت را تمیز نگه می داشت.
ابوطالب روزی از او خواست کهدر حضور او جامعه های خود را بکند و بر بستر رود، او این خواسته را با کراهت پذیرفت و چون نمی خواست از دستور عموی خویش تمرد کند، به او گفت: روی خویش را برگردان تا بتوانم جامعه ام را بکنم. ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد؛ زیرا در عرب آن روز، حتی مردان بزرگ از عریان کردن همه قسمتهای بدن خود ابایی نداشتند.
ابوطالب گوید:« من هرگز از او سخن دروغ نشنیدم». فوق العاده عطوفت و مهربان بود. به کودکان محبت می کرد. نوه هایش را روی دامن می نشاند، بر دوش خویش سوار می کرد، آنها را می بوسید و ... اینها همه برخلاف خلق و خوی آن زمان بود!
روزی در حضور یکی از اشراف، یکی از فرزندانش (حضرت مجتبی ع) را بوسید، آن مرد گفت: من دو پسر دارم حتی یک بارهم هیچ کدام را نبوسیده ام! فرمود:«من لا یرحم لا یرحم» کسی که مهربانی نکند، رحمت خدا شامل حالش نمی شود».
نسبت به فرزندان مسلمان نیز مهربانی می کرد، آ«ها را روی زانوی خویش نشانده، دست محبت بر سرشان می کشید. گاه مادران، کودکان خردسال خویش را به او می دادند که برای آنها دعا کند. اتفاق می افتاد که احیانا آن کودکان روی جامه اش ادرار می کردند، مادران ناراحت و شرمنده می شدند و میخواستند مانع ادامه ادرار بچه شوند، او آنها را از این کار به شدت منع می کرد و می فرمود: مانع نشوید، اینکه جامعه من نجس شود، اهمیتی ندارد، تطهیر می کنم.
با بردگان
نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود، به مردم گفت:« اینها برادران شمایند، از هر غذا که می خورید به آنها بخورانید و از هر نوع جامعه که می پوشید بر آنان نیز بپوشانید. کار طاقت فرسا تحمیلشان مکنید. در کارها به آنها کمک کنید.» می گفت آنها را به عنوان «بنده» و یا کنیز «که مملوکیت را می راسند» خطاب نکنید؛ زیرا همه مملوک خداییم و ملک حقیقی خداست؛ بلکه آنها را به عنوان «فتی» (جوانمرد) یا «فتاه» (جوان زد) خطاب کنید. در شریعت اسلام، تمام تسهیلات ممکن برای آزادی بردگان که منتهی به آزادی بردگان که منتهی به آزادی کلیه آنها می شد، فراهم گردید. او شغل «نخاسی»؛ یعنی، برده فروشی را بدترین شغلها می دانست و می فرمود:« بدترین مردم نزد خدا آدم فرشانند».
نظافت و بوی خوش
به نظافت و بوی خوش علاقه خواصی داشت، هم خود رعایت می کرد هم به دیگران سفارش می کرد. به یاران و پیروان خود تاکید می نمود که تن و خانه خویش را پاکیزه و خوشبو نگهدارند. بخصوص روزهای جمعه وادارشان می کرد غسل کنند و خود را معطر سازند که بوی بد از آنها استشمام نشود، آنگاه در نماز جمعه حضور یابند.
تنفر از بیکاری و بطالب
از بیکاری و بطالت متنفر بود، می گفت:« خدایا از کسالت و بی نشاطی، از سستی و تنبلی و از عجز و زبونی به تو پناه می برم». مسلمانان را به کار کردن تشویق می کرد و می گفت:«عبادت هفتاد جزء دارد و بهترین جزء آن کسب حلال است».
امانت داری
پیش از بعثت، برای خدیجه که بعد به همسری اش درآمد، یک سفر تجاری به شام انجام داد. در آن سفر، پیش از لیاقت و استعداد و امانت و درستکاری اش روشن شد. او در میان مردم آنچنان به درستی شهره بود که لقب «محمد امین» یافت. امانتها را به او می سپردند.
پس از بعثت نیز قریش با همه دشمنی ای که با او پیدا کردند، باز هم امانتهای خود را به او می سپردند. از همین رو پس از هجرت به مدینه، علی علیه السلام را چند روز بعد از خود باقی گذاشت تا امانتها را به صاحبان اصلی بازگرداند.


مبارزه با ظلم
در دوران جاهلیت با گروهی که آنها نیز از ظلم و ستم رنج می برند، برای دفاع از مظلومان و مقاومت در برابر ستمگران هم پیمان شد، این پیمان در خانه «عبدالله بن جدعان» از شخصیتهای مهم مکه بسته شد و «حلف الفضول» نام گرفت. او بعد ها در دوره رسالت، از آن پیمان یاد می کرد و می فرمود: « حاضر نیستم آن پیمان بشکند و اکنون نیز حاضرم در چنین پیمانی شرکت کنم».
اخلاق خانوادگی
با اهل خانه مهربان بود با همسرانش، به خشونت رفتار نمی کرد و این بر خلاف خلق و خوی مکیان بود. بدزبانی برخی از همسران خویش را تحمل می کرد تا آنجا که دیگران از این همه تحمل رنج می برند. او به حسن معاشرت با زنان توصیه و تاکید می کرد و می گفت:«همه مردم دارای خصلتهای نیک و بد هستند،مرد نباید تنها جنبه های ناپسند همسر خویش را در نظر بگیرید و همسر خود را ترک کند. چه، هرگاه از یک خصلت او ناراحت شود، خصلت دیگرش مایه خشنودی او است و این دو را باید با هم به حساب آورد».
آداب و معاشرت اجتماعی
در معاشرات با مردم مهربان و گشاده رو بود. در سلام، به همه حتی به کودکان و بردگان پیشی می گرفت، هیچ گاه نزد دیگران پای خود را دراز نمی کرد و در حضور کسی تکیه نمی نمود.
بیشتر دوزانو مینشست، در مجالس به صورت دایره وار می نشست تا مجلس بالا و پایینی نداشته باشد و همه جایگاه مساوی داشته باشد. از اصحابش تفقد می کرد. اگر سه روز یکی ازاصحاب را نمیدید، سراغش را می گرفت. در صورت مریض بودنشان از آنها عیادت میکرد و اگر گرفتاری داشتند کمکشان می نمود. در مجالس تنها ب یک فرد نگاه نمیکرد و یک فرد را مورد خطاب قرار نمی داد؛ بلکه نگاه های خود را در میان جمع تقسیم می کرد. می گفت: «خداوند کراهت دارد بنده ای را ببیند که برای خود، نسبت به دیگران، امتیازی قائل شده است».
نرمی در عین صلابت
در مسائل فردی و امور مربوط به شخص خودش، نرم و ملایم و با گذشت بود. گذشتهای بزرگ و تاریخی اش، یکی از علل پیشرفتش بود. اما در مسائل اصولی و عمومی، آنجا که حریم قانون بود، سختی و صلابت نشان می داد و گذشت را روا نمی دانست. پس از فتح مکه و پیروزی بر قریش، تمام بدیهایی را که قریش در طول بیست سال نسبت به خود او مرتکب شده بودند، نادیده گرفت و همه را یک جا بخشید. توبه قاتل عموی محبوبش حمزه را پذیرفت؛ اما در همان فتح مکه، زنی از بنی مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گردید، خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجرای حد سرقت را توهین به خود تلقی می کردند و سخت به تکاپو افتادن تا رسول خدا را از حد منصرف کنند، بعضی از محترمین صحابه را به شفاعت بر انگیختند؛ ولی رنگ رسول خدا برانگیخته شد و گفت:«چه جای شفاعت است؟ مگر قانون خدا را میتوان به خاطر افراد تعطیل کرد». همان روز در میان جمع سخنرانی کرد و فرمود:
«اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای قانون خدا تبعیض می کردند؛ هرگاه یکی از اقویا مرتکب جرم می شد، معاف میگشت و اگر ضعیف و زیر دستی مرتکب می شد، به مجازاتش می رسید. سوگند به خدایی که جانم در دست اوست در اجرای «عدل» درباره هیچ کس سستی نمی کنم، هرچند از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد».
عبادت
پاره ای از شب، گاهی ثلث و در بعضی از موارد دو ثلث شب را به عبادت می پرداخت. با اینکه تمام روزش، بخصوص در اوقات توقف در مدینه، در تلاش بود از عبادتش نمی کاست. او آرامش کامل خویش را در عبادت و راز و نیاز با حق می یافت. عبادتش به منظور طمع بهشت و یا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاس گذارانه بود.
روزی یکی از همسرانش خطاب به حضرت گفت: تو دیگر چرا این همه عبادت می کنی؟ تو آمرزیده ای! جواب داد:«بنده سپاس گذار نباشم؟» بسیار روزه می گرفت علاوه بر ماه رمضان و قسمتی از شعبان، یک روز در میان روزه می گرفت. دهه آخر ماه مبارک رمضان بسترش را جمع می کرد و در مسجد معتکف می شد و یکسره به عبادت می پرداخت؛ ولی به دیگران سفارش می کرد که: کافی است در هر ماه سه روز روزه بگیرید. به اندازه طاقت عبادت کنید. بیش از ظرفیت خود برخود تحمیل نکنید که اثر معکوس دارد. با رهبانیت و انزوا و گوشه گیری و ترک اهل و عیال مخالف بود. بعضی از اصحاب که چنین تصمیمی گرفته بودند مورد انکار و ملامتش قرار می فرمود:« بدن شما، زن و فرزند و یارانتان، حقوقی بر شما که باید رعایت کنید». هرگاه به تنهایی به عبادت بر میخواست آن را طول می داد، گاهی در حال تهجد، ساعت ها سرگرم بود؛ اما در جماعت به اختصار می کوشید، رعایت حال ضعیف ترین فرد از مامورین را لازم می شمرد و به آن توصیه می کرد.
زهد و ساده زیستی
زهد و ساده زیستی از اصول زندگی پیامبر بود. غذای ساده می خورد. لباس ساده می پوشید و ساده حرکت می کرد. زیرا اندازش بیشتر حصیر بود، بر روی زمین می نشست. با دست خود از بز شیر می دوشید. بر مرکب بی زین و پالان سوار می شد و از اینکه کسی در رکابش حرکت کند، به شدت جلوگیری می کرد. قوت و قالبش نان جوین و خرما بود. کفش و جامعه اش را با دست خویس وصله می کرد. در عین سادگی، طرفدار فلسفه فقر نبود. مال و ثروت را به سود جامعه و برای صرف در راههای مشروع لازم میشمرد و می گفت:« نعم المال الصالح للرجل الصالح»؛(58) « چه نیکوست ثروتی که از راه مشروع به دست آید و برای آدمی باشد که شایسته داشتن ثروت است، و بداند چگونه هزینه کند». و می فرمود: « نعم العون علی تقوی الله الغنی»؛(59) «مال و ثروت، کمک و یاور خوبی است برای تقوا».
اراده و استقامت
اراده و استقامت بینظیر بود و این خصوصیت از او به یارانش نیز سرایت کرده بود. دوره بیست و سه ساله بعثتش یکسره درس اراده و استقامت است. او در تاریخ زندگی اش مکرر در شرایطی قرار گرفت که امید ها از همه جا قطع می شد؛ ولی یک لحظه تصور شکست را در مخلیه اش راه نداد. ایمان نیرومندش به موفقیت، یک لحظه متزلزل نشد.
رهبری، مدیریت و مشورت
گرچه فرمان پیامبر ص میان اصحاب بی درنگ اجرا می شود و پیروانش مکرر می گفتند:« چه به تو ایمان قاطع داریم، اگر فرماندهی که خود را در دریا غرق کنیم و یادر آتش بیفکنیم،چنین می کنیم»، لیکن او هرگز به روش مستبدان رفتار نمیکرد. در کارهایی که از طرف خدا دستور نرسیده بود با اصحاب مشورت می کرد و نظر آنها را محترم می شمرد و از این راه به آنها شخصیت می داد. در بدر، مساله اقدام به جنگ، همچنین تعیین محل اردوگاه و نحوه رفتار با اسرای جنگی را به شور گذاشت. در حد نیز راجع به اینکه شهر مدینه را در اردوگاه قرار دهند و یا اردو را به خارج ببرند، به مشورت پرداخت. در احزاب و در تبوک با اصحاب به گفت و گو پرداخت و...نرم و مهربانی، عفو و گذشت، استغفار هایش برای اصحاب و بی تابیش برای بخشش گناهان امت، همچنین به حساب آوردن اصحاب و یاران و طرف شور قرار دادن آنها و شخصیت دادن به آنها و ... از علل عمده نفوذ عظیم و بی نظیر پیامبر صلی الله علیه و آله در جمع اصحابش بود.
قران کریم به این اشاره می کند آنجا که می فرماید:
«به موجب مهربانی که خدا در دل تو قرار داد، تو با یاران خویش نرمش نشان می دهی. اگر تو درشت خو و شخت دل می بودی، از دورت پراکنده می شدند، پس عفو و بخشایش داشته باش و برای آنها نزد خداوند استغفار کن و با آنها در کار ها مشورت کن، هرگاه عزمت جزم شد، دیگر بر خدا توکل کن و تردید به خود راه مده».(60)
نظم و انضباط
نظم انضباط برکارهایش حکم فرما بود، اوقات خویش را تقسیم می کرد و به این عمل توصیه مینمود. اصحابش نیز تحت تاثیر او، انضباط را به دقت رعایت می کردند. برخی تصمیمات را آشکار نمی کرد تا مبادا دشمن آگاه گردد. یارانش تصمیماتش را بدون چون و چرا می بستند؛ مثلا هرگاه که فرمان می داد آماده باشید، فردا حرکت کنیم؛ هه به طرفی که او فرمان می داد همراهانش روانه میشدند بدون آنکه که از مقصد بپرسند در لحظات آخر آگاه می شدند. گاه به عده ای دستور می داد به طرفی حرکت کنند و نامه ای به فرمانده آنها می داد و می گفت بعد از چند روز که به فلان نقطه رسیدی، نامه را باز کن و دستور را به اجرا درآور و آنها چنین می کردند و پیش از رسیدن به آن نقطه، نمی دانستند مقصد نهایی کجاست و برای چه ماموریتی می روند و بدین ترتیب دشمن و جاسوسهای دشمن را بی خبر می گذاشت و احیانا آنها را غافلگیر می کرد.
انتقاد پذیری و تنفر از چاپلوسی
او گاهی با اعتراضات برخی یاران مواجه می شد؛ اما بدون انکه درشتی کند را به آنچه خود تصمیم گرفته بود جلب و موافق می کرد. از شنیدن مداحی و چاپلوسی بیزار بود و می گفت:« به چهره خاک بپاشید».
محکم کاری را دوست می داشت. مایل بود کاری که انجام می دهد متقن و محکم باشد تا آنجا که وقتی یار مخلصش«سعد بن معاذ» از دنیا رفت و او را در قبر نهادند او با دست خویش سنگها و خشتهای او را جابه جا و محکم کرد و فرمود:
«من می دانم که طولی نمی کشد همه اینها خراب می شود؟ اما خداوند دوست می دارد که هرگاه بنده ای کاری انجام می دهد آن کار و متقن باشد».
مبارزه با ضعف
او از ضعف و جهل مردم به نفع شخص خود استفاده نمیکرد، به عکس، با آن مبارزه می کرد و مردم را به جهل و نادانی شان واقف می ساخت. روزی که پسر هیجده ماهش ابراهیم از دنیا رفت، همان روز خورشید هم گرفت، مردم گفتند: کسوف به خاطر مصیبتی است که بر پیغمبر وارد شده است! پیامبر در مقابل این خیال جاهلانه مردم سکوت نکرد و از این ضعف استفاده شخصی نکرد؛ بلکه بالای منبر رفته، فرمود: «مردم! ماه و خورشید 2 آیت از آیات خدا هستند و برای مردن کسی نمیگیرد».
واجد بودن شرایط رهبری
شرایط رهبری را؛ اعم از حس تشخیص، قاطعیت، عدم تردید و دودلی، شهامت، اقدام و بیم نداشتن از اواقب احتمالی، پیش بینی و دور اندیشی، تحمل انتقاد، شناخت افراد و توانایی آنها، تفویض اختیارات درخور توانایی ها، نرمی در مسائل فردی، صلابت در مسائل اصولی، شخصیت دادن به پیروان و به حساب آوردن آنان و پرورش استعداد های عقلی و عاطفی و عملی آنها، پرهیز به استبداد و میل به اطاعت کور کورانه، تواضع و فروتنی، سادگی و درویشی، وقار و متانت، علاقه شدید به سازمان و تشکیلات برای شکل و انتظام دادن به نیرئو های انسانی و... همه را در حد کمال داشت و می فرمود:
«اگر سه نفر با هم مسافرت می کنید، یکنفر را از میان خود به عنوان رییس و فرمانده انتخاب کنید».
در مدینه، تشکیلات خاصی ترتیب داد؛ از آن جمله جمعی را به عنوان تدبیر تعین کرد و هر دسته ای را به کار مخصوص گمارد. برخی کتاب وحی بودند و قران را می نوشتد، بعضی متصدی نامه های خصوصی بودند، برخی عقود و معاملات مردم را ثبت می کردند، برخی دفاتر صدقات و مالیات را می نوشتند، برخی مسول عهد نامه ها و پیمان نامه ها بودند. همه اینها در کتاب تاریخ از قبیل «تاریخ یعقوبی» و «التنبیه و الاشراف» مسعودی و «معجم البلدان» بلاذری و «طبقات» ابن سعد، شده است.
روش تبلیغ
در تبلیغ اسلام سهل گیر بود نه سخت گیر، بیشتر بر بشارت و امید تکیه می کرد تا بر ترس و تهدید.
به یکی از اصحابش که برای تبلیغ اسلام به یمن فرستاد، دستور داد که:
«یسعر و لا تعسر و بشر و لا تنفر»
آسان بگیر و سخت نگیر، نوید بده، میلها را تحریک کن و مردم را متنفر نساز.
در کار تبلیغ اسلام تحرک داشته باش، به طائف سفر کرد، در ایام حج در قبایل می گشت و تبلیغ می کرد. ک بار علی ع و بار دیگر معاذ بن جبل را به یمن برای تبلیغ فرستاد. معصب ابن عمیر را پیش از آمدن خودش برای تبلیغ مردم به مدینه به آن دیار فرستاد. گروهی فراوانی از یارانش را به حبشه گسیل داشت و آنها ضمن نجات از آزار مکیان، اسلام را تبلیغ کردند و زمینه مسلمان شدن پادشاه حبشه و نیمی از مردم سرزمین را فراهم کردند. در سال ششم هجری به سران کشورهای جهان نامه نوشت و نبوت و رسالت خویش را به آنها اعلام کرد. حدود صد نامه از آن حضرت باقی است که به شخصیت های مختلف نوشته است.
تشویق به علم
به علم و سواد تشویق م کرد، کودکان اصحابش را وادار می نمود که سواد بیاموزند، برخی از یارانش را فرمان داد سریانی بیاموزند. می گفت: «دانشجوی بر هر مسلمان فرض واجب است». و نیز فرمود:«علم را جست و جو کنید در پی آن روانه شوید، ولو مستلزم سفر کردن تا چین باشد.» این تاکید و تشویق ها در علم سبب شد که مسلمانان با همت و سرعت بی نظیری به جست و جوی علم در همه ی جهان پرداختند. آثار علمی را هر کجا یافتند، به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق پرداختند و از این راه علاوه بر اینکه در میان تمدن های قدیم یونانی، رومی، ایرانی، مصری، هندی، و... تمدن و فرهنگ های تاریخ بشریت را آفریدند که به نام تمدن و فرهنگ اسلامی شناخته شده و می شود.
خلق و خوی او، مانند سخنش و دینش جامع و همه جانبه بود. تاری، هرگز شخصیتی مانند او را به یاد ندارد که در همه ابعاد انسانی، در حد کمال و تمام باشد. او به راستی انسان کامل بود.
هفته وحدت
از آنجا که برادران اهل سنت، 12 ربیع الاول را با میلاد با سعادت آن حضرت می دانند؛ لذا فاصله میان 12 تا 17 ربیع الاول هر سال به نام هفته وحدت مسلمین اعلام شده است و مسلمانان در این فاصله برای نزدیک ساختن قلوب خود به یکدیگر و ایجاد وحدت و انسجام در راه مبارزه با دشمنان اسلام تلاش می کنند.
امام امت علیه السلام درباره دعوت اسلام به وحدت و نقش دشمنان در تفرقه افکنی میان مسلمین، ضمن بیاناتی که در هفته وحدت ایراد نمودند، فرمود:
«الان بحمدالله هفته وحدت است و به برکت این مولود سعید و فرزند بزرگوارش حضرت صادق علیه السلام بشر می تواند به اموال خودش برسد.»
این وحدت، همان چیزی است که در قران کریم درباره آن سفارش شده است و ائمه اطهار علیه السلام مسلمین را به دعوت کردند؛ و اصولا دعوت به اسلام، دعوت به وحدت است؛ به این معنا که همه در کلمه اسلام با هم تجمع باشند، لکن که می دانید، نگذاشتند این وحدت تحقق پیدا کند، خصوصا در این عصر های اخیر که زیادتر به اختلافات دامن زده اند چون کارشناسهای آنها فهمیده بودند که اگر این اجتماع بزرگ اسلامی به هم نزدیک بشوند و به هم بپیوندند، دیگر هیچ قدرتی نمیتواند با اینها مقابله کند و نسبت به آنها سلطه جویی کند. آنها تها راه در این دیدندکه برای مقاصد شوم خود بین همه گروه ها تفرقه بیندازند».
هفنه وحدت فرصتی است برای بحث و گفت و گو پیرامون علل و عوامل عقب افتادن جوامع اسلامی تا به این نتیجه دست یابند که پیشرفت و تعالی آنان تنها در سایه وحدت به بحث و گفت و گو اکتفا نگردد؛ بلکه ضرورت حفظ وحدت به نحوی تبیین شود که همه احساس کنند بایستی همواره به مساله وحدت در برابر قدرتهای استعماری بیندیشند؛ زیرا دشمنان اسلام در مسیر باطل خویش دارای وحدت می باشند؛ بنابراین چرا نباید ما مسلمانان در راه صحیح و حق خویش با یکدیگر دارای وحدت باشیم. مسلمانان امکانات بسیاری از نظر نیروی انسانی، ذخایر و منابع مادی در اختیار دارند و حساس ترین مناطق استراتژیک جهان در کنترل آنهاست، بنابراین اگر به صورت «ید واحده» باشند، در آینده فرصت هرگونه کاری را از دشمنان خواهند گرفت.

ولادت امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام در هفدهم ربیع الاول سال هشتاد و سه هجری قمری، در مدینه به دنیا آمد. نامش شریفش «جعفر» و کنیه اش «ابو عبدالله » و لقب گرامی اش «صادق» بود. پدر گرامی او، محمد باقر علیه السلام پنجمین امام و پیشوای شیعیان و مادرش «ام فروه» است. اما در باره مادرش فرمود: «او از بانوان پرهیز کار و با ایمان و نیکوکار بود». امام صادق علیه السلام شصت و پنج سال زندگی کرد و دوره امامتش سی و چهار سال بودو هفت پسر و دختر به نامهای: امام کاظم علیه السلام، اسماعیل، عبدالله، محمد دیباج، اسحاق، علی عریضی، عباس، ام فروه، اسماء و فاطمه داشت.
امام صادق عله السلام و زمامداران
آن حضرت در سال 73 هجری، در زمان حکومت پنجمین خلیفه ستمگر اموی «عبدالملک بن مروان» به دنیا آمد، و در سال 114 هجری زمان حکومت «هشام بن عبدالملک» پس از شهادت پدر گرامی اش حضرت باقر علیه السلام، در سن 31 سالگی به امامت رسید. خلفای اموی که از تولد امام تا سال 132 هجری (سال انقراض بنی امیه) با امام صادق بودند، عبارتند از:
1ـ عبدالملک بن مروان
2ـ ولید بن عبدالملک
3ـ سلیمان بن عبدالملک
4ـ عمر بن عبدالعزیز
5ـ یزید بن عبدالملک
6ـ هشام بن عبدالملک
7ـ ولید بن یزید بن عبدالملک
8ـ یزید بن ولید
9ـ ابراهیم بن ولید
10ـ مروان حمار آخرین خلیفه غاصب اموی
بی گمان نزدیک به یک قرن، اسلام و امت اسلامی بازیچه اغراض بنی امیه بود. انان هیچ ارزشسی برای مردم قائل نبودند. تمامی مسلمانان، بویژه پیروان خاندان نبوت در حکومت بنی امیه، در سختی و خفقان به سر می برند. «عبدالملک» در خطبه ای خطاب به مردم گفت: «هرکس مرا به تقوا و پرهیز کاری دعوت کند، گردنش را میزنم» و «ولید» فرزند عبدالملک پس از دستیابی به حکومت، در اولین سخنرانی خود گفت:«هرکس در برابر ما گردنشکنی کند، او را میکشیم و هرکس سکوت کند، درد سکوت، او را خواهد کشت».
بنی امیه از همان آغاز پیدایش اسلام، با دین و پیامبر صلی الله علیه و آله دشمنی آشتی ناپذیری داشتند. حوادث بعدی و جنگهای بدر و احد باعث شد که بنی امیه کینه ای بی تسکین از پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المومنین علیه السلام به دل گیرند تا بعد ها هر وقت فرصتی یابند به کینه جویی و انتقام دست یازند. آنان برای نابودی اسلام و دشمنی با پیامبر و خاندانش، از هیچ حیله و نیرنگ و جنایتی فروگذار نکردند.
از سال چهلم هجرت، پس از شهادت امیر مومنان و به قدرت رسیدن معاویه، دنیای اسلام عملا به دست بنی امیه قبضه شد و شدیدترین فشار ها بر شیعیان آغاز گشت. ناسزا گفتن به امیر مومنان علی علیه السلام در سرلوحه برنامه های بنی امیه بود. قتل عام کربلا و شهادت سرور شهیدان حسین علیه السلام اوج جنایت بنی امیه محسوب می شود، و پیش از فاجعه کربلا و بعد از آن نیز بنی امیه بسیاری از بزرگان شیعه و علویین را به جرم جانبداری از اهل بیت علیه السلام کشتند و بسیاری دیگر را سالها در سیاه چاله های مخوف، در بدترین شرایط زندانی کردند.«زید» فرزند امام چهارم در زمان هشام بن عبدالملک به شهادت رسید. پیکر زید را پس از شهادت به دستور هشام به دار آویختندو پس از چند سال پایین آورده و سوزاندند.
حادثه کربلا و روشنگری و مبارزات منفی ائمه علیه السلام پس از آن فاجعه، در ایجاد تنفر از حکومت بنی امیه نقش موثری داشت و بالاخره شهادت زید موجب شد که مردم از بی دینی و ستم و خودکامگی بنی امیه به ستوده آمدند و سرانجام در سال 132 هجری بساط حکومت ننگین امویان برچیده شد و بنی عباس با استفاده از موقعیت، با قیافه حق به جانبی زمام امور را به دست گرفتند.
امام صادق علیه السلام همانند دیگر ائمه گرامی، در تمام مدت زندگی و از جمله سال هایی که امویان حکومت می کردند، پنهان و آشکار به مبارزه با ستمگران پرداخت و تا جایی که محدودیت ها و مراقبت هایی بنی امیه فرصت می داد، روشنگری کرد و یاران حق و دین را هدایت نمود و اسلام راستین را عرضه داشت.
از بارزترین خدمات امام باقر و امام صادق علیه السلام در آن دوران سیاه، نهظت علمی آن دو گرامی برای احیا و حفظ معارف اسلام و پرورش عالمان و فقهای متعهد و مسولی بود که بتوانند در اقصی نقاط سرزمین اسلامی، درن و قران را ترویج نمایند.
برخود با منصور
بخش اخیر زندگی امام صادق علیه السلام با دوران حکومت منصور مصادف بود. امام صادق علیه السلام در میان بنی هاشم به عنوان یک شخصیت معنوی منحصر به فرد مطرح بود. او در زمان منصور از شهرت علمی عظیمی برخوردار و مورد توجه بسیاری از فقها و محدثان اهل سنت بوده است.
طبیعی است که منصور با توجه به کینه شدیدی که نسبت به علویین داشت، آن حضرت را شدیدا زیر نظر می گرفت، و اجازه زندگی آزاد به او نمیداد. امام صادق علیه السلام اعتقاد خود را دایر بر اینکه امامت، حق منحصر به فرد او بوده و او را غضب کرده اند، پنهان نمیداشت و برخورد بعضی از اصحاب او؛ مانند« ابن ابی یعفور» در رابطه با «مفترض الطاعه» بودن آن حضرت، نشانگر اعتقاد شیعه به این اصل است.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
«بنی الاسلام علی خمسه اشیا: علی الصلاه و الزکاه و الحج و الصوم و الولایه، قال زراره: فقلت: ای شی ء من ذلک افضل؟ فقال: الولایه افضل مفتاحهن و الو الی هوالدلیل علیهن»(61)
اسلام روی 5 مطلب استوار است، نماز زکات حج روزه ولایت زراره می گوید پرسیدم: کدام یم از آنها از اهمیت بیشتری برخوردار است؟ فرمود: «ولایت»؛ زیرا ولایت کلید بقیه است و والی، مردم را به این مطالب هدایت می کند.
در این روایت، ولایت به عنوان اصلی مطرح شده که اجرای سایر اصول در گروه وجود آن است. این روش برای منصور بسیار خطرناک بود. بدین جهت مترصد فرصتی بود تا به بهانه ای امام را به قتل برساند.«ابن عتبه»می نویسد:«منصور بارها تصمیم به قتل او گرفت، ولی خداوند او را حفظ کرد».
فعالیت های امام به طور عمده در خفا انجام گرفته و مکرر اصحاب خود به کتمان اسرار اهل بیت دستور می داد. روایات زیادی در این رابطه از آن حضرت نقل شده است، اما همان گونه که قبلا اشاره شد، رهبری شیعه به طور مسلم با برنامه ها و فعالیت های پنهانی خود است که انسجام امامیه را حفظ کرد».
امام معمولا از رفت و آمد به دربار منصورـ مگر به اجبارـ سرباز می زد و به همین سبب بارها از طرف منصور مورد اعتراض قرار گرفت؛ چنانکه روزی وقتی از آن حضرت پرسید:« چرا مانند دیگران به دیدار او نمی رود؟ امام در جوابش فرمود:
«لیس لنا ما نخافک من اجله و لا عندک من الامر الاخره ما نرجوک له و لا انت فی نعمته فنهنئک و لاتراها نقمه فنعزیک بها فما نصنع عندک؟»(62)
ما کاری نکرده ایم که به جهت آن از تو بترسیم و از امر آخرت، پیش تو چیزی نیست که بدان امیدوار باشیم و این مقام تو در واقع نعمتی نیست که آن را به تو تبریک بگوییم و تو آن را مصیبتی برای خود نمی دانی که تو را دلداری دهیم، پس چه کاری نزد تو داریم؟!
آری امام علیه السلام اینگونه عدک رضایت خود را نسبت به حکومت منصور ابراز می داشت و یاران و پیروان خویش را با سخنان جاودانه ای همچون «ایاکم و مجالسه الملوک...»؛(63) «از همنشینی با پادشاهان بر حذر باشید» از همنشینی شاهان بر حذر باشید. او حتی علمایی که به دربار رفت و آمد داشتند از این کار بیم داده، می فرمود:
«الفقها امناء الرسل مالم یدخلوا فی الدنیا. قیل یا رسول الله و ما دخولهم فی الدنیا؟ قال: اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذرو هم علی دینکم».(64)
فقها تا زمانی که به دنیا دل نبندند امینهای پیامبرانند سوال شد: ای رسول خدا! دخول آنها در دنیا چیست؟ فرمود: پیروی از سلاطین و چون آنها را بر این حالت دیدند، از آنها نسبت به دین خود بر حذر باشید.
روزی منصور از امام صادق پرسید:
«یا ابا عبدالله لای شی خلق الله تعالی الذباب، قال علیه السلام: لیذل به الجبابره».(65)
خدا پشه را برای چه آفرید؟ حضرت فرمود: برای اینکه دماغ زورگویان را به وسیله آن به خاک بمالد.
روایتی که تحت عنوان «لا تحاکملوا الی الطاغوت»؛«طغیانگران را به داوری انتخاب نکنید» از امام صادق نقل شده، نشانه طرز برخورد وی با قدرت حاکم است، آن حضرت در جواب سوالی در این زمینه فرمود:
«... من تحاکم الیهم (السلطان او القضاه) فی حق او باطل فانما تحاکم الی الطاغوت...»(66)
هرکس داوری امور خود؛ اعم از حق و باطل را به آنان ـ حاکمان یا قضاوت منسوب به آنان ـ واگذار کند، طغیانگری را به داوری گرفته است.
لذا امام بودجه برای حل اختلاف شیعه تعیین کرده بود تا مجوز نشوند به محاکم عباسی مراجعه نمایند.
در این رابطه نوشته اند:« مردی با یکی از بستگان خود بر سر میراثی اختلاف داشت که کارشان به دعوا و جدال کشید. مفضل، یکی از یاران امام صادق علیه السلام که مامور حل اختلافات از سوی امام بود، به هنگام عبور از محل آنان متوجه درگیری شد. وی آن دو را به خانه خود برد و چهارصد درهم پرداخت، اختلافشان را حل و میانشان مصالحه برقرار کرد و به آنان گفت: «بدانید پولی که برای حل اختلافتان پرداختم از آن خودم نبود؛ بلکه از اموال امام صادق علیه السلام بود.
آن حضرت به من فرمان داده هرجا دوتن از شیعیان اختلاف و نزاعی داشتند از مال آن بزرگوار آنان را صلح دهم».
شخصیت علمی و اخلاقی امام صادق علیه السلام
پیرامون شخصیت علمی امام صادق علیه السلام مطالب گفتنی فراوان است. از نظر شیعه نصب ایشان به مقام امامت از جانب خدا نصب شده است، که نتیجه مستقیم این طرز تلقی آن است که حضرت دارای علم خاص امامت باشد. حضرت در میان اهل سنت از نظر نقل حدیث و فقاهت و افتاء از موقعیت شامخی برخوردار است؛ به طوری که او را ابوحنیفه و مالک بن انس و عده کثیری از بزرگان محدثین، از شیوخ خود به شمار آورده اند. مالک بن انس از جمله کسانی است که مدتی در محضر امام صادق علیه السلام تلمذ کرده است و درباره شخصیت آن حضرت چنین می گوید:
«و لقد کنت آتی جعفر بن محمد و کان کثیر المزاح و التبسم، فاذا ذکر عنده النبی (ص) اخضر و اصفر و لقد اختلفت الیه زمانا و ما کنت اراه الا علی ثلاث خصال: اما مصلیا و اما صائما و اما یقرا القران و ما رایته قط یحدث عن رسول الله علیه السلام الا علی الطهاره و لا یتکلم فی مالا یعنیه و کان من العلماء الزهاد الذین یخشون الله و ما رایته قط الا یخرج الوساده من تحته و یجعلنا تحتی».(67)
مدتی خدمت جعفر بن محمد مشرف می شدم. آن حضرت اهل مزاح بود و تبسم ملایمی همواره بر لب هایش نقش می بست. هنگامی که در محضر او نامی از رسول خدا صلی الله علیه و آل برده می شد، رنگش به سبزی و سپس به زردی می گرایید. مدتی که به خانه آن حضرت رفت و آمد داشتم او را خارج از سه حالت ندیدم ، یا نماز می خواند یا روزه بود یا به قرائت قرآن مشغول بود و هرگز بدون وضو از حضرت رسوا الله صلی الله علیه و آل نقل حدیث نمیکرد و سخنی که به درد نمیخورد بر زبان نمی راند. ایشان از آن دسته از علمای زاهدی بود که ترس از خدا سرتاسر وجودش را گرفته بود. هرگز به خدمت او شرفیاب نشدم جز اینکه زیرانداز خود را برای من می گذاشت.
از«عمرو بن ابی المقدام» نقل شده که می گفت:« کنت اذا نظرت الی جعفر بن محمد علمت انه من سلاله النبیین».(68)
جعفر بن محمد علیه السلام را می دیدم، می فهمیدم که او از نسل و بقایای پیامبران است.
«جاحظ» از علمای مشهور قرن سوم درباره امام صادق علیه السلام می گوید:
«جعفر بن محمد الذی ملا الدنیا علمه و فقهه و یقال ان ابا حنیفه من تلامذته و کذلک سفیان الثوری و حسبک بهما فی هذا الباب»
جعفر بن محمد کسی بود که علم و فقهش عالم را فرا گرفته و گفته می شود که ابوحنیفه از شاگردان او بود و همچنین سفیان ثوری، و تلمذ این دو از آن حضرت، در عظمت علمی او کافی است.
«ابن حجر هیثمی» نیز در مقام تمجید از شخصیت علمی امام علیه السلام به این نکته اشاره دارد: افرادی چون یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثوری، ابوحنیفه و شعب و ایوب سجستانی از آن حضرت نقل روایت نموده اند.
پیرامون شخصیت امام صادق علیه السلام عبارت زیادی از علما و اندیشمندان نقل شده که استاد«اسد حیدر» قسمت مهمی از آنها را در کتاب ارزشمند خود «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» گردآورده و در اینجا نیازی به آوردن آنها نیست. کثرت دانش اندوزانی که در محفل درس امام حاضر می شدند و یا از آن حضرت حدیث نقل می کردند، نشان دهنده عظمت شخصیت علمی ایشان می باشد.
«حسن بن علی الوشاء» می گفت: در مسجد کوفه نهصد نفر را دیده که «حدثنی جعفر بن محمد» می گفتند.
کسانی را که از آن حضرت تلمذ کرده و حدیث شنیده اند در حدود چهار هزار نفر ذکر کرده اند
سفیان ثوری که در منابع اهل سنت به زهد و علم شهرت دارد، همراه نصیر بن کثیر نزد امام صادق علیه السلام زانوی ادب زده و از آن حضرت بهره علمی و اخلاقی برده است. نصیر به همراه سفیان نزد امام آمد و گفت: «می خواهم به حج بروم چیزی به من تعلیم ده تا به وسیله آن نجات یابم. امام دعایی به آنها تعلیم فرمود:
وی در مواردی دیگری نیز عاجزانه از امام می خواست تا برای او حدیثی نقل کند.»
در این میان کسانی نیز بودند که با نقل احادیث کاذبی از امام صادق علیه السلام قصد تضعیف او را داشتند.
«شریک» در این مورد می گوید: جعفر بن محمد مردی صالح و باتقواست؛ اما افراد جاهلی با او رفت و آمد دارند که در بیرون، احادیث جعلی از وی نقل می کنند، آنها به منظور اندوختن مال و اخاذی از مردم، هر منکری را به آن حضرت نسبت می دهند؛ از آن جمله «بیان بن سمعان» یکی از غلاب معروف است که ادعا دارد شناخت امام، از نماز و روزه و کلیه و اجباب و فرائض شرعی کفایت می کند. شریک در پایان می گوید: «ساحت جعفر از کلیه این اکاذیب، پاک و مبراست، ولی وقتی مردم آ«ها را می شنوند، موقعیت امام در نظر آنان ضعیف می شود».
از موارد که بگذریم، امام علیه السلام در عصر خود؛ بویژه از نظر طبقه عالم و دانشمند جامعه، از عظمت حیرت انگیزی برخوردار بود.
ابوزهره در این زمینه می نویسد:
«ما اجمع علماء الاسلام علی اختلاف و طوائفهم فی امراکما اجمعوا علی فضل الامام الصادق و علمه».
علمای اسلام با اختلاف نظر ها و تعدد مشربها، در فردی غیر از امام صادق علیه السلام و علم او اتفاق نظر نداند.
و شهرستانی نویسنده کتاب مشهور«ملل و نحل»، درباره شخصیت علمی و اخلاقی آن حضرت می نویسد:
«و هو علم فی الدین و ادب کامل فی الحکمه و زهد بالغ فی الدنیا و ورع تام عن الشهوات».(69)
او در امور دینی، از دانشی بی پایان و در حکمت، از نظری بسیار عالی و نسبت به امور دنیا و زرق و برقهای آن، از زهدی نیرومند برخوردار بوده و از شهوت های نفسانی دوری می گزید.
ابوحنیفه درباره امام صادق(ع) می گفت:
«ما رایت افقه من جعفر بن محمد و انه اعلم الامه».(70)
من هرگز فقیه تر از جعفر بن محمد ندیده ام، و او مسلما اعلم امت اسلامی است.
ابن خلکان، از مورخین مشهور درباره آن حضرت می گوید:
«احد الائمه الاثنی عشر علی مذهب الامامیه و کان من سادات اهل البیت و لقب بالصادق الصدق مقالته و فضله اشهر من ان یذکر».
او یکی از ائمه دوازده گانه امامیه و از بزرگان اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود به جهت صدق سخنانش به لقب «صادق» شهرت یافت و فضل او مشهور تر از آن است که نیازی به توضیح باشد.
و شیخ مفید ـ ره ـ درباره او می گوید:
«و لم ینقل العلماء عن احد من اهل بیته ما نقلوا عنه».
به اندازه ای که علمای اسلام از آن حضرت حدیث نقل کرده اند، از دیگر افراد خاندان وی، روایت نقل نشده است.
منصور عباسی که همواره درگیر مبارزه با علویین بود، می کوشید تا شخصیت فقهی امام صادق علیه السلام را با ترتیب دادن مناظرات علمی میان وی و بعضی علمای آن روز، کمرنگ جلوه دهد، ولی پس از ترتیب مجلسی برای این کار، منصور در هدف خویش شکست خورد و شخصیت امام بیشتر تجلی نمود.
قیام زید و امام صادق علیه السلام
در دوران حیات امام صادق علیه السلام، حوادث سیاسی مهمی رخ داد که از جمله آنها قیام زید بن علی و قیام محمد بن عبدالله بن حسن و برادرش ابراهیم در سالهای 145و 146 هجری و جنبش عباسیان بود که به دنبال آن، حکومت بنی امیه سقوط کرد و بنی عباس روی کار آمد و جدایی عباسیان و علویان نیز، که زمینه های آن را به حکومت رسیدن آل عباس آماده شده بود، از جمله حوادثی است که در زمان آن حضرت به وقوع پیوست.
امام باقر علیه السلام در سال 114 رحلت فرمود و پس از آن امام صادق علیه السلام به عنوان ششمین امام از ائمه شیعه، افکار عمومی را به سوی خود جلب کرد. اواخر دهه دوم قرن دوم، زید پس از پشت سر گذاشتن یک سلسله اختلافات و مشاجرات لفظی با هشام بن عبدالملک، تصمیم به قیام علیه قدرت حاکم گرفت و در صفر سال 122 در کوفه دست به یک حرکت انقلابی زده و پس از دو روز درگیری و جنگ، به شهادت رسید. آنچه در اینجا برای مااهمیت دارد، مسوله برخورد و موضع گیری امام صادق علیه السلام در مورد خروج زید می باشد.
از نظر روایت شیعه، زید از معتقدین به امامت ائمه شیعه از جمله امام باقر و صادق علیه السلام بوده است؛ چنانکه از او در «کفایه الاثر» (صفحه 327) و دیگر کتب نقل شده که می گفت:
«جعفر، امامنا فی الحلال و الحرام».
جعفر، امام ما در حلال و حرام است.
نقل شده که امام صادق علیه السلام درباره زید فرمود:
«رحمه الهه اما انه کان مومنا و کان عارفا و کان عالما و کان صدوقا اما انه لو ظفر لوفی اما انه لو ملک لعرف کیف یضعها».(71)
خداوند او را رحمت کند، مرد مومن، عارف، عالم و راستگو بود که اگر پیروز می شد (به وعده که داده بود) وفا می کرد و اگر زمام امور را به دست می گرفت می دانست آن را به دست چه کسی بسپارد.
امام صادق در شهادت زید
خبر شهادت زید علیه السلام و یاران او در مدینه اثری عمیق و ناگوار داشت و بیش از همه رهبر واقعی انقلاب، امام صادق علیه السلام از این واقعه متاثر بود.
بعد از شهادت زید علیه السلام حضرتش را چنان غم و غصه فرا گرفته بود که هرگاه به یاد کوفه و زید علیه السلام می افتاد، بی اختیار اشک از چشمان مقدسش سرازیر می شد و با جملات جانسوز و تکان دهنده توام با تجلیل و احترام عمیق نسبت به عموی شهیدش و یاران فداکار وی، احساسات مردم را تحریک می نمود.
امام صادق علیه السلام پس از این واقعه جانگداز، سخت متاثر و منقلب بود و چهره غمگین و بیت پیامبر علیه السلام چنین اثر ناگواری نداشت.
حمزه بن حمران از دوستان امام ششم علیه السلام می گوید: «روزی خدمت مولایم امام صادق علیه السلام شرفیاب شدم، حضرت از من پرسید: ای حمزه از کجا می آیی؟»
عرض کردم از کوفه.
امام تا نام کوفه را شنید به شدت گریه کرد؛ به طوری که محاسن مبارکش از اشک چشمش تر شد، موقعی که این حالت غیر منتظره را از حضرت مشاهده کردم، از روی تعجب پرسیدم:
ای فرزند رسول خدا چه مطلبی شما را چنین به گریه انداخت؟
امام با حالت حزن انگیز و چشم پر از اشک فرمود: «ذکرت عمی زیدا علیه السلام و ما صنع به فبکیت» به یاد عمویم زید و آنچه بر سر او آوردند افتادم، گریه ام گرفت.
گفتم چه چیزی از او به یاد شما آمد؟
فرمودند: قتل و شهادت او.
آنگاه امام علیه السلام به صورتی غم انگیز چگونگی شهادت عمویش زید را برای حمزه شرح داد و فرمود:
«زمانی که او می جنگید، ناگهان تیری به پیشانی مقدسش اصابت کرد، در این لحظه حساس، فرزند عزیزش یحیی رسید و تا حال پدر را چنین مشاهده کرد، خود را بر روی پدر افکند و با لحنی دلسوز پدر را تسلیت میداد و روح او را با جملاتی شیوا تسکین می بخشید و میگفت: پدرم! بشارتت باد که تو اینک به دیدار پیامبر خدا و علی و فاطمه و حسن و حسین (صلوات الله علیهم) نائل می شویی.
زید گفته های فرزند را تصدیق کرد و گفت: آری: همین طور است، فرزندم!»
سپس حدادی را آوردند تا تیر را از پیشانی اش خارج سازد، اما جان او با آن بود؛ یعنی تا حداد تیر را بیرون کشید، جان زید گویی همراه آن، از کالبدش خارج شد.
پس از شهادت، بدن مقدسش را وسط نهر آبی دفن کردند و آب را روی قبر او جاری ساختند تا دشمن به مدفن این مجاهد بزرگ اطلاع نیابد.
اما غلامی سندی در آن جمع بود که محل دفن زید علیه السلام را به استاندار جنایتکار کوفه (یوسف بن عمرو) خبر داد و او دستور داد بدن آ« شهید را از مدفنش خارج در «کناسه» کوفه به دار آویختند و تا چهار سال همچنان بالای دار بود.
آنگاه بدن او را از دار پایین آوردند و آن را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند.
سپس امام صادق علیه السلام با قلبی آکنده از غم و اندوه فرمود:
خدایا! قاتل زید و آن کسانی که او را یاری نکردند، لعنت کن. به خدا شکایت می کنیم از آنچه بر ما اهل بیت پیامبر، بعد از او می رسد واز او کمک می خواهیم تا بر دشمنان پیروز شویم و او نیکو پشتیبانی است. خدا مرا در آن خونها شریک گرداند.
یاران و شاگردان امام علیه السلام
چنانکه گفتیم، حکام اموی و عباسی امامان گرامی ما را به شده تحت نظر داشتند و حتی گاهی از تماس مردم با آن بزرگواران مانع می شدند، در عین حال، در اواخر حکومت، بنی امیه و اوایل حکومت بنی عباس، به جهت ضعف و درگیری ها و مشغولیات آنان، مشتاق فرصت یافتند از محضر امام باقر و امام صادق علیه السلام استفاده برند و کسب علم و فیض نمایند.
اشتیاق دانش پژوهان و دیانت جویان به بهه گیری از فیضان علوم امامان علیه السلام چنان بود که در سخترین شرایط خفقان نیز کم و بیش به هر صورت که ممکن می شد خود را به امام می رساندند و فراخور درک و خواسته خویش، از خرمن کمالات ایشان خوشه ای می چیدند.
در مکتب امام صادق علیه السلام شاگردان بسیاری پرورش یافتند که علوم و معارف اسلامی را در زمینه های مختلف فراگرفته و دیگران منتقل ساختند.
شیخ طوسی در کتاب «رجال» حدود چهار هزار نفر را که از محضر امام صادق استفاده علمی یا روایت کرده اند نام می برد و ما در این جا برای تجلیل از مقام شامخ آنان و قدردانی از زحمتشان در راه انتقال علوم و معارف به نسل های بعد، به اختصار سه تن از آنان را معرفی می کنیم:
1ـ حمران بن اعین شیبانی
خانواده «اعین» عموما از شیعیان خاص ائمه و از علاقه مندان به خاندان رسالت بودند،«حمران» و برادرش «زراره» هر دو از درخشنده ترین چهره های شیعی و از علما و فقها نامدار عصر خود و از یاران بزرگ امام باقر و امام صادق علیه السلام محسوب می شدند.
امام صادق علیه اسلام فرمود:حمران بن اعین مرد با ایماتنی است که به خدا سوگند هرگز از دینش بر نمی گردد و نیز می فرمود: «حمران اهل بهشت است».
«زراره» می گوید: در ایام نوجوانی به مدینه آمدم و در موسم حج در منا حاضر شدم و به خیمه امام باقر علیه السلام رفتم و سلام کردم، امام پاسخ دادند. برابر امام نشستم، از من پرسیدند: از فرزندان «اعین» هستی؟
عرض کردم: آری، من زراره فرزند اعینم.
فرمود: تو را به شباهت شناختم. آیا برادرت حمران به حج آمده است؟
گفتم: نه، ولی به شما سلام رساند.
فرمود: از مومنان واقعی اسلام استکه هرگز از دین خود دست نخواهد کشید، هنگامی که او را دیدی سلام مرا به او برسان.
«حمران» خود می گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم، آیا من از شیعیان شما هستم؟
فرمود: آری، به خدا سوگند نو در دنیا و آخرت از شیعیان مایی.
«اسباط بن سالم» می گوید:ک موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: در قیامت ندا می دهند حواریون ـ یاران نزدیک ـ پیامبر خدا، محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله که پیمان خویش نشکستند و با همان پیمان از جهان رخت بر بستند، کجایند؟
سلمان و ابوذر و مقداد بر می خیزند.
آنگاه یاران نزدیک و ویژه یکایک امامان را فرا می خوانند و افرادی خاص بر میخیزند تا آن که یاران خاص امام پنجم و امام ششم را می طلبند، «عبدالله بن شریک عامری»،«زراره بن اعین»،«برید بن معاویه»،«محمد بن مسلم»،«ابو بصیر مرادی»، «عبدالله بن ابی یعفور»،«عامر بن عبدالله»،«حجر بن زایده» و«حمران بن اعین» بر می خیزند.
«صفوان» می گوید: حمران با اصحاب خود می نشست، و پیوسته از ائمه علیه السلام روایت می کرد و اگر مصاحبان از غیر ائمه علیه السلام حدیثی می گفتند، نمی پذیرفت و اگر این کار «نقل حدیث از غیر ایشان» سه بار تکرار می شد و به اعتراض او توجه نمی کردند، بر میخواست و از آن مجلس بیرون می رفت.
«یونس بن یعقوب» می گوید: حمران علم کلام (عقائد) را بخوبی می دانست و هشام بن سالم می گوید: با گروهی از یاران امام صادق علیه السلام در خدمت امام بودیم، مردی از اهالی شام وارد شد. امام به او فرمود: چه میخواهی؟
گفت: شنیده ام تو به آنچه سوال آگاهی داری، به همین جهت آمده ام تا با تو مناظره کنم.
فرمود: درباره چه چیزی؟
گفت: درباره قران.
امام او را به «حمران» ارجاع داد. گفت من برای مناظره با تو آمده ام نه حمران!
فرمود: اگر بر حمران غلبه کردی بر من پیروز شده ای.
مرد شامی به حمران روی آورد و هر چه پرسید جواب شنید تا خسته شد. امام به او فرمود حمران را چگونه یافتی؟
گفت استادی ماهر است، هرچه پرسیدم پاسخ داد.
2ـ عبدالله بن ابی یعفور
«عبدالله بن ابی یعفور» از یاران ویژه امام صادق علیه السلام بود. در مراتب معرف و مقام امامت، چنان پیش رفته بود که در برابر امام، جز اطاعت و پیروی، از او چیزی دیده نمی شد، یکبار به امام صادق علیه السلام عرض کرد: اگر اناری را دونیم کنی و بگویی این نیمه حرام و آن نیم دیگر حلال است، گواهی می دهم آنچه را حلال دانسته ای حلال و آنچه را حرام شمرده ای حرام است!
امام دوبار فرمود:«خدا تورا رحمت کند».
«عبدالله»به بیماری مخصوصی مبتلا شد که گاهی شدت می یافت. گروهی از اطبا برای تسکین آن شراب را تجویز کرده بودند.
او خدمت امام علیه السلام آمد و درد درمانش را به عرض رسانید و توضیح داد که اگر شراب بنوشد و فورا تسکین می یابد.
امام فرمود: شراب حرام است، هرگز از آن نیاشم. این شیطان است که می خواهد ـ به عنوان درمان بیماری ـ تو را به شرابخواری وادارد، اگر نافرمانی او کنی از تو مایوس می شود و دست از تو بر می دارد.
«ابن ابی یعفور» به کوفه بازگشت، بیماری اش سخت تر از پیش عودت کرد، بستگانش برایش شراب آوردند اما او گفت:
«به خدا سوگند یک قطره هم نخواهم نوشید».
چند روزی در بستر ماند و درد را تحمل کرد و خدای متعال برای همیشه او را شفا بخشید.
«ابن ابی یعفور» در زمان امام صادق علیه السلام از دنیا رفت، امام در نامه ای به «مفضل بن عمر» نوشت:
«ای مفضل! تورا سفارش میکنم به آنچه عبدالله بن ابی یعفور را سفارش کردم. او از دنیا رفت در حالی که به پیمان خویش به خداوند و پیامبر و امام زمانش وفا کرد، و آمرزیده و مشمول رحمت الهی است. در زمان ما کسی مطیع تر از او در برابر خدا و پیامبر و امامش نبود، پیوسته چنین بود تا خدا به رحمت خود او را قبض روح کرد و به بهشت منتقل ساخت».
3ـ مفضل بن عمر جعفی
مفضل از بزرگان و خواص یاران امام صادق و یکی از فقهای موثق است که از نزدیکان امام محسوب می شد و متصدی برخی از امور آن حضرت بود.
گروهی از شیعیان به مدینه آمدند و از امام صادق علیه السلام تقاضا کردند شخصی را به ایشان معرفی نماید که به هنگام نیاز در امور دینی و احکام شرعی به او مراجعه کنند، امام فرمود:« هر کس سوالی داشت نزد من بیاید و از خودم بپرسد و برود».
آنان اصرار کردند که حتما شخصی را نیز تعیین فرماید، فرمود: «مفضل را برایتان تعیین کردم، آنچه بگویید بپذیرند؛ زیرا او جز حق نمی گوید...»
امام صادق علیه السلام در چند جلسه، درس توحید به مفضل آموختند که مجموعه آنها به صورت کتاب« توحید مفضل» مشهور است. این درس ها شاهدی است بر عنایت مخصوص امام نسبت به مفضل و علو مرتبت و مقام او نزد امام.
مفضل نزد امام صادق علیه السلام چنان محبوب بود که یکبار امام به او فرمود:«به خدا سوگند تورا دوست دارم و کسی را که تو را دوست دارد نیز دوست دارم...».
امام کاظم علیه السلام در مورد مفضل می فرمود: مفضل همدم و موجب راحتی من است و هنگامی که مفضل از دنیا رفت، فرمود: خدا او را رحمت کند، او پدری بود بعد از پدر. هم اکنون او راحت و آسوده باشد.
شهادت امام
خلیفه جبار عباسی،«منصور دوانقی» که از اراذل خلفای بنی عباس و مردی سختگیر و ستمگر بود، امام صادق علیه السلام را تحت مراقبت شدید ماموران خویش قرار داده و جاسوسانی بر آن حضرت گماشته بود، و بارها امام را برای آزارو حتی به قصد کشت نزد خود می آورد، اما چون تقدیر نبود موفق به انجام نیت پلید خود نمی شد.
امام هفتم حضرت کاظم علیه السلام می فرماید: یکبار منصور، پدرم را طلب کرد تا به قتل برساند و شمشیر و بساطی هم آماده ساخت و به «ربیع»ـ که از درباریان بود ـ سفارش کرد که چون «جعفر بن محمد» وارد شد و با او سخن گفتم و دست بر هم کوفتم گردنش را بزن.
امام وارد شد، تا چشم منصور بر امام افتاد بی اختیار از جای برخاست و خوش آمد گفت، و اظهار داشت شما را برای آن احضار کردم که بدهی هایتان را بپردازم... آنگاه با خوشرویی حال خویشان و بستگان امام را جویا شد، و به ربیع رو کرد و گفت: تا سه روز دیگر جعفر بن محمد را نزد خانواده اش بازگردان.
امام سرانجام منصور نتوانست وجود حضرت را که دیگر آوازه امامت و رهبری اش تا دورترین سرزمینهای اسلامی پرکشیده بود، در میان جامعه تحمل کند و در ماه شوال سال 148 هجری آن امام گرامی را مسموم ساخت و بدینسان و در بیست و پنجم شوال در سن شصت سالگی به جهان دیگر خرامید و پیکر پاکش را در بقیع در کنار پدر گرامی اش به خاک سپردند.
چه نیکوست که در سوگ آن بزرگ، همزبان با شاعر فداکار شیعی «ابو هریره عجلی» بخوانیم و اشک بریزیم:
اقول و قد راحوا به یحملونه علی کاهل من حاملیه و عاتق
اتدرون ماذا تحملون الی الثری ثبیرا قوی من راس علیاء شاهق
غداه حثی الحاثون فوق ضریحه ترابا و اولی کان فوق المفارق(72)
«هنگامی که حاملان، پیکر او را بر دوش گرفته به سوی گورستان می برند، گفتم: آیا می دانید کدام بزرگ مرد را به سوی خاک می برید؟ دریغا، کوهی بلند از کوه رفعت به نشیب آمده در گوی مدفون می شود.»
بامداد بر مرقد او خاک خواهد ریخت. سزاوار تر آن است که در فقدان او خاک بر سر خویش بریزیم.
***
آخرین وصیت امام علیه السلام
«ابوبصیر» یار بزرگوار امام صادق علیه السلام می گوید:«پس از رحلت امام برای تسلیت به همسرش ام حمیده به خانه آن حضرت رفتم، در سوگ امام هر دو به سختی گریستم، آنگاه به من فرمود: ابوبصیر! اگر به هنگام وفات امام می بودی، تعجب می کردی؛ زیرا امام چشمان خویش را گشود و فرمود همه خویشاوندانم را نزد من آورید، و چون گرد آمدند، نگاهی به آنان انداخت و فرمود«ان شفاعتنا لاتنال مستخفا بالصلوه»؛(73)
شفائت ما ائمه، شامل کسی که نماز را سبک بشمارد نمی شود».