یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

رحلت رسول خدا ـ ص ـ

بست و هشتم صفر مصادف است با سالروز رحلت جانسوز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آل. آن حضرت در روزهای آخر حیات پر برکت خویش آخرین درسهای انسان ساز را به انسانها آموخت، از این رو بجاست در سالروز رحلت این پیامبر بزرگ الهی، نمونه ای از آن درسهای آموزنده را مرور نمیاییم:
پیامبر در دوران بیماری خود، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت می داد و در آخرین روزهای بیماری خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش می کرد و می فرمود:«با بردگان به نیکی رفتار نمایید، در خوراک و پوشاک آنها دقت کنید و با آنان به نرمی سخن بگوید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید».
آخرین وداع
پیامبر، در طول بیماری خود، گاه و بیگاه به مسجد می آمد و با مردم نماز مسی گزارد و برخی را از موضوعات را تذکر می داد. در یکی از روزهای بیماری، در حالی که سرش را با پارچه ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین کشیده می شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و فرمود: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غایب گردم. اگر به کسی وعده ای داده ام، آماده ام انجام دهم و هرکس طلبی از من دارد بگوید تا پردازم». در این هنگام مردی برخاست و عرض کرد:«چندی قبل به من وعده ای دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغی به من کمک کنید». پیامبر فورا به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر را به او بپردازد و از منبر پایین امد و به خانه رفت. سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد، و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود:
«هرکسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند،زیرا«فالقصاص فی دار الدنیا احب الی من القصاص فی دار الاخره». قصاص در این جهان در نزد من آسان تر از قصاص در روز رستاخیز است.
در این موقع، «سواده بن قیس» برخواست و گفت:« هنگام بازگشت از نبرد طایف، در حالی که بر شتری سوار بودی، تازیانه خود را بلند کردی که بر مرکب خود بزنی؛ اما به طور اتفاق تازیانه بر شکم من اصابت کرد. من اکنون آماده گرفته قصاصم».
درخواست پیامبر، یک تعارف اخلاقی نبود؛ بلکه جدا مایل بود حتی یک چنین حقوقی را هرگز مورد توجه مردم قرار نمیگیرد جبران نمیاد. پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند. سپس پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص کند. یاران رسول خدا با دلی پرغم و دیدگانی اشکبار و گردنهایی کشیده و ناله هایی جامگداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه می یابد! آیا سواده واقعا از در قصاص وارد می شوند؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار شکم و سینه پیامبر را می بوسد. در این لحظه، پیامبر او را دعا کرده، گفت:«خدایا! از سواده بگذر همان طور که او از پیامبر اسلام در گذشت».
البته اصابت تازیانه بر شکم سواده عمدی نبوده است، از این نظر او حق قصاص نداشت، بلکه با پرداخت دیه ای جبران می گردید، با این حال پیامبر خواست، نظر وی را تامین کند.
تقسیم دینار ها
روش پیامبر درباره «بیت المال» این بود که در نخستین فرصت مناسب، آن را در میان طبقه مستمند قسمت می نمود، و از نگهداری طولانی بیت المال پرهیز می کرد. از این نظر وقتی در بستر بیماری به خاطر آورد که دیناری چند، نزد یکی از همسران خود دارد؛ از او خواست که به سرعت آنها را به حضور او بیاورد. وقتی دینارها در برابر او گذاردند پیامبر آنها را در دست گرفت و گفت:«محمد به خدای چه گمان دارد اگر خدا را ملاقات کند و اینها پیش او باشد؟!» سپس دستور داد که امیر مومنان آنها را میان فقرا قسمت کند.
مسواک دندان
پیامبر شبها پیش از خواب و پس از بیداری از مسواک استفاده می کرد. مسواک پیامبر، همان چوب «اراک» بود که در محکم کردن لثه های دندان و زدودن چرک و بقای غذا، نقش موثری دارد. روزی «عبدالرحمن»، برادر عایشه در حالی که چوب سبز و تازه ای در دست داشت، برای عیادت پیامبر آمد. عایشه از نگاه های پیامبر دریافت که پیامبر می خواهد با ان چوب مسواک کند. از این جهت، فورا آن را گرفت و در اختیار پیامبر گذارد و پیامبر با دقت دندان های خود را مسواک کرد.
طلب آمرزش برای اهل بقیع
رسول خدا صلی الله علیه و آل در روز های پایانی حیات، حتی از اموات و گذشتگان غافل نبود. گروهی از سیره نویسان می نویسند: «نیمه شب آن روزی که پیامبر به شدت تب کرد و در بستر بیماری افتاد؛ همراه خدمتکار خود «ابی مویهبه»، برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت»؛ ولی مورخان شیعی معتقدند روزی که پیامبر احساس بیماری کرد، دست علی را گرفت و با گروهی که به دنبال وی بودند به سوی قبرستان بقیع حرکت کرد و به همراهان خود گفت: «از طرف خدا مامورم که برای اهل بقیع طلب آمرزش نمایم». هنگامی که گام به بقیع نهاد، بر اهل قبور سلام کرد و سخنان خود را چنین آغاز نمود:
«سلام من بر شما ای کسانی که زیر خاک ها قرار گرفته اید. حالتی که در آن قرار دارید، بر شما خوش و گوارا باد. فتنه ها مانند شب تاریک، روی آورده و یکی به دیگری پوسته است».
سپس برای اهل بقیع طلب آمرزش نمود و سپس رو به علی علیه السلام کرد و گفت:
«کلید گنجهای دنیا و زندگی ممتد در آن را به من عرضه داشته اند و مرا میان آن با ملاقات پروردگار و دخول بر بهشت، مخیر ساخته اند؛ ولی من ملاقات پروردگار و ورود به بهشت را ترجیح داده ام. فرشته وحی هر سال قرآن را یکبار به من عرضه می داشت، ولی امسال دوبار آن را به عرضه داشت و جهتی ندارد اجل من فرا رسیده است».
حضرت فاطمه (س) بر بالین پدر
اضطراب و دلهره سراسر مدینه را فرا گرفته بود. یاران پیامبر با دیگانی اشکبار و دلهایی آکنده از اندوه، دور خانه پیامبر گرد آمده بودند، تا سرانجام بیماری پیامبر آگاه شوند. گزارش هایی که از داخل خانه به بیرون می رسید، از وخامت وضع مزاجی آن حضرت حکایت می کرد؛ و هر نوع امید به بهبود را از بین میبرد و مطمئن می ساخت که جز ساعتی چند، از آخرین شعله های نشاط زندگی پیامبر باقی نمانده است.
گروهی از یاران آن حضرت علاقه مند بودند که از نزدیک، رهبر عالیقدر خود را از زیارت کنند؛ ولی وخامت وضع پیامبر اجازه نمی داد در اطاقی که وی در ان بستری گردیده بود، جز اهل بیت وی کسی رفت و آمد کند.
دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر، فاطمه (س) در کنار بستر پدر نشسته بود و بر چهره نورانی او نظاره می کرد و با قلبی فشرده و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، شعر زیر را که از سروده های ابوطالب درباره پیامبر عالیقدر بود، زمزمه می کرد:
وابیض یستسقی الغام بوجهه
ثمال الیتامی عصمه للا رامل(40)
چهره روشنی که به احترام آن از ابر، باران درخواست می شود، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و نگهبابنان بیوه زنان است.
در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود، و با صدای آهسته به دختر خود فرمود: این شعری است که ابوطالب درباره من سروده است، ولی شایستس به جای آن، آیه زیر را تلاوت نمایید:
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبهم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شئا و سیجزی الله الشاکرین.»(41)
محمد پیامبر خداست و پیش از او پیامبرانی آمدند و رفته اند. آیا هرگاه او فوت کند و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود باز میگردید؟ هرکس به آیین گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمی رساند و خداوند سپاسگذاران می دهد.
علاقه پیامبر به یگانه فرزند خود، از عالی ترین تجلی عواطف انسانی بود تا آنجا که پیامبر هیچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمی رفت و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به دیدن او می شتافت. در برابر همسران خود، به طور شایسته به او احترام می کرد؛ و به یاران خود می فرمود:
فاطمه پاره تن من است. خشنودی وی خشنودی من، و خشم او خشم من است».(42)
دیدار زهرا، او را به یاد پاکترین و عطوف ترین زنان جهان، «خدیجه» می انداخت که در راه هدف مقدس شوهر، به سختی های عجیبی تن داد و ثروت و مکنت خود در آن راه بذل نمود. در تمام روزهایی که معاویه بستری بود، فاطمه ـ سلام الله علیها ـ در کنار بستر پیامبر نشسته و لحظه ای از او دور نمیشد. ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره نمود که با او سخن بگوید.
دختر پیامبر قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آنگاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانی که در کنار بستر پیامبر بودند، از موضوع گفتوگوی آنها باخبر نشدند. وقتی سخن پیامبر به پایان رسید، زهرا سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگانش جاری گشت. پس از لحظاتی بار دیگر به زهرا اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا با چهره ای باز و قیافه ای خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن، حضار رابه تعجب واداشت. آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد و علت بروز این دو حالت مختلف را برای آنان روش سازد. زهرا (س) فرمود:«من راز رسول خدا را فاش نمی کنم.»
پس از در گذشت پیامبر، فاطمه ـ سلام الله علیها ـ با اصرار «عایشه»، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: «پدرم در نخستین بار از مرگ خود مطلع نمود و اظهار کرد که من از بیماری، بهبود نمی یابم». برای همین گریه و ناله بر من دست داد، ولی بار دوم فرمود:« تو نخستین کسی هستی از اهل بیت من، که من ملحق می شوی». این خبر به من نشاط بخشید و فهمیدم که پس از اندکی به پدرم ملحق می شوم.

وصیت های پیامبر
روزی «کعب الحبار» از خلیفه دوم پرسید، پیامبر در موقع احتضار چه گفت؟ خلیفه اشاره کرد به امیر المومنان علیه السلام که در آن مجلس حاضر بود و گفت: «از او بپرسید». علی علیه السلام فرمود: «پیامبر در حالی که سرش روی شانه من بود، می فرمود: اصلاه الصلاه». در این موقع، کعب افزود که پیامبر گذشته نیز بر همین روش بودند.
در آخرین لحظه های زندگی، چشمان خود را باز کرد و گفت: «برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بسترم من بنشیند». همه فهمیدند مقصودش علی است. علی علیه السلام در کنار بستر وی نشست، ولی احساس کرد که پیامبر صلی الله علیه و آل می خواهد از بستر برخیزد. علی علیه السلام پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد.
چیزی نگذشت که علائم احتضار، در وجود شریف او پدید آمد. شخصی از ابن عباس پرسید، پیامبر در آغوش علی چه چه کسی جان سپرد». همان شخص افزود: عایشه مدعی است سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد. ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت:« پیامبر در آغوش علی علیه السلام جان داد؛ علی و برادر من فضل او را غسل دادند».
امیر المومنان، در نهج البلاغه خطبه 23 به این مطلب تصریح کرده می فرماید:
«و لقد قبض رسول الله و ان راسه لعلی صدری... و لقد و لیت غسله و الملائکه اعوانی».
پیامبر در حالی که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد. من او را در حالی که فرشتگان مرا یاری و کمک می کردند، غسل دادم.
گروهی از محدثان نقل می کنند: آخرین جمله که پیامبر در آخرین لحظات زندگی خود فرمود، جمله« لا، الرفیق الاعلی»(43) بوده است؛ زیرا فرشته وحی او را در موقع قبض روح مخیر ساخته است که بهبود یابد و بار دیگر در این جهان زندگی کند، و یا به سرای دیگر بشتابد و با کسانی که در آیه زیر به آنها اشاره شده، به سر ببرد:
«فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهدا و الصالحین و حسن اولئک رفیقا».
آنان کسانی هستند که خداوند به آنها نعمت بخشیده، از پیامبر و صدیقان و شهیدان و صالحان و اینها چه نیکو دوستان و رفیقانی هستند».
پیامبر آن جمله را فرمود و دیدگان و لبهای وی روی هم قرار گرفت و روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی، نیمروز دوشنبه در بیست و هشتم ماه صفر، به آشیان خلد پرواز نمود. پارچه ای یمنی بر روی جسد مطهر آن حضرت افکندند و برای مدت کوتاهی در گوشه اتاق گذراندند. شیون زنان و گریه نزدیکان پیامبر، مردم بیرون را مطمئن ساخت که پیامبر گرامی در گذشته است. چیزی نگذشت که خبر رحلت او سر تاسر شهر انتشار یافت.
امیر المومنان جسد مطهر پیامبر را غسل داد و کفن کرد، زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیکترین فرد او را غسل خواهد داد، و این شخص جز علی کسی نبود علی چهره او را باز کرد و در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود، این جمله ها را گفت:
«پدرم و مادرم تو باد، با رفتن تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمان ها ـ که هرگز با مرگ کسی بریده نمی شود ـ قطع گردید. اگر که نبود مارا به شکیبایی در برابر ناگواری ها دعوت فرموده اید، آنچنان در فراق تو اشک می ریختم که سرچشمه اشک را می خشکانیدم، ولی حزن و اندوه ما در این راه پوسته است و این اندازه در راه تو بسیار کم است، و جز این چاره نیست. پدر و مادرم فدای تو باد، مارا در سرای دیگر به یاد آر و در خاطر خود نگه دار».
نخستین کسی که بر پیامبر گرامی نماز گذارد، امیر المومنان بود. سپس یاران پیامبر، دسته دسته بر جسد او نماز گذاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت. سرانجام تصمیم بر آن شد که جسد مطهر پیامبر را در همان هجره ای ای که در گذشته بود، به خاک بسپارند.
قبر ان حضرت، به وسیله ابوعبیده جراح و زبیدبن سهل آماده گردید و مراسم دفن به وسیله امیر المومنان به کمک فضل و عباس انجام گرفت.
سرانجام، آفتاب زندگی شخصیتی که با فداکاری های خستگی ناپذیر خود، سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت و صفحات نوین و درخشانی از تمدن به روی انسانها گشود، غروب کرد و جهان اسلام را به سوگ جانسوز خود نشاند.

شهادت امام حسن علیه السلام

بیست و هشتم صفر است با سالروز شهادت حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام.
او در دامن رسول خدا صلی الله علیه و آل و پدر و مادری همچون علیه السلام و زهرا علیه السلام پرورش یافت.
پیامبر، او و برادرش حسین علیه السلام را فرزندان خویش می خواند تا در آینده، زمینه تبلیغات ضد اهل بیت را برای مدعیان خلاف؛ مانند بنی امیه و بنی عباس از بین ببر و این سیاستمداران حرفه ای نتوانند در اصیل ترین و نیرومندترین همبستگی روحی و نسبی امیر المومنین علیه السلام و حسنین با رسول خدا صلی الله علیه و آل خدشه ای به وجود آورده و از این رهگذر محبت اهل بیت را از دلهای مردم بیرون کنند.
حضور او و برادرش حسین علیه السلام در مباهله و تعبیر «ابناءنا» در مورد آن دو، سند افتخار دیگری برای آنها و حاکی از قداست ذاتی شان بود. نزول آیه تطهیر در شان این خاندان تاکید فراوان بر این مطلب دارد.
از نظر صورت چنانکه «انس ابن مالک» آورده، هیچکس در میان اهل بیت به اندازه او شباهت به رسول الله صلی الله علیه و آل نداشت.
پیامبر صلی الله علیه و آل لطیف ترین تعبیرات را در ستایش فرزندش حسن به کار می گرفت و او را چنان عزیز می داشت که حتی دشمنان اهل بیت نیز وقتی به یاد آن برخوردهای رسول خدا می افتادند، بی اختیار به امام حسن مجتبی احترام می کردند و در برابرش حالت خضوع به خود می گرفتند.
عمیر بن اسحاق می گوید:«ابوهریره را دیدم که وقتی با حسن بن علی علیه السلام برخورد کرد، به او گفت:
«اکشف عن بطنک حتی اقبل حیث رایت رسول الله صلی الله علیه و آل یقبل منه، فکشف عن بطنه فقبله».(44)
پیراهنت را بالا بزن تا بر همان جا که رسول خدا صلی الله علیه و آل بوسه میزد، بوسه زنم و امام پیراهنش را بالا زد و ابوهریره بدن آن حضرت را بوسید».
این رفتار از ابوهریره و مانند او، با توجه ستایش هایی که پیامبر از آن حضرت می کرد و محبت هایی که در حقش می نمود، امر غیر منتظره ای نبود...
و نیز پیامبر صلی الله علیه و آل درباره او فرمود:
«لو کان العقل رجلا لکان الحسن».
اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت حسن، جلوه می کرد.
بزرگداشت و تکریم رسول خدا صلی الله علیه و آل از این دو برادر تنها ناشی از علاقه خویشاوندی نبود،
بلکه احترام و نوازش های آن حضرت از حسن علیه السلام در پیش چشم مردم، بر روی منبر و در وسط نماز (وقتی که امام حسن دوران طفولیت در حالی که پیامبر در نماز و در حالت سجده قرار داشت بر پشت آن حضرت بالا می رفت و آن حضرت چندان صبر می کرد که او خود پشت پیامبر پایین می آمد) انگیزه خاصی داشت، انگیزه ای که بعد از پیامبر، حقانیت امام حسن مجتبی علیه السلام و اهل بیت او را در موضوع جانشینی و رهبری ملت اسلام توجیه میکرد. زمانی که امام حسن علیه السلام پس از شهادت امیر المومنین علیه السلام بر منبر سخن می گفت و نیاز به محرکی بود تا مردم را برای بیعت با او برانگیزد، مردی از قبیله «ازد» فریاد برآورد:
«رایت رسول الله صلی الله علیه و آل واضعا الحسن فی حبوته و هو یقول: من احبنی فلیحبه و لیبلغ الشاهد منکم الغائب ولو لا عزمه رسوالله صلی الله علیه و آل ما حدثت احدا شیئا ثم قعد».(45)
رسول خدا صلی الله علیه و آل را دیدم که حسن بن علی علیه السلام را در کنار خود قرار داده و می فرمود: هرکسی مرا دوست میدارد باید او را (حسن) دوست بدارد، این سخن را حاضرین به غائبین برسانند، و اگر دستور رسول خدا نبود، از این حدیث بر کسی سخن به میان نمی آورم و سپس بر جای خود نشست. این حدیث قطعا یکی از انگیزه های بیعت با آن حضرت بوده است؛ اما بعدا مردم در حمایت او کوتاهی کردند.
امیر المومنین علیه السلام نیز جدای از اینکه به امام مجتبی علیه السلام به عنوان فرزند خویش علاقه داشت، از آنجا که ادامه نسل رسول الله صلی الله علیه و آل را نیز در حیات او و برادرش می دید در جنگها اجازه نمی داد که آنها در شرایطی قرار گیرند که خطر جانی برای آنان باشد، این در حالی بود که خود در دل دشمن مشغول نبرد بود.
مشارکت در جنگ های جمل، صفین و نهروان
از مهم ترین صحنه هایی که تشخص سیاسی امام را در جامعه به همراه داشت، شرکت موثر او در جنگ با ناکثین بود. امیر المومنین علیه السلام او را به نمایندگی از طرف خود به کوفه فرستاد تا مردم آن منطقه را از شورش ناکثین علیه حکومت حق آگاه ساخته و آنان را برای حضور و شرکت فعال در برخورد امیر المومنین علیه السلام با اصحاب جمل فراخواند. آن حضرت ابتدا ابوموسی اشعری را، که بهانه جلوگیری از خونریزی! مردم را از پذیرفتن دعوت امیر المومنین بر حذر می داشت، از کار برکنار نمود و سپس با سخنان مهیج خود ده هزار نفر از مردم کوفه رابرای حضور در جنگ بسیج فرمود.
در جنگ صفین نیز امام حسن علیه السلام یکی از رزمندگانی بود که در تحریک مردم علیه قاسطین فعالیت چشم گیر یاز خودنشان داد. او خطاب به سربازان کوفه و به عنوان تشویق آنها به جنگ و پایداری چنین فرمود:
«فاحتشدوا فی قتال عدوکم معاویه و جنوده فانه قد حضر، ولا تخاذلوا فان الخذلان یقطع نیاط القلوب».(46)
در جنگ با دشمنانتان معاویه و سربازان او که اینک در برابر شما صف کشیده اند، دست به دست هم داده و هرگز سستی از خود نشان ندهید که سستی، ریشه های دل را قطع می کند.
خصایص امام حسن علیه السلام
امام حسن مجتبی (ع) یک از اسوه هایی است که چهره فردی و اجتماعی اش می تواند راهنمایی بی نظیر برای پویندگان راه انسانیت باشد. در اینجا نمیتئان به طور مفصل به نقل روایات مربوط پرداخت، لذا به ذکر نکاتی چند می پردازیم:
از نظر عبادی، چهره درخشان آن حضرت، زینت بخش تاریخ بشریت است در روایتی آمده که امام حسن (ع) فرمود:
«انی لا ستحیی من ربی ان القاه ولم امش الی بیته، فمشی عشرین مره من المدینه علی رجلیه».(47)
من شرم دارم که پروردگارم را ملاقات کنم در حالی که با پای پیاده به خانه او نرفته باشم، از این رو 20 بار پیاده از مدینه تا مکه سفر کرد.
و نیز نقل شده:
«و لقد حج الحسن خمسا و عشرین حجه ماشیا».(48)
حسن ابن علی علیه السلام بیست و پنج بار پیاده به سفر حج رفت.
یکی دیگر از خصایص برجسته آن حضرت، بخشش و گذشت بود که زبانزد مورخین است. درروایتی در این زمینه آمد که: شخصی به حضور آن حضرت رسید و اضهار نیاز کرد، امام فرمود نیازش را بنویسید و بیاورید. وقتی آورد، امام دوبرابر نیازش به او پرداخت.
و در روایت دیگری آمده است که امام در طول حسات خود سه بار نیمی از دارایی خود را که حتی شامل کفشها و جورابهای آن حضرت میشد، در راه خدا بخشید.
یکی دیگر از صفات نیکوی آن حضرت حلم و بردباری و پرهیز از ریا و مقدس مابی بود.
در این زمینه نیز روایات زیاد است یکی از آنها را به عنوان نمونه می آوریم:
«مردی از شام می گوید: روزی در مدینه شخصی را دیدم با چهره ای آرام و بسیار نیکو و لباس زیبا بر تن، سوار بر قاطری بود که آن را به طرز زیبایی آراسته بودند. پرسیدم: این شخص کیست؟ گفتند: حسن ابن علی ابن ابی طالب است. خشمی سوزان سرتا پایم را فرو گرفت و بر علی بن ابی طالب حسد بردم که چگونه او چنین پسری دارد. پیش او رفته، و پرسیدم: تو پسر ابوطالبی؟ فرمود: من فرزند پسر او هستم. سیل دشنام و ناسزا بود که براو گفتم. وقتی به ناسزا گویی پایان دادم، از من پرسید آیا غریبی؟ گفتم آری فرمود با من بیا اگر خانه نداری به تو مسکن میدهم و اگر پول نداری کمکت میکنم و اگر نیاز مندی بی نیازت میسازم.»(فلما سمع الرجل کلامه، بکی ثم قال اشهد انک خلیفه الله فی الارض... و کنت انت و ابوک ابغض خلق الله الی و الان انت احب خلق الله الی...).(49)
از او جدا شدم: «در حالی که در روی زمین کسی محبوب تر از آن حضرت برای من وجود نداشتت.»
از نقش دینی امام، جز آنکه واسطه امامت بود و انتقال آثار رسول الله (ص) را بر عهده داشت و اهل سنت نیز روایاتی در فقه از او آورده اند، مهم ترین کار را باید ترغیب و تشویق آن حضرت بر کتاب حدیث دانست.
در نقلی از حضرت آمده که به فرزندان خود و برادرش فرمود:
«انکم صغار قوم یوشک ان تکونوا کبار قوم آخرین فتعلموا العلم فمن یستطع منکم ان یحفظه فلیکتبه ویضعه فی بیته».(50)
شما امروز فرزندان خردسال یک قوم هستید که چندی دیگر بزرگ اقوام دیگری خواهید شد. علم را فراگیرید اگر نمی توانید حفظ کرده و روایت کنید، آن را بنویسید و در خانه خود قرار دهید.
امام(ع) گاه مرجع حل برخی از معضلاتی بود که کسانی از معاویه پرسش می کردند و او با وجود محدثین و علمایی که در دربار داشت از حل آن فرو می ماند؛ لذا به امام مجتبی(ع) رجوع می کرد.
مسوؤلیت امامت
بعد از شهادت علی (ع)، مردم با امام مجتبی بیعت کردند. بیعت با امام، علاوه بر لیاقت شناخته شده او در رهبری جامعه، عمدتا به دلیل تاکیداتی بود که از ناحیه پیامبر(ص) و امیر المومنین(ع) در مورد امامت آن حضرت و بیان شایستگی او انجام گرفته بود.
رسول خدا(ص) درباره او و برادرش چنین فرموده بودند:
«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا»(51)
حسن و حسین هر دو امامند، به انجام وظایف آن قیام کنند و یا به سبب موانع و مصالحی از آن تقاعد فرمایند.
امیرالمونین(ع) نیز آن حضرت را به عنوان جانشین خود تعیین فرمودند، چنانکه او خود در نامه ای که به معاویه نوشته می فرماید:
«فان امر المومنین علیه السلام، نزل به الموت و ولانی هذا الامر من بعده».(52)
امیر المومنین(ع) زندگی دنیا را ترک کرده و مرا برای بعد از خود به جانشینی در امر حکومت منصوب فرمودند.
عبدالله بن عباس وقتی می خواست مردم را برای بیعت با آن حضرت دعوت نماید چنین گفت:
«هذا ابن نبیکم و وصی امامکم فبا یعوه».(53)
این شخص، فرزند پیامبر(ص) و وصی امام شماست، با او بیعت کنید.

گروهی از سران کوفه که قصد بیعت با او را داشتند بر وصایت او نسبت به پدرش تکیه کردند:
«انت خلیفه ابیک و وصیه و نحن السامعون».(54)
تو جانشین پدر و وصی اویی و ما گوش به فرمان تو هستیم.
عبارات فوق، نمونه ای است اندک از شواهدی که امامت حسن مجتبی(ع) را از جانب پدر و مادر، به عنوان وصی نشان می دهند.
امام از فردای بیعت، کار اصلی خود را که آماده کردن مردم برای رویارویی با قاسطین بود، آغاز کرد.
شهادت امام علیه السلام
یکی از جنایات هولناک معاویه در طول حکومت خود به شهادت رساندن ریحانه رسول خدا صلی الله علیه و اله امام حسن مجتبی بود و رد پای این جنایت هولناک در تاریخ، به طور آشکار وبرجسته دیده می شود. جنایت بدین صورت شکل گرفت که معاویه ضمن توطئه ای خائنانه و با بهره گیری از عنصر فاسدی چون دختر اشعث بن قیس (همسر آن حضرت)، او را مسموم و به شهادت رسانید. چهره شیطانی و پیمان شکنی و دورویی و نفاق معاویه که در طول حیات سیاسی اش فراوان از خود نشان میداد، در این جنایت نیز روشن تر از همیشه در معرض دید همگان قرار گرفت.
شیخ مفید در ارشاد می گوید:«چون کار صلح میان امام حسین علیه السلام و معاویه به پایان رسید، آن حضرت به مدینه رفت و در آ«جا بماند چون ده سال از خلافت معاویه گذشت وی تصمیم گرفت برای پسرش یزید از مردم بیعت بگیرد. کسی را به طور پنهانی نزد«جعده» دختر اشعث بن قیس که همسر امام حسن علیه السلام بود، فرستاد، تا او را بر مسموم کردن و کشتن امام علیه السلام ترغیب کند، و به او وعده داد که اگر مرتکب این جنایت شود، او را به همسری پسرش یزید درآورد، و صد هزار درهم پول برایش فرستاد. و بالاخره جعده آن حضرت را زهر خورانید...». و بدین ترتیب امام مجتبی علیه السلام به شهادت رسید و پیکر پاک و مقدسش در بقیع دفن گردید.

شهادت حضرت رضا علیه السلام

آخرین روز صفر، با سالروز شهادت علی بن موسی الرضا علیه السلام مصادف است.
وی پس از شهادت پدر بزرگوارش در سن 35 سالگی عهده دار مقام ولایت و رهبری شد و مدت امامت آن حضرت بیست سال به طول انجامید که ده سال آن با خلافت هارون الرشید و پنج سال با خلافت محمد امین و پنج سال دیگر با خلافت عبدالله مامون مصادف بود.

امام علیه السلام در زمان هارون
پس از شهادت هفتمین پیشوای شیعیان موسی بن جعفر علیه السلام در سال 183 هجری در زندان بغداد به هارون الرشید گفته شد:« میدانی ابوالحسن موسی بن جعفر پسری به نام ابوالحسن علی الرضا دارد؟ هارون گفت: میدانم.»
گوینده احتمالا از برامکه و شاید یحیی بن خالد برمکی بوده است که قبلا نیز در مورد موسی بن جعفر علیه السلام سعایت و بدگویی کرده بود، «آیا امیر المومنین» به مصلحت خلافت میداند که وی جای پدر را بگیرد و موجبات اضطراب در ملک و ملت را فراهم سازد؟!»
هارون الرشید که هنوز قتل موسی بن جعفر را فراموش نکرده و قهرا از مظالم و مفاسد اعمال خود وجدانا معذب و ناراحت بود، بی درنگ فریاد کشید:
«چه می گویید؟! از من چه میخواهید؟! شما تقاضا دارید که یکباره شمشیر بردارم و نسل علویین را از ریشه در بیاورم.»
علی بن موسی الرضا علیه السلام در زمان هارون علنا اضهار امامت مینمود و در این مورد تقیه نمیکرد تا آنجا که بعضی از مخلصان و دوستان بزرگوار، حضرتش را برحذر می داشتند؛ ولی امام علیه السلام اظهار اطمینان می نمود که از سوی هارون آسیبی به وی نخواهد رسید.
در عین حال زندگی امام علیه السلام در زمان هارون الرشید خالی از رنج و ناراحتی نبود، چرا که علویین در سختی و مشقت به سر می بردند و همواره مورد حمله و آزار مامورین هارون بودند.
هارون الرشید وقتی لشکری را بسرکردگی «جلودی» برای سرکوبی یک قیام به مدینه فرستاد، به او دستور داد خانه های آل علی را غارت کن و حتی لباس و زینت و زنان آنان را بگیر و حتی یک پیراهن برایشان مگذار.
«جلودی» تصمیم گرفت دستور هارون را شخصا اجرا کند و با تعدادی از لشکریان خود به خانه امام حمله برد. امام زن ها را بر خانه ای جمع کردو خود بر در خانه ایستاد.
«جلودی با قساوت هرچه بیشتر می خواست وارد خانه شود و می گفت بایستی دستور خلیفه را اجرا کنم.»
امام فرمود:«من این کار را انجام می دهم لباس و زینت آنها راتماما میگرم و به تو می دهم و تو داخل خانه نشو» جلودی راضی نمی شد و اصرار داشت، و امام از آن تقاضا می کرد تا آن سنگدل موافقت کرد. امام داخل منزل شد و هرچه زنها داشتند و یا در منزل بد به جلودی داد و دست او را از حرم اهل بیت کوتاه ساخت. این جریانات قلب لطیف امام علیه السلام را به سختی می آزرد و بیهوده نبود که هارون به خاطر این جنایت و امثال آن دم مرگ مکرر فریاد زد:
«و اسو اتاه من رسول الله!» چه کنم از خجالت گناهان و بدی هایم در نزد پیامبر خدا!
امام در خلافت امین
خلافت و حکومت بنی عباس ـ بخصوص در زمان هارون الرشید خلیفه معروف عباسی ـ در عین حال که ظاهری پر تجمل و فریبنده و نمودی سراسر عشرت و کامیابی داشت( که شبهای بغدادش را شهره آفاق ساخت) لیکن از گزند حوادث و انقلابها و نهضتها خالی نبود.
مردم ستمدیده که مدتها زیر یوغ حکومت بنی امیه به سر برده و با تحمل مشکلات و فداکاری های بسیار به امید تشکیل حکومت اسلامی، خاندان بنی امیه را منقرض ساخته بودند، اکنون کمکم امید هارا از دست داده و کاسه صبرشان از ظلم و جنایت روزافزون بنی عباس لبریز می شد.
آه و ناله مظلومان و ستمدیدگان به صورت نهضتها و انقلاب های زیر پرچم افراد صالح و اصلاح طلب و زمانی هم برگرد افراد سود جو و فرصت طلب تجسم می یافت که هرکدام زنگهای خطری بود که در کاخ امپراطوری بنی عباس به صدا در می آمد و پایه های آن را متزلزل می ساخت و در اواخر عهد خلافت هارون الرشید، خلیفه پر قدرت بنی عباس، این بحران به اوج خود رسید.
ورود هارون به خراسان
در سال 193 هجری به هارون الرشید گزارش دادند کار انقلاب و طغیان در شهر های خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش با همه قساوت و درنگی که نشان می دهند، از نابود کردن فریاد انقلاب عاجز مانده اند.
هارون پس از مشورت با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید که شخصا برای سرکوبی خراسانیان به خراسان سفر کند. وی پسرش محمد امین را که ولیعهد او بود، در بغداد گذاشت و مامون ولیعهد دوم را همراه خود به خراسان برد.
هارئن الرشید در خراسان توانست اوضاع آشفته را آرام کند و اما دیگر نتوانست به بغداد ـ مقر خلافت ـ بازگردد. در طوس به بستر بیماری افتاد و در همانجا چشم از جهان فروبست و جنازه وی در سناباد طوس ـ مرقد مطهر علی بن موسی الرضا علیه السلام ـ به خاک سپرده شد.
کشته شدن امین
«فضل بن ربیع» وزیر مشاور نزدیک هارون، که از دوستان محمد امین بود، بلافاصله خبر مرگ هارون را برای امین نوشت و ضمنا خبر داد که در همان روز از مردم خراسان و عمومی از ایرانیان برای امین بیعت گرفته است.
مردم عراق نیز پس از اطلاع از جریان با امین بیعت کردند و او در نیمه جمادی الاخر 193 رسما خود را خلیفه خواند؛ اما حکومت او دیری نپایید و 5 سال بعد (198) هجری به دست طاهر ابن عبدالله فرمانده لشکر مامون کشته شد. در زمان حکومت امین ـ فرزند هارون ـ و سال هایی که بین مرگ هارون و مامون فاصله شد، برخوردی میان امام علیه السلام و مامورین حکومت در تاریخ مشاهده نمی کنیم و پیداست که دستگاه خلافت بنی عباس در این سالهای کوتاه که گرفتار اختلافات داخلی و مناقشات امین م مامون از ولایت عهدی و واگذاری آن به موسی فرزند امین بود، فرصتی برای اذیت و آزار علویین ـ عموما ـ و امام علیه السلام ـ خصوصا ـ نیافت.
امام دردوران خلافت مامون
طبق وصیت هارون، مامون ولیعهد امین بوده و در صورت مرگ امین او به خلافت می رسید، اما دوستان نزدیک امین همچون«فضل بن ربیع» و «علی بن عیسی بن ماهان» فرمانده لشکر، از این امر ناخشنود بودند و به اغوای امین پرداختند و او را که مردی کودن و عیاش و خون خوار بود واداشتند که بر خلافت وصیت پدر، مامون را از ولایت عهدی بر کنار نموده و مقام خلافت را در خاندان خویش محفوظ بدارد. عزل مامون از مقام ولایت عهدی، بهانه مناسبی برای وی پیش آورد و طاهر بن عبدالله را با سپاهی عظیم به سوی بغداد گسیل داشت، طاهر سرانجام بغداد را تسخیر و سر امین را برای مامون به مرو فرستاد.
دعوت مامون از امام علیه السلام
مامون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو، مقر حکومت خود، بیاورد و با آن حضرت به ظاهر، طرح دوستی و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمی و اجتماعی امام، کار های او را تحت نظارت کامل قرار دهد.
مامون ابتدا از امام علیه السلام به طور محرمانه دعوت کرد تا مردم نتوانند گرد آ« حضرت جمع شوند. مامون حتی راضی نبود این چهره ها برای مردم شناخته شوند؛ زیرا بیم آن داشت که اگر مردم با آنها آشنا شوند، زمام امور از دستش خارج شده و به دست آنان بیفتد.
با توجه به مطالب بالا می بینیم که مامون پس از کشتن برادر خود محمد امین، به فکر می افتد که بزرگترین شخصیت علوی را از مدینه به مرو بیاورد تا زندگی او را تحت نظر بگیرد.
آوردن امام از مدینه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود امام ماهیت واقعی آن جز ایجاد محدودیت هرچه بیشتر برای امام نبود. از این جهت امام برای تفهیم ماهیت این دعوت هیچ یک از خاندان خویش را همراه خوئ نیاورد تا از این طریق به مسلمانان بفهماند این سفر نوعی تبعید است نه سفری مقرون به رضایت؛ ولی مامون برای خنثی کردن هدف امام دستور دااد گروهی از رجال و اشراف از جمله والی مدینه ملازم رکاب امام باشند و حتی مسیر سفر امام نیز معین گشت و قرار شد که امام از طریق مدینه، بصره، خرمشهر، اهواز، ر و نیشابور به مرو وارد شود و به حضرت در دهم شوال سال 201 وارد مرو شد. امام در مسیر خود با استقبال شخصیت ها و مردم روبه رو شد.
ورود امام به نیشابور
وقتی امام به نیشابور رسید، درخواست کرد که حدیثی را از او بشنود، امام علیه السلام در حالی که در کجاوه قرار داشت، حدیثی را به نام حدیث «سلسله الذهب» مطرح کرد و آن را از پدران خود تا پیامبر و از پیامبر به جبرئیل تا خداوند نقل نمود و از آنجا که در سرتاسر این حدیث پیشوایان پاک قرار دارند، آن را حدیث «سلسله الذهب» نامیدند. متن آن چنین است:
«کلمه لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی».(55)
(خداوند می فرماید:) لا اله الا الله دژ جاودانی من است و هرکس آن را بگوید وارد دژ من گردد، و هرکس وارد دژ من شد از عذاب من ایمن می گردد.
محدثان و نویسندگانی که در برابر کجاوه امام قلم به دست گرفته بودند و آن حدیث را ضبط می کردند، تصور کردند که در اینجا حدیث پایان یافته است؛ زیرا امام پس از گفتن جمله پرده را افکند و در داخل آن قرار گرفت؛ ولی آنان دوباره دیدند که امام دوباره پرده کجاوه را کنار زد و جمله دیگری نیز افزود و آن اینکه: « لکن بشرطها و شروطها و انا من شروطها»،(56)
یعنی اقرار، به توحید، در صورتی ایمن بخش و نجاتت آفرین است که دیگر شرایط آن ضمیمه گردد و یکی از شرایط آن است که بشر از حکومت معصوم کنار نرود و حکومت معصوم را کاملا بپذیرد و در حقیقت امام مساله ولایت و حکومت معصوم را تکمیل کننده توحید می داند؛ زیرا در غیر این صورت حکومت طاغوتیها سبب می شود همان توحید نیز از میان برود.
دو مسئله مهم در زندگی امام
امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مامون و دیگر درباریان قرار گرفت و در نخستین جلسه، مامون دو مطلب را به حضرت پیشنهاد کرد؛ نخست، پافشاری ظاهری نمود که خلافت را بپذیرد و مامون به نفع امام کنار رود، آنگاه که اطمینان یافت امام تمایلی به پذیرش خلافت ندارد، مساله ولایت عهدی را مطرح کرد و امام نیز تحت شرایطی آن را پذیرفت.
شهادت امام علیه السلام
مامون از موقعیت روزافزون امام در جامعه پیوسته بیمناک بود، بخصوص بعد از جریان نماز عید فطر که در تاریخ به صورت گسترده ثبت شده است، لذا امام را با نقشه خاصی مسموم کرد.
سرانجام حضرت روز آخر ماه صفر سال 203 هجری قمری به فیض شهادت نایل آمد و هنگام شهادت پنجاه و چهار سالو سه ماه و نوزده روز رو عمر داشت. مامون برای اینکه نقش خود را در این حادثه لوث کند، پس از انتشار خبر شهادت امام علیه السلام، سراسیمه به خانه آن حضرت آمد در حالی که ریا کارانه گریبان چاک زده و اشک می ریخت و بر سر میزد و ناله میکرد(!).
مردم دور خانه حضرت گرد آمده بودند و صدای ناله و گریه از آنها بلند بود. در مورد قاتل امام سخن می گفتند و احیانا از مامون اسم می بردند، مامون احساس کرد که تشییع امام ممکن است حادثه آفرین باشد، فورا دستور داد که اعلام اعلام کنند، تشییع جنازه امام به فردا موکول می شود. وقتی جمعیت متفرق شدند، شبانه امام را غسل دادند و کنار قبر هارون به خاک سپردند.