یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

اربعین حسینی

هنگامی که زینب ـ سلام الله علیها ـ خطابه آتیش خود را در مجلس یزید ایراد نمود و علی بن الحسین علیه السلام نیز با فریاد دشمن شکن خود بر سر یزیدیان، لرزه بر تار و پود دستگاه خلاف بنی امیه انداخت، پس از گذشت چند روز توقف اجباری در شام، یزید بن معاویه دستور داد تا اسرا و خاندان امام حسین علیه السلام، به سرپرستی نعمان بن بشیر،به سوی مدینه حرکت نمایند.
کاروان اهل بیت پس از چند روز طی طریق در بیابانهای خشک و بی آب و علف، سرانجام به سر دو راهی مدینه و عراق رسید: زینب (س) از ساربان پرسید که این دوراه به کجا منتهی می گردد؟ ساربان گفت: یکی به مدینه و دیگری به کربلا. ناگاه زینب آه سوز ناکی از دل کشید و از ساربان خواست تا کمی درنگ نمیاد. آنگاه نعمان را به نزد خود فراخواند و فرمود: «نعمان! آیا ممکن است که ما را از سرزمین کربلا عبور دهی؟ نعمان بن بشیر که به ظاهر مامور یزید و در باطن از شیعیان علی و دوستاران ابا عبدالله علیه السلام و خاندان او بود با حزن و اندوه گفت: «جان و مال عیان و فرزندان من فدای شما و خاندانتان باد، من شما را به آن سرزمین خواهم برد. آنگاه کاروان اهل بیت به هدایت نعمان بن بشیر با نوحه سرایی به سوی میدان شهادت و قتلگاه حسین علیه السلام حرکت نمود. هر لحظه که کاروان به قتلگاه نزدیکتر می شد، التهاب و صدای ضجه و ناله کاروانیان بلندتر می شد تا اینکه میدان شهادت از دور نمایان گشت.
اهل بیت حسین علیه السلام در حالی که بر سر و روی خود می زنند، به عزادارانی از بنی هاشم و جمعی از صحابه رسول الله که قبل از آنان به زیارت تربت پاک حسین علیه السلام آمده بودند، پیوستند. زینب کبری چون بر تربت برادر دست گذارد، صیحه ای زد و آنقدر گریست تا بی هوش شد. در این هنگام، علی بن حسین علیه السلام بر بالین عمه اش زینب (س) آمد و او را به هوش آورد و فرمود:
«یا عمتاه انت عارفه کامله و الصراخ و الجزع لا ینبغی لک اصبری و استقری».
ای عمه جان! تو زنی با کمال و عارفی! گریه و ناله از فردی چون تو سزاوار نیست، پس بردبار و شکیبا باش.
زینب ـ سلام الله علیها ـ جواب داد:
«یا علی یا قره عینی ارید ان اقیم عند اخی حتی جاء یوم وعدی لانی کیف القی اهل المدینه و اری الدور الخالیه».
ای علی، ای نور چشمم! میخواهم تا آخر عمرم کنار قبر برادرم بمانم، چگونه می توانم مدینه و اهلش را ملاقات کنم در حالی که خانه های آل رسول الله صلی الله علیه و آل خالی باشد!
زینب (س) بار دیگر ناله برآورد:
«یا اخاه یابن اماه یا قره عینای بای لسان اشکو الیک من اهل الکوفه و الشام و ایذاء القوم اللئام و من ای المصائب اشتکی و اشرح».
ای برادرم! ای فرزند مادرم! ای نور چشمانم! با چه زبانی از مردم کوفه و شام و اذیت آن فرومایگان با تو سخن بگویم؟! و از کدامین مصیبتها به تو شکایت کنم؟
زینب(س) این سخنان را می گفت و اشک می ریخت و کسی را توان جلوگیری نبود.
جابر، بر سر تربت سالار شهیدان
از جمله کسانی که در روز اربعین بر سر مزار پاک سرور شهیدان و دیگر شهدا حضور داشت و به نوحه خوانی و عزاداری مشغول بود، صحابی بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله جابر ابن عبدالله انصاری بود. چون امام سجاد علیه السلام جابر را دید، نزدیک شد و فرمود:« آیا تو جابری؟» گفت « آری ای فرزند رسول خدا» امام سجاد علیه السلام فرمود:«ای جابر! قسم به خدا که در اینجا مردان ما را کشتند و کودکان ما را سر بریدند و زن های ما را اسیر و خیمه های ما را غارت کردند و آنها را به آتش کشیدند...».
«عطیه عوفی» درباره کیفیت زیارت این صحابی با وفای رسول الله صلی الله علیه و آل میگوید:« آن هنگام که جابر به تربت پاک حسینی علیه السلام رسید، خطاب به من گفت: « ای عطیه! دست مرا بر قبر حسین علیه السلام برسان. من چنین کردم، جابر دستش را بر روی مزار حسین علیه السلام گذارد و ناگاه غش کرد و بر زمین غلطید به رویش آب پاشیدم. وقتی به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین! یا حسین! یا حسین! سپس با صدای لرزان و گرفته خطاب به تربت حسین علیه السلام گفت: «آیا دوست جواب دوست را نمی دهد؟!»
سپس عرض کرد:« چگونه تو جوابم را بدهی در حالی که رگهای گردنت به شانه هایت ریخته و میان سر و بدنت جدایی افتاده! گواهی می دهم که تو فرزند بهترین پیامبر ها و فرزند آقای مومنان و خامس آل عبا و فرزند سید النقبا و فرزند فاطمه سیده النسایی و چرا چنین نباشی که سید رسولان و فرستادگان خدا، با دست خود تو را غذا داد و در دامان بزرگان اهل تقوا و دین تربیت شده ای و از پستان ایمان و یقین شیر خورده ای، پس به خوبی و خوشی پاک و پاکیزه زندگی کردی و به پاکی و پاکیزگی وفات یافتی، لیکن چیزی که هست دل های مومنین از فراق تو ناخوش و ناراحت است و کیست که در خیر و خوبی تو شک و تردیدی کند. پس، سلام خدا و خشنودی و رضای او بر تو باد و گواهی می دهم که شهادت تو مانند برادرت یحیی بن ذکریا شد که به مظلومیت شربت شهادت نوشیدی».
آری، بدین صورت هر یک از اصحاب و خاندان رسالت، با نوحه سرایی و عزاداری، اردت قلبی خود ر ابه شهدای کربلا عموما و حضرت سید الشهدا علیه السلام خصوصا ابراز نمودند و این ماتم و عزا سه الی چهار روز ادامه داشت تا اینکه به پیشنهاد نعمان بن بشیر و به دستور امام سجاد علیه السلام کاروان عزادار و سوگواران حسین علیه السلام با حزن و اندوه فراوان به سوی مدینه هسپار شدند. در اینکه اهل بیت علیه السلام در اربعین اول کربلا آمده اند یا اربعین دوم، بین مورخین اختلاف است و این اختلاف نظر از دوری فاصله بین شام کربلا نشات گرفته است.(37)

شهادت عمار یاسر

عمار یاسر صحابه بزرگ و فداکار رسول خدا صلی الله علیه و آل در بیست و دوم صفر سال 37 هجری، در جریان جنگ صفین به شهادت رسید. رساترین سخن درباره شخصیت معنوی او همان حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آل است فرمود: «عمار از سر تا پایش آکنده از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او عجین گردیده است».
آری عمار از جمله ایمان آوردگان ثابت قدم و نستوهی بود که در سال های آغازین بعثت، وحشیانه ترین شکنجه هارا در راه آرمان و عقیده اش تحمل کرد و در کنار او پدرش «یاسر» و مادرش «سمیه» نیز به سختی شکنجه می شدند تا سر انجام به شهادت رسیدند؛ ولی این عذاب های جسمی و روانی در روحیه نیرومند و ایمان مستحکم او کمترین تاثیر منفی نگذاشت، بلکه بر مقاومت و عشق به ایمانش به پیامبر و اسلام افزود و به جرم همین وفاداری به اسلام، همراه با دیگر مسلمانان در «شعب ابی طالب» سال های سخت حصر اقتصادی را پشت سر گذاشت، و سپس با پیامبر صلی الله علیه و آل به مدینه هجرت کرد.
شهادت عمار در صفین
پس از اینکه پیامبر به مدینه هجرت کرد، زمینی که شتر آن حضرت به هنگام ورود به مدینه در آنجا بر زمین نشست، برای بنای مسجد در نظر گرفته شد و به قیمت ده دینار خریداری گردید. تمام مسمانان در ساختن و فراهم کردن وسائل ساختمانی شرکت کردند، حتی پیامبر نیز مانند سایر مسلمانان از اطراف سنگ می آورد.«اسید ابن حضیر» جلو رفت و عرض کرد:«ای رسول گرامی! مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم». فرمود:«برو سنگ دیگری بیاور»؛ در این هنگام یکی از مسلمانان این شعر را خواند:
لئن قعدنا و النبی یعمل فذاک منا العمل المضلل(38)
هرگاه ما بنشینیم و پیامبر کار کند، کار ما بسی گمراهانه خواهد بود.
پیامبر و مسلمانان موقع کار این شعار را دادند:
لا عیش الا عیش الاخره اللهم ارحم الانصار و المهاجره
زندگی ای چون زندگی آخرت نیست و زندگی حقیقی همان زندگی آخرت است. پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم بفرما.
عمار جوان نیرومند اسلام چند قطعه سنگ را، روی هم جمع می کرد و برای ساختمان مسجد حمل می نمود. گروهی از اخلاص وی سوء استفاده کرده، پیش از مقدار تحملش سنگ بر گرده اش می نهادند. او می گفت:«من یک سنگ را به نیت خود و سنگ دیگر را به نیت پیامبر حمل می کنم».
روزی پیامبر او را زیر بار گران، در حالی که سه قطعه سنگ حمل می کرد، دید. عمار سخن به گلایه گشود و گفت:«ای رسول خدا! اصحاب تو نسبت به من قصد سوء دارند و خواهان قتل و مرگ من هستند، آنان سنگ هارا یک به یک می آورند، ولی سه تا سه تا بر دوش من حمل می نهند». پیامبر دست او را گرفت، گرد و غباری که بر پشتش بود، پاک کرد و این جمله تاریخی را گفت:«آنان قاتل شما نیستند، تو را گروه ستمگری خواهد کشت که تو آنان را به سوی حق و حقیقت دعوت می نمایی».
این خبر غیبی که یکی از دلایل نبوت و راستگویی پیامبر بود، آنچنان که فرموده بود نیز اتفاق افتاد و سرانجام عمار، در سن نود سالگی در جنگ «صفین»، در رکاب امیر المومنان علیه السلام به دست هواداران معاویه کشته شد.
شهادت عمار
وقتی عمار در میدان جنگ صفین به شهادت رسید، ولوله عجیبی در صف شامیان افتاد. کسانی که با تبلیغات زهراگین معاویه و عمر و عاص، در حقانیت علی به شک افتاده بودند. به گمراهی معاویه آگاه شدند.« هزیمه بن ثابت» انصاری که همراه امیر المونین رفته بود، ولی در اقدام به جنگ مردد بود، پس از کشته شدن عمار شمشیر کشید و به شامیان حمله کرد.
«ذوالکلاع حمیری» با بیست هزار تن از قبیله خود به جنگ علی علیه السلام آمده بود و معاویه تا از همکاری ذوالکلاع اطمینان نیافت. وارد جنگ نشد. ولی وقتی که ذوالکلاع شنید عمار همراه علی علیه السلام است، سخت تکان خرد. مبلغان دستگاه معاویه، خواستند مطلب را بر او مشتبه سازند، گفتند:«عمار کجا، صفین کجا؟! عراقیان از ساختن چنین دروغ ها باکی ندارند» اما ذوالکلاع متقاعد نشد و روبه عمر و عاص کرد و گفت:«آیا پیامبر چنین جمله ای درباره عمار گفته است؟»
فرزند عاص گفت:«عاری فرموده است! ولی هرگز عمار در سپاه علی نیست». وی گفت:«من باید خودم شخصا تحقق کنم». از این رو عده ای را مامور کرد تا در این باره تحققاتی به عمل آورند،در این لحظات حساس عمر و عاص و معاویه دیدند که اگر او از وجود عمار در سپاه علی و یا از شهادت وی در رکاب آن حضرت آگاه شود، ممکن است شکاف عظیمی در سپاه عمر و عاص به وجود آید، از این نظر، این سردار نامدار شامی، به طریق مرموزی کشته شد.
احمد بن حنبل نقل می کند:«هنگامی که عمار در صفین کشته شد،«عمر بن حزم»پیش «عمروعاص» آمد و گفت: عمار کشته شد و در حق وی فرموده:«تقتله الفئه الباغیه»(39)» گروه ستمگر او را می کشند».عمر و عاص ناله ای کرد و آیه «انا لله و انا الیه راجعون» را خواند، و مطلب را با معاویه در میان گذارد. معاویه گفت: مگر قاتل عمار ماییم؟ بلکه او را علی و یاران او کشته اند که او را همراه خود آوردند و مقابل شمشیر ما قرار دادند!
ولی ناگفته پیداست که این توجیه و تاویل باطل، که فرزند ابوسفیان به منظور تخدیر اعصاب سربازان شام پیش کشید، هر عاقل و خردمندی می داند که سر تا پا بی اساس است. این همان «اجتهاد» در برابر نص است و کوچکترین ارزشی ندارد.
بدین ترتیب عمار به دست گروه ستمکار به شهادت رسید و شهادت او جبهه حق را از باطل مشخص ساخت.

رحلت رسول خدا ـ ص ـ

بست و هشتم صفر مصادف است با سالروز رحلت جانسوز پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آل. آن حضرت در روزهای آخر حیات پر برکت خویش آخرین درسهای انسان ساز را به انسانها آموخت، از این رو بجاست در سالروز رحلت این پیامبر بزرگ الهی، نمونه ای از آن درسهای آموزنده را مرور نمیاییم:
پیامبر در دوران بیماری خود، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت می داد و در آخرین روزهای بیماری خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش می کرد و می فرمود:«با بردگان به نیکی رفتار نمایید، در خوراک و پوشاک آنها دقت کنید و با آنان به نرمی سخن بگوید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید».
آخرین وداع
پیامبر، در طول بیماری خود، گاه و بیگاه به مسجد می آمد و با مردم نماز مسی گزارد و برخی را از موضوعات را تذکر می داد. در یکی از روزهای بیماری، در حالی که سرش را با پارچه ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین کشیده می شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و فرمود: مردم! وقت آن رسیده است که من از میان شما غایب گردم. اگر به کسی وعده ای داده ام، آماده ام انجام دهم و هرکس طلبی از من دارد بگوید تا پردازم». در این هنگام مردی برخاست و عرض کرد:«چندی قبل به من وعده ای دادید که اگر ازدواج کنم، مبلغی به من کمک کنید». پیامبر فورا به فضل دستور داد که مبلغ مورد نظر را به او بپردازد و از منبر پایین امد و به خانه رفت. سپس روز جمعه سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد، و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود:
«هرکسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار کند،زیرا«فالقصاص فی دار الدنیا احب الی من القصاص فی دار الاخره». قصاص در این جهان در نزد من آسان تر از قصاص در روز رستاخیز است.
در این موقع، «سواده بن قیس» برخواست و گفت:« هنگام بازگشت از نبرد طایف، در حالی که بر شتری سوار بودی، تازیانه خود را بلند کردی که بر مرکب خود بزنی؛ اما به طور اتفاق تازیانه بر شکم من اصابت کرد. من اکنون آماده گرفته قصاصم».
درخواست پیامبر، یک تعارف اخلاقی نبود؛ بلکه جدا مایل بود حتی یک چنین حقوقی را هرگز مورد توجه مردم قرار نمیگیرد جبران نمیاد. پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند. سپس پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص کند. یاران رسول خدا با دلی پرغم و دیدگانی اشکبار و گردنهایی کشیده و ناله هایی جامگداز منتظرند که جریان به کجا خاتمه می یابد! آیا سواده واقعا از در قصاص وارد می شوند؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار شکم و سینه پیامبر را می بوسد. در این لحظه، پیامبر او را دعا کرده، گفت:«خدایا! از سواده بگذر همان طور که او از پیامبر اسلام در گذشت».
البته اصابت تازیانه بر شکم سواده عمدی نبوده است، از این نظر او حق قصاص نداشت، بلکه با پرداخت دیه ای جبران می گردید، با این حال پیامبر خواست، نظر وی را تامین کند.
تقسیم دینار ها
روش پیامبر درباره «بیت المال» این بود که در نخستین فرصت مناسب، آن را در میان طبقه مستمند قسمت می نمود، و از نگهداری طولانی بیت المال پرهیز می کرد. از این نظر وقتی در بستر بیماری به خاطر آورد که دیناری چند، نزد یکی از همسران خود دارد؛ از او خواست که به سرعت آنها را به حضور او بیاورد. وقتی دینارها در برابر او گذاردند پیامبر آنها را در دست گرفت و گفت:«محمد به خدای چه گمان دارد اگر خدا را ملاقات کند و اینها پیش او باشد؟!» سپس دستور داد که امیر مومنان آنها را میان فقرا قسمت کند.
مسواک دندان
پیامبر شبها پیش از خواب و پس از بیداری از مسواک استفاده می کرد. مسواک پیامبر، همان چوب «اراک» بود که در محکم کردن لثه های دندان و زدودن چرک و بقای غذا، نقش موثری دارد. روزی «عبدالرحمن»، برادر عایشه در حالی که چوب سبز و تازه ای در دست داشت، برای عیادت پیامبر آمد. عایشه از نگاه های پیامبر دریافت که پیامبر می خواهد با ان چوب مسواک کند. از این جهت، فورا آن را گرفت و در اختیار پیامبر گذارد و پیامبر با دقت دندان های خود را مسواک کرد.
طلب آمرزش برای اهل بقیع
رسول خدا صلی الله علیه و آل در روز های پایانی حیات، حتی از اموات و گذشتگان غافل نبود. گروهی از سیره نویسان می نویسند: «نیمه شب آن روزی که پیامبر به شدت تب کرد و در بستر بیماری افتاد؛ همراه خدمتکار خود «ابی مویهبه»، برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت»؛ ولی مورخان شیعی معتقدند روزی که پیامبر احساس بیماری کرد، دست علی را گرفت و با گروهی که به دنبال وی بودند به سوی قبرستان بقیع حرکت کرد و به همراهان خود گفت: «از طرف خدا مامورم که برای اهل بقیع طلب آمرزش نمایم». هنگامی که گام به بقیع نهاد، بر اهل قبور سلام کرد و سخنان خود را چنین آغاز نمود:
«سلام من بر شما ای کسانی که زیر خاک ها قرار گرفته اید. حالتی که در آن قرار دارید، بر شما خوش و گوارا باد. فتنه ها مانند شب تاریک، روی آورده و یکی به دیگری پوسته است».
سپس برای اهل بقیع طلب آمرزش نمود و سپس رو به علی علیه السلام کرد و گفت:
«کلید گنجهای دنیا و زندگی ممتد در آن را به من عرضه داشته اند و مرا میان آن با ملاقات پروردگار و دخول بر بهشت، مخیر ساخته اند؛ ولی من ملاقات پروردگار و ورود به بهشت را ترجیح داده ام. فرشته وحی هر سال قرآن را یکبار به من عرضه می داشت، ولی امسال دوبار آن را به عرضه داشت و جهتی ندارد اجل من فرا رسیده است».
حضرت فاطمه (س) بر بالین پدر
اضطراب و دلهره سراسر مدینه را فرا گرفته بود. یاران پیامبر با دیگانی اشکبار و دلهایی آکنده از اندوه، دور خانه پیامبر گرد آمده بودند، تا سرانجام بیماری پیامبر آگاه شوند. گزارش هایی که از داخل خانه به بیرون می رسید، از وخامت وضع مزاجی آن حضرت حکایت می کرد؛ و هر نوع امید به بهبود را از بین میبرد و مطمئن می ساخت که جز ساعتی چند، از آخرین شعله های نشاط زندگی پیامبر باقی نمانده است.
گروهی از یاران آن حضرت علاقه مند بودند که از نزدیک، رهبر عالیقدر خود را از زیارت کنند؛ ولی وخامت وضع پیامبر اجازه نمی داد در اطاقی که وی در ان بستری گردیده بود، جز اهل بیت وی کسی رفت و آمد کند.
دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر، فاطمه (س) در کنار بستر پدر نشسته بود و بر چهره نورانی او نظاره می کرد و با قلبی فشرده و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، شعر زیر را که از سروده های ابوطالب درباره پیامبر عالیقدر بود، زمزمه می کرد:
وابیض یستسقی الغام بوجهه
ثمال الیتامی عصمه للا رامل(40)
چهره روشنی که به احترام آن از ابر، باران درخواست می شود، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و نگهبابنان بیوه زنان است.
در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود، و با صدای آهسته به دختر خود فرمود: این شعری است که ابوطالب درباره من سروده است، ولی شایستس به جای آن، آیه زیر را تلاوت نمایید:
«و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبهم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شئا و سیجزی الله الشاکرین.»(41)
محمد پیامبر خداست و پیش از او پیامبرانی آمدند و رفته اند. آیا هرگاه او فوت کند و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود باز میگردید؟ هرکس به آیین گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمی رساند و خداوند سپاسگذاران می دهد.
علاقه پیامبر به یگانه فرزند خود، از عالی ترین تجلی عواطف انسانی بود تا آنجا که پیامبر هیچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمی رفت و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به دیدن او می شتافت. در برابر همسران خود، به طور شایسته به او احترام می کرد؛ و به یاران خود می فرمود:
فاطمه پاره تن من است. خشنودی وی خشنودی من، و خشم او خشم من است».(42)
دیدار زهرا، او را به یاد پاکترین و عطوف ترین زنان جهان، «خدیجه» می انداخت که در راه هدف مقدس شوهر، به سختی های عجیبی تن داد و ثروت و مکنت خود در آن راه بذل نمود. در تمام روزهایی که معاویه بستری بود، فاطمه ـ سلام الله علیها ـ در کنار بستر پیامبر نشسته و لحظه ای از او دور نمیشد. ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره نمود که با او سخن بگوید.
دختر پیامبر قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آنگاه پیامبر با او به طور آهسته سخن گفت. کسانی که در کنار بستر پیامبر بودند، از موضوع گفتوگوی آنها باخبر نشدند. وقتی سخن پیامبر به پایان رسید، زهرا سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگانش جاری گشت. پس از لحظاتی بار دیگر به زهرا اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا با چهره ای باز و قیافه ای خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن، حضار رابه تعجب واداشت. آنان از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان سازد و علت بروز این دو حالت مختلف را برای آنان روش سازد. زهرا (س) فرمود:«من راز رسول خدا را فاش نمی کنم.»
پس از در گذشت پیامبر، فاطمه ـ سلام الله علیها ـ با اصرار «عایشه»، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: «پدرم در نخستین بار از مرگ خود مطلع نمود و اظهار کرد که من از بیماری، بهبود نمی یابم». برای همین گریه و ناله بر من دست داد، ولی بار دوم فرمود:« تو نخستین کسی هستی از اهل بیت من، که من ملحق می شوی». این خبر به من نشاط بخشید و فهمیدم که پس از اندکی به پدرم ملحق می شوم.

وصیت های پیامبر
روزی «کعب الحبار» از خلیفه دوم پرسید، پیامبر در موقع احتضار چه گفت؟ خلیفه اشاره کرد به امیر المومنان علیه السلام که در آن مجلس حاضر بود و گفت: «از او بپرسید». علی علیه السلام فرمود: «پیامبر در حالی که سرش روی شانه من بود، می فرمود: اصلاه الصلاه». در این موقع، کعب افزود که پیامبر گذشته نیز بر همین روش بودند.
در آخرین لحظه های زندگی، چشمان خود را باز کرد و گفت: «برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بسترم من بنشیند». همه فهمیدند مقصودش علی است. علی علیه السلام در کنار بستر وی نشست، ولی احساس کرد که پیامبر صلی الله علیه و آل می خواهد از بستر برخیزد. علی علیه السلام پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تکیه داد.
چیزی نگذشت که علائم احتضار، در وجود شریف او پدید آمد. شخصی از ابن عباس پرسید، پیامبر در آغوش علی چه چه کسی جان سپرد». همان شخص افزود: عایشه مدعی است سر پیامبر بر سینه او بود که جان سپرد. ابن عباس گفته او را تکذیب کرد و گفت:« پیامبر در آغوش علی علیه السلام جان داد؛ علی و برادر من فضل او را غسل دادند».
امیر المومنان، در نهج البلاغه خطبه 23 به این مطلب تصریح کرده می فرماید:
«و لقد قبض رسول الله و ان راسه لعلی صدری... و لقد و لیت غسله و الملائکه اعوانی».
پیامبر در حالی که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد. من او را در حالی که فرشتگان مرا یاری و کمک می کردند، غسل دادم.
گروهی از محدثان نقل می کنند: آخرین جمله که پیامبر در آخرین لحظات زندگی خود فرمود، جمله« لا، الرفیق الاعلی»(43) بوده است؛ زیرا فرشته وحی او را در موقع قبض روح مخیر ساخته است که بهبود یابد و بار دیگر در این جهان زندگی کند، و یا به سرای دیگر بشتابد و با کسانی که در آیه زیر به آنها اشاره شده، به سر ببرد:
«فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهدا و الصالحین و حسن اولئک رفیقا».
آنان کسانی هستند که خداوند به آنها نعمت بخشیده، از پیامبر و صدیقان و شهیدان و صالحان و اینها چه نیکو دوستان و رفیقانی هستند».
پیامبر آن جمله را فرمود و دیدگان و لبهای وی روی هم قرار گرفت و روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی، نیمروز دوشنبه در بیست و هشتم ماه صفر، به آشیان خلد پرواز نمود. پارچه ای یمنی بر روی جسد مطهر آن حضرت افکندند و برای مدت کوتاهی در گوشه اتاق گذراندند. شیون زنان و گریه نزدیکان پیامبر، مردم بیرون را مطمئن ساخت که پیامبر گرامی در گذشته است. چیزی نگذشت که خبر رحلت او سر تاسر شهر انتشار یافت.
امیر المومنان جسد مطهر پیامبر را غسل داد و کفن کرد، زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیکترین فرد او را غسل خواهد داد، و این شخص جز علی کسی نبود علی چهره او را باز کرد و در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود، این جمله ها را گفت:
«پدرم و مادرم تو باد، با رفتن تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمان ها ـ که هرگز با مرگ کسی بریده نمی شود ـ قطع گردید. اگر که نبود مارا به شکیبایی در برابر ناگواری ها دعوت فرموده اید، آنچنان در فراق تو اشک می ریختم که سرچشمه اشک را می خشکانیدم، ولی حزن و اندوه ما در این راه پوسته است و این اندازه در راه تو بسیار کم است، و جز این چاره نیست. پدر و مادرم فدای تو باد، مارا در سرای دیگر به یاد آر و در خاطر خود نگه دار».
نخستین کسی که بر پیامبر گرامی نماز گذارد، امیر المومنان بود. سپس یاران پیامبر، دسته دسته بر جسد او نماز گذاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت. سرانجام تصمیم بر آن شد که جسد مطهر پیامبر را در همان هجره ای ای که در گذشته بود، به خاک بسپارند.
قبر ان حضرت، به وسیله ابوعبیده جراح و زبیدبن سهل آماده گردید و مراسم دفن به وسیله امیر المومنان به کمک فضل و عباس انجام گرفت.
سرانجام، آفتاب زندگی شخصیتی که با فداکاری های خستگی ناپذیر خود، سرنوشت بشریت را دگرگون ساخت و صفحات نوین و درخشانی از تمدن به روی انسانها گشود، غروب کرد و جهان اسلام را به سوگ جانسوز خود نشاند.