یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

ولادت امام کاظم علیه السلام

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در هفتم صفر سال 128 هجری در محلی به نام «ابواء» مابین مکه و مدینه ولادت یافت. نام شریفش «موسی»و القابش کاظم، صابر و امین و مشهورترین کنیه اش ابوالحسن و ابو ابراهیم است و نقش انگشتر آن حضرت عبارت «حسبی الله» و به روایتی «الملک لله وحده» بود.
مادر گرامیش «حمیده و مصفاه» است که امام صادق علیه السلام درباره اش فرمود:
«حمیده پاک و تصفیه شده از هرگونه آلودگی است.»
و از نظر آگاهی به مسائل مذهبی در حدی بود که حضرت جعفر بن محمد علیه السلام بانوان را به فراگیری مسائل دینی از وی دعوت می نمود.
گرچه به فرموده مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه ای:«متاسفانه از زندگی آن حضرت گزارش درست و روشنگری در دست نداریم» ولی آنچه در کتب تاریخ و حدیث وجود دارد، میتوان محور های اصلی کارهای آن حضرت را نشان دهد.
محور نخستین؛ برنامه ریزی فکری و برخوردهای متناسب آ« حضرت با انحرافات دینی مذهبی بود که در جامعه آن روز تبلیغ می شد.
امام موسی کاظم علیه السلام با دلایل استوار در برابر تبلیغات انحرافی ایستاد و دوری آن را از منطق و واقعیت روشن ساخت و عیوبش را باز گفت، تا آنجا که گروهی انبوه از پیروان آن عقاید به اشتباه خود و فساد خط مشی اتخاذی خویش اعتراف کردند و بدین گونه بود که جنبش امام درخشندگی یافت و قدرت علمی آن حضرت منتشر گردید و این امر بر حکومت وقت گران آمد و با آن به شدت برخورد کرد و در زمینه های عقیدتی، اصحاب امام را از گفت و گو در مسائل کلامی بازداشت و امام علیه السلام ناچار شد به سوی هشام (یکی از اصحاب خود) فرستاده ای گسیل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطر های موجود، از سخن درباره مسائل کلامی و عقیدتی خودداری کند و هشام تا مرگ مهدی خلیفه عباسی از سخن گفتن خودداری کرد.
محور دوم؛ ادامه کار علمی و فرهنگی پدر بزرگوارش، در حدود امکانات سیاسی آن عصر بود.
سید بن طاووس روایت کرده است که یاران و نزدیکان امام علیه السلام در مجلس او حاضر می شدند و لوحه های آبنوس در آستین ها داشتند. هرگاه آن حضرت کلمه ای می گفت و یا حدیثی از اجداد بزرگوارش نقل می کرد به ثبت آن مبادرات می کردند. آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونی و پهناوری، از او نقل کرده اند. کوشش های علمی او همه مراکز اسلامی را فرا گرفته بود و دانشمندان، نسل به نسل به دنبال هم مطلب علمی او را بیان داشته اند.
بدین ترتیب، گروهی بسیار از بزرگان، دانشمندان و روایان حدیث؛ از کسانی که در دانشگاه بزرگ امام صادق علیه السلام تحصیل می کردند، هنگام اقامت او در یثرب، پیرامون امام علیه السلام گرد آمدند و لذا مجموعه های بسیار از احکام اسلامی به او منسوب شده که در کتاب حدیث وفقه تدوین یافته است.
محور سوم؛ عبارت بود از نظارت مستقیم بر پایگاه های توده ای و طرفداران و پیروان خود و ارایه رهنمود ها و دستورات لازم برای در پیش گرفتن مواضع سلبی و منفی در برابر حکومت. در این رابطه، امام علیه السلام، به منظور ناتوان کردن حکومت از نظر سیاسی و بریدن از آنان، شیعیان را از مراجعه به محاکم دولتی به منظور طرح دعوی و یا شکایات ممنوع نمود.
این موضوع سلبی امام کاظم علیه السلام از گفتگوی وی با یکی از اصحاب خود به نام «صفوان» آشکار می گردد که در ملاقاتی به وی فرمود:
ـ ای صفوان! تمام کارهای تو پسندیده است جز یکی.
ـ فدایت شوم، آن چیست؟
ـ کرایه دادن شتر هایت به این ستمکار؛ یعنی، هارون.
ـ به خدا سوگند آنها را از روی خود خواهی و یا شکار و سرگرمی، کرایه نداده ام، بلکه برای این راه ـ راه مکه ـ کرایه داده ام و خود همراهی با شتران را بر عهده نمیگریم، بلکه غلامانم را با آنان می فرستم.
امام علیه السلام:
ـ صفوان آیا! کرایه ات بر عهده آنان است؟
ـ آری، فدایت گردم.
ـ آیا دوست داری زنده بمانند تا کرایه تو را بپردازند؟
ـ آری.
ـ اینجا بود که حضرت فرمود: هرکس بقای آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هرکس از آنان باشد وارد آتش گردد.
امام نارضایی و خشم خود را از حکومت هارون، پیاپی ابراز می فرمود و همکاری با آنان را در هر صورت و شکل که باشد، حرام می دانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع می کرد و با سخن قرآن که فرموده است:
«به آنان که ستمکارند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ می گردید»، مردم را از تماس با ستمکاران باز می داشت و تمایل به آنان را بر مسلمانان حرام کرد و ترک کردن آنان را ضروری دانست، حتی اگر تماس با آنان، به علت بعضی مصلحت های شخصی باشد. یاران خویش را از شرکت کردن در سلک حکومت هارون یا پذیرفتن هرگونه مسوولیت و وظیفه دولتی بر حذر می داشت و به «زیاد بن ابی سلمه» فرمود «ای زیاد! اگر از پرت گاهی بلند فرو افتادم و پاره پاره گردم، بیشتر دوست دارم تا برای آنان کاری انجام دهم و یا بر بساط کسی از آنان پای گذارم». اما امام علیه السلام، علی بن یقطین را که از بزرگان یاران خویش بود، از این فرمان استثنا کد و اجازت داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده دار گردد و پیش از او، منصب زمامداری را در ایام مهدی بپذیرد. او هنگامی که نزد امام کاظم علیه السلام رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، امام علیه السلام، او را از این کار بازداشت و فرمود:
«برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار می کنند. شاید به یاری خدا بتوانی دل شکسته ای را درمان کنی و دست بینوایی را بگیری با به دست تو مخالفان خدا درهم شکنند. ای علی! کار برای سلاطین، خوبی کردن به برادران دینی است.یک مورد را برای من تضمین می کنم. نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدی نیاز او را برآوری و او را گرامی داری و من ضامن می شوم که هرگز سقف زندانی برتو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سرای تو پای نگذارد. ای علی! هرکس مومنی را شاد سازد، اول خدای را و دوم پیامبر را و در مرحله سوم ما را شاد کرده است».
محور چهارم؛
چهارمین محور، موضوع آشکار و صریح امام علیه السلام در احتیاج با زمامدار حکومت بود مبنی بر اینکه خلافت، حق اوست نه دیگری و امام بر همه مسلمانان نسبت به این مقام برتری دارد.
مناظره امام علیه السلام با هارون الرشید در مرقد نبی اکرم صلی الله علیه و آل و در برابر توده ای عظیم از اشراف و فرماندهان ارتش و کارمندان عالی رتبه دولت اتفاق افتاد. هارون روی به ضریح مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آل نمود و چنین گفت:« درود بر تو ای پسر عم!» و از نسبت خود با نبی اکرم مفتخر بود. چه او به بهانه نزدیکی با رسول اکرم صلی الله علیه و آل مقام خلافت را اشغال کرده بود. آنگاه امام حاضر بود بر نبی اکرم چنین درود فرستاد، «سلام بر تو باد اب پدر!» در اینجا هارون الرشید سخت ناراحت شد؛ زیر امام علیه السلام در آن فخر و مجد، بر او پیشی گرفته بود. پس با آهنگی لبریز و کینه خشم به گفت: « چرا گفتی که تو از ما به رسول الله نزدیکتری؟» و امام پاسخی تند به او داد و فرمود: « اگر رسول الله زنده بود و از تو دخترت را خاستگاری می فرمود، آیا او را اجابت می کردی؟» هارون گفت: «سبحان الله به این کار بر عرب و عجم فخر می کردم». امام گفت:«اما او دختر مرا خاستگاری نمی کرد و من دختر به او نمیدادم؛ زیرا او پدر ماست نه پدر شما و این علت ما به او نزدیک تریم».
هارون که این دلیل او را از پای در آورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگیری امام علیه السلام فرمان داد و او را زندانی کرد.
موضع امام علیه السلام در برابر هارون، آشکار و روشن بود. وقتی به یکی از کاخهای استوار و زیبای هارون، که مانند آن در بغداد و جای دیگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: «این سرا چگونه است».
امام بدون هیچ واهمه از قدرت و جبروت او گفت:«این سرای فاسقان ایت».
خداوند تعالی می فرماید:«ساصرف عن آیاتی الذین یتبکرون فی الارض بغیر الحق و ان یروا کل آیه لایومنوا بها و ان یروا سبیل الرشد لایتخذوه سبیلا و ان یروا سبیل الغی یتخذوه سبیلا».(33)
کسانی را که در روی زمین، بدون شایستگی و بر خلاف حق گردن می افرازند، از آیات خود روی گردان می کنم. هر چند همه آیات را می بینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد را ببینند، آن راه را بر نمی گزینند و اگر گمراهی را مشاهده کنند، آن را انتخاب می کنند.
هارون از خشم لرزید و موجی از تشویق او را فرا گرفت. آنگاه به امام گفت: شیعیان تو کجایند؟ و در اینجا امام علیه السلام سخن حق تعالی را قرائت کرد:
«لم یکن الذین کفروا ممن اهل الکتاب و المشرکین منفکین حتی تاتیهم البینه».(34)
کافران از اهل کتاب و مشرکان جدا نبودند تا برای آنان از جانب خدا بینه ای آمد.
هارون را خشم فرا گفت و گفت:« آیا ما کافرانیم؟»
امام علیه السلام فرمود:
نه امام چنانکه خدای تعالی می فرماید:
«الم تری الی الذین بدلوا نعمته الله کفرا و احلوا قومهم دارالبوار».(35)
آنان که نعمت خدای را به کفر تبدیل کردند و پیروان خود را در سرای هلاکت جای دادند.(36)
و این چنین امام آشکار کرد که هارون منصب خلافت را غضب کرده و سلطنت و حکومت را دزدیده است. این مطلب خشم هارون را برانگیخت و هنگامی که شنید امام او را به مبارزه می طلبد و در موضعی است که در آن نرمش نیست، در سخن خود با امام علیه السلام به خشونت پرداخت.
محور پنجم؛ آخرین محور بیدار کردن وجدان انقلابی امت و تشویق برای قیام و مبارزه بود تا وجدان و اراده اسلامی از سقوط در برابر حکام منحرف محفوظ بماند؛ مانند قیام حسین بن علی بن حسن ـ صاحب واقعه فخ ـ که با سیصد نفر از علویان و طرفداران خاندان عصمت، در ذیحجه سال 196 هجری علیه خلیفه خروج کردند و از مدینه به سوی مکه به راه افتادند، در وادی «فخ» با گروه کثیری از عباسیان که مجهز و مسلح بودند برخورد نمودند. جنگی سختی در گرفت. علویان و بنی الحسن شکست خوردند و بیش از صد نفرشان را سربریدند.
هنگامی که امام موسی کاظم علیه السلام واقعه قتل حسین را شنید، بر او گریست و سجایای او را بیان کرد و گفت: «اناالله و انا الیه راجعون»، به خدا سوگند، مسلمانی صالح و روزه گیر و قدرتمند که امر به معروف و نهی از منکر می کرد و خانواده اش مانند نداشت، در گذشت».
وقتی خلیفه عباسی «موسی هادی» از دست علویان به ستوده آمد، آنان را به مرگ و نابودی بیم داد و امام موسی علیه السلام را به یاد آورد و گفت:
«به خدا سوگند حسین جز به فرمان او خروج نکرد و جز از مهر او، از چیزی پیروی نمیکرد. چه، او در میان اهل این خاندان، عهده دار کار دین است».
سخن چینی درباره امام علیه السلام
پاره ای از فعالیت امام علیه السلام به وسیله سخن چینان به هارون الرشید می رسید و این امر کینه و خشم او را بر می انگیخت. یک بار به هارون خبر دادند که از سراسر جهان اسلام اموالی انبوه گردآوری نموده، نزد امام موسی بن جعفر علیه السلام می آوردند.
هارون به دستگیری امام علیه السلام و زندانی کردن او فرمان داد. یحیای برمکی آگاه شد که امام علیه السلام در پی کار خلافت برای خویشتن افتاده است و به پایگاه های خود در همه نقاط کشور اسلامی نامه می نویسد و آنان را به خویش دعوت می کند و از آنان می خواهد که بر ضد حکومت قیام کنند. یحیی به هارون خبر داد و او را علیه امام علیه السلام تحریک کرد. هارون، امام را به زندان افکند و از شیعیانش جدا ساخت و امام علیه السلام مدت طولانی از عمر شرفش را در زندان هارون گذیرانید. در زندان، آن چنان ضعیف و لاغر شد که وقتی دی پیشگاه پروردگار سجده می کرد، گویی پیراهنی بود که بر زمین گسترانیده باشند. روزی در آن حال فرستاده خلیفه منحرف بر او وارد شد و گفت: خلیفه از تو پوزش می طلبد و به آزادی تو فرمان می دهد؛ اما باید به دیدار او روی و از او پوزش طلبی و اسباب خشنودی او را فراهم آوری. امام علیه السلام ابرو در هم کشید و با کمال صراحت به او پاسخ منفی داد و فرستاده خلیفه با ناکامی بازگشت.
امام علیه السلام از زندان نامه ای برای هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خویش را از او ابراز فرمود. در آن نامه آمده است که:
«هرگز بر من روزی پر بلا نمی گذرد که تو، روزی شاد سپری می گردد. ما همه در روزی که پایان ندارد نابود می گردیم و آنجاست که مردم فاسد، زیان خواهند دید».
امام علیه السلام در زندان، عذابهای گوناگون و شکنجه های فراوان تحمل کرد. دست و پای مبارکش را به زنجیر می بستند و فشار بسیار و آزار های کشنده بر او روا می داشتند، تا اینکه در 25 رجب سال 183 با زهری کشنده حضرت را مسموم و به شهادت رساندند.

اربعین حسینی

هنگامی که زینب ـ سلام الله علیها ـ خطابه آتیش خود را در مجلس یزید ایراد نمود و علی بن الحسین علیه السلام نیز با فریاد دشمن شکن خود بر سر یزیدیان، لرزه بر تار و پود دستگاه خلاف بنی امیه انداخت، پس از گذشت چند روز توقف اجباری در شام، یزید بن معاویه دستور داد تا اسرا و خاندان امام حسین علیه السلام، به سرپرستی نعمان بن بشیر،به سوی مدینه حرکت نمایند.
کاروان اهل بیت پس از چند روز طی طریق در بیابانهای خشک و بی آب و علف، سرانجام به سر دو راهی مدینه و عراق رسید: زینب (س) از ساربان پرسید که این دوراه به کجا منتهی می گردد؟ ساربان گفت: یکی به مدینه و دیگری به کربلا. ناگاه زینب آه سوز ناکی از دل کشید و از ساربان خواست تا کمی درنگ نمیاد. آنگاه نعمان را به نزد خود فراخواند و فرمود: «نعمان! آیا ممکن است که ما را از سرزمین کربلا عبور دهی؟ نعمان بن بشیر که به ظاهر مامور یزید و در باطن از شیعیان علی و دوستاران ابا عبدالله علیه السلام و خاندان او بود با حزن و اندوه گفت: «جان و مال عیان و فرزندان من فدای شما و خاندانتان باد، من شما را به آن سرزمین خواهم برد. آنگاه کاروان اهل بیت به هدایت نعمان بن بشیر با نوحه سرایی به سوی میدان شهادت و قتلگاه حسین علیه السلام حرکت نمود. هر لحظه که کاروان به قتلگاه نزدیکتر می شد، التهاب و صدای ضجه و ناله کاروانیان بلندتر می شد تا اینکه میدان شهادت از دور نمایان گشت.
اهل بیت حسین علیه السلام در حالی که بر سر و روی خود می زنند، به عزادارانی از بنی هاشم و جمعی از صحابه رسول الله که قبل از آنان به زیارت تربت پاک حسین علیه السلام آمده بودند، پیوستند. زینب کبری چون بر تربت برادر دست گذارد، صیحه ای زد و آنقدر گریست تا بی هوش شد. در این هنگام، علی بن حسین علیه السلام بر بالین عمه اش زینب (س) آمد و او را به هوش آورد و فرمود:
«یا عمتاه انت عارفه کامله و الصراخ و الجزع لا ینبغی لک اصبری و استقری».
ای عمه جان! تو زنی با کمال و عارفی! گریه و ناله از فردی چون تو سزاوار نیست، پس بردبار و شکیبا باش.
زینب ـ سلام الله علیها ـ جواب داد:
«یا علی یا قره عینی ارید ان اقیم عند اخی حتی جاء یوم وعدی لانی کیف القی اهل المدینه و اری الدور الخالیه».
ای علی، ای نور چشمم! میخواهم تا آخر عمرم کنار قبر برادرم بمانم، چگونه می توانم مدینه و اهلش را ملاقات کنم در حالی که خانه های آل رسول الله صلی الله علیه و آل خالی باشد!
زینب (س) بار دیگر ناله برآورد:
«یا اخاه یابن اماه یا قره عینای بای لسان اشکو الیک من اهل الکوفه و الشام و ایذاء القوم اللئام و من ای المصائب اشتکی و اشرح».
ای برادرم! ای فرزند مادرم! ای نور چشمانم! با چه زبانی از مردم کوفه و شام و اذیت آن فرومایگان با تو سخن بگویم؟! و از کدامین مصیبتها به تو شکایت کنم؟
زینب(س) این سخنان را می گفت و اشک می ریخت و کسی را توان جلوگیری نبود.
جابر، بر سر تربت سالار شهیدان
از جمله کسانی که در روز اربعین بر سر مزار پاک سرور شهیدان و دیگر شهدا حضور داشت و به نوحه خوانی و عزاداری مشغول بود، صحابی بزرگ رسول خدا صلی الله علیه و آله جابر ابن عبدالله انصاری بود. چون امام سجاد علیه السلام جابر را دید، نزدیک شد و فرمود:« آیا تو جابری؟» گفت « آری ای فرزند رسول خدا» امام سجاد علیه السلام فرمود:«ای جابر! قسم به خدا که در اینجا مردان ما را کشتند و کودکان ما را سر بریدند و زن های ما را اسیر و خیمه های ما را غارت کردند و آنها را به آتش کشیدند...».
«عطیه عوفی» درباره کیفیت زیارت این صحابی با وفای رسول الله صلی الله علیه و آل میگوید:« آن هنگام که جابر به تربت پاک حسینی علیه السلام رسید، خطاب به من گفت: « ای عطیه! دست مرا بر قبر حسین علیه السلام برسان. من چنین کردم، جابر دستش را بر روی مزار حسین علیه السلام گذارد و ناگاه غش کرد و بر زمین غلطید به رویش آب پاشیدم. وقتی به هوش آمد سه بار گفت: یا حسین! یا حسین! یا حسین! سپس با صدای لرزان و گرفته خطاب به تربت حسین علیه السلام گفت: «آیا دوست جواب دوست را نمی دهد؟!»
سپس عرض کرد:« چگونه تو جوابم را بدهی در حالی که رگهای گردنت به شانه هایت ریخته و میان سر و بدنت جدایی افتاده! گواهی می دهم که تو فرزند بهترین پیامبر ها و فرزند آقای مومنان و خامس آل عبا و فرزند سید النقبا و فرزند فاطمه سیده النسایی و چرا چنین نباشی که سید رسولان و فرستادگان خدا، با دست خود تو را غذا داد و در دامان بزرگان اهل تقوا و دین تربیت شده ای و از پستان ایمان و یقین شیر خورده ای، پس به خوبی و خوشی پاک و پاکیزه زندگی کردی و به پاکی و پاکیزگی وفات یافتی، لیکن چیزی که هست دل های مومنین از فراق تو ناخوش و ناراحت است و کیست که در خیر و خوبی تو شک و تردیدی کند. پس، سلام خدا و خشنودی و رضای او بر تو باد و گواهی می دهم که شهادت تو مانند برادرت یحیی بن ذکریا شد که به مظلومیت شربت شهادت نوشیدی».
آری، بدین صورت هر یک از اصحاب و خاندان رسالت، با نوحه سرایی و عزاداری، اردت قلبی خود ر ابه شهدای کربلا عموما و حضرت سید الشهدا علیه السلام خصوصا ابراز نمودند و این ماتم و عزا سه الی چهار روز ادامه داشت تا اینکه به پیشنهاد نعمان بن بشیر و به دستور امام سجاد علیه السلام کاروان عزادار و سوگواران حسین علیه السلام با حزن و اندوه فراوان به سوی مدینه هسپار شدند. در اینکه اهل بیت علیه السلام در اربعین اول کربلا آمده اند یا اربعین دوم، بین مورخین اختلاف است و این اختلاف نظر از دوری فاصله بین شام کربلا نشات گرفته است.(37)

شهادت عمار یاسر

عمار یاسر صحابه بزرگ و فداکار رسول خدا صلی الله علیه و آل در بیست و دوم صفر سال 37 هجری، در جریان جنگ صفین به شهادت رسید. رساترین سخن درباره شخصیت معنوی او همان حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آل است فرمود: «عمار از سر تا پایش آکنده از ایمان است و ایمان با گوشت و خون او عجین گردیده است».
آری عمار از جمله ایمان آوردگان ثابت قدم و نستوهی بود که در سال های آغازین بعثت، وحشیانه ترین شکنجه هارا در راه آرمان و عقیده اش تحمل کرد و در کنار او پدرش «یاسر» و مادرش «سمیه» نیز به سختی شکنجه می شدند تا سر انجام به شهادت رسیدند؛ ولی این عذاب های جسمی و روانی در روحیه نیرومند و ایمان مستحکم او کمترین تاثیر منفی نگذاشت، بلکه بر مقاومت و عشق به ایمانش به پیامبر و اسلام افزود و به جرم همین وفاداری به اسلام، همراه با دیگر مسلمانان در «شعب ابی طالب» سال های سخت حصر اقتصادی را پشت سر گذاشت، و سپس با پیامبر صلی الله علیه و آل به مدینه هجرت کرد.
شهادت عمار در صفین
پس از اینکه پیامبر به مدینه هجرت کرد، زمینی که شتر آن حضرت به هنگام ورود به مدینه در آنجا بر زمین نشست، برای بنای مسجد در نظر گرفته شد و به قیمت ده دینار خریداری گردید. تمام مسمانان در ساختن و فراهم کردن وسائل ساختمانی شرکت کردند، حتی پیامبر نیز مانند سایر مسلمانان از اطراف سنگ می آورد.«اسید ابن حضیر» جلو رفت و عرض کرد:«ای رسول گرامی! مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم». فرمود:«برو سنگ دیگری بیاور»؛ در این هنگام یکی از مسلمانان این شعر را خواند:
لئن قعدنا و النبی یعمل فذاک منا العمل المضلل(38)
هرگاه ما بنشینیم و پیامبر کار کند، کار ما بسی گمراهانه خواهد بود.
پیامبر و مسلمانان موقع کار این شعار را دادند:
لا عیش الا عیش الاخره اللهم ارحم الانصار و المهاجره
زندگی ای چون زندگی آخرت نیست و زندگی حقیقی همان زندگی آخرت است. پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم بفرما.
عمار جوان نیرومند اسلام چند قطعه سنگ را، روی هم جمع می کرد و برای ساختمان مسجد حمل می نمود. گروهی از اخلاص وی سوء استفاده کرده، پیش از مقدار تحملش سنگ بر گرده اش می نهادند. او می گفت:«من یک سنگ را به نیت خود و سنگ دیگر را به نیت پیامبر حمل می کنم».
روزی پیامبر او را زیر بار گران، در حالی که سه قطعه سنگ حمل می کرد، دید. عمار سخن به گلایه گشود و گفت:«ای رسول خدا! اصحاب تو نسبت به من قصد سوء دارند و خواهان قتل و مرگ من هستند، آنان سنگ هارا یک به یک می آورند، ولی سه تا سه تا بر دوش من حمل می نهند». پیامبر دست او را گرفت، گرد و غباری که بر پشتش بود، پاک کرد و این جمله تاریخی را گفت:«آنان قاتل شما نیستند، تو را گروه ستمگری خواهد کشت که تو آنان را به سوی حق و حقیقت دعوت می نمایی».
این خبر غیبی که یکی از دلایل نبوت و راستگویی پیامبر بود، آنچنان که فرموده بود نیز اتفاق افتاد و سرانجام عمار، در سن نود سالگی در جنگ «صفین»، در رکاب امیر المومنان علیه السلام به دست هواداران معاویه کشته شد.
شهادت عمار
وقتی عمار در میدان جنگ صفین به شهادت رسید، ولوله عجیبی در صف شامیان افتاد. کسانی که با تبلیغات زهراگین معاویه و عمر و عاص، در حقانیت علی به شک افتاده بودند. به گمراهی معاویه آگاه شدند.« هزیمه بن ثابت» انصاری که همراه امیر المونین رفته بود، ولی در اقدام به جنگ مردد بود، پس از کشته شدن عمار شمشیر کشید و به شامیان حمله کرد.
«ذوالکلاع حمیری» با بیست هزار تن از قبیله خود به جنگ علی علیه السلام آمده بود و معاویه تا از همکاری ذوالکلاع اطمینان نیافت. وارد جنگ نشد. ولی وقتی که ذوالکلاع شنید عمار همراه علی علیه السلام است، سخت تکان خرد. مبلغان دستگاه معاویه، خواستند مطلب را بر او مشتبه سازند، گفتند:«عمار کجا، صفین کجا؟! عراقیان از ساختن چنین دروغ ها باکی ندارند» اما ذوالکلاع متقاعد نشد و روبه عمر و عاص کرد و گفت:«آیا پیامبر چنین جمله ای درباره عمار گفته است؟»
فرزند عاص گفت:«عاری فرموده است! ولی هرگز عمار در سپاه علی نیست». وی گفت:«من باید خودم شخصا تحقق کنم». از این رو عده ای را مامور کرد تا در این باره تحققاتی به عمل آورند،در این لحظات حساس عمر و عاص و معاویه دیدند که اگر او از وجود عمار در سپاه علی و یا از شهادت وی در رکاب آن حضرت آگاه شود، ممکن است شکاف عظیمی در سپاه عمر و عاص به وجود آید، از این نظر، این سردار نامدار شامی، به طریق مرموزی کشته شد.
احمد بن حنبل نقل می کند:«هنگامی که عمار در صفین کشته شد،«عمر بن حزم»پیش «عمروعاص» آمد و گفت: عمار کشته شد و در حق وی فرموده:«تقتله الفئه الباغیه»(39)» گروه ستمگر او را می کشند».عمر و عاص ناله ای کرد و آیه «انا لله و انا الیه راجعون» را خواند، و مطلب را با معاویه در میان گذارد. معاویه گفت: مگر قاتل عمار ماییم؟ بلکه او را علی و یاران او کشته اند که او را همراه خود آوردند و مقابل شمشیر ما قرار دادند!
ولی ناگفته پیداست که این توجیه و تاویل باطل، که فرزند ابوسفیان به منظور تخدیر اعصاب سربازان شام پیش کشید، هر عاقل و خردمندی می داند که سر تا پا بی اساس است. این همان «اجتهاد» در برابر نص است و کوچکترین ارزشی ندارد.
بدین ترتیب عمار به دست گروه ستمکار به شهادت رسید و شهادت او جبهه حق را از باطل مشخص ساخت.