یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

شهادت امام سجاد علیه السلام

علی ابن حسین ابن علی بن ابی طالب علیه السلام مشهور به «سجاد»، چهارمین امام شیعیان، بنا به قول مشهور در پنجم شعبان سال 38 هجری متولد و در 12 محرم سال 94 هجری به وسیله ولیدبن عبدالملک مسموم و به شهادت رسید.
امام زین العابدین علیه السلام زمانی دیده به جهان گشود که زمام امور در دست جد بزرگوارش علی بن ابی طالب علیه السلام بود. ایشان سه سال از خلافت علی علیه السلام را درک کرد و پس از شهادت امیر المومنین، امام حسن علیه السلام شش ماه خلافت اسلامی را اداره کرد، آنگاه حکومت به دست معاویه افتاد. وقتی در عاشورای سال شصت و یکم هجری ، حسین بن علی علیه السلام به فیض شهادت نایل آمد، مسوولیت زمامداری مسلمانان از جانب خدا بر عهده او گذارده شد و از آن روز تا روزی که به شهادت رسید، با زمامداری چون: یزید بن معاویه، عبدالله بن زبیر، معاویه بن یزید، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان بن حکم و ولید بن عبدالملک معاصر بود.حضرت سجاد به صورت معجزه آسا در کربلا سالم ماند و لطف الهی او را از گزند دشمن حفظ کرد و او به صورت یک اسیر، همراه دیگر اسرا، به کوفه و آنگاه به شام منتقل شد و در این مسیر در اجتماعات خاصی با ایراد خطبه ها، پاسدار انقلاب خونین کربلا بود. در مجلس عبدالله بن زبید، پس از گفت و گوی گسترده ای که غضب و خشم شدید عبدالله را موجب شد، به قتل تهدید شد، اما در پاسخ او فرمود:«ایا مرا از کشتن می ترسانی و نمیدانی که کشته شدن برای ما یک امر عادی است و شهادت برای ما کرامت و فضلیت است؟!». او نه تنها به خاطر پرخاشگری بر امیر مدینه، به قتل تهدید شد؛ بلکه پس از گفت و گویی با یزید، در یک مجلس رسمی نیز به مرگ تهدید گردید. امام در پاسخ او فرمود: «هیچگاه آزاد شدگان از اسارت؛ مانند بنی امیه، نمیتوانند حکم قتل انبیا و اوصیا را صادر کنند؛ مگر از اسلام خارج شوند و اگر چنین تصمیمی داری، مرد مطمئنی را حاضر کن تا وصیت کنم و اهل حرم را به او بسپارم».امام در این پاسخ هرگز یزید در خواست عفو نکرد، بلکه درخواست نمود که فرد امینی را برای رسانیدن کاروان اسرا به مدینه معین کند.
امام سجاد و خطابه مسجد شام
این تنها موردی نیست که امام بر یزید پرخاشگری کرد، بلکه در یک مجمع عمومی پرده های نیرنگ را بالا زد و ماهیت کثیف حزب اموی را آشکار ساخت.
آنگاه که گوینده ای درباره ی و خود فروخته، قبل از خطبه های نماز جمعه، از یزید و یزیدیان ستایش کرد و به خاندان علوی بد و ناسزا گفت. امام علیه السلام از پایین منبر فریاد زد: «وای بر تو ای خطیب خود فروخته! رضای مخلوق را با خشم پروردگار مبادله کردی، جایگاه تئ اتش است» اینجا بود که از یزید درخواست کرد که از فراز منبر « به تعبیر خود امام بالای چوب ها» رود و سخنانی بگوید که خدا را خوشحال سازد و مردم را به ثوابی برساند، ولی یزید با درخواست او موافقت نکرد و در مقابل اصرار اطرافیان، که می خواستند امام به منبر برود، چنین گفت: «آنان علم را از کودکی با شیر مکیده اند. اگر او بر فراز منبر برود، پایین نمی اید تا اینکه من و خاندان ابوسفیان را رسوا سازد»؛ ولی یزید سرانجام در برابر اصرار و فشار حاضران مجبور شد موافقت کند. در این هنگام امام بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با شیواترین و رسا ترین بیان سپاس گفت و ستایش کرد و به پیامبر گرامی درود فرستاد و آنگاه به معرفی خود و خانواده اش پرداخت و آنان را آنچنان معرفی کرد که تبلیغات بیست و پنج ساله ضد علوی را ـ تا حدی ـ خنثی نمود. وقتی سخنان امام به اینجا رسید که :«من فرزند کسی هستم که در خون خویش غوطه ور شد و با لب تشنه کشته گردید» آنچنان صدای ناله و گریه از مسجد برخواست که یزید وحشت زده به موذن دستور داد با گفتن اذان سخنان امام را قطع کند. امام به احترام اذان سخنان خود را قطع کرد، وقتی موذن به شهادت دوم رسید و به رسالت محمد صلی الله علیه و آله گواهی داد، او آخرین ضربه را بر نظام حزب اموی کوبید واز فراز منبر رو به موذن گفت: « تو را به همین محمد سوگند کمی صبر کن» آنگاه روبه یزید کرد و گفت:«ای یزید، آیا این پیامبر بنام محمد جد تو است یا جد من؟ اگر بگویی جد تو است دروغ گفته ای و اگر جد من است چرا فرزندان او را کشتی و دختران او را اسیر کردی؟ چرا و چرا؟» یزید از کلمات امام و وضع مجلس فوق العاده بیمناک شد و مسجد را ترک گفت و گروهی نیز از شدت ناراحتی از مسجد بیرون رفتند.
***
امام پس از مراجعات از شام به مدینه در محدودیت کامل به سر می برد، از این جهت در را به روی بیگانه بست و مشغول عبادت و نیایش بود و جز با یاران مطمئن خود، با کسی تماس نمی گرفت؛ لیکن در عین محدودیت، توانست صد و هفتاد شاگرد برجسته که هر کدام چراغی فروزان در جامعه اسلامی بودند تربیت کند که اسامی آنان در کتاب های رجال آمده است که از میان آنها می توان به شخصیت های همچون سعید بن مسیب، سعید بن جبیر، محمد بن جبیر، امیر یحیی بن ام الطویل، ابوخالد کابلی و ابوحمزه ثمالی اشاره کرد.
امام در سایه فعالیت های زیرزمینی از طریق تربیت شاگرد و پخش و نشر معارف، عظمت و جلال عجیبی در دل جامعه اسلامی و سران اموی پیدا کرده بود، حتی در یکی از مراسم حج، وقتی امام با عبدالمک بن مروان روبه رو شد، نه تنها به او سلام نکرد که به چهره اش نگاه نیز ننمود. عبدالملک از این بی اعتنایی سخت ناراحت شد، آهسته دست امام را گرفت و گفت: « ابا محمد! به من بنگر من عبدالملک هستم و قاتل پدر تو نیز نیستم» اما در پاسخ او گفت:« قاتل پدرم با قتل حسین، آخرت خود را نابود کرد، تو نیز میخواهی مانند قاتل پدرم باشی؟ مانعی ندارد». عبدالملک با چهره ای بر افروخته و خشمگین گفت:« من هرگز نمیخواهم، ولی توقع دارم که از ما خبر گیری و از امکانات ما بهرهمند شوی».
امام در پاسخ او فرمود:« مرا به دنیای شما و آنچه دارید، نیازی نیست».
دعا و نیایش
صحیفه سجادیه مجموعه دعا هایی است که از امام چهارم به یادگار مانده است که تعداد آنها، از پنجاه و چهار تجاوز نمی کند؛ اما این کتاب به ظاهر دعا، یک دوره جهان بینی، خداشناسی و انسان شناسی عمیق می باشد. در زمانی که امام آزادی بیان و سخن نداشت، از طریق دعا و مناجات دستور العملهای کامل اخلاقی و برنامه زندگی اجتماعی را بیان و در میان مسلمانان منتشر می نمود. در عظمت آن کافی است که مفسر معروف مصری «طنطاوری» میگوید:
«صحیفیه سجادیه، یگانه کتابی است که در علوم و معارف و حکمتهایی وجود دارد که در غیر آن یافت نمی شود و این بدبختی مردم مصر است که تاکنون از این اثر گرانبها و جاوید نبوی، آگاه نبوده اند. من هرچه در آن می نگرم آن را بالاتر از کلام مخلوق و پایین تر از کلام خالق خالق می بینم».
آنگاه وعده می دهد که تفسیری گسترده بر این کتاب بنویسد.
امام در ضمن دعا، به مسلمانان درس قیام و نهضت می دهد و با خدای خویش این گونه راز و نیاز می کند:
«خداوندا! به من دست و نیرویی ده تا بتوانم بر کسانی که به ستم می کنند، پیروز شود و زبانی عنایت فرما که در مقام احتجاج غلبه کنم و فکر و اندیشه ای ده حیله دشمن را در هم شکنم و دست ظالم را از تعدی و تجاوز کوتاه سازم».
و از این نمونه ها در صحیفه سجادیه فراوان یافت می شود.
امام سجاد علیه السلام و جذب برده ها
از جمله تلاشهای امام که جنبه دینی ـ سیاسی داشت، توجه به قشری بود که از زمان خلیفه دوم به بعد؛ بخصوص در عصر اموی ها در معرض شدیدترین فشار های اجتماعی قرار گرفته و از محروم ترین طبقات جامعه اسلامی بودند.
برده ها اعم از مرد و زن، ایرانی، رومی، مصری و سودانی متحمل سخترین بیگاری ها شده و از طرف صاحبان خود، مورد زشت ترین اهانتها قرار می گرفتند. امام سجاد همانند امیر المومنین ـ که با برخورد اسلامی خویش، بخشی از موالی عراق را به سوی خویش جذب کرد ـ می کوشید تا حیثیت اجتماعی این قشر را بالا ببرد. وقتی که کنیزکی را آزاد کرده و او را به عقد خویش در آورد، عبدالملک بمن مروان که قصد عیب جویی و استهزای آن حضرت را داشت، او را به خاطر این ازدواج مورد سرزنش قرار داد که چگونه تن به چنین کاری داده است. امام سجاد علیه السلام در پاسخ، با استناد به آیه شریفه ی «قد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه»«رسول خدا صلی الله علیه و آل، برای شما الگویی نیکوست»(32) به ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آل دختر عم خود زینب را به عقد «زید بن حارثه» که برده بود در آورد. به این ترتیب، سیره حسنه ای را که در عصر رسول خدا جریان داشته و در عصر اموی در نتیجه تحقیر آنها متروک شده بود، دوباره احیا فرمود.
سید الاهل می نویسد: «امام سجاد علیه السلام در حالی که نیازی به برده نداشت، آ«ها را می خرید و این خرید تنها به خاطر آزاد کردن آنها بود».
گفته اند امام، قریب به صد هزار برده آزاد کرده است. برده ها که از این موضوع اطلاع داشتند همواره خود را در معرض دید آن حضرت قرار می دادند تا آنان را خریده و آزاد کند. امام سجاد هر ماه و هر روز از سال، به آزاد کردن آنان می پرداخت، چندان که در مدینه لشکری از موالی آزاد شده؛ اعم از زن و مرد به چشم می خورد که همگی از موالی آن حضرت بودند.
علامه سید محسن امین مینویسد:
«امام در پایان هر ماه رمضان، بیست نفر از آنها را آزاد می کرد و هیچ برده ای را پیش از یک سال در حال بردگی نگاه نمی داشت و پس از آزادی حتی اموالی نیز در اختیار آنان می گذاشت».
در مدت یکسالی که آنان در خانه حضرت به حال بردگی زندگی می کردند، از نزدیک باشخصیت علمی و اخلاقی عظیم و تقوای او آشنا می شدند و طبیعی بود که در قلوب بسیاری از آنها علاقه ای شدید نسبت به شخص و طرز تفکر آن حضرت پیدا می شود.
شخصیت علمی و اخلاقی امام سجاد علیه السلام
در دوران زندگی امام سجاد علیه السلام ارزشهای دینی دستخوش تغییر و تحریف امویان قرار گرفته بود. گستاخی بنی امیه در مقابل اصول حقوق اجتماعی اسلام، تا آنجا پیش رفته بود که مردم یکی از مراکز اولیه و مهم اسلام؛ یعنی، مدینه، می بایست به عنوان برده یزید با فرمانده نظامی او «مسلم بن عقبه» بیعت نمایند. احکام اسلام بازیچه دست افرادی چون ابن زیاد، حجاج و عبدالملک بن مروان قرار گرفته بود. کسانی همچون حجاج که مقام علدالملک را برتر و بالاتر از رسول خدا صلی الله علیه و آل، می دانستند بر خلاف اصول مسلم حقوق اجتماعی اسلام، از مسلمانان جزیره گرفته و با کوچکترین سوءةظنی مردم را به دست جلادان می سپردند.
وقتی وضع حکومت چنین باشد، معلوم است که تربیت دینی مردم تا چه حد تنزل پیدا می کند و ارزشهای جاهلی به چه سان دوباره جان می گیرد!
امام سجاد علیه السلام در چنین شرایط ناگوار اجتماعی بود که مهم ترین کار خود را در زمینه پیوند مردم با خدا، به وسیله دعا آغاز نمود.او با این کار، خلا شخصیتی مردم را پر کرده و جراحات عمیقی را که توسط دست اندرکاران بنی امیه بر حیثیت و شخصیت آنان وارد آمده بود التیام بخشید، و خطی برای فعالیت مردم در بعد معنوی پیش پای آنان قرار داد که در سایه آن توانستند انگیزه نیرومندی برای زنده ماندن پیدا کرده و یاس و خمودگی مرگ باری را که معمولا در اثر فشار و خفقان اجتماعی دامنگیر مردم می شود، از وجود خود بیرون رانده و دوباره آن شور و شادابی را که عامل اصلی تحرک در زندگی است به دست آورند. چنین بود که مردم تحت تاثیر روحیات عالیه آن حضرت قرار گرفته و شیفته مرام و روش او شدند و بسیاری از طلبان علم و دانش، در سلک روایان حدیث او در آمده و از سرچشمه زلال دانش، که برخاسته از علوم رسول خدا صلی علیه و آل و امیر المومنین علیه السلام بود، بهره ها جستند.

رویداد های صفر

ولادت امام کاظم علیه السلام

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در هفتم صفر سال 128 هجری در محلی به نام «ابواء» مابین مکه و مدینه ولادت یافت. نام شریفش «موسی»و القابش کاظم، صابر و امین و مشهورترین کنیه اش ابوالحسن و ابو ابراهیم است و نقش انگشتر آن حضرت عبارت «حسبی الله» و به روایتی «الملک لله وحده» بود.
مادر گرامیش «حمیده و مصفاه» است که امام صادق علیه السلام درباره اش فرمود:
«حمیده پاک و تصفیه شده از هرگونه آلودگی است.»
و از نظر آگاهی به مسائل مذهبی در حدی بود که حضرت جعفر بن محمد علیه السلام بانوان را به فراگیری مسائل دینی از وی دعوت می نمود.
گرچه به فرموده مقام معظم رهبری حضرت آیه الله خامنه ای:«متاسفانه از زندگی آن حضرت گزارش درست و روشنگری در دست نداریم» ولی آنچه در کتب تاریخ و حدیث وجود دارد، میتوان محور های اصلی کارهای آن حضرت را نشان دهد.
محور نخستین؛ برنامه ریزی فکری و برخوردهای متناسب آ« حضرت با انحرافات دینی مذهبی بود که در جامعه آن روز تبلیغ می شد.
امام موسی کاظم علیه السلام با دلایل استوار در برابر تبلیغات انحرافی ایستاد و دوری آن را از منطق و واقعیت روشن ساخت و عیوبش را باز گفت، تا آنجا که گروهی انبوه از پیروان آن عقاید به اشتباه خود و فساد خط مشی اتخاذی خویش اعتراف کردند و بدین گونه بود که جنبش امام درخشندگی یافت و قدرت علمی آن حضرت منتشر گردید و این امر بر حکومت وقت گران آمد و با آن به شدت برخورد کرد و در زمینه های عقیدتی، اصحاب امام را از گفت و گو در مسائل کلامی بازداشت و امام علیه السلام ناچار شد به سوی هشام (یکی از اصحاب خود) فرستاده ای گسیل دارد و او را هشدار دهد تا به علت خطر های موجود، از سخن درباره مسائل کلامی و عقیدتی خودداری کند و هشام تا مرگ مهدی خلیفه عباسی از سخن گفتن خودداری کرد.
محور دوم؛ ادامه کار علمی و فرهنگی پدر بزرگوارش، در حدود امکانات سیاسی آن عصر بود.
سید بن طاووس روایت کرده است که یاران و نزدیکان امام علیه السلام در مجلس او حاضر می شدند و لوحه های آبنوس در آستین ها داشتند. هرگاه آن حضرت کلمه ای می گفت و یا حدیثی از اجداد بزرگوارش نقل می کرد به ثبت آن مبادرات می کردند. آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونی و پهناوری، از او نقل کرده اند. کوشش های علمی او همه مراکز اسلامی را فرا گرفته بود و دانشمندان، نسل به نسل به دنبال هم مطلب علمی او را بیان داشته اند.
بدین ترتیب، گروهی بسیار از بزرگان، دانشمندان و روایان حدیث؛ از کسانی که در دانشگاه بزرگ امام صادق علیه السلام تحصیل می کردند، هنگام اقامت او در یثرب، پیرامون امام علیه السلام گرد آمدند و لذا مجموعه های بسیار از احکام اسلامی به او منسوب شده که در کتاب حدیث وفقه تدوین یافته است.
محور سوم؛ عبارت بود از نظارت مستقیم بر پایگاه های توده ای و طرفداران و پیروان خود و ارایه رهنمود ها و دستورات لازم برای در پیش گرفتن مواضع سلبی و منفی در برابر حکومت. در این رابطه، امام علیه السلام، به منظور ناتوان کردن حکومت از نظر سیاسی و بریدن از آنان، شیعیان را از مراجعه به محاکم دولتی به منظور طرح دعوی و یا شکایات ممنوع نمود.
این موضوع سلبی امام کاظم علیه السلام از گفتگوی وی با یکی از اصحاب خود به نام «صفوان» آشکار می گردد که در ملاقاتی به وی فرمود:
ـ ای صفوان! تمام کارهای تو پسندیده است جز یکی.
ـ فدایت شوم، آن چیست؟
ـ کرایه دادن شتر هایت به این ستمکار؛ یعنی، هارون.
ـ به خدا سوگند آنها را از روی خود خواهی و یا شکار و سرگرمی، کرایه نداده ام، بلکه برای این راه ـ راه مکه ـ کرایه داده ام و خود همراهی با شتران را بر عهده نمیگریم، بلکه غلامانم را با آنان می فرستم.
امام علیه السلام:
ـ صفوان آیا! کرایه ات بر عهده آنان است؟
ـ آری، فدایت گردم.
ـ آیا دوست داری زنده بمانند تا کرایه تو را بپردازند؟
ـ آری.
ـ اینجا بود که حضرت فرمود: هرکس بقای آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هرکس از آنان باشد وارد آتش گردد.
امام نارضایی و خشم خود را از حکومت هارون، پیاپی ابراز می فرمود و همکاری با آنان را در هر صورت و شکل که باشد، حرام می دانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع می کرد و با سخن قرآن که فرموده است:
«به آنان که ستمکارند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ می گردید»، مردم را از تماس با ستمکاران باز می داشت و تمایل به آنان را بر مسلمانان حرام کرد و ترک کردن آنان را ضروری دانست، حتی اگر تماس با آنان، به علت بعضی مصلحت های شخصی باشد. یاران خویش را از شرکت کردن در سلک حکومت هارون یا پذیرفتن هرگونه مسوولیت و وظیفه دولتی بر حذر می داشت و به «زیاد بن ابی سلمه» فرمود «ای زیاد! اگر از پرت گاهی بلند فرو افتادم و پاره پاره گردم، بیشتر دوست دارم تا برای آنان کاری انجام دهم و یا بر بساط کسی از آنان پای گذارم». اما امام علیه السلام، علی بن یقطین را که از بزرگان یاران خویش بود، از این فرمان استثنا کد و اجازت داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده دار گردد و پیش از او، منصب زمامداری را در ایام مهدی بپذیرد. او هنگامی که نزد امام کاظم علیه السلام رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، امام علیه السلام، او را از این کار بازداشت و فرمود:
«برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار می کنند. شاید به یاری خدا بتوانی دل شکسته ای را درمان کنی و دست بینوایی را بگیری با به دست تو مخالفان خدا درهم شکنند. ای علی! کار برای سلاطین، خوبی کردن به برادران دینی است.یک مورد را برای من تضمین می کنم. نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدی نیاز او را برآوری و او را گرامی داری و من ضامن می شوم که هرگز سقف زندانی برتو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سرای تو پای نگذارد. ای علی! هرکس مومنی را شاد سازد، اول خدای را و دوم پیامبر را و در مرحله سوم ما را شاد کرده است».
محور چهارم؛
چهارمین محور، موضوع آشکار و صریح امام علیه السلام در احتیاج با زمامدار حکومت بود مبنی بر اینکه خلافت، حق اوست نه دیگری و امام بر همه مسلمانان نسبت به این مقام برتری دارد.
مناظره امام علیه السلام با هارون الرشید در مرقد نبی اکرم صلی الله علیه و آل و در برابر توده ای عظیم از اشراف و فرماندهان ارتش و کارمندان عالی رتبه دولت اتفاق افتاد. هارون روی به ضریح مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آل نمود و چنین گفت:« درود بر تو ای پسر عم!» و از نسبت خود با نبی اکرم مفتخر بود. چه او به بهانه نزدیکی با رسول اکرم صلی الله علیه و آل مقام خلافت را اشغال کرده بود. آنگاه امام حاضر بود بر نبی اکرم چنین درود فرستاد، «سلام بر تو باد اب پدر!» در اینجا هارون الرشید سخت ناراحت شد؛ زیر امام علیه السلام در آن فخر و مجد، بر او پیشی گرفته بود. پس با آهنگی لبریز و کینه خشم به گفت: « چرا گفتی که تو از ما به رسول الله نزدیکتری؟» و امام پاسخی تند به او داد و فرمود: « اگر رسول الله زنده بود و از تو دخترت را خاستگاری می فرمود، آیا او را اجابت می کردی؟» هارون گفت: «سبحان الله به این کار بر عرب و عجم فخر می کردم». امام گفت:«اما او دختر مرا خاستگاری نمی کرد و من دختر به او نمیدادم؛ زیرا او پدر ماست نه پدر شما و این علت ما به او نزدیک تریم».
هارون که این دلیل او را از پای در آورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگیری امام علیه السلام فرمان داد و او را زندانی کرد.
موضع امام علیه السلام در برابر هارون، آشکار و روشن بود. وقتی به یکی از کاخهای استوار و زیبای هارون، که مانند آن در بغداد و جای دیگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: «این سرا چگونه است».
امام بدون هیچ واهمه از قدرت و جبروت او گفت:«این سرای فاسقان ایت».
خداوند تعالی می فرماید:«ساصرف عن آیاتی الذین یتبکرون فی الارض بغیر الحق و ان یروا کل آیه لایومنوا بها و ان یروا سبیل الرشد لایتخذوه سبیلا و ان یروا سبیل الغی یتخذوه سبیلا».(33)
کسانی را که در روی زمین، بدون شایستگی و بر خلاف حق گردن می افرازند، از آیات خود روی گردان می کنم. هر چند همه آیات را می بینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد را ببینند، آن راه را بر نمی گزینند و اگر گمراهی را مشاهده کنند، آن را انتخاب می کنند.
هارون از خشم لرزید و موجی از تشویق او را فرا گرفت. آنگاه به امام گفت: شیعیان تو کجایند؟ و در اینجا امام علیه السلام سخن حق تعالی را قرائت کرد:
«لم یکن الذین کفروا ممن اهل الکتاب و المشرکین منفکین حتی تاتیهم البینه».(34)
کافران از اهل کتاب و مشرکان جدا نبودند تا برای آنان از جانب خدا بینه ای آمد.
هارون را خشم فرا گفت و گفت:« آیا ما کافرانیم؟»
امام علیه السلام فرمود:
نه امام چنانکه خدای تعالی می فرماید:
«الم تری الی الذین بدلوا نعمته الله کفرا و احلوا قومهم دارالبوار».(35)
آنان که نعمت خدای را به کفر تبدیل کردند و پیروان خود را در سرای هلاکت جای دادند.(36)
و این چنین امام آشکار کرد که هارون منصب خلافت را غضب کرده و سلطنت و حکومت را دزدیده است. این مطلب خشم هارون را برانگیخت و هنگامی که شنید امام او را به مبارزه می طلبد و در موضعی است که در آن نرمش نیست، در سخن خود با امام علیه السلام به خشونت پرداخت.
محور پنجم؛ آخرین محور بیدار کردن وجدان انقلابی امت و تشویق برای قیام و مبارزه بود تا وجدان و اراده اسلامی از سقوط در برابر حکام منحرف محفوظ بماند؛ مانند قیام حسین بن علی بن حسن ـ صاحب واقعه فخ ـ که با سیصد نفر از علویان و طرفداران خاندان عصمت، در ذیحجه سال 196 هجری علیه خلیفه خروج کردند و از مدینه به سوی مکه به راه افتادند، در وادی «فخ» با گروه کثیری از عباسیان که مجهز و مسلح بودند برخورد نمودند. جنگی سختی در گرفت. علویان و بنی الحسن شکست خوردند و بیش از صد نفرشان را سربریدند.
هنگامی که امام موسی کاظم علیه السلام واقعه قتل حسین را شنید، بر او گریست و سجایای او را بیان کرد و گفت: «اناالله و انا الیه راجعون»، به خدا سوگند، مسلمانی صالح و روزه گیر و قدرتمند که امر به معروف و نهی از منکر می کرد و خانواده اش مانند نداشت، در گذشت».
وقتی خلیفه عباسی «موسی هادی» از دست علویان به ستوده آمد، آنان را به مرگ و نابودی بیم داد و امام موسی علیه السلام را به یاد آورد و گفت:
«به خدا سوگند حسین جز به فرمان او خروج نکرد و جز از مهر او، از چیزی پیروی نمیکرد. چه، او در میان اهل این خاندان، عهده دار کار دین است».
سخن چینی درباره امام علیه السلام
پاره ای از فعالیت امام علیه السلام به وسیله سخن چینان به هارون الرشید می رسید و این امر کینه و خشم او را بر می انگیخت. یک بار به هارون خبر دادند که از سراسر جهان اسلام اموالی انبوه گردآوری نموده، نزد امام موسی بن جعفر علیه السلام می آوردند.
هارون به دستگیری امام علیه السلام و زندانی کردن او فرمان داد. یحیای برمکی آگاه شد که امام علیه السلام در پی کار خلافت برای خویشتن افتاده است و به پایگاه های خود در همه نقاط کشور اسلامی نامه می نویسد و آنان را به خویش دعوت می کند و از آنان می خواهد که بر ضد حکومت قیام کنند. یحیی به هارون خبر داد و او را علیه امام علیه السلام تحریک کرد. هارون، امام را به زندان افکند و از شیعیانش جدا ساخت و امام علیه السلام مدت طولانی از عمر شرفش را در زندان هارون گذیرانید. در زندان، آن چنان ضعیف و لاغر شد که وقتی دی پیشگاه پروردگار سجده می کرد، گویی پیراهنی بود که بر زمین گسترانیده باشند. روزی در آن حال فرستاده خلیفه منحرف بر او وارد شد و گفت: خلیفه از تو پوزش می طلبد و به آزادی تو فرمان می دهد؛ اما باید به دیدار او روی و از او پوزش طلبی و اسباب خشنودی او را فراهم آوری. امام علیه السلام ابرو در هم کشید و با کمال صراحت به او پاسخ منفی داد و فرستاده خلیفه با ناکامی بازگشت.
امام علیه السلام از زندان نامه ای برای هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خویش را از او ابراز فرمود. در آن نامه آمده است که:
«هرگز بر من روزی پر بلا نمی گذرد که تو، روزی شاد سپری می گردد. ما همه در روزی که پایان ندارد نابود می گردیم و آنجاست که مردم فاسد، زیان خواهند دید».
امام علیه السلام در زندان، عذابهای گوناگون و شکنجه های فراوان تحمل کرد. دست و پای مبارکش را به زنجیر می بستند و فشار بسیار و آزار های کشنده بر او روا می داشتند، تا اینکه در 25 رجب سال 183 با زهری کشنده حضرت را مسموم و به شهادت رساندند.