یاد ایام (2) (رویداد های قمری)

نویسنده : معاونت فرهنگی شورای سیاستگذاری ائمه جمعه

پیشگفتار: سیره ائمه در کلام رهبر

عنصر مبارزه در زندگی امامان
خدارا شکر که یکی از آرزو های دیرین، در این اجتماع برآورده می شود. غربت ائمه علیه السلام به دوران زندگی این بزرگوار منتهی نشد؛ بلکه در طول قرنها، عدم توجه به ابعاد مهم و شاید اصلی زندگی این بزرگواران، «غربت تاریخی» آن ها را استمرار بخشید. یقینا کتابها و نوشته ها در طول این قرون از ارزش بی نظیری برخوردارند؛ زیرا نتوانسته اند مجموعه ای از روایات را که در باب زندگی این بزرگواران هست، برای آیندگان حفظ کنند. لیکن عنصر «مبارزه سیاسی حاد» که خط ممتد زندگی ائمه هدی علیه السلام را در طول 250 سال تشکیل می دهد، در لابلای روایات و احادیث و شرح حال های ناظر به جنبه های علمی و معنوی، گم شده است.
اسوه های زندگی
زندگی ائمه علیه السلام را به عنوان «درس و اسوه» باید فرا بگیریم، نه فقط به عنوان «خاطره های شکوهمند و ارزنده»، و این بدون توجه به روش و منش سیاسی این بزرگواران ممکن نیست.
بنده شخصا علاقه ای به این بعد از زندگی ائمه علیه السلام پیدا کرده ام و بد نیست این را عرض کنم که اول بار این فکر برای بنده در سال 1350 و در دوران محنت باریک امتحان و ابتلای دشوار پیدا شد. گرچه قبل از آن، به ائمه به صورت مبارزان زندگی، که در راه اعتلای کلمه توحید و استقرار حکومت الهی فداکار می کردند، توجه داشتم، اما نکته ای که در آن برهه، ناگهان برای من روشن شد این بود که زندگی این بزرگواران ـ علی رغم تفاوت ظاهری که حتی بعضی در آن احساس تناقض کرده اند ـ در مجموع، یک حرکت مسمر طولانی است که از سال یازدهم هجرت شروع میشود و 250 سال ادامه پیدا می کند و به سال 260، که سال غیبت صغری است، خاتمه پیدا می کند. این بزرگواران یک واحد و یک شخصیتند، شک نمیتوان کرد که هدف و جهت آنان یکی است، پس ما بجای اینکه زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام را جدا و زندگی امام حسین علیه السلام را جدا و زندگی امام سجاد علیه السلام را جدا تحلیل کنیم تا احیانا د ردام این اشتباه خطرناک بیفتیم که سیره این سه امام، به خاطر اختلاف ظاهری، با هم متخالف و متعارضند، باید یک انسانی را فرض کنیم که 250 سال عمر کرده و در سال یازدهم هجرت قدم در یک راهی گذاشته و تا سال 260 هجری آن را طی کرده است. تمام حرکات این انسان بزرگ و معصوم با این دید قابل فهم و قابل توجیه خواهد بود.
هر انسانی که از عقل و حکمت برخوردار باشد، ولو نه از عصمت، در یک حرکت بلند مدت، تاکتیک ها و اختیار های موضعی خواهد داشت. گاهی ممکن است لازم بداند تند حرکت کند و گاهی کند، گاهی حتی ممکن است به عقب نشینی حکیمانه دست بزند؛ اما همان عقب نشینی هم، از نظر کسانی که علم و حکمت و هدفداری او را می دانند یک حرکت به جلو محسوب می شود. با این دید، زندگی امیر المومنین علیه السلام با زندگی امام مجتبی علیه السلام با زندگی حضرت ابی عبدالله با زندگی هشت امام دیگر تا سال 260، یک حرکت مسمر است. این را در آن سال بنده متوجه شدم و با این دید وارد زندگی این بزرگواران شدم و هرچه پیش رفتم این فکر تایید شد.
مبارزات حاد سیاسی
البته بحث در این باب، در گنجایش یک مجلس نیست ولیکن توجه به این زنگی مسمر این عزیزان معصوم و بزرگوار از اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و اله با یک جهت گیری سیاسی همراه است، قابل این است که مورد یک بحث جداگانه قرار بگیرد و بنده امروز به این مطلب خواهم پرداخت. در پیام سال گذشته اشاره کردم به مبارزه حاد سیاسی در زندگی ائمه و در زندگی امام هشتم علیه السلام، امروز این جمله را مایلم با شرح و تفصیل عرض کنم.
اولا: مبارزه سیاسی یا مبارزه حاد سیاسی، که ما به ائمه علیه السلام نسبت می دهیم؛ یعنی چه؟ منظور این است که مبارزات ائمه معصومین علیه السلام فقط مبارزه علمی و اعتقادی و کلامی نبود، از قبیل مبارزات کلامی که در طول همین مدت، شما در تاریخ اسلام مشاهده می کنید؛ مثل معتزله و اشاعره و دیگران. مقصود الئمه از این نشستن ها و حلقات درس و بیان حدیث و نقل معارف و بیان احکام فقط این نبود که یک مکتب کلامی یا فقهی را، به آن ها وابسته بود، ثابت کنند؛ چیزی بیش از این بود.
همچین یک مبارزه مسلحانه هم نبود، از قبیل آن چیزی که در زندگی جناب زید و بازماندگانش و همچنین بنی الحسن و بعضی از آل جعفر و دیگران در تاریخ زندگی ائمه دیده می شود. آن نوع مبارزه را هم ائمه علیه السلام نداشتند، البته همین جا اشاره کنم (بعدا اگر رسیدیم و وقت بود، قدری تفصیلی تر عرض خواهم کرد)
که آنها را به طور مطلق تخطئه هم نمیکردند، بعضی را تخطئه می کردند، به دلایلی غیر از نفس مبارزه مسلحانه. بعضی را هم تایید کامل می کردند، در بعضی هم شرکت می کردند، به شکل کمک پشت جبهه.
به این حدیث از امام صادق علیه السلام توجه کنید:« ولوددت ان الخارجی من آل محمد خرج و علی نفقه عیاله»(1)
هر آیینه دوست دارم که خروج کننده آل محمد قیام کند، و مخارج خانواده اش بر عهده من ( کمک مالی، کمک آبرویی، کمک به جادادن و مخفی کردن و از این قبیل).
لیکن خودشان به عنوان ائمه، آن سلسله ای که ما میشناسیم، وارد در مبارزه مسلحانه نبودند و نمی شدند.
هدف از مبارزه ائمه علیه اسلام
مبارزه سیاسی نه آن اولی است و نه این دومی، بلکه عبارت است از با یک هدف سیاسی. آن هدف سیاسی چیست؟ آن هدف سیاسی عبارت است از تشکیل حکومت اسلامی و به تعبیر ما حکومت علوی.
ائمه از لحظه وفات رسول الله صلی الله علیه و آله تا سال 260 درصدد بودند که حکومت الهی را در جامعه اسلامی به وجود بیاورند، این اصل مدعا است؛ البته نمی توانیم بگوییم که میخواستند حکومت اسلامی را در زمان خودشان ـ یعنی هر امامی در زمان خودش به وجود بیاورند. آینده های میان مدت و بلند مدت و در مواردی هم نزدیک مدت وجود داشت؛ مثلا در زمان امام مجتبی علیه السلام به نظر ما تلاش برای اسجاد حکومت اسلامی در آینده کوتاه مدت بود. این جمله امام مجتبی علیه السلام: «ما ندری لعله فتنه لکم و متاع الی حین» در جواب کسانی از قبیل مسیب و ابن نجبه و دیگران که می گفتندچرا شما سکوت کرده اید؟ اشاره به همان آینده است و در زمان امام سجاد علیه السلام به نظر بنده برای آینده میان مدت بود، که باز در این باره شواهد و مطالبی هست که عرض خواهم کرد. در زمان امام باقر علیه السلام احتمال زیاد این است که برای آینده کوتاه مدت بود. از بعد از شهادت امام هشتم علیه السلام به گمان برای آینده بلند مدت بود. خلاصه حکومت برای کی؟ مختلف بود، اما همیشه بود. همه کارهای ائمه علیه السلام غیر از آن کار های معنوی و روحی که مربوط به اعتلا و تکمیل نفس یک انسان و قرب او به خداست، (بینه و بین ربه) یعنی درس، حدیث، علم ،کلام محاجبه با خصوم علمی، با خصوم سیاسی، تایید و حمایت یک گروه، رد یک گروه و رد یک ذلک، همه در این جهت است؛ برای این است که حکومت اسلامی را تشکیل بدهند، این مدعاست. البته، این مطلب مورد اختلاف نظر بوده و خواهد بود، بنده هم اصراری ندارم که درک و برداشت بنده قبول بشود. اصرار دارم که این سرنخ مورد توجه دقیق قرار بگیرد و زندگانی ائمه علیه السلام بازنگری بشود. تلاشی که ما این چند ساله داشتیم برای این بوده که این مطلب چه نسبت به مجموع ائمه علیه السلام و چه نسبت به فرد فرد این بزرگواران به دلایل قابل قبول مستند شود.
البته، بعضی از دلایل کلی است؛ مثلا از قبیل که می دانیم امامت، ادامه نبوت است و نبی از اول امام است. جمله: « ان رسول الله کان هو الامام...» در کلام امام صادق علیه السلام است و رسول الله برای ایجاد نظام عدل و حق الهی قیام کرد و آن نظام را با مبارزات پیگیر خود به وجود آورد، و تا بود از او حفاظت کرد. نمیشود امام که دنباله نبی است از چنین نظامی غافل بماند. این یک استدلال کلی است که البته با بحث زیاد و با توجه به نکات گوناگون، می توان آن را تعقیب کرد. بعضی از دلایل هم دلایل صادره از کلمات خود ائمه علیع السلام یا مستفاد از روش و منش زندگی آنهاست که با توجه به این نکته و با تفطن به این جهت گیری، همه معنا پیدا می کند؛ و حقیقت این است، یک مقداری هم شرایط و اوضاع خاص زمانه می تواند به درک موقعیت آن روز ائمه علیه السلام کمک کند. کما اینکه در آن زمان، چنین چیزی بود برای ما. در داخل سلول تاریک زندان، انسان می توانست علت و معنا و وجه:« و المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر الساق المرضوض بحلق القیود»(2) را درست بفهمد و به هر حال این آن جهت گیری و خطی است که می خواهیم درباره آن قدری بحث کنیم و من برداشتهای ذهنی خودم را بر این مجلس بزرگ و معظم، عرضه بدارم.
مفهوم مبارزات امامان
عنصر مبارزه سیاسی را اگر بخواهیم مشخص بکنیم. به طور خلاصه باید بگویم، نه آن چیزی است که در مبارزات کلامی مشاهده می شود و نه آن چیزی است که در مبارزه مسلحانه؛ برای کسانی که تاریخ قرن دوم هجری را خوب می دانند و حرکات بنی العباس را از سال های قبل از صد هجری تا صدو سی دو که آغاز حکومت بنی عباس است مطالعه کرده اند، مبارزه حاد سیاسی در زندگی ائمه را می توان تشبیه کرد به آن چیزی که در زندگی بنی العباس مشاهده می شود.
البته، اگر کسی در زندگی بنی العباس و مبارزات آنها و دعوت آنها مطالعه نکرده باشد، این تشبیه کاملا رسا و گویا نیست. همانجور چیزی در زندگی ائمه علیه السلام هم هست، منتهی با فرقهای جوهری میان هدف بنی العباس با هدف ائمه. و روش های آن ها با روش های ائمه، و اشخاص آنها با ائمه؛ اما شکل و نقش کار تقریبا به هم نزدیک است، لذا در بعضی از موارد میبینیم که این دو جریان با هم مخلوط می شوند؛ یعنی، بنی العباس به خاطر نزدیکی طرز کارشان یا تبلیغاتشان و دعوتشان با آل علی علیه السلام،در مناطق دور از حجاز و عراق این طور وانمود می کنند که همان خط آل علی هستند. حتی لباس سیاه را که «مسوده» در طلیعه دعوت بنی عباس در خراسان و ری بر تن می کردند، می گفتند: « هذا السواد، حداد آل محمد صلی الله علیه آله و شهدای کربلا و زید و یحیی»(3) ؛ یعنی این پوشش سیاه، لباس ماتم شهیدان کربلا و زید و یحیی است، و عده ای ـ حتی از سرانشان ـ خیال می کردند که دارند برای آل علی کار می کنند. یک چنین حرکتی در زندگی ائمه بود. منتهی همان طور که گفتیم با سه تفاوت عنصری در هدف، در روشها، و در اشخاص. این معنای مبارزه سیاسی در زندگی ائمه علیه السلام است.


ترسیمی کلی از مبارزان ائمه علیه السلام
در اینجا لازم می دانم اول ترسیمی کلی از مبارزه ائمه ارایه دهم و بعد برگردیم به بعضی از نمودار های این مبارزه در حیات آن بزرگواران.
ترسیم کلی را در دوران سه امام اول؛ یعنی، امیر المومنین و امام مجتبی و سیدالشهدا علیه السلام، فعلا مسکوت می گذارم. درباره آنها بحث زیاد شده و تقریبا کسی شبهه ندارد که در حرکت آنها یک جهت گیری سیاسی وجود دارد.
ادوار مبارزه
این بحث را از دوران امام سجاد علیه السلام شروع میکنیم. به نظر بنده از دوران امام سجاد علیه السلام یعنی، از سال 61 هجری تا سال 260 که دویست سال است، سه مرحله را داریم:
یک مرحلهاز سال 61 تا سال 135؛ سال 135 که سال مرگ سفاح و خلافت منصور است وضع عوض می شود، مشکلاتی پدید می آید که تا حدود زیادی پیشرفت ها را متوقف می کند. در یک مبارزه سیاسی چنین چیزی پیش می آید. در دوران مبارزات خودمان هم نظیر آن را مشاهده کردیم.
مرحله دیگر از سال 135 تا سال 203 یا 202 است که سال شهادت امام رضا علیه السلام است که حرکت و مبارزه از یک نقطه بالاتر از سال 61 و عمیق تر و گسترده تر از آن، منتهی با مشکلات جدیدی آغاز می شود و رفته رفته اوج پیدا می کند، گسترش پیدا می کند، قدم به قدم به پیروزی نزدیک میشود تا سال شهادت امام هشتم علیه السلام و اینجا باز حرکت متوقف می شود. با رفتن ماموران به بغداد در سال 204 و شروع خلافت مامونی که یکی از فصل های بسیار دشوار در زندگی ائمه است، فصل جدیدی آغاز می شود که فصل محنت ائمه است. با اینکه گسترش تشیع در آن روز ها بیش از همیشه بود، به اعتقاد بنده محنت ائمه هم روز ها بیشتر از همیشه بوده، و این همان دورانی است که به گمان بنده تلاش و مبارزه برای هدف بلند مدت است؛ یعنی، ائمه برای پیش از غیبت صغری دیگر تلاش نمی کنند؛ بلکه زمینه سازی می کنند برای بعد ها و این دوران از سال 204 ادامه پیدا می کند تا سال 260، که سال شهادت امام عسگری علیه السلام و شروع غیبت صغری است. هر یک از این 3 دوره خصوصیاتی دارد که بنده اجمالا خصوصیات این دوره ها را عرض می کنم.
دوره اول
دوره اول که دوره امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام و بخشی از دوران امام صادق علیه السلام است کار با دشواری فراوان آغاز می شود. حادثه کربلا تکان سختی در ارکان شیعه بلکه همه جای دنیای اسلام وارد کرد. قتل و تعقیب و شکنجه و ظلم، سابقه داشت، اما کشتن پسران پیغمبر و اسارت خانواده پیغمبر و بردناینها شهر به شهر و بر نیزه کردن سر عزیز زهرا علیه السلام ـ که هنوز بودند کسانی که بوسه پیغمبر بر آن لب و دهان را دیده بودند ـ چیزی بود که دنیای اسلام را مبهوت کرد. کسی باور نمی کرد که کار به اینجا بکشد. اگر این شعری که به حضرت زینب علیه السلام منسوب است درست باشد:
ما تو همت یا شقیق فوادی کان هذا مقدرا مکتوبا(4)
بی شک اشاره به این ناباوری است و این برداشت همه مردم بود. ناگهان احساس شد که سیاست، سیاست دیگری است. سختیگری از آنچه که تا حالا حدس زده می شد بالاتر است.
چیز های تصور نشدنی، انجام شد. لذا رعب شدیدی تمام دنیای اسلام را فرا گرفت، مگر کوفه را، آن هم فقط به برکت مختار؛ والا آن رعبی که در مدینه و در جاهای دیگر بر اثر واقعه کربلا به وجود آمد ـ حتی در مکه با اینکه عبدالله بن زبیر هم بعد از چندی در انجا قیام کرده بود ـ رعب بی سابقه ای در دنیای اسلام بود. در کوفه و عراق هم اگر چه حرکت توابین در سال 64، 65 ـ که شهادت توابین ظاهرا سال 65 است ـ هوای تازه ای را در فضای گرفته عراق به وجود آورد، اما شهادت همه آنها تا نفر آخر مجددا جور رعب و اختناق را بیشتر کرده و بعد از آن دشمنان دستگاه اموی؛ یعنی، مختار و صعب و زبیر بن جانهم افتادند و عبدالله بن زبیر از مکه، مختار طرفدار اهل بیت را هم در کوفه نتوانست تحمل کند و مختار به دست مصعب کشته شد، باز این رعب و وحشت بیشتر شد و امید ها کمتر؛ و بالاخره وقتی عبدالملک بر سرکار آمد، بعد از مدت کوتاهی تمام دنیای اسلام زیر نگین بنی امیه قرار گرفت، با تمام قدرت و 21 سال هم عبدالملک قدرتمندانه حکومت کرد.
ماجرای حره
در اینجا لازم است مخصوصا به « ماجرای حره» اشاره کنم. سال64، سال حمله مسلم بن عقبه به مدینه است، که آن هم باز موجب شد بیشتر رعب و وحشت ایجاد بشود و اهل بیت کاملا در غربت بیفتند. جریان این حادثه به طورخلاصه این است که یزید در سال 62 جوانی از سرداران شام را که بی تجربه بود بر مدینه گماشت و او برای اینکه شاید مدنی ها را با یزید مهربان بکند، عده ای از اهل مدینه را دعوت کرد که بروند با یزید در شام ملاقات کنند. اینها بلند شدند رفتند با یزید در شام ملاقات کردند، یزید جایزه زیادی (پنجاه هزار تا صد هزار درهم) به آنها داد؛ ولی آنها که یا از صاحبه و یا از اولاد صحابه بودند، وقتی دستگاه یزید را دیدند، بیشتر نسبت به او متغیر و خشمگین شدند و به مدینه را جدا از حکومت مرکزی اعلام کرد و یزید هم مسلم بن عقبه را فرستاد و آن چنان فاجعه ای در مدینه به بار آوردند که در کتب تواریخ فصل گریه آور و ستم باری را تشکیل می دهد. این هم بیشتر موجب شد که مردم احساس رعب و وحشت کنند.
انحطاط فکری
عامل دیگری در کنار این رعب وجود داشت و آن انحطاط فکری مردم در سرتاسر دنیای اسلامی بود که ناشی بود از بی اعتنایی به تعلیمات دین در دوران بیست ساله گذشته. از بس که تعلیم دین و ایمان و تفسیر آیات و بیان حقایق از زبان پیامبر در دوران 20 سال بعد از سال 40 هجری به این طرف محدود شده بود، مردم از لحاظ اعتقادات و مایه های ایمانی بشدت پوچ و تو خالی شده بودند. وقتی انسان، زندگی مردم آن دوران را زیر ذره بین می گذارد و آن را در لابلای تواریخ و روایات گوناگون مورد ملاحظه قرار می دهد، این مطلب واضح می شود. البته، علما و قراء و محدثین و مقدسین در جامعه بودند ( که درباره آنها هم مطلبی عرض خواهم کرد) لکن عامه مردم دچار یک بی ایمانی و ضعف و اختلال اعتقادی شدید شده بودند. کار به جایی رسیده بود که حتی بعضی از ایادی دستگاه خلاف، نبوت را زیر سوال می برند. در کتاب ها آمده است که خالد بن عبدالله قسری که یکی از دست نشاندگان بسیار پست و دنی بنی امیه بود (کان یفضل الخلافه علی النبوه) می گفت: خلافت از نبوت بالاتر است! استدلالی هم که می کرد این بود: «ایهما افضل؟ خلیفته الرجل فی اهله او رسوله الی اصحابه؟» شما یک نفر را جانشین خودتان میگذارید، این به شما نزدیکتر است و یا آن کسی را که به وسیله او پیامی برای کسی می فرستید؟ خوب پیداست آن کسی که در خانواده خودتان می گذارید و خلیفه شماست نزدیک تر به شماست، پس خلیفه خدا (خلیفه رسول الله هم نمیگفتند: خلیفه الله) بالاتر از رسول الله است! این را خالد ابن عبدالله قسری می گفت و لابد دیگران هم میگفتند. من در اشعار شعرای دوران بنی امیه و بنی عباس که فحص کردم، دیدم از زمان عبدالملک تعبیر «خلیفه الله!» در اشعار تکرار شده که آدم یادش می رود که خلیفه پیامبر هم هست. تا زمان بنی عباس هم ادامه داشته و در شعر «بشار ابن برد» که در هجو یعقوب بن داوود و منصور گفته نیز همین تعبیر آمده.
ضاعت خلافتکم یا قوم فالتمسوا خلیفه الله بین الزق و العود(5)
حتی وقت هم می خواست خلیفه را هجو بکند، باز خلیفه الله می گفت! همه جا در اشعار شعرای معروف آن زمان مثل جریر و فرزدق و نصیب و صدها شاعر بزرگ و معروف دیگر وقتی مدح خلیفه را میسرورند، خلیفه الله میگفتند! این یک نمونه از اعتقادات مردم آن روز است و ایمان این جور نسبت به مبانی دین سست شده بود.
اخلاق مردم نیز به شدت خراب شده بود. نکته ای را من در خلال مطالعه کتاب «اغانی ابوالفرج» باز یافتم و آن اینکه در سال های حدود 80 و 90 هجری تا 50 یا 60 سال بعد از آن بزرگترین خواننده ها، نوازنده ها، عیاش ها و عشرت طلب های دنیا یا از مدینه اند و یا از مکه. هر وقت خلیفه در شام دلش تنگ می شد و هوس غنا می کرد و خواننده و نوازنده برجسته ای می خواست، کسی را از مدینه و یا حاکم که مرکز خواننده ها و
نوازنده های معروف و مغنی ها و خنیانگران برجسته بود برای او می بردند؛ و بدترین و هرزه سراترین شعرا در مکه و مدینه بودند. مهبط وحی الهی و زادگاه اسلام، مرکز فحشا و فساد شده بود. خوب است ما این حقایق تلخ رادرباره مدینه و مکه بدانیم. متاسفانه در آثار رایج ما از زندگی خلفا، از چنین چیز های اثری نیست. در مکه شاعری بود به نام «عمر بن ابی ربیعه»، که یکی از آن شاعر های عریان گوی بی پرده هرزه، در اوج قدرت و هنر شعری است، داستان های او و اینکه این قبیل شاعران چه می کردند، یک فصل ننگینی از تاریخ غمبار آن روزگار است و طواف و رمی جمرات و دیگر مشاهد مقدس، شاهد هرزگی و فساد آن ها است و شعرا او را در مغنی خوانده ایم:
بدالی منها معصم حین جمرت و کف خضیب زینت ببنان
فوالله ما ادری و ان کنت داریا بسبع رمین الجمر أم بثمان
مربوط به همین اوضاع است وقتی «عمر ابن ابی ربیعه» مرد، راوی می گوید: در مدینه عزای عمومی شد و در کوچه های مدینه مردم می گریستند(!) هر جا می رفتی مجموعه ا از جوانان نشسته بودند و تاسف می خوردند به مرگ عمر ابن ابی ربیعه(!). کنیزکی را دیدم که دنبال کاری می رود و همین طور اشک می ریزد و گریه و زاری می کند، تا رسید به جمعی از جوانان، گفتند: چرا اینقدر گریه می کنی؟ گفت به خاطر اینکه این مرد از بین ما رفت(!) یکی گفت: غصه مخور، شاعر دیگری در مکه هست به نام «حارث ابن خالد مخزومی»، او هم مثل «عمر ابن ابی ربیعه» شعر می گوید و یکی از شعر های او را خواند؛ وقتی کنیزک این را شنید، اشک های خود را پاک کرد و گفت: «الحمدالله الذی لم یخل حرمه» خداروشکر که حرمش را خالی نگذاشت؛ این وضع اخلاقی مردم مدینه است. داستان های زیادی را شما میبینید از شب نشینی های مردم مکه و مدینه است. داستان های زیادی را شما می بینید از شب نشینی های مردم مکه و مدینه و نه فقط در بین افراد طبقه پست و پایین، بلکه بین همه مردم. آدم گدای گرسنه بدبختی مثل «اشعب» طماع معروف، که شاعر و دلقک بود، و مردم معمولی کوچه و بازار تا آقازاده های معروف قریش و حتی بنی هاشم که من مایل نیستم از آنها اسم بیاورم، چه زنان چه مردان، جز همین کسانی بودند که غرق در فحشا بودند. در زمان امارات همین شخص (حارث بن خالد) روزی «عایشه بنت طلحه» در حال طواف بود و این امیر او تعلق خاطری داشت، وقتی اذان شد، آن خانم پیغام داد که بگو اذان نگویند تا من طوافم تمام شود، او دستور داد اذان عصر را نگویند. به او ایراد کردند که تو برای خاطر یک نفر که دارد طواف می کند می گویی نماز را مردم تاخیر بیندازند؟ گفت: به خدا اگر تا فردا صبح هم طوافش طول می کشید، میگفتم اذان نگویند(!).
فساد سیاسی
این وضع آن روزگار است. آن وضع«فکری» و وضع فساد «اخلاقی» و به جز این دو، فساد سیاسی. که این هم یک عامل دیگر بود. اغلب شخصیت های بزرگ، سر در آخور تمنیات مادی که به وسیله رجال حکومت برآورده می شد، داشتند. شخصیت بزرگی مثل «محمد بن شهاب زهری» که خودش قبلا شاگرد امام سجاد علیه السلام بود به آنچنان وضعی می افتد آن نامه معروف امام سجاد علیه السلام به وی صادر می شود که در حقیقت نامه ای است برای تاریخ و نشان دهنده این است که او به چه وابستگی دچار بوده است و امثال «محمد بن شهاب» زیاد بودند. مزلبی را مرحوم مجلسی (رضوان الله علیه) نقل می کند از «ابن ابی الحدید» که تکان دهنده است: اول مجلسی (علیه الرحمه) در بحار از قول جابر نقل می کند که امام سجاد فرمود: «ما ندری کیف نصنع بالناس، ان حدثنا هم بما سمعنا من رسول الله صلی الله علیه و آله ضحکو و ان سکتنا لم یسعنا».(6) نه فقط قبول نمیکنند، که به تمسخر میخندند! بعد ماجرایی را نقل کردند برای جمعی، کسی در بین آن جمع بود، استهزا کرد و قبول نکرد.بعد درباره سعید بن مسیب و زهری می گوید که از منحرفین بودند( که البته درباره سعید بن مسیب بنده قبول نمی کنم و دلایلی دیگری است که وی جز حواریون امام بوده، اما در مورد زهری و خیلی های دیگر همین طور است) بعد می گوید: ابن ابی الحدید عده ی زیادی از شخصیت ها و رجال آن زمان را نام آورده است که اینها همه از اهل بیت منحرف بودند و آنگاه از امام سجاد علیه السلام روایت می کند که فرمودند:«ما بمکته و المدینه عشرون رجلا یحبنا»؛(7) بیست نفر در همه مکه و مدینه نیستند که ما را دوست داشته باشند.
این وضع دوران امام سجاد علیه السلام است در آن وقتی که ایشان میخواهد کار عظیم خود را شروع کند و این همان دورانی است که امام صادق علیه السلام بعد ها فرمودند: «ارتد الناس بعد الحسین علیه السلام الاثلاثه»؛(8) یعنی بعد از ماجرای عاشورا، فقط سه نفر ماندند، و سه نفر را اسم می آورد که: «ابوخالد الکابلی»، «یحیی بن ام الطویل» و
«جبیر بن مطعم»، البته علامه شوشتری احتمال میدهند که «جبیر بن مطعم» درست نیست و «حکیم ابن جبیر بن مطعم» است و در بعضی از نقل ها« محمد بن جبیر بن مطعم» است، در بحار روایاتی هم هست که چهار نفر را ذکر می کند و در بعضی از روایات پنج نفر را که این ها با هم قابل جمع اند.
این وضع امام سجاد علیه السلام است، که در چنین زمین قفری، آن حضرت مشغول کار خودشان می شوند.
مسوولیت امام سجاد علیه السلام
حالا امام سجاد باید چکار کند؟ امام اگر بخواهد آن هدف را تعقیب کند، سه مسولیت بر دوش خود حس می کند:
اولا، باید معارف دین را به مردم زمان خودش تعلیم دهد. ما اگر بخواهیم یک حکومت اسلامی به وجود بیاوریم، امکان ندارد بدون اینکه مردم را با معارف دینی آشنا کرده باشیم، بتوانیم امید آنچنان حکومتی را داشته باشیم. بنابراین، اول کار این است که معارف دینی به مردم تعلیم داده شود.
کار دوم این است که بخصوص مساله امامت مه مسأله مهجور شده و کلا از ذهن ها دور شده و یابد معنا شده، برای مردم تشریح و در ذهن های مردم بازسازی شود. امامت یعنی چه؟ کی باید امام باشد؟ امام چه شرایطی دارد؟ چون بالاخره جامعه امام داشت و آن عبدالملک بود. مردم او را امام میدانستند. پیشوای جامعه بود. بعدا در بحث «امام» عرض خواهم کرد که آن برداشتی که ما در این چند قرن اخیر از معنای امام داشتیم به کلی متفاوت است با آن معنایی که برای امام در صدر اسلام وجود داشته است.در آن زمان هم موافقین و هم مخالفین ائمه علیه السلام امام را به همان معنا میدانستند که ما امروز در جامعه اسلامی میدانیم و میگوییم: امام امت، رهبر ملت؛ یعنی حاکم دین و دنیا. برداشت ما در طول این دو سه قرن اخیر از امام چیز دیگری بود، برداشت ما این بود که جامعه یک نفری دارد که او از مردم مالیات می گیرد، مردم را به جنگ می برد، مردم را به صلح میخواند، امور مردم را اداره می کند، ادارات دولتی را درست می کند، دولت تشکیل می دهد، قبض و بسط می کند، او اسمش حاکم است، یک نفر دیگر هم آن طرف هست که دین مردم را درست می کند، اعتقاد مردم را درست می کند.
قرائت و نماز مردم را درست می کند و کارهایی دیگر از قبیل (هرچه همتش باشد) آن هم اسمش عالم است، امام هم در دوران خودش به مثابه عالم در قرون بعداست. خلیفه کار خودش را می کرد، او هم دین مردم را درست میکرد، یا اخلاق مردم را درست می کرد.
در طول قرن های اخیر برداشت ما از امام این بود است، در حالی که در صدر اسلام برداشت همه از امام غیر از این است. امام؛ یعنی، پیشوای جامعه، پیشوای دین و دنیا، بنی امیه چنین منصبی را ادعا داشتند. همان مخمور های غرق شده در لهو و لعب دنیا، همه همین ادعا را داشتند، آنها هم خودشان را امام میدانستند که اگر ان شا الله برسیم و وقت بشود در این زمینه صحبت خواهد کرد. پس به هر حال جامعه امام داشت، امامش عبدالملک بود.
امام سجاد باید برای مردم، معنای امامت را، جهت امامت را، شرایط امامت را، آن چیز هایی که امام ناگزیر از آنهاست و آن چیز های که اگر نباشد، کسی نمیتواند امام باشد، اینها را برای مردم تشریح کند.
و بالاخره کار سوم اینکه بگوید من امامم؛ یعنی، آ« کسی که باید در آنجا قرار بگیرد، من هستم. این سه کاری ات که امام سجاد علیه السلام باید می کرد. بیشترین تلاش را امام بر روی آن کار اول گذاشته است. چون همان طوری که گفتیم، زمینه زمینه ای بود که نوبت به مسئله «من امامم» نمیرسید. باید دین مردم درست می شد، باید اخلاق مردم درست می شد، باید مردم از این غرقاب فساد بیرون می آمدند، باید جهت گیری معنوی، که لب اللباب دین و روح اصلی دین است، دوباره در جامعه احیاء می شد. لذا شما می بینید اکثر زندگی امام سجاد علیه السلام و کلمات آن حضرت در زهد است؛ همه اش زهد. حتی در شروع یک سخن مربوط بخه هدفهای سیاسی نیز میفرماید: «ان علامه الزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخره...»(9) و یا در یکی از کلام های کوتاه خود دنیا و رنگ و لعاب مادی آن را، که برای همه جاذبه داشت، این طور توصیف می کند:
«اولا حر یدع هذه اللماظه لاهلها فلیس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبیعوها بغیرها».(10)
کلمات امام سجاد بیشترینش زهد است، بیشترینش معارف است، اما معارف را در لباس دعا بیان می کند، چون همان طور که گفتیم، اختناق در آن دوران و نامساعد بودن وضع، اجازه نمی داد که امام سجاد علیه السلام باآن مردم بی پرده و صریح حرف بزند، نه فقط دستگاهها نمیگذاشتند، که مردم هم نمیخواستند، اصلا آن جامعه، جامعه نالایق و تباه شده و ضایعی بود که بازسازی می شد. 34، 35 سال، از سال 61 تا 95، زندگی امام سجاد این طوری گذشت، البته هرچه می گذشت، وضع بهتر می شد؛ لذا در همان حدیث «ارتد الناس بعد الحسین...»(11) امام صادق علیه السلام سپس می فرماید: «ثم ان الناس لحقوا و کثروا».(12) بعدا مردم ملحق شدند. و ما می بینیم که همین طور است و دوران امام باقر علیه السلام که می رسد، وضع فرق می کند. این به خاطر زحمات 35 ساله امام سجاد است.
توجه به کادر سازی
در کلمات امام سجاد، توجه به کادر سازی هم هست. در کتاب شریف تحف العقول چند فقره کلام طویل از امام سجاد علیه السلام نقل شده، من متاسفانه وقت نکردم نگاه کنم به کتاب های دیگر و اگر نمونه های دیگری از این کلمات، از امام سجاد علیه السلام هست پیدا کنم و گمان همنمی کنم که باشد یا زیاد باشد، کلمات کوتاه هست؛ اما کلمات بلند، مثل آن دو سه حدیث مفصلی که از آن حضرت در تحف العقول نقل شده، فکر نمی کنم باشد. لحن این احادیث و نحوه خطاب آنها نشان دهنده کاری است که امام سجاد میکرد.
یکی از آن سه حدیث معلوم است که خطاب به عامه مردم است، با «ایها الناس» شروع می شود، در این خطاب تذکر به معارف اسلامی است. حضرت در این مفصل می فرماید: «که وقتی انسان را در قبر می گذارند از «رب» او سوال می کنند، از پیغمبر او سوال میکنند»؛ از دین او سوال میکنند، این یک لحن ملایم و رقیقی است که به درد عامه مردمی که در حیطه تبلیغات امام سجاد قرار داشتند، مس خورد.
اما حدیث دیگری هست که طور دیگری شروع می شود و مضمون آن هم نشان می دهد که مربوط به خواص است. این طور شروع می شود: «کفانا الله و ایاکم کید الظالمین بغی الحاسدین و بطش الجبارین لا یفتننکم الطواغیت».(13) این لحن مربوط به عامه مردم نیست، مشخص است که مربوط به عده خاصی است.
نوع سومی هم هست که از برخی مطالب آن بر می آید که مربوط به محدودتر اشخاص زبده تری است. شاید مخاطب آن همان جمعی از اصحاب باشند که اسرار امامت و تلاش هدفدار امام را می دانسته و در سلک محرمان راز قرار داشته اند. در آنجا خطاب به یاران چنین شروع می شود: «ان علامه الزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الآخره ترکهم کل خلیط و خلیل و رفضهم کل صاحب لایرید ما یریدون».(14) می شود حدس زد که امام در طول این مدت یا در دوره های مختلف یا با جمیعتهای مختلف دو ـ سه نوع بیان و تعلیمات داشته اند. بعضی آن طورند و بعضی این طور، در بعضی اشاره به دستگاه حاکم و طواغیت زمان می کند و در بعضی دیگر فقط به کلیات و مسائل اسلامی اکتفا شده و لاغیر.
این زندگی امام سجاد علیه السلام است که در طول این 35 سال، آرام آرام آن محیط تاریک و ظلمانی، آن مردم غافل و بی خبر را از چنگ شهوات از یک طرف و تسلط دستگاه های جبار از یک طرف و کمند علمای سوء وابسته به دستگاه ها از یک طرف خلاص می کند و نجات می دهد و مجموعا یک عده و یک مجموعه مومن علاقه مند و صالحی که بتوانند قاعده ای بشوند برای کارهای آینده، به وجود می آورد. البته جزئیات زندگی آن حضرت جای بحث چند ساعته جداگانه دارد که بنده ساعت های متمادی راجع به آن صحبت کرده ام و اکنون بیش از این در بحث کنونی ما نمی گنجد.
دوران امام باقر علیه السلام
سپس نوبت به امام باقر علیه السلام می رسد. در زندگی امام باقر علیه السلام، دنباله همان خط را مشاهده می کنیم، منتهی وضع بهتر شده است. آ«جا هم تکیه بیشتر بر تعلیمات دین و معارف اسلامی است؛ اما اولا مردم، آن بی اعتنایی و بی مهری نسبت به خاندان پیغمبر را دیگر ندارند. وقتی امام باقر علیه السلام وارد مسجد مدینه می شود، عده ای از مردم همواره گرد او حلقه می زنند و از او استفاده می کنند.
راوی میگوید امام باقر علیه السلام را در مسجد مدینه دیدم که « حوله اهل خراسان و غیر هم» از بلاد دور دست از خراسان و جاهای دیگر عده ای دور حضرت را گرفته بودند. این نشان دهنده این است که تبلیغات، مثل امواجی در سرتاسر جهان اسلام دارد گسترش پیدا می کند و مردم نقاط دوردست، دلشان به اهل بیت دارد نزدیک می شود، یا در یک روایت دیگر دارد: «!حتوشه اهل خراسان»؛ یعنی خراسانی ها در حاشیه او نشسته و او را در میان خود گرفته بودند و آن حضرت با آنها درباره مسائل حلال و حرام صحبت می کرد. بزرگان علمای زمان، پیش امام باقر علیه السلام درس می خواندند و استفاده می کنند. شخصیت معروفی مثل عکرمه، شاگرد بن عباس، وقتی میآید خدمت امام باقر علیه السلام تا از آن حضرت حدیث بشنود، (شاید هم برای اینکه آن حضرت را امتحان بکند!) دست و بالش می لرزد و در آغوش امام می افتاد. بعد خودش تعجب می کند، میگوید من بزرگانی مثل ابن عباس را دیدم و از آن ها حدیث شنیدم هرگز یا بن رسول الله! این حالتی که در مقابل تو برایم دست داد، برایم پیش نیامده بود! و امام باقر علیه السلام د رجوابش، ببینید چقدر صریح، میگویند: « ویلک یا عبید اهل الشام، انک بین یدی بیوت اذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه»؛(15) تو در مقابل عظمت معنویت واقع شده ای که این جور به خودت می لرزی، ای بنده کوچک شامیان!
کسی مثل ابوحنیفه که از فقها و بزرگان زمان است، می آید خدمت امام باقر علیه السلام و از آن حضرت معارف و احکام دین را فرا می گیرد و بسیاری از علمای دیگر جزء شاگردان امام باقر علیه السلام هستند.
وصیت علمی امام باقر علیه السلام در اکناف عالم می پیچد که به باقر العلوم معروف می شود.
پس ملاحظه می کنید که وضع اجتماعی و وضع عاطفی مردم و احترامات آنها نسبت به ائمه علیه السلام در زمان امام باقر علیه السلام چقدر فرق کرده است. به همین نسبت می بینیم که حرکت سیاسی امام باقر علیه السلام هم تندتر است، یعنی امام سجاد علیه السلام در مقابله با علدالملک تندی و سخن درشت و سخنی که بتوانند آن را قرینه ای بر مخالف بگیرند، ندارد. عبدالملک به امام سجاد علیه السلام در باره فلان موضوع نامه می نوشت، حضرت هم جواب آن را می دادند، البته جواب پسر پیغمبر همیشه یک جواب محکم و متین و دندان شکن است؛ ولی در آن تعرض خصمانه ای صریح نیست. اما در مورد امام باقر علیه السلام وضع طور دیگری است. حرکت امام باقر علیه السلام آنچه است که هشام بن عبدالملک احساس وحشت می کند و می بیند که باید آن حضرت را زیر نظر قرار دهد و می خواهد آن حضرت را به شام ببرد؛ البته امام سجاد را هم در دوران امامتشان ـ بعد از آن دفعه اول که از کربلا شروع شده ـ با غل و زنجیر به شام برده اند، لکن وضع آنجا جور دیگری است و امام سجاد علیه السلامبا ملاحظه بیشتری همیشه برخورد می کردند، اما در مورد امام باقر علیه السلام لحن کلام را تندتر میبینیم.
من چند روایت دیدم در مذاکرات حضرت امام باقر علیه السلام با اصحابشان که نشان دعوت به حکومت و خلافت و امامت و حتی نوید آینده در آنها مشاهده می شود. یک روایت، روایتی است که در بحران به این مضمون نقل شده است:
«منزل حضرت ابی جعفر پر از جمعیت بود، پیرمردی آمد تکیه ای داده بود به عصایی و سلام کرد و اظهار محبت کرد و نشست در کنار حضرت و گفت:«فو الله انی لا حبکم و احب من یحبکم، فوالله ما احبکم و احب من یحبکم لطمع فی دنیا و اننی لا بغض عدوکم و ابرء منه، فوالله ما ابغضه و ابرء منه لوتر کانت بینی و بینه، والله انی لاحل حلالکم و احرم حرامکم و انتظر امرکم، فهل ترجولی جعلنی الله فداک؟»(16)
آیا امید داری که من ببینم روزگار پیروزی شما را؟ چون منتظر امر شما؛ یعنی منتظر فرا رسیدن دوران حکومت شما هستم».
تعبر «امر»، «هذا الامر»، و امرکم در تعبیرات این دوره ـ چه در تعبیرات ائمه و اصحابشان و چه مخالفین آنان ـ به معنای « حکومت » است؛ مثلا در کلام هارون به مامون آمده است: «و الله لو تناز عت معی فی هذا الامر» تعبیر «هذا الامر» خلافت و امامت است. پس «انتظر امرکم»؛ یعنی خلافت شما را انتظار می برم، حال سوال می کند آیا امید دارید که من به آن روز برسم و آن روز را ببینم؟«فقال ابو جعفر علیه السلام: الی، حتی اقعده الی جنبه» او را نزدیک خود آوردند، و نشاندند کنار خودشان، «ثم قال: ایها الشیخ ان علی بن الحسین علیه السلام اتاه رجل فساله عن مثل الذی سالتنی عنه»؛ یعنی، عین این سوال از علی ابن الحسین علیه السلام هم شد، که البته ما آن را در روایت امام سجاد علیه السلام پیدا نمیکنیم؛ می شود فهمید که اگر امام سجاد علیه السلام در میان جمع بزرگی این قضیه را فرموده بودند، به گوش دیگران و ماها هم می رسید. آن چیزی را که امام سجاد به گمان زیاد، سرا فرموده اند اینجا امام باقر علیه السلام علنا می گویند و آن این است: «ان تمت ترد علی رسول الله و علی علی ئ الحسن و الحسین و علی علی بن الحسین و یثلج قلبک و یبرد فوادک و تقر عینک و تستقبل بالروح و الریحان مع الکرام الکاتبین... و ان تعش تری ما یقرالله به عینک و تکون معنا فی السنام الاعلی...»(17) پس مایوس نمی کنند، می گویند: اگر بمیری که با پیغمبر و اولیا خواهی بود، اگر هم بمانی با خود ما خواهی بود. چنین تعبیراتی در کلام امام باقر علیه السلام هست که حاکی از امید دادن به شیعیان در مورد آینده است.
در روایت دیگری در کتاب کافی برای قیام، تعیین وقت شده و این چیز عجیبی است:
«عن ابی حمزه الثمالی بسند عال فقال ابو جعفر علیه السلام: یا ثابت ان الله تبارک و تعالی کان وقت هذا الامر فی السبعین فلما قتل الحسین علیه السلام اشتد غضب الله علی اهل الارض فاخره الی اربعین و مائه سنه فحد ثناکم فاذعتم الحدیث کشفتم قناع السر فاخره الله و لم یجعل الله له بعد ذلک وقتا عندنا و یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب».
خدوند سال هفتاد را برای تشکیل حکومت علوی مقدر فرموده بود. چون حسین علیه السلام کشته شد، خداوند بر مردم خشمگین شد و آن را به سال 140 تاخیر انداخت. ما این زمان را به شما گفتیم و شما آن را افشا کردید و پرده کتمان را از آن برداشتید، لذا دیگر خداوند وقتی را برای آن به ما نفرمود و خدا هرچه را اراده کند، محو یا اثبات می کند و سرنوشت مکتوب نزد اوست.
ابو حمزه می گوید:« فحدثت بذلک ابا عبدالله علیه السلام فقال قد کان کذلک». سال 140، اواخر دوران زندگی امام صادق علیه السلام است. این همان چیزی است که من قبل از اینکه این حدیث را ببینم از روال زندگی ائمه استشمام می کردم و بنظرم می رسید که دوران حکومتی که امام سجاد آن طوریش برایش کار می کند و امام باقر علیه السلام آن طور، قاعدتا می افتاد به زمان امام صادق علیه السلام، وفات امام صادق سال 148 است، و این وعده برای سال 140 است. سال 140 همچنین بعد از سال 135 است که قبلا اهمیت و موثر بودن آ« را عرض کردم؛ یعنی، سال روی کار آمدن منصور، آگر منصور روی کار نمی آمد یا اگر حادثه بنی عباس پیش نمی آمد، گویا تقدیر عادی الهی این بود که در سال 140 باید حکومت الهی و اسلامی سرکار می آمد؛ حالا این بحث دیگری است که آیا این که این آینده مورد انتظار و توقع خود ائمه علیه السلام هم بوده یا آنها می دانسته اند که قضای الهی چیز دیگری است؟ این را فعلا بحث ندارم و می تواند یکی از فصول جداگانه این بحث باشد. فعلا صحبت من در بحث امام باقر علیه السلام است. ایشان تصریح می کنند که تشکیل نظام الهی در سال 140 مقدر بود؛ ما آن را به شما گفتیم و شما افشا کردید و خدای متعال آن را به تاخیر انداخت. دادن چنین امید ها و طرح چنین وعده ها، خود دوران امام باقر علیه السلام است. البته، درباره زندگی امام باقر علیه السلام هم ساعت های متمادی بحث باید کرد تا تصویری از زندگی آن حضرت به دست بیاید. بنده در آن مورد بحث های طولانی کرده ام. اجمالا در زندگی آن حضرت، عنصر مبارزه سیاسی واضح تر است، منتهی نه مبارزه حاد مسلحانه. زید بن علی علیه السلام برادر آن حضرت به ایشان مراجعه می کند، حضرت می فرماید: قیام نکن واو نیز اطاعت می کند اینکه دیده می شود عضی به جناب زید اهانت می کنند به تصور اینکه ایشان حرف امام را که گفته بودند قیام نکن، اطاعت نکرده است، تصور نادرست و غلطی است. با امام صادق علیه السلام مشورت کرد، امام نفرمودند قیام نکن، بلکه او را تشویق هم کردند، پس از شهادتش هم امام صادق علیه السلام آرزو کردند که ای کاش من جز کسانی بودم که بازید بودم، بنابراین، جناب زید به هیچ وجه نباید مورد این بی لطفی قرار بگیرد.
باری! امام باقر علیه السلام قیام مسلحانه را قبول نکردند؛ اما مبارزه سیاسی در زندگی ایشان واضح است و آن را در سیره آن حضرت می شود فهمید، در حالی که در دوران امام سجاد علیه السلام احساس مبارزه صریح نمی شد.
هنگامی که دوران زندگی این بزرگوار به پایان می رسد، می بینیم که آن حضرت حرکت مبارزه ای خود را با ماجرای عزاداری در منا ادامه می دهد. وصیت می کند که ده سال در منا برای ایشان گریه کنند؛ « النو تندبنی عشر سنین بمبی ایام منی»(18) این ادامه همان مبارزه است. گریه بر امام باقر، آن هم در منا، به چه منظور است؟ در زندگی ائمه علیه السلام آنجایی که بر گریه تحریص شده، ماجرای امام حسین علیه السلام است که روایت متقن مسلم قطعی در آن باره داریم. جای دیگر بنده یادم نمی آید مگر درذ مورد حضرت رضا علیه السلام آن هم در هنگام حرکتشان، که خاندان خود را جمع کردند تا برایشان گریه کنند که یک حرکت کاملا سیاسی و جهت دار و معنا داری بود و پیش از رحلت امام است. فقط در مورد امام باقر علیه السلام امر به گریه پس از شهادت است که وصیت می کنند و 800 درهم از اموال خودشان را می گذراند که این کار را در منا بکنند، منا با عرفات فرق دارد، با مشعر فرق دارد، با خود مکه فرق دارد.
در مکه مردم متفرقند و هرکس مشغول کار خود است. عرفات یک صبح تا عصر بیشتر نیست، صبح که می آیند خسته اند عصر هم با عجله می روند که به کارشان برسند. مشعر چند ساعتی در شب است، گذرگاهی است در راه منا؛ اما منا سه شب متوالی است، کسانی که در این سه شبانه روز، روزها خودشان را به مکه برسانند و برگردند، کم هستند، غالبا انجا می مانند، بخصوص در آن زمان و با وسایل آن روز ، در حقیقت هزاران نفر که از اکناف عالم اسلام آمده اند، سه شبانه روز یک جا جمعند. هرکسی به سهولت درک می کند که اینجا جای مناسبی برای تبلیغات است، هر پیامی که باید به سراسر دنیای اسلام برسد خوب است آنجا مطرح شود؛ مخصوصا با وضع آن روز که رادیو، تلوزیون، روزنامه و وسایل ارتباط جمعی وجود نداشته است. وقتی عده ای بر اولاد پیغمبر گریه می کنند، قاعتدا همه سوال خواهند کرد که چرا گریه میکنند؟ بر هر مرده ای آن هم پس از گذشت سال ها، آن همه گریه نمی کنند، مگر به او ظلم شده است؟ مگر کشته شده است؟ چه کسی به او ظلم کرده؟ چرا بر او ظلم شده است؟ سوال های فراوانی از این قبیل مطرح می شود. و این همان حرکت سیاسی ـ مبارزه ای بسیار دقیق و حساب شده است.
در دوران زندگی امام باقر علیه السلام نکته ای توجه مرا جلب کرد و آن این است استدلال هایی که در نیمه اول قرن هجری در باب خلافت بر زبان اهل بیت می گذشت همانها را امام باقر علیه السلام تکرار می کند. خلاصه آن استدلال این است که عرب بر عجم تفاخر کردند به خاطر پیغمبر، و قریش بر غیر قریش تفاخر کردند به خاطر پیامبر. پس اگر این درست است پس ما که نزدیکان و خاندان پیامبریم.اولی پیغمبریم از دیگران، با این حال مارا کنار می زنند و دیگران، خود را وارث حکومت او می دانند. اگر پیامبر مایه تفاخر قریش بر دیگران و مایه تفاخر عرب به عجم است، پس موجب اولویت ما بر دیگران نیز هست این استدلالی است که در صدر اول بارها در کلمات اهل بیت تکرار شده است، اکنون میبینیم امام باقر هم در سالهای بین 95 و 114 که دوران امامت آن حضرت است، این کلمات را بیان می کند و محاجه برای خلافت چیز خیلی معناداری است.
دوران امام صادق علیه السلام
دوران امام باقر علیه السلام هم تمام می شود و از سال 114 امامت امام صادق علیه السلام شروع می شود و تا سال 148 ادامه می یابد. امام صادق علیه السلام دو مرحله را در این مدت طی می کنند؛ یکی از 114 تا سال 132 یا 135؛ یعنی، تا غلبه بنی عباس یا تا خلافت منصور، این یک دوره است که باید آن را دوره آسایش و گشایش دانست و همان است که معروف شده است که به خاطر نزاع بنی امیه، ائمه فرصت کردند معارف تشیع را بیان کنند. این مخصوص همین دوران است. زمان امام باقر علیه السلام چنان چیزی نبود، بلکه زمان قدرت بنی امیه بود و هشام ابن عبدالملک که درباره اش گفته اند «و کان هشام رجلهم» بزرگترین شخصیت بنی امیه بعد از عبدالملک بود. در زمان امام باقر علیه السلام حکومت تمی کرد. بنابر این، زمان امام باقر علیه السلام هیچ گونه اختلافی بین کسی که موجب این باشد که ائمه بتوانند از فرصت استفاده کنند، نبود است. جنگ های داخلی و اختلافات سیاسی مربوط به زمان امام صادق علیه السلام آن هم در این دوران نخستین است که آهسته، آهسته دعوت بنی عباس و گسترش آن آغاز شده بود و نیز اوج دعوت شیعی علوی در سرتاسر دنیای اسلام بود که اکنون مجال شرح آن نیست.
آن وقتی که امام صادق علیه السلام به امامت رسیده اند، در دنیای اسلام، در آفریقا، در خراسان، در فارس، در ماوراء النهر، در جاهای مختلف دنیای اسلام، درگیری ها و جنگ های زیادی بود و مشکلات بزرگی برای بنی امیه پیش امده بود. تبیین و تبلیغ همان سه نقطه ای که در زندگی امام سجاد علیه السلاماشاره شد؛ یعنی، معارف اسلامی، مساله امامت و بخصوص تکیه بر روی امامت اهل بیت و این سومی، در دوران زندگی امام صادق علیه السلام و در این مرحله اول آن، به وضوح مشاهده می شود.
یک نمونه این است که عمر و بن ابی المقدام، روایت می کند: « رایت ابا عبدالله علیه السلام یوم عرفه بالموقف و هو ینادی با علی صوته» حضرت در عرفات، در روز عرفه، در اجتماع مردم ایستاده بود و با بلندترین فریاد، به یک طرف رو می کرد، این جمله را می گفت و بعد به آن طرف دیگر رو می کرد و می گفت، سپس به طرف دیگر و طرف دیگر؛ در هر طرف سه مرتبه جملاتی را تکرار می کرد و آن جملات این بود: « ایها الناس! ان رسوالله صلی الله علیه و اله کان الامام» توجه کنید به کاربرد کلمه امام و اثرات این بیان و بر انگیختن این فکر که آیا اینهایی که سرکارند، شایسته امامتند یا نه؟ «ثم کان علی علی ابن ابی طالب علیه السلام، ثم الحسن، ثم علی بن الحسین، ثم محمد بن علی ، ثم هه فینادی ثلاث مرات لمن بین یدیه و عن یمینه و عن یساره و من خلفه اثنا عشر صوتا»(19) یعنی ای مردم ، همانا امام، رسول خدا بود، و پس از او علی ابن ابی طالب، و پس از او حسن و پس از او حسین و سپس علی بن الحسین و سپس محمد بن علی و آنگاه «هه» یعنی من، مجموعا دوازده مرتبه این جملات را تکرار کرد. راوی می گوید: «پرسیدم که «هه» یعنی چه؟ گفتند؟ در لغت بنی فلان، یعنی،«من»، کنایه از خود آن حضرت؛ یعنی، بعد از محمد بن علی من امامم».
نمونه دیگر: «قال قدم رجل من اهل الکوفه الی خراسان فدعا الناس الی ولایه جعفر بن محمد» یک نفر بلند شده، از مدینه رفته به خراسان و مردم را به ولایت جعفر بن محمد دعوت می کند؛ یعنی، به حکومت ایشان، شما ببینید در دوران مبارزات ایران، آن وقتی که ما توانستیم بگوییم جمهوری اسلامی یا حکومت اسلامی ، کی بود؟ در تمامی طول سالهای مبارزه، ما حداکثر می توانستیم نظر اسلام در باب حکومت را بگوییم و حدود آن را؛ یعنی، اینکه بگوییم اسلام برای حکومت چه ضوابطی معین کرده و حاکم دارای چه شرایطی است. این حدااکثر چیزی بود که در این باب می شد گفت و هرگز نوبت به داعیه حکومت اسلامی یا نام بردن از شخص خاص به عنوان حاکم نمی رسید. سال 57 یا حدااکثر در محافل خصوصی سال 56 بود که ما حکومت اسلامی را به عنوان داعیه مشخص، مطرح کردیم و تازه حاکمش را معین نمی کردیم، پس ببینید این که در زمان امام صادق علیه السلام بلند می شوند می روند د راقصی نقاط کشور اسلامی مردم را به حکومت امام صادق دعوت می کنند، این معنایش چیست؟ آیا معنایش غیر از نزدیک شدن زمان موعود است؟ این همان سال 140 است، این همان چیزی است که حرکت ائمه به طور طبیعی، آن را ایجاب می کرده و تشکیل حکومت اسلامی در آن دوران را نوید می داده است.
ولایت را امروز، ما خوب می فهمیم. سابقا ولایت را به محبت معنا می کردند، مردم را دعوت کردن به ولایت؛ یعنی، به محبت جعفر ابن محمد علیه السلام؟اینکه دعوت ندارد، محبت چیزی نیست که جامعه را به آن دعوت کنند بعلاوه اگر ولایت را به محبت معنا کنیم، دنباله حدیث معنا ندارد. توجه بکنید: «ففرقه اطاعت و اجابت» یک فقره اطاعت و اجابت کردند «و فرقه جحدت و انکرت» یک عده انکار کردند. قبول نکردند. محبت اهل بیت را چه کسی در دنیا اسلام انکار و رد می کرد؟ «و فرقه رعت و وقفت» یک فرقه هم ورع به خرج دادند و توقف کردند. تورع و توقف دیگر به هیچ وجه متناسب با محبت نیست، این قرینه ای است بر این که مقصود از ولایت چیز دیگری است و همان حکومت است. دنباله حدیث این است: «فخرج من کل فرقه رجل فدخلوا علی ابی عبدالله علیه السلام»(20) می آیند خدمت حضرت و صحبت هایی می کنند. حضرت به یکی از آنها که تورع و توقف کرده می گویند: تو که در این کار تورع و توقف کردی چرا تورع نکردی در کنار نهر فلان روز، که فلان کار خلاف را انجام دادی؟! این گفته به وضوح نشان می دهد که شخصی که در خراسان آن دعوت را می کرده، کاری موافق رضای امام انجام می داده و شاید فرستاده خود ایشان بوده است.
امام صادق علیه السلام در دوره منصور
این مربوط به مرحله اول دوران امام صادق علیه السلام و نشانه هایی از قبیل در زندگی آن حضرت هست که به گمان زیاد، همه مربوط به همین مرحله است. تا اینکه منصور به خلافت می رسد. وقتی منصور بر سر کار می آید وضع سخت می شود و زندگی حضرت بر میگردد به وضعی که شاید منطبق باشد بر وضع سخت دوران زندگی امام باقر علیه السلام، اختناق حاکم می شود و فشارهای گوناگون بر آن حضرت وترد می گردد، بارها حضرت به حیره واسط، رمیله و جاهای دیگر احضار یا تبعید می شوند. دفعات متعدد خلیفه آن حضرت را مورد خطاب و اقدامهای خشم آلود قرار می دهد. یک بار گفت: «قتلنی الله ان لم اقتلک»(21) یعنی، خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم، یکبار به حاکم مدینه دستور داد که: « ان احرق علی جعفر بن محمد داره»
(خانه اش را آتش بزن) که حضرت از آتش عبور کردند و با جملات کوبنده و حرکت متوکلانه خود نمایش غریبی را نشان دادند:« انا ابن اعراق الثری انا ابن ابراهیم خلیل الله»؛(22) فرزند امامی پاینده ام، من فرزند ابراهیم خلیل الله هستم، که این خود، بیشتر آن مخالفین را منکوب کرد.
برخورد بین منصور و حضرت صادق علیه السلام غالبا برخورد بسیار سختی است، بارها حضرت را تهدید کرد.
البته روایاتی هم هست که حضرت پیش منصور تذلل و اظهار کوچکی کردند! و بی شک هیچ یک از آنها درست نیست. من دنبال این روایت رفتم و به این نتیجه رسیدم که هیچ اصل و اساسی ندارد. غالبا می رسد به ربیع حاجب که فاسق قطعی است و از نزدیکان منصور است. عجیب اینکه بعضی گفته اند ربیع شیعه و دوستار اهل بیت بوده! ربیع کجا و شیعه بودن کجا؟ ربیع نوکر، مطیع و گوش به فرمان منصور است و از آن افرادی است که از کودکی به دستگاه بنی عباس راه یافته و نوکری آنها را کرده و حاجب منصور شده و بعد هم خدمات فراوانی کرده و بالاخره به وزارت رسیده است. وقت که منصور مرد، اگر ربیع نبود خلافت از دست خانواده منصور بیرون می رفت و شاید به دست عموو هایش می افتاد. ربیع که به تنهایی در بالین منصور بود وصیعت نامه ای را جعل کرد به نام مهدی پسر منصور و مهدی را به خلافت رساند. فضل بن ربیع که بعد ها در دستگاه هارون و امین وزارت داشت پسر همین شخص است. این خانواده خانواده ای هستند که به وفاداری به بنی عباس معروفند و هیچ ارادتی به اهل بیت نداشته اند و هرچه ربیع راجع به امام گفته دروغ و جعل است و هدف از آن این بود که حضرت را در سمعه آن روز محیط اسلامی، آدمی وانمود کند که در برابر خلیفه تذلل می کند، تا دیگران هم تکلیف خودشان را بدانند. باری برخورد بین امام صادق علیه السلام و منصور خیلی تنداست تا به شهادت امام صادق علیه السلام در سال 148 منتهی می شود.
دوران امام کاظم علیه السلام
دنباله طرح کلی در زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام فوق العاده پر ماجرا و شورانگیز است و به نظر من اوج حرکت مبارزاتی ائمه، مربوط به دوران زندگی این بزرگوار است که متاسفانه از زندگی آن حضرت، گزارشی درست و روشنگری در دست نداریم. گاه چیز هایی در زندگی آن حضرت دیده می شود که یسننده را مبهوت می کند؛ مثلا از بعضی روایت بر می اید که ایشان چندی که از چشم عمال حکومت شاید مخفی یا متواری بوده اند. دستگاه هارون در تعقیب آن حضرت بوده و ایشان را پیدا نمی کرده است. خلیفه کسانی را می برده و شکنجه می کرده که بگویید موسی بن جعفر کجاست؟ و این یک اکر بی سابقه در زندگی ائمه است؛ از جمله «دخل موسی بن جعفر بعض قری الشام متنکرا هاربا» درباره هیچ یک از ائمه چنین چیزی نداریم. اینها نشان دهنده جرقه هایی در زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام را کاملا مورد نوازش قرار داد و احترام کرد و این داستان معروف است که ماموران نقل می کند که حضرت بر دراز گوشی سوار بودند و آمده اند تا وارد منطقه که هارون نشسته بود شدند هرچه می خواستند پیاده بشوند هارون نگذاشت، قسم داد که باید تا نزد بساط من سواره بیاید و ایشان سواره آمدند و آن حضرت را احترام کردند و با هم چنین و چنان گفتند. وقتی می رفتند هارون به من و امین گفت رکاب ابوالحسن را بگیرید تا آخر داستان.. جالب اینکه در این روایت ، مامون میگوید: پدرم هارون به همه 5هزار دینار و 10 هزار دینار یا در هم عطیه و جایزه می داد به موسی بن جعفر 200 دینار داد، در حالی که وقتی حال حضرت را می پرسید حضرت به او از گرفتاری های زیاد و بدی وضع معیشت و عئله زیاد شکایت کرد که حالا این حرف ها هم از امام بسیار جالب و پر معناست و برای بنده و کسانی که تقیه دوران مبارزه را آزموده اند، خیلی آشناست و کاملا قابل فهم است که چطور می شود که چطور می شود امام به مثل هارونی اظهار کند که وضعمان خوب نیست ، و زندگی مان نمی گذرد. در این گونه حرف زدن هیچ تذلل نیست و خیلی از شماها می دانید که در دوران رژیم جبار و دوران خفقان طبیعتا از این کارها کرده اید و کاملا هم قابل درک است که انسان با سخنی از این قبیل، دشمن را از وضع و حال و کار خود غافل می کند و قاعدتا با این اظهارات، هارون باید برای آن حضرت مبالغ زیاد و مثلا پنجاه هزار دینار یا درهم در نظر می گرفت؛ اما فقط 200 دینار می دهد. می گوید از پدرم علت این کار را پرسیدم گفت:«اگر به مبلغی را که به گردن گرفتم بدهم اطمینان ندارم که اندکی بعد با صد هزار شمشیر زن از شیعیان و دوستانش به جان من نیفتد». این برداشت هارون است و به نظر من هارون درست هم فهمیده بود. بعضی خیال می کنند که این برداشت ناشی از سعایتها بوده است؛ ولی این حقیقت قضیه بود. آن زمانی که موسی بن جعفر علیه السلام با هارون مبارزه می کرد واقعا اگر پولی در دستگاه خود داشت خیلی کسان بودند در کنار آن حضرت شمشیر بزنند و نمونه هایش را در مورد غیر ائمه علیه السلام، یعنی، امام زادگان دیده ایم و ائمه یقینا بیشتر می توانستند مردم را دور خود جمع کنند. بنابراین، دوران موسی بن جعفر علیه السلام دوران اوج است بعد ها بهخ زندانی شدن آن حضرت منتهی می شود.
دوران امام رضا علیه السلام
هنگامی که نوبت به امام هشتم علیه السلام می رسد باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شیعه همه جا گسترده اند و امکانات بسیار زیاد است که منتهی می شود به مساله ولایت عهدی.، البته در دوران هارون، امام هشتم علیه السلام، در نهایت تقیه زندگی می کردند؛ یعنی، کوشش و تلاش را داشتند، حرکت و تماس را داشتند، منتهی با پوشش کامل. آدم میتواند بفهمد مثلا دعبل خزاعی که درباره امام هشتم علیه السلام در دوران ولایت عهدی آن طور حرف می زند، دفعتا از زیر سنگ بیرون نیامده بود. جامعه ای که دعبل خزاعی را می پرورد، ابراهیم ابن عباس را که جزو مداحان علی بن موسی بن الرضا علیه السلام است، یا دیگران و دیگران را این جامعه بایستی در فرهنگ ارادت به خاندان پیغمبر، سابقه داشته باشد. چنین نیست که دفعتا و بدون سابقه قبلی در مدینه و در خراسان و در ری و در مناطق گوناگون، ولایت عهدی علی بن موسی الرضا علیه السلام پیش آمد؛ یعنی، ولایت عهدی، که حادثه بسیار مهمی است، نشان دهنده این است که وضع علاقه مردم و جوشش محبت های آنان نسبت به اهل بیت در دوران امام رضا علیه السلام خیلی بالا بوده است. به هر حال، بعد هم که اختلاف امین و مامون پیش آمد و جنگ و جدال بین خراسان و بغداد پنج سال طول کشید، همه این ها موجب شد که علی بن موسی بن الرضا علیه السلام بتوانند کار وسیعی بکنند که اوج به مساله ولایت عهدی منتهی شد. متاسفانه آنجا هم باز با حادثه شهادت، این رشته قطع شد و دوران جدیدی آغاز گشت که دوران محنت و غم اهل بیت است.
به نظر بنده از دوران امام جواد علیه السلام به بعد، برای اهل بیت بدتر و محنت بارتر از همه اوقات است. این یک ترسیم کلی از زندگی سیاسی ائمه علیه السلام بود که عرض شد. همان طور که قبلا گفته شد من بحث خود را دو قسمت کرده بودم؛ یک قسمت ترسیم کلی بود که تا اینجا تمام می شود. قسمت دیگر، نمودارهایی از حرکات مبارزاتی در زندگی ائمه است. آن چیز هایی که به نظر من رسید اینهاست، عناوین قابل بحث فقط اینها نیست؛ اما من برای اینکه اگر دیگران بخواهند کار کنند موضوعاتی در اختیارشان باشد، بخشی از عناوین را عرض میکنم:
نمونه هایی از مبارزات ائمه
یکی از مسائل، ادعای امامت و دعوت به امامت است که این در زندگی ائمه علیه السلام همه جا هست و نشانه حرکت مبارزتی است و این مفصل و مبسوط است که روایت آن در ابواب مختلف وجود دارد؛ از جمله روایت: « الائمه نور الله»(23) در کافی؛ و روایت امام هشتم علیه السلام در معرفی امامت و نیز روایت متعدد در زندگی امام صادق علیه السلام و مجادلات اصحاب ایشان با طرفهای گوناگون و روایات مربوط به زندگی امام حسین علیه السلام در هنگام دعوت اهل عراق و روایات فراون دیگر.
مسئله دیگر برداشت خلفا از ادعا ها و کار های ائمه است. شما میبینید که زمان عبدالملک تا زمان متوکل، همواره یک تلقی و برداشت از هدف و برنامه ائمه علیه السلام وجود داشته و همیشه خلفا و عمالشان با یک نگاه به ائمه می نگریستند و قهرا درباره آنان تصمیم مشابهی می گرفتند. این نکته مهمی است که نمی شود از آن آسان عبور کرد. چرا اینها از زندگی ائمه اینطور برداشت می کردند؟ مثلا جمله« خلیفتان فی الارض موسی بن جفعر بالمدینه یجبی له الخراج»(24) که درباره موسی بن جعفر علیه السلام یا « یحیی بن خالد قال للطاغی هذا علی ابنه قد قعد و ادعی الامر لنفسه»(25) که درباره علی بن موسی علیه السلام می گفتند و یا جملات مشابهی درباره ائمه برداشت می کردند. این قابل توجه و یکی از نکات مهم است.
مساله دیگر اصرار خلفا بر اینکه امامت را به خودشان نسبت بدهند و حساسیت شیعه با این امر؛ مثلا به این نمونه که نظایری هم دارد توجه کنید: «کثیر» که از شعرای بزرگ طراز اول دوره نخستین اموی است؛ یعنی هم ردیف با فرزدق و جریر و اخطل و جمیل و نصیب و غیرهم؛ شیعه و از علاقه مندان امام باقر علیه السلام بوده است، روزی آمد خدمت امام باقر علیه السلام حضرت باحال اعتراض گفتند:« امتدحت عبدالملک؟!»؛«شنیدم مدح عبدالملک را کرده ای؟!» دستپاچه شد و گفت:« یبن رسول الله ما قلت له یا امام المهدی»؛ من امام المهدی به او نگفتم « و انما قلت له اسد و الاسد کلب و یا شمس جماد و یا بحر و البحر موات»(26) یعنی من به او شیر و خورشید و دریا و کوه لقب داده ام و اینها هیچ کدام ارزشی ندارد، بدین ترتیب عمل خود را توجیه کرد، حضرت تبسمی کردند و آنگاه کمیت اسدی برخاست و آن قصیده هاشمیه خود را خواند که با این شروع می شود:
من لقب متیم مستهام غیر ما صبوره و لا احلام(27)
و میرسد به این بیت؟
ساسه لاکمن یرعی الناس سواء و رعیه الانعام
این نمونه روشن می کند که ائمه نسبت به اینکه عبدالملک مدح بشود حساس بودند؛ اما دوستانی مثل «کثیر» حساسیتشان روی «امام المهدی» بود؛ لذا می گفتند ما به او «امام المهدی» نگفتیم و این نمونه خود علاقه شدید خلیفه را به اینکه به او «امام المهدی» بگویند نشان می دهد. در زمان بنی عباس این علاقه و اصرار بیشتر بود. «مروان ابن ابی حفصه اموی» از شعرای مداح و وابسته و مزدور بنی امیه و بنی عباس بود و عجیب این است که وی زمان بنی امیه شاعر دربار بود بعد که بنی عباس بر سرکار آمدند باز شاعر دربار شد! چون شاعر بسیار قوی و زبان آوری بود آنها هم او را با پول می خریدند، هنگامی که مدح بنی عباس را می گفت اکتفا به این نمی کرد که از کرم و شجاعت و دیگر خصالشان بگوید، بلکه آنان را به پیغمبر نسبت می داد و شوون و مقاومتهای مورد نظرشان را برای آنان ثابت می کرد؛ یکی از شعرای او این است:
انی یکون و لیس ذاک بکائن لبنی البنات وراثه الاعمام
یعنی چگونه چنین چیزی ممکن است که دخترزادگان ارث عمو را ببرند؟
عموی پیغمبر، عباس ارثی دارد و چرا دختر زادگان که اولاد فاطمه هستند می خواهند ارث او را ببرند؟ ببینید، دعوا بر سر خلافت است، یک جنگ حقیقی فرهنگی سیاسی است؛ و در مقابل آن، شاعر شیعی معروف؛ یعنی «جعفر بن عفان طایی» میگوید:
لم لایکون؟ و ان ذاک لکائن لبنی البنات وراثه الاعمام
للبنت نصف کامل من ماله و العم متروک بغیر سهام
دختر نصف مال پدر را می برد و عمو از مال آن کسی که دختر دارد، هیچ نمی برد، پس شما ارثی ندارید طلب کنید.
باری این نمونه ای از حساسیت یاران ائمه علیه السلام بر روی داعیه های امامت است.
تایید ائمه از قیامتها
مسائله دیگر تایید و حمایت ائمه علیه السلام از حرکات خونین است که یکی از بحث های شورانگیز زندگی ائمه علیه السلام است و حاکی از همین جهت گیری مبارزاتی است؛ مثل اظهارات امام صادق درباره «معلی بن خنیس» هنگامی که به دست «داوود بن علی» کشته شد، اظهارات آن حضرت درباره زید، درباره حسین ابن علی، شهیدان فخ و دیگران. روایات عجیبی را دیدم در نورالثقلین که نقل می کند از علی بن عقبه:« عن ابیه قال دخلت انا و المعلی علی ابی عبدالله علیه السلام فقال علیه السلام: ابشر نکم علی احدی الحسنیین...، شفی الله صدورکم، و اذهب غیظ قلوبهم، و ارالکم علی عدوکم، و هو قول الله: و یشف صدور قوم مومنین...، و ان مضیتم قبل ان تروا ذلک! مضیتم علی دین الله الذی رضیه لنبیه صلی الله علیه و آل و لعلی علیه السلام».(28) من لعلی بر حضرت امام صادق علیه السلام وارد شدیم حضرت فرمود: بشارت باد شما را که یکی از دو نیکوترین ها (پیروزی یا شهادت) متعلق به شماست، خدا سینه شما را شفا داد (یا شفا دهد) و خشم و دل شما فرو نشانید (یا فرو نشاند) و شما را بر دشمنان مسلط کرد (یا مسلط کند) و این همان وعده الهی است که فرمود: «و یشف صدور قوم مومنین» اگر شما پیش از آنکه به این پیروزی دست یابید، از دنیا می رفتید (یا بروید) بر دین خدا که آن را برای پیامبرش صلی الله علیه و آل و علی علیه السلام پسندیده است در گذشته بودید (یا در می گذرید)». این روایت از این جهت مهم است که در آن، سخن از مبارزه و پیروزی و کشتن و کشته شدن است، بخصوص که مخاطب در آن «معلی بن خنیس» است که سرنوشت او را می دانیم. امام بی مقدمه مطلب را شروع می کند و معلوم است که از چیزی و حادثه ای حرف می زند، اما آن حادثه هم معلوم نیست. در تعبیرات: «شفی الله صدورکم» تا آخر، هم احتمال هست که حضرت دعا می کنند و هم احتمال بیشتر هست که خبر از آنچه واقع شده می دهند. آیا این دو نفر از کاری و درگیری می آمده اند که حضرت از آن خبر داشت؟ و شاید خود به آنان، آن ماموریت را داده بوده است؟! در هر صوت، لحن حدیث بنابر هر یک از این دو معنا و دو احتمال، به وضوح حاکی از حمایت امام از حرکات تند و پرخاشگرانه ای است که زندگی روزمره «معلی بن خنیس»هم از آن حکایت می کند؛ و جالب این است که این معلی «باب» امام صادق علیه السلام بوده که این مطلب و این تعبیر (تعبیر در باب) با یکی دیگر از این مباحث قابل تامل و تعقیب است.
کسانی که در روایات به عنوان «باب» ائمه علیه السلام زندانها و تبعید ها و تعقیب هاست؛ و به نظر بنده این فصلی است که باید دقیقا دنبال شود و مطالب زیادی در آن قابل دقت و بررسی است که اکنون وقت برای ورود در آن کافی نیست.
بحث دیگر، برخورد تند و زبان صریح و تیز ائمه علیه السلام در برابر خلفاست. نکته قابل دقت در این بحث آن است که این بزرگواران اگر اشخاص محافظه کار و سازشگری بودند باید مثل دیگر علما و زهاد آن عصر، زبان نرم و لحن دور از معارضه را انتخاب می کردند. می دانید که علما و زهاد زیادی بودند که خلفا به آنها علاقه و شاید ارادت داشتند، هارون می گفت:
کلکم یمشی رویدا کلکم یطلب صیدا
غیر عمر ابن عبیدا
اینها خلفا را نصیحت می کردند، و حتی آنها را به گریه هم می آوردند، اما مواظب بودند که به جوانان، جبار و طاغی و غاصب و شیطان و هرچه این معنی را برساند نگویند؛ اما ائمه علیه السلام می گفتند، حقایق را افشا می کردند و ملاحظه هیبت و قدرت زمامداران، آنها را به سکوت وادار نمی کرد.
یک بحث دیگر، تندی های خلفا به ائمه علیه السلام است ،مثل آنچه در مواردی میان منصور با امام صادق علیه السلام با هارون با موسی بن جعفر علیه السلام گذشته است که قبلا به بعضی از آنها اشاره کردم.
استراتژی امامت
بحث دیگر که کاملا جالب و قابل تعقیب است، دعایه هایی است که حاکی از استراتژی امامت است. گاه در اظهارات و مباحثات ائمه علیه السلام بیانات و دعایه هایی مطرح می شود که عادی نیست و حاکی از هدف و خط مشی خاص است که همان استراتژی امامت است؛ از جمله این موارد، گفت و گوی موسی بن جعفر علیه السلام با هارون درباره فدک است.
هارون روزی به امام کاظم علیه السلام گفت:« خذ فدکا حتی اردها الیک»؛«حدود فدک را معین کن تا آن را به تو برگردانم».
فکر می کرد با این کار، شعار فدک را که در خاندان اهل بیت همواره به عنوان یک سند مظلومیت تاریخی مطرح بود، بی اثر کند و این حربه را از آنان بگیرد و شاید با این کار، مقایسه ای میان عباسیان و امویان که روزی آنها فدک را از تصرف ائمه خارج کرده اند، در ذهن شیعیان اهل بیت به وجود آورد. حضرت ابتدا امتناع کردند و سپس که او اصرار کرد، و گفت: «لا اخذها الا بحدودها» یعنی اگر قرار است فدک را برگردانی باید با محدوده واقعی آن بپذیری. هارون قبول کرد. امام شروع کردند حدود فدک را معین کردن. فرمودند:« اما الحد الاول فعدون» یکسوی آن عدن است؛ حالا این گفتگو در مدینه با بغداد انجام میگیرد، امام، منتهی الیه جزیره العرب؛ یعنی، عدن را یک حد فدک معرفی می کند...
«فتغیر وجه الرشید و قال: ایها!» رنگ هارون تغیر کرد و بی اختیار گفت: اوه! حضرت فرمود:« و الحد الثانی سمر قند» یک سوی دیگر ان سمرقند است؛ یعنی، منتهی الیه شرقی قلمرو حکومت هارون؛ « فاربد وجهه» رنگ هارون تیره شد، حضرت ادامه داد:«و الحد الثالث افریقیه» مرز سوم آن، آفریقا (تونس) است؛یعنی منتهی الیه غربی کشور ؛ «فاسود وجهه و قال:هیه!» صورت هارون از خشم سیاه شد و گفتعجب؟! و بالاخره حضرت فرمود:«والرابع سیف البحر ممایلی الجزرو ارمینیه» مرز چهارم آن، کناره دریاست یا پشت جزیره ها و ارمنستان؛ یعنی، منتهی الیه شمالی کشور.هارون از روی عصبانیت و استهزا گفت:« فلم یبق لناشی فتحول الی مجلسی»؛ یعنی در این صورت پس چه چیزی برای ما باقی ماند، برخیز بر سر جای من بنشین! قال موسی:« قد اعلمتک اننی ان حددتها لن تردها» حضرت فرمود: به تو گفته بودم که اگر مرز های فدک را بگویم آن را برنخواهی گردانید! در پایان حدیث آمده است که: « فعند ذلک علی قتله».(29) اینجا بود که هارون تصمیم گرفت امام را به قتل برساند. در این گفتگو بارزترین مطلب، داعیه موسی بن جعفر علیه السلام است، همان چیزی که هارون هم دریافت و کمر به قتل آن حضرت بست. این قبیل اظهارات مدعای ائمه علیه السلام را آشکار می سازد که در زندگی امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام و امام رضا علیه السلام دیده می شود که جمع بندی آن، استراتژی امامت را ترسیم میکند.
خط مشی امامان
یکی دیگر از مباحث قابل بررسی و پیگیری در شرح حال ائمه علیه السلام، برداشت اصحاب ائمه علیه السلام از هدف و خط مشی و مدعای آن بزرگواران است. بدیهی است که اصحاب ائمه، از ما به آن بزرگواران نزدیکتر و به هدف و داعیه آنان آگاه تر بوده اند.آیا آنها در این باره چه تلقی و برداشتی داشتند؟ آیا ما در روایات به این نکته که آنان منتظر قیام و خروج ائمه بودند، برخورد نمیکنیم؟ داستان مردی از خراسان را همه می دانیم که نزد امام صادق علیه السلام آمد و خبر داد که چند هزار مرد مسلح منتظر اشاره آن حضرتند تا قیام کنند و حضرت در پایان با تاکید بر کیفیت افراد، تعدادی را ذکر کردند، ( 12 یا 15 یا ... نفر به اختلاف روایت) و فرمودند:« اگر به این تعداد یارانی داشتم قیام می کردم». افرادی زیادی از این قبیل به امام مراجعه و تقاضای قیام و به تعبیر روایت «خروج» می کردند؛ البته، مواردی هم مراجعه کنندگان، جاسوس های بنی عباس بودند که از جواب های امام به آنان می شود جاسوس بودن آنان را حدس زد. این افراد چرا مراجعه می کردند؟ آیا غیر از این است که در فرهنگ شیعه در آن روز مساله خروج و قیام برای ایجاد دولت حق، یک امر حتمی و یک هدف مسلم ائمه علیه السلام یه شمار می رفت و تلقی اصحاب و شیعیان این بود که ائمه علیه السلام منتظر فرصت مناسب برای اقدام به آن می باشند.
روایات جالبی در این باب دیدم که از آن می شود فهمید که این تلقی در سطوح اصحاب بلند مرتبه ای چون «زراره بن اعین» چگونه بوده است. روایت در «رجال کشی»است: روزی زراره نزد امام صادق علیه السلام می آید و می گوید: یکی از یاران ما از دست طلبکاران گریخته است، اگر این امر نزدیک است صبر کند تا با قائم خروج کند و اگر در آن تاخیری است با آنان از در مصالحه در آید. حضرت می فرماید: «خواهد شد». زراره می پرسد: «تا یک سال» امام می فرماید: «ان شاءالله خواهد شد». دوباره می پرسدد: «تا دو سال؟»باز می فرماید: ان شاءالله خواهد شد و زراره خود را قانع می کند که تا دوسال دیگر حکومت آل علی بر سرکار خواهد آمد.
در روایت دیگری«هشام بن سالم» نقل می کند که روزی «زراره» به من گفت:«لا تری علی اعوادها غیر جعفر»؛ «بر فراز پایه های خلافت، کسی جز جعفر بن محمد را نخواهی دید». می گوید:«هنگامی که امام صادق علیه السلام وفات یافت به او گفتم: آیا آن حرف را به یاد می آوری؟ و می ترسیدم آن را انکار کند، گفت: بلی، به خدا من آن را به نظر خودم گفته بودم» میخواسته است این شبهه پیش نیاید که آن را از امام نقل کرده است. از روایات متعددی که در زمینه انتظار قیام یا درخواست آن از سوی اصحاب ائمه علیه السلام وجود دارد، به روشنی می توان فهمید که هدف ائمه علیه السلام یعنی؛ تشکیل حکومت علوی و تلاش برای آن و متئقع بودن آن، از جمله مسلمات در نظر شیعیان و حتی یاران نزدیک ائمه علیه السلام بوده است؛ و این قرینه یی حتمی بر هدف و خط مشی ائمه علیه السلام است. بحث دیگر این است که آیا علت بغض و خصومت خلفا با ائمه علیه السلام، موجب و انگیزه آن همه دشمنی بوده است و یا عامل اصلی، چیز دیگری است؟ البته شک نیست که ائمه علیه السلام محسود خلفا و دیگران بوده اند و در ذیل آیه: « ام یحسدون الناس علی ما آتیهم الله من فضله» روایاتی به این مضمون هست که:« نحن المحسدون»؛(30) یعنی، آنان که در این اشاره شده که موردحسد قرار می گیرند، ما هستیم، اما باید دید که به چه چیز ائمه حسد می برند؟ آیا حسد به علم و تقوای آنان بوده؟ می دانیم علما و زهاد زیادی در آن زمان بودند که به همین صفات در میان مردم شناخته شده و علاقه مندان و یاران زیادی هم داشتند. چهره های معروفی مانند ابوحنیفه، حسن بصری، سفیان ثوری، محمد بن شهاب و ده ها نفر از قبیل آنان، پیروان و هواداران زیادی داشتند و از معروفیت و محبوبیت برخوردار بوده اند، در عین حال، خلفا نه فقط به آنان حسد و بغض نمی ورزیدند؛ بلکه برخی از آنان مورد ارادت و محبت خلفا نیز بودند.
به نظر ما علت اصلی خصومت شدید خلفا با ائمه علیه السلام را که عموما به شهادت آنان پس از اسارت ها و تبعید ها و زندانها می انجامید، در چیز دیگری باید جستوجو کرد و آن داعیه خلافت و امامت بود که ائمه علیه السلام داشتند و دیگران نداشتند. این نیز از بحث هایی است که می تواند موردتعقیب و تحقیق قرار گیرد. یکی دیگر از مباحث قابل بررسی و تحقیق، حرکات تند و معارضه آمیز اصحاب ائمه علیه السلام با دستگاه خلافت است. نمونه های این گونه حرکات را در سر تاسر دوران امامت می توان مشاهده کرد. در زمان امام سجاد علیه السلام؛ یعنی، در اوج اختناق، «یحیی بن ام الطویل » حواری آن حضرت به مسجد مدینه می آمد و خطاب به مردمی که تسلیم دستگاه خلافت بودند و یا خطاب به کارگزاران حکومت، آیه ای را می خواند که سخن حضرت ابراهیم علیه السلام به کفار را حکایت میکند: «کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء...»(31) و همچنین در کناسه کوفه، خطاب به جمع مردم و گروه شیعیان سخنانی را با صدای بلند ایراد می کند که همه متضمن تعرض به جریان سیاسی حاکم است.
«معلی بن خنیس» در مراسم نماز عید، هنگامی که با مردم به صحرا می رفت، با لباس ژولیده و سر و صورتی شوریده و چهره ای غمگین دیده می شد و چون خطیب به منبر میرفت، دست هارا بلند میکرد و میگفت:«اللهم ان هذا مقام خلفائک و اصفیائک و موضع امنائک ابتزوها...»؛ پروردگارا! این منبر و جایگاه، متعلق به جانشینان و برگزیدگان تو است که اینک از آنان غضب شده و به چنگ دیگران افتاده است.
متاسفانه این صحابی عالی مقام که امام صادق علیه السلام قاتل او را لعن و نفرین کردند و او را مورد ستایش قرار دادند، مورد بی لطفی بعضی قرار گرفته و در وثاقت او تردید کرده اند، و بعید نیست که در منشا این نظرات، دست خبیث بنی عباس نیز دخالت داشته باشد.
مساله دیگر که دارای دامنه ای وسیع و بحثی عمیق است، مساله «تقیه» است. در فهم این عنوان لازم است همه روایاتی که مربوط به کتمان و حفاظ و پناهکاری است دیده شود تا با توجه به داعیه ائمه علیه السلام که از فصول و مباحث گذشته به دست می آید و نیز با توجه به شدت عملی که خلفا در برابر این داعیه و فعالیت های ائمه علیه السلام و اصحاب ائمه نشان می دادند، معنای حقیقی تقیه هفهمیده شود. آنچه شکی در آن نمی ماند این است که تقیه به معنای تعطیل کار و تلاش نیست، بلکه به معنای پوشیده نگه داشتن کار و تلاش است و این با مراجعه به روایات به طور کامل آشکار می شود.
اینها بخشی از مباحث مهم مربوط به زندگی ائمه است و البته مباحث فراوان دیگری نیز درباره زندگی سیاسی این بزرگوار هست که دیگر حتی فرصت ذکر فهرست آنها هم نیست؛ هر چند یادداشتهای مربوط به آن را همراه آورده ام.
بنده در همه این زمینه ها کار زیادی کرده ام؛ ولی متاسفانه امروز فرصت ادامه و جمع بندی آنها را ندارم. ای کاش صاحب همت هایی پیدا شوند و این کار را دنبال کنند و زندگی سیاسی ائمه علیه السلام جمع بندی شده به دست مردم برسد و ما بتوانیم آن را به عنوان درس و الگو نه فقط به عنوان یک خاطره جاودانه. در اختیار داشته باشیم.
«والسلام علیکم و رحمه الله»

رویداد های محرم الحرام

عاشورای حسینی

مهم ترین حادثه در حیات سومین اختر آسمان ولایت، حضرت امام حسین علیه السلام، جانبازی و فداکاری و شهادت وی فرزندان و یاران عزیزش در دشت کربلاست. حادثه ای که عقلها و خرد ها را تکان داد و تمام حادثه ها را در برابر خود کوچک کرد و پیوسته در صفحات تاریخ واقعی و پایدار است.
هر حادثه بزرگ و عظیمی که در جهان روی می دهد، طولی نمی کشد که جزر و مد روزگار، یاد و خاطره آن را به بوته فراموشی می سپارد و مرور زمان از هیجان و فروغ آن می کاهد و از آن نامی جز در صفحات تاریخ باقی نمی ماند.
نهضت حضرت حسین بن علی علیه السلام و انقلاب خونین عاشورا، یکی از حوادث جاویدان اجتماع بشریت است که تجربه و آزمایش، بزرگترین گواه آن می باشد.
در تاریخ کربلا سه مطلب، بیش از مطلب دیگر شایان توجه است و نیاز به بررسی های دقیق و عمیق تاریخی دارد:
1ـ علل و موجبات قیام امام حسین علیه السلام
2ـ کیفیت انقلاب و نهضت امام حسین علیه السلام
3ـ نتایج و پیامد های انقلاب عاشورا
اکنون، درباره دو موضوع نخست، به صورت فشرده سخن می گوییم و بحث درباره موضوع سوم را به کتاب هایی که در زمینه نهضت حسین بن علی علیه السلام و نتایج درخشان آن نگاشته شده اند، ارجاع می دهیم:
علل و موجبات قیام امام حسین علیه السلام
روشن ترین علت انقلاب حسین بن علی علیه السلام انحرافاتی بود که در دستگاه حکومت آن روز، با تسلط حزب اموی بر مردم، پدید آمده بود. حزب اموی که در راس آن ابوسفیان قرار داشت، پس از سالیانی نبرد، در فتح مکه به ظاهر اسلام آورد؛ اما کفر و نفاق خود را در دل محفوظ داشت.
حزب اموی، روزگاری به صورت علنی بر ضد اسلام فعالیت می کرد. پس از فتح مکه، این حزب مخفی شد و فعالیت خود را زیر زمینی نمود و در ظاهری اسلامی، برا ریشه کن کردن اسلام کارهایی را انجام می داد. حکومت پنج ساله امیر المومنین علیه السلام هر چند بسیاری از ریشه های امویان را قطع کرد؛ ولی بر اثر کوتاه بودن دوران حکومت آن را مرد الهی، حکومت اموی به کلی ریشه کن نگردیده و پس از شهادت آن حضرت، فرزند ابوسفیان؛ یعنی، معاویه بر کشور های اسلامی تسلط یافت و عمال ستمگر و یغماگر خود را مانند زیاد، عمرو عاص، مروان و... بر نوامیس، اموال و بیت المال مسلمانان مسلط ساخت. حجر بن عدی و رشید هجری و عمر وبن حمق و میثم تمار و صدها منادی حق و آزادی دیگر، به خاطر مبارزه با خودکامگی وی، به وضع فجیعی به قتل رسیدند.
معاویه، در طول خلافت بیست ساله خود، پایه های حکومت فرزند فرومایه اش یزید را که عصاره فساد و ثمره خبیثه شجره اموی بود، محکم و استوار ساخت. پس از مرگ معاویه در نیمه رجب سال شصت، مردی روی کار آمد که نه تنها تربیت دینی نداشت، بلکه با اسلام و پیامبر به خاطر کینه توزی های دوران جاهلیت و جنگ های بدر و احد و احزاب، شدیدا مخالف بود.
حکومتی که باید رسالت اسلام را تحقق بخشد و مجری قوانین و حدود اسلام و نماینده افکار و آرای مسلمانان و تجسم روح جامعه اسلامی می باشد، به دست مرد پلیدی افتاد که آشکارا موضوع رسالت و وحی محمدی صلی الله علیه و آل را انکار می کرد و همچون جد خود ابوسفیان، همه را پنداری بیش نمی دانست.
یزید بر اساس تعلیمات مسیحت پرورش یافته بود و قلبا به آن تمایل داشت؛ از طرفی، جوانی ناپخته، شهوت پرست، خودسر، خوش گذران، عیاش، سطحی و بی احتیاط بود. تفاوتی که پدر با پسر داشتند، در این بود که پدر به ظاهر پای بند به اسلام بود؛ ولی او پس از رسیدن به حکومت نتوانست حتی به صورت ظاهر خود را دیندار و با ایمان بنمایند و حتی آشکارا مقدسات اسلامی را زیر پا می گذاشت و در راه ارضای شهوات خود، از هیچ کار زشتی فروگذار نمی کرد.
دربار یزید، کانون فساد و گناه بود و آثار شوم حتی به جوامع مقدسی همچون مکه و مدینه نفوذ کرده بود. در این زمان بود که حسین بن علی علیه السلام شرایط را برای انقلاب و نهضت کاملا آماده دید، زیرا مزدوران بنی امیه دیگر نمیتوانستند هدف های قیام حسین بن علی علیه السلام را در افکار عمومی دگرگون جلوه دهند و آ« را کشمکشی بر سر قدرت و سلطه قلمداد کنند، چه اینکه توده ها به چشم خود میدیدند که رفتار حکومت بر ضد موازین دینی و تعالیم الهی است و همین مطلب مجوز آن بود که حسین علیه السلام یاران راستین اسلام را از گوشه و کنار جهان، دور خود گرد آورد و بر ضد حکومت اموی ثیام کند؛ قیام ی که هدف از آن احیای اسلام و سنتهای دینی بود. پس از شهادت حسن بن علی علیه السلام در سال پنجاه هجری، شیعیان عراق تحرک خاصی را از خودشان نشان دادند و با حسین بن علی علیه السلام به مکاتبه پرداختندو از امام درخواست کردند که معاویه را از حکومت خلع کند. امام در پاسخ آنان یاد آور شد که او با معاویه عهد و پیمانی دارد و نمی تواند آن پیمان را بشکند. پس از درگذشت معاویه، امام حسین علیه السلام در نیمه رجب سال 60 ، وقتی که هر نوع موانع شرعی را منتفی دید و شرایط را اماده برای قیامی مفید و سازنده تشخیص داد، در پاسخ دعوت مردم عراق اوصاف زمامدار و مسلمین را به شرح زیر بیان کرد:
«امام و پیشوای مردم کسی است که روی قرآن، حکومت و داروری کند، عدالت پرور و دادگستر، پیرو آیین حق و در خدا خویشتن دار باشد».
امام علیه السلام در یکی از سخنرانی های خود. در نزدیکی کربلا، به علت قیام خود تصریح کرده و می فرماید:
«ای مردم! پیامبر خدا فرمود هرکس فرمانروای ستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال می شمارد، پیمان های خدا را می شکند، با سنت پیامبر او مخالفت می ورزد، در میان بندگان خدا به گناه و تجاوز فرمانروایی می کند و او با زبان و عمل مخالفت خود را اظهار نکند، خدا او را با آن فرمانروای جائر در یک جا در آتش قرار می دهد.»
«هان ای مردم! یزید و یزیدیان اطاعت شیطان را بر گردن نهاده و پیروی از خدای رحمان را ترک گفته و فساد را گسترش داده و قوانین الهی را تعطیل کرده و بیت المال را به خود اختصاص داده اند؛ حرام خدا را حلال و خلال خدا را حرام کرده اند و من شایسته ترین فرد برای اعتراض بر این حکومت می باشم». علاوه بر سخنان فوق، امام علیه السلام در موارد متعددی ، موضوع خود را در قبال یزید به مردم اعلام کردند که برخیث از آنها به شرح زیر است:
1ـ سخنرانی امام علیه السلام به هنگام اخذ بیعت برای یزید
معاویه پس از به شهادت رسانیدن امام مجتبی علیه السلام، از راه تطمیع و تهدید، موافقت گروهی از سران را برای بیعت با یزید جلب کرد. آنگاه که وی با حسین بن علی علیه السلام روبه رو شد، امام علیه السلام ضمن خطابه ای به وی چنین گفت:
«توصیفی را که درباره کمال و کاردانی فرزندت یزید کردی، شنیدم. تو میخواهی از این طریق مردم را به اشتباه بیندازی! تئ گویا درباره فرد ناشناخته ای سخن می گویی، و گویا آگاهی خاصی داری که ما آن را نداریم. یزید موقعیت و لیاقت خود را به این کار نشان داده است. او یک فرد سگ باز و کبوتر باز است و پیوسته با زنان رامشگر بانواختن انواع دستگاههای موسیقی همراه می باشد، چه بهتر که از این کار صرف نظر کنی و بار سنگین گناه خود را سنگین تر نسازی...».
2ـ نامه امام علیه السلام به معاویه
وی نامه مبسوطی به معاویه می نویسد و جرایم بزرگ او را که راس آن ها قتل صالحان و اکابر صحابه و رجال پرهیزکار از شیعیان علی علیه السلام، بر می شمرد. آنگاه در آن نامه می افزاید:
«من از خدا، می ترسم؛ چون ممکن است که عذر های من در درگاه الهی پذیرفته نباشد».
آنگاه در پایان یادآور می شود:
«یکی از جرایم نابخشودنی تو این است که برای فرزند خود که شراب می نوشد و با سگها به بازی می پردازد، از مردم بیعت گرفتی».
3ـ سخنرانی امام در سرزمین منا
امام در اواخر حکومت معاویه در سرزمین «منا» در اجتماعی فزون تر از نهصد نفر، که شخصیت های بزرگ از بنی هاشم و یاران رسول خدا و فرزندان آنها و تابعان، در آن شرکت داشتند با یک سخنرانی مستدل، درباره نظام حاکم بر کشور اسلامی به بحث پرداخت و از آنان خواست که سخنان او را به افراد برسانند و به شخصیت های بزرگ که در بلاد اسلامی به سر می برند بنویسند و پس از بازگشت به «اوطان» خود، امام را از نظریه خود آگاه سازند.
او سخن خود را درباره طاغوت زمان(معاویه) آغاز کرد و جنایتی را که او درباره امت اسلامی، بویژه به شیعیان علی، مرتکب شده است، یاد آور شد.
راوی می گوید:«حسین بن علی علیه السلام در این جمع، بسیاری از آیاتی را که در حق خاندان رسالت وارد شده و یا سخنانی که پیامبر درباره آنان گفته بود، یاد آور شد و از حضار، که استوانه های اسلام در مکه و مدینه و دیگر بلاد بودند، تصدیق و گواهی خواست، آنگاه آنان را به خدا سوگند داد که این حقایق را به افراد متعهد و با ایمان برسانند».
گذشته از این، امام علیه السلام در روز هشتم ذی الحجه که حج خود را به عمره مفرده تبدیل کرد، در برابر انبوهی از مردم، انگیزه انصراف خود را از شرکت در مراسم حج و خروج به سوی عراق تشریح کرد و با صراحت فرمود:
«مرگ، همچون قلاده عروس برگردن انسان بسته است و من همانند علاقه یعقوب به یوسف، به نیاکان خود مشتاقام. از همین جا، نقطه ای را که در آنجا به شهادت می رسم و گرگان بیابان، بندهای بدن مرا قطعه قطعه میکنند، مشاهده میکنم»
ادامه میدهد:
«کسانتی که میخواهند در این راه خون بدهند و به لقاالله بپیوندند، آماده حرکت باشند، من بامدادان حرکت میکنم».
نتایج قیام حسین بن علی علیه السلام
درباره نتایج انقلاب حسین بن علی علیه السلام و بازتاب آن، سخن به قدری گسترده ای است که نمی توان حتی بخش مختصری از آن را در این جا منعکس کرد. اینک به صورت خیلی مختصر در این زمینه سخن می گوییم:
الف ـ رسوا ساختن هیات حاکمه
در باره علل قیام، یاد آور شدیم که خلیفه وقت بر اثر افکار موروثی از خانواده و محیط تربیت، کوچک ترین احترامی به قوانین اسلام نمی گذشت، رسما شراب می نوشید، مراسم عیش و نوش و نوازندگی ترتیب می داد، با سگ و بوزینه مانوس بود و ...
در چنین محیطی، دین و مذهب ملعبه چنین افراد گستاخی شده بود، چیزی نمانده بود که قلوب را منقلب و افراد را دگرگون سازد. شهادت امام در چنین مقطعی، این درس بزرگ را به مردم داد که اسلام بالاتر از جان و مال و عائله و فرزند است و مسلمانان باید در مقابل حکومتهایی منحرف از همه چیزی بگذرد و دین مذهب را بالاتر از همه چیز بدانند.
شهادت حسین علیه السلام این درس را به مردم آموخت که اسلام و قران و آنچنان عزیز و با ارزش است مثل حسین جان خود فدای او کرد. از طرف دیگر، شهادت او آنچنان بنی امیه را رسوا کرد و حساب آنان را از جامعه اسلامی و دین ئ قران جدا ساخت که آنان را بعنوان عنصر شرارت، خباثت و دشمن دین و خاندان پیامبر معرفی کرد. از این جهت، شاعر بزرگ هندی «معین الدین اچمیری» حسین بن علی علیه السلام را دومین بنا کننده کاخ اسلام پس از پیامبر گرامی و مجدد کاخ توحید و یکتا پرستی می خواند.
ب ـ انقلاب و شورشها
پس از شهادت حسین بن علی علیه السلام شور انقلاب و پرخاشگری در امت اسلامی پدید آمد و روح تازه ای در امت خفته دمید و سرانجام انقلاب های پی در پی، که حاکی از تنفر شدید مردم از حکومت بنی امیه بود، شکل گرفت.
نخستین انقلاب پس از شهادت حسین علیه السلام انقلاب توابین به فرماندهی یکی از یاران پیامبر به نام «سلیمان بن صرد» است. در این انقلاب، گروهی از بزرگان شیعه و یاران امیر المومنین شرکت داشتند. شعار آنان کلمه «یا لثارات الحسین » بود و اخلاص و پاکبازی از شیوه قیام آنان کاملا به چشم می خورد.
آنان در آغاز انقلاب، همگی به زیارت قبر حسین بن علی علیه السلام رفتند و یک شبانه روز در آنجا ماندند و گریه ها و ناله ها سردادند و پیشانی به درگاه الهی ساییدند و از اینکه حسین را یاری نکرده اند، سخت اظهار ندامت نمودند.
پس از انقلاب آنان، انقلاب به مختار آغاز شد و قیامتها یکی پس از دیگری رخ داد که منجر به نابودی بنی امیه گشت.
ج ـ پی ریزی مکتب شهادت
درست است که شهادت مکتبی است که قران و پیامبر پایه گذار آن می باشند؛ اما پس از در گذشت پیامبر و گسترش فتوحات و توسعه کشور اسلامی و اختلاط مسلمانان با دیگر ملل، نوعی رخوت و سستی و تن دادن به حکومت های نالایق در جامعه اسلامی پدید آمد و پیروی از صاحبان سلطه و قدرت فریضه شمرده شد. حتی وقتی عبدالله بن عمر نزد حجاج امد و با او بیعت کرد، چنین عذر آورد که مخالفت با حکومت، موجب تفرقه و به هم خوردن نظم و مایه ظهور فتنه و خونریزی می شود.چنین اجتماعی با چنین روحیه ای به هر حکومت ظلم و جابری تن می دهد و تسلیم آنها می شود. حسین بن علی علیه السلام با شهادت خود این برنامه را بر هم زد و مکتبی عالی و آموزنده به نام مکتب شهادت در جامعه اسلامی بنا نهاد و به مسلمانان درس مردانگی و استقامت و قیام آموخت؛ به گونه ای که« مصعب بن زبیر» در تاثیر این قیام به همسرش سکینه دختر حسین بن علی علیه السلام چنین گفت:
«لم یبق ابوک لابن حره عذرا».
پدرت بر هیچ آزاد زاده ای جای عذر نگذارد.
و به جهان اسلام این مطلب را تفهیم کرد که:
«مرگ سرخ، به از زندگی ننگین است»