پرسش ها و پاسخ ها جلد سوم

نویسنده : آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

پیش‌گفتار

مفاهیم اجتماعى ـ فرهنگى، مفاهیمى انتزاعى هستند كه هر یك بر مجموعه‌اى از عناصر و مؤلّفه‌ها اطلاق مى‌شود؛ مؤلّفه‌هایى كه به عنوان امورى روبنایى مبتنى بر زیرساخت‌هاى ویژه‌اى هستند و مى‌توان آنها را برآیند مؤلفه‌ها به شمار آورد. بنابراین، در عرضه مفاهیم جدید به بازار اندیشه و طرح آنها در فضاى یك جامعه نمى‌توان تنها به روبناها اشاره كرد و از خاستگاه و ریشه‌ها غفلت كرد؛ چرا كه در این صورت به لحاظ وجود تفاوت‌هاى بنیادى یا باید ریشه‌ها و اصالت‌هاى فرهنگى آن جامعه را تخریب كرد تا جامعه پذیراى آن امور نو گردد و یا آن كه به لحاظ مخالفت‌ها و واكنش‌هاى بازدارنده افراد آن جامعه، از دستاوردهاى بعضاً مفید تمدّن‌هاى دیگر محروم ماند.
در كشور ما نیز كه اساس حكومت بر دین و احكام فراگیر و سعادت‌آفرین آن استوار است و مردم مسلمان ایران به هیچ روى حاضر به مصالحه بر سر اصول و مبانى دینى خود و عقب‌نشینى از اسلام و زیربناهاى فكرى آن نیستند، طرح مفاهیم نو مى‌بایست با دقّت‌ها و ظرافت‌هاى ویژه‌اى صورت گیرد و در حقیقت این مفاهیم هم به لحاظ روبنایى و هم به لحاظ مبنایى مورد بازسازى مجدّد قرار گیرد تا ضمن بهره‌مند شدن جامعه اسلامى از فرآورده‌هاى فكرى و تجربى دیگر جوامع، اصالت‌هاى فرهنگ خودى فراموش نشود.
از همین رو، پاره‌اى از پرسش‌هایى كه از محضر استاد آیت الله مصباح یزدى ،مد ظلّه، درباره رابطه دین و مفاهیم نو و برخى چالشهاى فكرى دیگر به عمل آمده، گردآورى شده است و همانند دو مجموعه قبلى به محضر تشنگان فرهنگ ناب اسلامى تقدیم مى‌كنیم.
﴿ صفحه 148 ﴾
﴿ صفحه 149 ﴾

1. دین و فرهنگ

تعریف «دین» و «فرهنگ» چیست؟ و چه رابطه‌اى میان این دو وجود دارد؟
از سوى جامعه شناسان و اندیشمندان دینى تعاریف متعدّدى از دو واژه «فرهنگ» و «دین» ارائه گردیده است كه نقل و بررسى هر یك از آنها و مقایسه بین دین و فرهنگ بر حسب هر یك از تعاریف، كارى بس دشوار و ملال‌آور خواهد بود. از این رو، ابتدا باید بر سر تعریفى از دین و تعریفى از فرهنگ توافق كنیم، آنگاه وارد بخش دوّم پرسش فوق شویم.
الف) تعریف دین
دانشمندان دینى و بویژه مسلمانان تلاش كرده‌اند تا تعریف كاملى از دین عرضه كنند. همچنین جامعه‌شناسان نیز بحثها و تحقیقات فراوانى در این باره داشته‌اند كه دین چیست و جایگاه آن در میان نهادهاى جامعه كدام است؟ آیا اساساً دین یك نهاد اجتماعى است و یا مقوله‌اى دیگر است كه نمى‌توان آن را به عنوان نهادى اجتماعى در نظر گرفت؟
به هر حال، ذكر این مقدمه ضرورتى ندارد، آنچه براى ما اهمیّت دارد این است كه مفهوم دین حق توضیح داده شود و عناصر و مؤلّفه‌هاى آن تبیین گردد تا بر اساس بود و نبود آنها، به حقّ، یا باطل بودن دینى حكم كنیم. بنابراین، در تعریف دین، به گونه‌اى كه دین حق را شامل شود و بر تمام ادیان الهى كه در زمان خود اصالت داشته‌اند و بعدها تحریف شده‌اند صادق باشد، باید گفت: «دین مجموعه‌اى است از باورهاى قلبى، و رفتارهاى عملى متناسب با آن باورها» كه در بخش باورها، اعتقاد به یگانگى خدا و صفات جمال و جلال او، اعتقاد به نبوّت و اعتقاد به معاد قرار دارد كه از آن به «اصول دین» یا «اصول عقاید» تعبیر مى‌شود؛ و در بخش رفتارها نیز كلیّه رفتارهاى متناسب با باورها كه بر حسب اوامر و نواهى الهى و به منظور پرستش و بندگى خداى متعال انجام مى‌گیرد قرار دارد كه از این بخش به عنوان «فروع دین» یاد مى‌شود.
﴿ صفحه 150 ﴾
بنابراین، در تعریف اسلام به عنوان یگانه دین حق،(1) مى‌توان گفت: «اسلام عبارت است از مجموعه‌اى از باورهاى قلبى ـ كه برآمده از امور فطرى و استدلال‌هاى عقلى و نقلى است ـ و تكالیف دینى كه از سوى خداى متعال بر پیامبر اسلام ،صلى الله علیه و اله، و به منظور تأمین سعادت دنیوى و اخروى بشر نازل شده است». این تكالیف تمامى امورى را كه به نحوى در سعادت دنیا و آخرت انسان نقش دارد در بر مى‌گیرد.
این تعریف از دین، و به ویژه دین اسلام، نزد مسلمانان تعریفى شناخته شده و مقبول است.
ب) تعریف فرهنگ
جامعه شناسان براى واژه «فرهنگ» حدود پانصد معنا ذكر كرده‌اند كه پرداختن به تك تك آنها و بررسى نقاط قوّت و ضعف هر یك از آن معانى و مقایسه آن با دین بسى دشوار خواهد بود. ما در اینجا سه گونه تعریف ـ كه هر یك از این گونه‌ها شامل تعداد زیادى از تعاریف مى‌شود ـ را پیش مى‌كشیم، سپس رابطه دین با هر یك را بررسى خواهیم كرد.
در برخى تعاریف، فرهنگ در برگیرنده اعتقادات، ارزشها و اخلاق و رفتارهاى متأثر از این سه، و همچنین آداب و رسوم و عرف یك جامعه معین تعریف مى‌شود. در گونه‌اى دیگر از
از سوى دیگر خداى متعال كه غرضش از خلقت انسان، به خیر و كمال رسیدن بشر است، احكام و تكالیف را به گونه‌اى وضع كرده است كه با انجام هر یك از آنها مصلحتى از مصالح انسان برآورده گردد و گامى در راه كمال انسانى برداشته شود، و به اصطلاح «احكام تابع مصالح و مفاسد واقعیّه هستند» و با تحریف و تغییر این احكام بطور قطع راه رسیدن به آن مصالح و كمالات نیز بسته مى‌شود، و این با غرض خداى متعال از خلقت در تضاد خواهد بود.
از این رو، دین مادام كه برخوردار از این دو بخش آن هم به دور از هر گونه تحریف باشد، دین حقّ خواهد بود و چون ادیان همگى از سوى خدا هستند و عالم را نیز واقعیّاتى یكسان تشكیل مى‌دهد، پس امكان وجود دو دین حقّ در بستر زمان ـ كه در عین حال با هم تنافى در همه یا برخى اجزاء داشته باشند ـ وجود ندارد.
﴿ صفحه 151 ﴾
تعاریف، آداب و رسوم شالوده اصلى فرهنگ تلقّى مى‌شود و صرفاً ظواهر رفتارها، بدون در نظر گرفتن پایه‌هاى اعتقادى آن، به عنوان فرهنگ یك جامعه معرّفى مى‌گردد.
و بالأخره در پاره‌اى دیگر از تعاریف، فرهنگ به عنوان «عاملى كه به زندگى انسان معنا و جهت مى‌دهد» شناخته مى‌شود.
ج) رابطه دین و فرهنگ
پس از شناخت سه نوع تعریف از فرهنگ، اینك مى‌گوییم:
دین ـ كه عبارت است از مجموعه‌اى از باورهاى قلبى و رفتارهاى عملى متناسب با آن باورها ـ اگر با گونه نخست از تعاریف فوق مقایسه شود، جزء فرهنگ تلقّى مى‌شود؛ زیرا فرهنگ در این دیدگاه هم شامل باورهاى قلبى دینى و غیر دینى و هم شامل رفتارها و اخلاق و آداب و رسوم دینى و غیردینى است. از این رو، «دین» جزء «فرهنگ» و زیر مجموعه‌اى از آن تلقّى مى‌شود.
امّا اگر دین را با گونه دوم از تعاریف مقایسه كنیم، از آنجا كه در این نوع از تعاریف ظواهر رفتار و آداب و رسوم به عنوان فرهنگ شناخته مى‌شوند، رابطه دین با فرهنگ بسان دو مجموعه‌اى كه فقط در بخشى از اعضا مشترك هستند قابل شناسایى است، و در این دیدگاه نه دین كاملا جزء فرهنگ است و نه فرهنگ زیر مجموعه‌اى از دین مى‌باشد.
شاید بتوان گفت تعریف فرهنگ به عاملى كه به زندگى انسان معنا و جهت مى‌دهد، منطقى‌ترین سخن در تعریف این واژه مى‌باشد، امّا پیش از هر چیز باید روشن كنیم كه معنادار بودن زندگى انسان یعنى چه؟
اگر برخى رفتارهاى انسان را با حیوانات مقایسه كنیم، خواهیم دید على‌رغم برخى تفاوت‌هاى شكلى، ماهیّت این دو گونه رفتار یكى است. به عنوان نمونه: انسان و حیوان هر دو به هنگام گرسنگى به دنبال غذا و رفع گرسنگى مى‌روند و خود را سیر مى‌كنند. امّا در عین حال، على‌رغم جابجایى فیزیكى و سیر شدن كه در انسان و حیوان بطور یكسان واقع مى‌شود، ممكن است رفتار انسان بار ارزشى مثبت یا منفى بیابد. مثلا اگر انسانى غذاى دیگرى را بدزدد و خود را با آن سیر كند، عمل وى دزدى، غصب و تجاوز به حقوق دیگران تلقّى مى‌شود كه همگى بار ارزشى منفى دارد.
﴿ صفحه 152 ﴾
همچنین در جامعه دینى یك سلسله از رفتارها وجود دارد كه داراى ارزش مثبت و یا منفى هستند. به عنوان نمونه، غیبت كردن و روزه خوارى در اسلام داراى ارزش منفى، و رازدارى و روزه گرفتن داراى ارزش مثبت‌اند. نكته حائز اهمیّت در این میان این است كه چرا انسانها در جوامع دینى براى چیزهایى ـ علاوه بر امورى كه سایر انسانها آنها را خوب یا بد مى‌دانند ـ ارزش مثبت یا منفى قایل‌اند. به عبارت بهتر، منشأ خوبى و بدى چیست؟
یكى از بزرگترین و جنجالى‌ترین مسائل فلسفى جهان همین سؤال است كه آیا ارزشها ناشى از قراردادهاى اجتماعى است، یا برگرفته از امور واقعى و تكوینى است؟ آیا معنادارى امور ارزشى ناشى از قرارداد است یا ناشى از واقعیّاتى كه عقل و وحى انسانها را به آنها راهنمایى مى‌كنند؟
بدیهى است كه این دو نوع نگرش دو فرهنگ متفاوت مى‌سازد: فرهنگى كه معنادارى ارزشها را تابع قرارداد اجتماعى مى‌داند، و در نتیجه اخلاق و امور ارزشى را «نسبى»، متغیّر و تابع امیال انسانى مى‌شناسد؛ و فرهنگى كه معنادارى ارزشها را تابع امور واقعىِ مستقل از خوشآمد و بدآمد انسانها مى‌داند. این امور واقعى همان چیزهایى است كه متن عالم هستى را پر كرده است و با راهنمایى عقل و وحى قابل شناسایى است و با تغییر ذائقه انسانها متحوّل نمى‌شود.
بنابراین، معنادارى زندگى انسان برگرفته از نحوه نگرش انسان به جهان و انسان و یا به تعبیر دیگر تابع «جهان‌بینى و انسان‌شناسى» اوست. جهان‌بینى نیز به نوبه خود «نظام عقیدتى» و «نظام عقیدتى»، «نظام ارزشى» را شكل مى‌دهد.
از طرفى چون افعال اختیارى انسان تابع اراده او هستند و اراده انسانها نیز در پرتو نوع نگرش و نظام ارزشى مورد قبول آنها شكل مى‌گیرد؛ رفتارهاى انسان نیز تابعى از نظام ارزشى مورد قبول او خواهند بود.
چكیده سخن آن كه معنادارى زندگى انسان در گرو انجام اعمال و رفتارهایى است كه در چارچوب نظام ارزشى ویژه یك جامعه، و در راستاى باورها و نظام عقیدتى آن جامعه انجام مى‌گیرد؛ و چون مطابق بینش اسلامى، تنها جهان‌بینى حق و به تبع آن تنها نظام عقیدتى و ارزشى صحیح دین اسلام است، ما مسلمانان عامل معنادارى و جهت دهنده زندگى انسان را «دین» مى‌دانیم. از این رو، فرهنگ در گونه سوّم از تعاریف پیش گفته بر دین انطباق مى‌یابد.
﴿ صفحه 153 ﴾
مگر آن كه اجزاى تشكیل دهنده فرهنگ را كمتر از اجزاى تشكیل دهنده دین بدانیم، مثلا اجزاى فرهنگ را صِرفاً نظام ارزشى و رفتارهاى موجود در جامعه دینى بدانیم كه در این صورت فرهنگ زیر مجموعه و تابعى از دین خواهد بود.
ناگفته نگذاریم كه گاهى ارزشها در كشورى كه داراى جامعه دینى است، فربه‌تر از صِرف ارزشهاى دینى تعریف مى‌شوند، در این صورت دو گونه ارزش خواهیم داشت: گونه اول ارزشهاى ثابت و غیر قابل تغییر كه از باورهاى دینى سرچشمه مى‌گیرند، گونه دوم ارزشهاى ناشى از آداب و رسوم و قراردادهاى اجتماعى كه قابل تغییر و عوض شدن هستند. امّا پرواضح است كه تغییر در دسته دوّم گزندى به ارزشهاى ثابت و غیرقابل تغییر نمى‌رساند؛ چرا كه اساساً از دو خاستگاه متفاوت نشأت گرفته‌اند.

2. رابطه دین و آزادى

رابطه دین با آزادى چیست؟ آیا باید دین را مقدّم بر آزادى دانست؟ یا بالعكس، آزادى اصل است و دین تابعى از آن؟
گروهى چنین پنداشته‌اند كه آزادى اصل و مقدّم بر هر چیزى و از جمله دین است. زیرا اگر دین را اصل بدانیم و آزادى را پرتوى از آن، به هنگام پذیرش دین آزاد نخواهیم بود. به عبارت دیگر، پذیرش اصلِ دین ـ مانند هر كار اختیارى دیگر انسان ـ وقتى ارزشمند و مستلزم اجر و ثواب الهى است كه آزادانه و از روى اختیار باشد؛ و اگر آزادى را فرع و جایگاه آن را بعد از دین بدانیم، لازمه‌اش آن است كه به هنگام پذیرش دین آزاد نباشیم و در نتیجه عمل ما هم عارى از اختیار مى‌گردد. در حالى كه انتخاب دین باید آزادانه صورت گیرد و ایمان، به عنوان یك عمل اختیارى كه ریشه در ژرفاى قلب آدمى دارد، چیزى نیست كه با زور و اجبار بتوان بر كسى تحمیل كرد و از همین رو خداوند هم در قرآن كریم مى‌فرماید:
«لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ»(2) بنابراین، آزادى اصل و مقدّم بر دین است و اساساً وجود و اعتبار دین در پرتو آزادى معنا پیدا مى‌كند.
حال كه جایگاه آزادى قبل از دین است و دین زاییده و محصول آزادى است، دین هرگز نمى‌تواند آزادى را محدود كند؛ چرا كه هیچ نتیجه و فرعى نمى‌تواند اصل و اساس خود را در
﴿ صفحه 154 ﴾
بند كشد و با این كار اعتبار خود را نیز از میان بردارد. بنابراین، افراد در محیطهاى دینى باید از نهایت آزادى برخوردار شوند و احكام و قوانین دینى حقّ محدود كردن آزادى‌ها را ندارند.
بخشى از استدلال فوق سخن حقّى است و بخش دیگر سفسطه‌اى بیش نیست كه با اندك تأمّلى قابل شناسایى است. قسمت اوّل استدلال پیش گفته كه انتخاب دین را در فضا و شرایطى آزاد قابل قبول و ارزشمند معرّفى مى‌كند و در تأیید آن به آیه «لا اكراه فى الدّین» تمسك مى‌جوید، سخنى موجّه مى‌باشد؛ امّا قسمت دوّم استدلال كه در ادامه آمده است و چنین وانمود مى‌كند كه حتّى بعد از پذیرش دین باید آزادى چنان محفوظ باشد كه مقرّرات دینى هم نتواند گزندى به آن برساند، مُغالطه‌اى بیش نیست.
براى روشن‌تر شدن مطلب باید گفت: در این استدلال بین دو مرحله و دو مقام از آزادى خلط شده است: یكى آزادىِ قبل از گزینش دین و دوّم آزادىِ بعد از گزینش دین. آن آزادى كه شرط اختیار و قدرت انتخاب است منزلگاهى قبل از دین دارد و بدون آن گزینش آزاد منتفى خواهد شد. امّا آزادى بعد از پذیرش دین، در چارچوب دین و محدود به حدود دینى خواهد بود. به عبارت دیگر، بعد از آن كه انسان آزادانه دین را انتخاب كرد، مجموعه دین اعم از امور اعتقادى و دستورات عملى را نیز پذیرفته است و به لوازم این پذیرش كه عمل و راه‌پویى در قالب این اعتقادات و فرامین عملى است گردن نهاده، آزادانه خود را تابع اوامر و نواهى خداوند متعال ساخته است.
نظیر این مسأله در بسیارى از امور زندگى انسانها نیز اتفاق مى‌افتد. به عنوان نمونه، افراد آزادانه و با گزینش خود به استخدام نیروهاى نظامى و انتظامى درمى‌آیند، امّا بعد از استخدام شدن و پذیرفتن آزادانه قوانین و مقرّرات حاكم بر نیروهاى مذكور، حقّ تخطّى از قوانین و مقرّرات را ندارند و نمى‌توانند به هر گونه‌اى كه خود خواستند تصمیم بگیرند.
گاهى نیز این مغالطه با رنگ و لعاب دینى و با استناد به برخى آیات قرآنى بیان مى‌شود تا از مقبولیّت بیشترى برخوردار گردد. آیاتى چون:
1.«لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِر»(3)؛ تو بر مردم سیطره و تسلّط ندارى.
2.«مَا جَعَلْنَاكَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً وَ مَا أَنْتَ عَلَیْهِمْ بِوَكِیل»(4)؛ و ما تو را مسؤول (اعمال) آنها قرار نداده‌ایم و تو وكیل مردم و نگهبان آنان نیستى.
﴿ صفحه 155 ﴾
3.«مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ»(5)؛ پیامبر تنها باید پیامهاى خدا را به مردم برساند و نه چیز دیگر.
4.«إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»(6)؛ ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاكر باشد (و پذیرا گردد) یا ناسپاس.
5.«فَمَنْ شَاءَ فَلَیُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُرْ»(7)؛ هر كه مى‌خواهد بپذیرد و هر كس هم نخواست كفر بورزد.
آنها با استدلال به این آیات چنان فریاد آزادى سر مى‌دهند كه گویا ـ معاذ الله ـ از خدا هم براى آزادى انسان دلسوزترند! غافل از آن كه در مقابل آیات پیش گفته، برخى آیات مى‌فرماید: هرگاه خدا و پیامبر او چیزى را براى مردم برگزیدند و به آنها دستورى دادند، هیچ كس حقّ انتخاب و اختیار در مقابل آنها ندارد و باید تابع خواست آنها باشد:
«وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِن وَ لاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(8) و یا آیه: «اَلنَّبِىُّ أُوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(9)؛ پیامبر از خود مردم به خودشان اولى است.
تقریباً تمام مفسّرین این آیه شریفه را چنین تفسیر كرده‌اند كه: تصمیم پیامبر بر تصمیم مردم مقدّم است و وقتى او تصمیمى گرفت دیگران حقّ مخالفت در برابر تصمیم او را ندارند.
در بادى امر شاید تصوّر شود بین این دسته از آیات تعارض وجود دارد، ولى كسى كه اندك آشنایى با قرآن داشته باشد و مراجعه‌اى به سیاق و قبل و بعد آیات دسته نخست داشته باشد، درمى‌یابد كه مصبّ و مورد این آیات ارتباطى به مسأله آزادى ندارد تا تهافتى رخ بنماید؛ بلكه در مقام دلدارى دادن به پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) است. زیرا پیامبر به دلیل آن كه مظهر رحمت و عطوفت الهى بود، بسیار از این كه مردم راه حقّ و اسلام را نمى‌پذیرفتند نگران بود و گاه چنان غصّه مى‌خورد كه گویا مى‌خواهد خود را هلاك كند. خداوند متعال نیز در مقام دلدارى پیامبر خود مى‌فرماید: «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ»(10)؛ شاید تو خویشتن را به سبب این كه ایمان نمى‌آورند هلاك كنى. خداوند آیات دسته اوّل را نازل كرده است تا آرامشى به پیامبر داده باشد.
﴿ صفحه 156 ﴾
بنابر این، این سخن كه هر موقع دین در مقابل آزادى قرار گرفته است، دین شكست خورده است فاقد پشتوانه قرآنى است و نمى‌توان از منابع دینى براى آن مستندى یافت. چنان كه آیات دسته اوّل به هیچ وجه مدّعاى دگراندیشان را اثبات نمى‌كند و برداشت آنها از مصادیق بارز «تفسیر به رأى» مى‌باشد.