فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

غنیمت شمار این گرامى نَفَس

سیّد صاف دلى بود به نام «رضوى» در عملیات سخت مجروح شده بود و تا آخر با دو عصا راه مى رفت. مى گفت قبل از آمدن به جبهه حدود بیست سال كارش چوپانى و چرانیدن گوسفندان بوده است. داستان جبهه آمدن او هم شنیدنى بود. خواندن و نوشتن اصلاً نمى دانست. ولى با همه اینها شور و شوقى داشت كه قرآن بخواند. ابتدا چنین به نظر مى رسید كه به لحاظ یادگیرى ضعیف باشد از طرفى فقدان ساده ترین امكانات آموزشى، نظیر دفتر و قلم، آن هم در اسارت مشكل را دوچندان مى كرد.
او از همّت و اراده بالایى برخوردار بود. لذا هیچ یك از اینها موجب یأس و سردرگمى او نشد. انگشت سبّابه (=اشاره) را قلم و خاك نرم باغچه را دفتر فرض كرد و با خواهش و تمنّا از برادرى خواست كه به او روزى یك ساعت قرآن بیاموزد. گاه درس یك ساعته را هفت، هشت ساعت براى خود تكرار مى كرد و گاه از مربّیان دیگر استفاده مى كرد تا بالاخره قرآن را آموخت. بعد از آن در زیر پله هاى كنار باغچه كه به طبقه دوم راه داشت و معمولاً هم بسته بود جاى مناسبى یافت و هر صبح و عصر پتویى پهن مى كرد و با صداى بلند مشغول تلاوت قرآن مى شد. كمتر اتفاق مى افتاد كه از آنجا بگذرم و او را نبینم. گاهى در كنارش مى نشستم و به تلاوتش گوش مى دادم. چند آیه اى كه مى خواند مى گفت: حاج آقا! خدا را شكر، آن روز هیچ نمى دانستم و امروز این گونه قرآن مى خوانم. راستش گویى در آسمانها پرواز مى كنم. شب قبل از آزادى هر كس در حال و هوایى بود، بعضى ها با هم آدرس ردّ و بدل مى كردند و بعضى گِرد هم نشسته بودند و از خاطرات آزادى گُل مى گفتند و گُل مى شنیدند. در این میان رفتار این سید نظرم را به خود جلب كرد او باز هم به ستونى تكیه زده بود و قرآن مى خواند. به آرامى در كنارش نشستم و گفتم: «تَقَبَّلَ اللَّه» آقا سید!. خوشحال شد و سلام كرد و ادامه داد: حاج آقا! چند سوره اى مانده كه دور چهاردهم را تمام كنم چون به نیّت چهارده معصوم(علیهم السلام) بوده حتماً باید قبل از آزادى ختم كنم مى ترسم در محیط آزاد ایران چنین توفیقاتى كمتر به دست آید.(2853)

مكتب تلاش

در سال 1365 شمسى در اوج درگیرى حركت اَمَل و فلسطینیان در لبنان با چند تن از دوستان به مدرسه علمیه رسول اكرم(صلى الله علیه و آله) در حومه جنوبى بیروت رفته بودیم.
در هواى گرم هر بعدازظهر با خاموش شدن صداى توپ و خمپاره به استراحت مى پرداختیم. در همین ساعت درب مدرسه باز مى شد و سه نوجوان داخل مى شدند و در درس استاد حاضر مى شدند و صداى آنان مرا آزار مى داد. روزى تصمیم گرفتم از آنان بخواهم كه وقت كلاسشان را تغییر دهند به جلسه درس آنان رفتم. موضوع درس آن روز ویژگى هاى قرآن و تطابق معنا با لفظ بود، استاد آیه شریفه «كُلٌّ فى فلكٍ یَسبَحون(2854)؛ هر یك در مدارى در حركت بوده و شناورند» را تلاوت مى كرد و به شاگردان مى گفت: قسمت اول آیه را از هر طرف كه بخوانید: «كُلٌّ فى فَلَكٍ» مى شود(2855) -گذشته از اشكالى كه در حرف مشدّد وجود دارد- و معنا در لفظ شناور است، مثل شناورى افلاك در آسمان (=كه معنى آیه بود). دیدم نكته جالبى است و برایم تازگى داشت و از اینكه مى دیدم استادى براى سه نفر آن هم در این هواى گرم مشغول بیان نكاتى به این زیبایى است شگفت زده شدم و از بیان تقاضا و خواسته ام منصرف گشتم كه ناگهان استاد به طرفم آمد و گفت: شاید شما از سر و صداى ما ناراحت باشید اما بدانید كه پدر و مادر این بچه ها مسلمان نیستند و با نماز خواندن و مسلمان شدن و آموزش مسایل دینى اینها مخالفت مى كنند و اگر از كار اینها اطلاع پیدا كنند سخت تنبیه خواهند شد؛ لذا بعد از ظهرها كه والدینشان به خواب مى روند مخفیانه از منزل خارج مى شوند و به مدرسه مى آیند و نماز مى خوانند و مقدارى آموزش دینى مى بینند.
حالت عجیبى به من دست داد و از پى گیرى و تلاش آنان براى یادگرفتن مات و حیران شده بودم.(2856)

همّت بلند

تلویزیون تماشا مى كردم كه خبرنگار از جوان بسیجى پرسید آرزوى شما چیست؟ گفت: آرزویم این است كه پرچم اسلام در دنیا به اهتزاز درآید.
كفش و لباس او ممكن بود هزار تومان هم نیارزد، ولى همّتش چقدر بلند بود. كسانى هم هستند میلیونها سرمایه دارند، امّا همّتشان كم است.(2857)