فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

هزار تازیانه

براى هارون الرشید لباسهاى فاخر و گران قیمتى آورده بودند. آنرا به على بن یقطین وزیر شیعه خود بخشید. از جمله آن لباسها، دراعه اى (لباسى كه جلویش باز است و روى لباس مى پوشند)، از خز و طلا بافت بود كه به لباس پادشاهان شباهت داشت.
على بن یقطین آن لباسها را به همراه اموال بسیار دیگرى براى امام كاظم(علیه السلام) فرستاد. حضرت(علیه السلام) ، دراعه را توسط شخص دیگرى براى وزیر فرستادند. او شك كرد كه علت چیست؟ حضرت در نامه اى نوشتند آنرا نگهدار و از منزل خارج مكن كه یك وقت احتیاج مى شود.
پس از چند روز بر یكى از غلامان خود خشم گرفت و او را از خدمت عزل كرد. همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینى نمود كه على بن یقطین قائل به امامت موسى بن جعفر(علیه السلام) است و خمس اموال خود را در هر سال براى او مى فرستد و همان دراعه اى كه شما به او بخشیدید، براى موسى بن جعفر(علیه السلام) در فلان روز فرستاده است!
هارون بسیار خشمگین شده و گفت: باید این راز را كشف كنم. همان دم در پى على بن یقطین فرستاد؛ هنگامى كه حاضر شد گفت: چه كردى آن دراعه اى كه به تو دادم؟ گفت: در خانه است و آنرا در پارچه اى پیچیده ام و هر صبح و شام آنرا باز مى كنم و تبرّك مى جویم.
هارون گفت: هم اكنون آنرا بیاور. على بن یقطین یكى از خدام خود را فرستاد و گفت: دراعه در فلان اطاق داخل فلان صندوق و در پارچه اى پیچیده است برو زود بیاور. غلام رفت و آنرا آورد.
هارون دید دراعه در میان پارچه گذاشته و عطر آلود است. خشمش فرو نشست و گفت: آنرا به منزل خود برگردان، دیگر سخن كسى را درباره تو قبول نمى كنم و جایزه زیادى به او بخشید.
هارون دستور داد تا غلامى را كه سخن چینى كرده بود هزار تازیانه بزنند، هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند كه مرد.(2552)

شعر

مُنعم به كوه و دشت و بیابان غریب نیست
هر جا كه رفت، خیمه زد و بارگاه ساخت
وآن را كه بر مراد جهان نیست دسترس
در زاد و بوم خویش، غریب است و ناشناخت
«سعدى»
میان دو كس جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزم كش است
تو را تیشه دادند كه هیزم كَنى
نه آنكه ریشه مردم بركَنى
چو بد كردى مباش ایمن ز آفات
كه واجب شد طبیعت را مكافات

نكات

یكى از رموز كامیابى این است كه از شكست نهراسیم. شكست آئینه اى است كه نواقص و اشباهات را بى كم و زیاد بخوبى نشان مى دهد. مردان بزرگ شكست را پل پیروزى مى دانند و كوشش مى كنند در آینده علل و موجبات آن تكرار نشود. در حقیقت شكست خوردن را شكست نمى دانند؛ بلكه مى ترسند از شكست، شكست روحى بخورند.
صفحات تاریخ نشان مى دهد كه بسیارى از پیروزیها پس از شكست بدست آمده است؛ زیرا شكست خورده ها با روحى زنده و اراده اى قاطع بار دیگر وارد میدان فعالیّت شده، و خود را بدین وسیله در آستانه قرار داده اند.
شكست خوردگان امیدوار خود را در هنگام شكست نمى بازند و افتان و خیزان به راهپیمائى خود ادامه مى دهند و بالاخره به مقصد مى رسند.
در جنگ احد بر اثر یك نافرمانى شكست سختى به مجاهدان اسلام وارد گردید. ولى این شكست بقدرى آموزنده بود كه آن همه فتوحات را بدنبال آورد.
ناپلئون مى گوید: «آنقدر شكست خوردم كه راه شكست دادن را یاد گرفتم.» و به قول برخى: شكست براى ناتوانها زهر كشنده، و براى روانهاى توانا پلكان پیروزى است.
در آئین مقدّس اسلام، نومیدى كه اثر بارز شكست است، گناه بزرگ شمرده شده، و از قدیم الایام گفته اند: «پایان شب سیه سفید است» و نیز گفته اند: «در نامرادیها بسى مراد است» و «در نومیدى بسى امید است.»
نابغه نظامى ایران، نائب السطنه، نادر پس از آن كه باختران را از دست تركان عثمانى گرفت، متوجّه فتح بغداد گردید و شهرهاى سامرا، كربلا، نجف و چند شهر دیگر عراق را اشغال نمود. سپس بغداد را محاصره كرد، ولى بزودى توپال پاشا با هشتاد هزار تن از برگزیده ترین سربازان ترك به كمك محاصره شدگان شتافت. نیروهاى عثمانى با توپهاى سنگین مجهّز بود و از لحاظ تعداد نیز بر نیروهاى ایرانى فزونى داشت. در اثناء جنگ، اسب نادر تیرى خورد و در غلطید و سربازان به خیال این كه نادر كشته شده، دچار بى نظمى شدند. نادر در چنین وضعى فرمان عقب نشینى داد. در این جنگ 30000 ایرانى و 20000 ترك عثمانى نابود شدند و كله توپخانه و تمام ساز و برگ نادر به دست عثمانیها افتاد. نادر در حالى كه سربازان او كفش بپا نداشتند با قواى باقیمانده روبه مندلى آورد.
این شكست در افراد عادى نقطه پایان كار محسوب مى شود؛ ولى كارى كه نادر را نجات داد این بود كه این شكست را بر خود نپذیرفت و از شكست، شكست روحى نخورد و پس از بازگشت به همدان، توده هاى انقلابى سراسر كشور را فراخواند و در ظرف دو ماه ارتش منظّمى كه شماره آنها از دویست هزار نفر كمتر نبود و تركان عثمانى را سخت شكست داد. او بغداد را بار دیگر محاصره كرد و نیروهاى عثمانى را به زانو درآورد و در نتیجه دولت عثمانى متعهّد شد كلیه اراضى ایرانى را كه در ظرف ده سال به تصرّف درآورده بود به ملّت ایران بازگرداند.
بهرام، سردار ایرانى، علاقه زیادى به شكار داشت و از اوضاع ملّتى كه بر آنها حكومت مى كرد بى خبر بود. او فقط رژه هاى منظم ارتش و خضوع و تملّق گروهى از درباریان را مى دید و از اوضاع ملّت و زندانیان بى گناه اطّلاع نداشت. در این شرائط در مرزهاى كشور جنگى رخ داد و او مجبور شد از مردم استمداد بطلبد تا با او همكارى كنند، ولى مردم دعوت وى را با سردى تلقّى كردند و مساعدت لازم را انجام ندادند. او از این جریان فوق العاده متأثّر گشت و در فكر چاره برآمد تا علّت شكست خود را به دست آورد. وى مى دانست كه اشكالاتى در دستگاههاى مملكت وجود دارد كه از چشم او پنهان است و موجب بدبینى و دلسردى مردم نسبت به حكومت وقت گردیده است.
روزى با لباسى مبدّل از شهر بیرون رفت و دید مردى پوست سگى را در برابر خیمه خود آویزان كرده است. سردار جلو رفت و سلام كرد و علّت آویزان كردن پوست سگ را پرسید. پس از اصرار زیاد، آن مرد چنین پاسخ داد: «وسیله معاش من گوسفندانى بود كه در این مراتع مى چریدند؛ و این سگ حراست و حفاظت گوسفندان را به عهده داشت. من و چوپان گله، با فكرى آسوده، در اندیشه توسعه كار بودیم. تا این كه روزى چوپان گفت امروز یك رأس از گوسفندان طعمه گرگ شده. فردا نیز این جریان تكرار شد و پس فردا نیز همچنین... من به سگ بد گمان شدم و به همراه چوپان مسیر سگ را تحت مراقبت قرار دادیم. دیدیم كه سگ نر با چند گرگ ماده دوست شده و آنها را در ربودن و كشتن گوسفندان آزاد گذارده است و نتیجه گرفتیم كه اعتماد ما به سگ موجب ضرر ما شده بود. لذا من سگ را سر بریده، و به این صورت درآوردم تا مردم بدانند هر كسى كه امین مقامى باشد ولى در كار خود خیانت ورزد، سزاى او همین است.»
این داستان زماندار را بفكر انداخت و با خود گفت: «شاید شكست من معلول اعتماد فزونتر از حد من به حواشى و اطرافیان است.» از این پس بدون اطّلاع اطرافیان، با طبقات مختلف مردم تماس گرفت و دید ناله هاى مردم در سینه ها حبس گردیده و افراد بى گناه، به جرم نپرداختن مالیاتهاى نامشروع روانه زندانها شده اند. بنابراین اولیاء امور را تغییر داد، متجاوزان را مجازات كرد و موجبات رضایت ملّت را فراهم ساخت. و چیزى نگذشت كه موجى از عواطف مردم متوجّه او گردید.
درمانده كسى است كه از نماز شب محروم باشد.