فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

ظلم داذانه

در كشور شام پادشاهى بود به نام داذانه كه خدا را قبول نداشت و بت پرستى مى كرد. خداوند جرجیس پیامبر را مبعوث به رسالت گردانید و به سوى او فرستاد. جرجیس او را نصیحت و دعوت به عبادت خدا نمود، اما او در جواب گفت: اهل كدام شهر هستى؟ فرمود: از اهل روم و در فلسطین مى باشم. پس امر كرد جرجیس را حبس و بدن مباركش به شانه هاى آهنى مجروح كردند. تا گوشتهاى بدن او ریخت. و بعد سركه بر بدنش ریختند و با سیخهاى سرخ شده آهنى به ران و زانو و كف پاهاى او كوبیدند، آنقدر بر سرش كوبیدند تا بلكه فوت كند. خداوند ملكى به سوى جرجیس فرستاد و گفت: حق تعالى مى فرماید: «صبر كن و شاد باش و مترس كه خدا با توست و تو را از اینان نجات خواهد داد. ایشان تو را چهار مرتبه خواهند كشت ولى من درد و ناراحتى را از تو دفع خواهم كرد.» داذانه براى بار دوم حكم نمود، تازیانه بر پشت و شكم او زدند و او را به زندان برگردانید و دستور داد هر جادوگر و ساحرى كه در مملكت او باشد را بیاورند تا جادو در حق او كند، اما جادو تأثیر نداشت، پس زهر به او خورانیدند. اما با گفتن نام خدا، هیچ ضرر به او نرسید. ساحر گفت: اگر من این زهر را به جمیع اهل زمین مى خورانیدم همه را از بین مى برد و خلقت آنان را تغییر و دیده هاى آنان را كور مى كرد! پس توبه از كارهاى گذشته خود كرد و به جرجیس ایمان آورد، و پادشاه این ساحر تازه ایمان آورده را كشت. براى چندمین بار جرجیس را به زندان انداخت و دستور داد او را قطعه قطعه كنند و به چاهى بیفكنند. خداوند براى تنبه از این ظلم صاعقه و زلزله را فرستاد، لكن متنبه نشد. خدا میكائیل را فرستاد تا جرجیس را از چاه بیرون آورد و گفت صبر كن و به ثواب الهى بشارت داد. جرجیس نزد پادشاه رفت و او را دعوت به خدا كرد، او نپذیرفت، ولى فرمانده لشكر او و چهار هزار از مردم به جرجیس ایمان آوردند، پادشاه دستور داد همه را بكشند. این دفعه داذانه لوحى از مس گداخته درست كرد و جرجیس را روى آن خوابانید و سرب گداخته در گلوى او ریختند، بعد آتشى افروخت او را در آتش انداخت تا بسوخت. خداوند میكائیل را باز فرستاد تا صحت و سلامتى را به او عطا كند. پس از سلامتى نزد پادشاه رفت، او را به توحید و ترك بت پرستى دعوت كرد، این بار او دیگى از گوگرد و سرب گداخته آماده كرد و او را درون دیگ اندختند و آتش افروختند تا جسد او با گوگرد و سرب گداخته آمیخته شود؛ خدا اسرافیل را فرستاد تا نعره اى بزند و دیگ دگرگون و او را سلامت نصیب شود. جرجیس به قدرت خدا نزد داذانه آمد و تبلیغ از خداپرستى كرد. داذانه دستور داد همه اجتماع كنند، در بیابانى او را جمیعاً بكشند كه صداى جرجیس بلند شد و صبر و شكیبائى را تقاضا كرد. چون آن حضرت را گردن زدند و برگشتند همه به عذاب الهى دچار شدند.(2327)

شعر

باد نفرین به لجاجت برداشت
پرده از كار و فرو بست رخِ پرهنرى(2328)
چوبِ تَر را چنان كه خواهى پیچ
نشود خشك جز به آتش راست(2329)
بر چشمِ كور، سرمه كشیدن چه فایده؟
سبزه بر سنگ نروید چه گنه باران را؟ «مجموعه امثال طبع هند»
دوزخى را سوى جنّت نتوان بُرد به زور. (پندِ سعدى نكند در دلِ نااهلان اثر...) «سعدى»

نكات

«قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِى إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ(2330)؛ ابلیس گفت: «پروردگارا! پس مرا تا روزى كه (خلایق) برانگیخته (و زنده) مى شوند مهلت ده». (خداوند) فرمود: تو از مهلت یافتگانى، تا روز و زمانى معیّن. ابلیس گفت: به عزّت تو سوگند كه همه (مردم) را گمراه خواهم كرد مگر بندگان تو آنان كه خالص شده اند.» ابلیس، هم معاد را مى دانست «إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ» هم توحید را مى دانست «رَبِّ» هم نبوّت را مى دانست. «عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» پس مشكل او ندانستن اصول دین نبود بلكه تكبّر و لجاجت بود. لجاجت و عناد و تعصّب جاهلانه، انسان را جماد گونه مى كند. روش تبلیغ براى كفّار، انذار است. اگر انذار و هشدار در انسان اثر نكند، بشارت و وعده ها نیز اثر نخواهند كرد. منافقان، لجاجت و تعصّب دارند. كفر و لجاجت، انسان شایسته خلیفة الّلهى را، به هیزم دوزخ تبدیل مى كند. كفر و لجاجت، عامل بهانه گیرى است. از عاقبت لجاجت، جسارت، بى ادبى و توقّعات نابجاى گذشتگان، عبرت بگیرید. لجاجت و تعصّب، مانع تفكّر، استدلال و حق بینى است. استدلال را باید با استدلال پاسخ داد، ولى مجادله و لجاجت باید سركوب شود. مرگ در راه است، پس این همه لجاجت و استكبار در برابر حق، براى چه؟ مقاومت همراه با تقوا ارزش دارد وگرنه لجاجت و یكدندگى است. روح لجاجت و عناد، مسیر قضاوت را عوض مى كند. انسان با كفر و لجاجت، زمینه سقوط خود را فراهم مى كند. وقتى پاى لجاجت در كار باشد، هیچ دلیلى كارساز نیست، حتّى محسوسات را منكر مى شوند. لجاجت، دردِ بى درمان است و مثل آینه موج دار، بهترین صورت ها را هم زشت نشان مى دهد.