فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

حكم قصاص برادر

عالم جلیل آقاى حاج ملا محمد كزازى در قم قضاوت مى كرد. حاج میرزا ابوالفضل زاهدى گفت كه برادر ایشان یك نفر را كشته بود، اولیاء مقتول پیش ملا شكایت برده و تقاضاى قضاوت كردند، ولى شهودى كه براى اثبات ادّعاى خویش آوردند كافى نبود. از اینرو ادعاى آنها بدرجه اثبات شرعى نرسید و در حال ركود ماند. اولیاء مقتول از مرافعه دست برداشتند، شش ماه از این جریان گذشت، برادر ملا محمد بگمان اینكه خویشاوندان مقتول دست برداشته اند و دیگر از اقرار و اعتراف او زیانى وارد نمى شود، خصوصاً در نظر گرفت كه قاضى برادر من است و قطعاً پرده از روى كار برنمى دارد، روزى بر سبیل اتّفاق داستان قتل را پیش برادر خود اقرار كرد. ملا محمد همان ساعت به ورثه مقتول اطلاع داد و حكم قصاص درباره برادر خویش صادر نمود. اولیاء مقتول حكم آن مرحوم را پیش حاكم و والى برده و درخواست اجرا نمودند. والى گفته بود از انصاف دور است كه خاطر چنین شخص بى آلایشى را به اندوه قتل برادر مبتلا نمائید. چنانكه او دیانتش اقتضا كرده و این حكم را داده، شما هم جوانمردى كنید و گذشت نمائید. آنها نیز فتوّت كرده هم از قصاص و هم از خونبها گذشتند.(1823)

خدا تقى جان را مأمور كرد!

شیخ مهدى امامى مازندرانى در زمان اقامت در بابل با یك تاجر معروف میانه خوبى داشت. تاجر با كسى در مورد ملكى، دعوى داشت. به دادگاه رفتند و دادگاه حل و فصل آن را به شیخ مهدى واگذار كرد. طرف مقابل گمان مى كرد كه شیخ در اثر رفاقت با تاجر، طرف او را مى گیرد. در روز مقرّر تاجر زودتر از موعد به خانه شیخ رسید. زمانى كه شیخ فهمید تاجر تنها آمده، به او اجازه ورود نداد تا اینكه طرف دوّم آمد و بالاخره، شیخ به نفع آن طرف مقابل حكم صادر كرد. تاجر عصبانى شد و شیخ او را از منزل بیرون كرد. خانم شیخ پرسید: چرا فلانى را بیرون كردى؟ او به كارهاى منزل رسیدگى مى كرد. شیخ فرمود: خداى فلانى هست. من نمى توانم خدا را به نان و روغن فلان تاجر بفروشم. یك ماهى نگذشت كه شخصى كیسه هاى برنج و روغن و مواد گوشتى را دم در آورد و گفت: براى شیخ مهدى است! شیخ به همسرش فرمود: خانم! حسین جان رفت؛ امّا خدا، تقى جان را مأمور كرد.(1824)

اشتباه قنبر

زاذان نقل مى كند: در عصر خلافت امام على(علیه السلام) كه اموال بسیار به عنوان بیت المال به كوفه مى آمد، قنبر غلام على(علیه السلام) چند ظرف طلا و نقره از بیت المال را به حضور على(علیه السلام) آورد و عرض كرد: تو آنچه بود همه را تقسیم كردى و براى خود چیزى نگه نداشتى، من این ظرفها را براى تو ذخیره كرده ام. امام على(علیه السلام) شمشیر خود را كشید و به قنبر فرمود: «واى بر تو، دوست دارى كه به خانه ام آتش بیاورى.» سپس آن ظرفها را قطعه قطعه كرد، و سرپرستهاى امور شهرى را طلبید، آنها را به آنان داد، تا عادلانه بین مردم تقسیم كنند.(1825)