فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

وفاى به عهد و پیمان

هنگامى كه ابراهیم بن عبداللَّه محض -نوه حسن مثنى و برادر محمد «نفس زكیّه»- در راه امر به معروف و نهى از منكر شهد شهادت نوشید و به دستور منصور سرش را براى پدرش «عبداللَّه» (كه در زندان مدینه بود) بردند، عبداللَّه سر فرزندش ابراهیم را گرفت و به سینه اش چسبانید و گفت: خوش آمدى ابراهیم، خدا تو را رحمت كند تو به خوبى به عهد و پیمان خدا وفا كردى. خداوند افرادى همانند تو را ستوده و چنین فرموده: «الَّذینَ یوفونَ بِعهداللَّه و لا یَنقُضونُ المیثاقَ(1571)؛ همان ها كه به عهد الهى وفا مى كنند و پیمان را نمى شكنند.»
ربیع (آورنده سر از ناحیه منصور) به عبداللَّه گفت: فرزندت ابراهیم چگونه بود؟
عبداللَّه گفت: آنچنان بود كه شاعر گوید:
فَتَى كانَ یُحمیهِ من الذُّلِّ سَیفُهُ
و یَكفیهِ سَوآتِ الذُّنوبِ اجْتِنابُها
یعنى: جوانى بود كه شمشیرش او را از ذلّت باز مى داشت و در شأن او همین بس كه هرگز به گِرد گناه نمى گشت.(1572)

جوانىِ مقام معظم رهبرى

من (مقام معظم رهبرى) جوانىِ پرهیجانى داشتم. آن وقتها مثل حالا نبود؛ انصافاً وضع خیلى بد بود. محیط جوانى، محیط دلنشینى نبود؛ نه براى من كه آن وقت طلبه بودم -من در دوره كودكى هم از دبستان طلبه بودم- بلكه براى همه جوانان. به جوان اعتنا نمى شد. خیلى استعدادها در داخل جوانان مى مرد. ما در مقابل چشم خودمان، این را شاهد بودیم. من خودم در محیط طلبگى ام این را مى دیدم. بعد هم كه به محیطهاى بیرون طلبگى، با محیط دانشگاه و دانشجویان ارتباط پیدا كردم، سالهاى متمادى، من با دانشجویان ارتباط داشتم و مأنوس بودم، در آنها هم دیدم كه همین طور است. این قدر استعدادهاى درخشان بود؛ این قدر افرادى بودند كه ممكن بود در این رشته دیگرى در وجود اینها باشد كه كسى نمى فهمد و نمى دانست.
همان طورى كه آقاى میر باقرى اشاره كردند و درست هم گفتند، قبل از انقلاب همه دوران جوانى من غالباً با جوانان گذشته است. وقتى انقلاب پیروز شد، من حدوداً سى و نه ساله بودم. تمام مدت دوره از هفده، هجده سالگى من تا آن تاریخ، با جوانان بود؛ چه جوانان حوزه علمى و تحصیلى دینى، و چه جوانان خارج از این حوزه. چیزى كه حس مى كردم، این بود كه رژیم محمّد رضا پهلوى كارى كرده بود كه جوانان به سمت ابتذال مى رفتند. ابتذال، نه فقط ابتذال اخلاقى؛ ابتذال هویت و ابتذال شخصیت.
البته من نمى توانم ادعا بكنم كه خود آن رژیم برنامه ریزى كرده بود كه جوانان مملكت را به ابتذال بكشاند -ممكن است این طور بوده، ممكن هم هست نبوده باشد- اما آنچه مسلم مى توانم بگویم، این است كه آنها برنامه هایى ریخته بودند و به گونه اى مملكت را اداره مى كردند كه لازمه اش این بود؛ یعنى از مسایل سیاسى دور، از مسایل زندگى دور.
شما باور مى كنید كه من و امثال من، تا سنین مثلاً بیست و چند سالگى، دولتهایى كه بر سر كار بودند، اصلاً نمى شناختیم كه چه كسانى هستند؟! حالا شما در این مملكت كسى را مى شناسید كه نداند وزیر آموزش و پرورش كیست؟ وزیر اقتصاد و دارایى كیست؟ یا مثلاً رئیس جمهور را كسى نشناسد؟ در اقصى نقاط كشور هم همه اطلاع دارند. آن زمان، همه قشرها -از جمله جوانان- اصلاً بكل از مسایل سیاسى غافل بودند. بیشترین سرگرمى جوانان، به مسایل روزمره بود. بعضى در غم نان، مشغول كار سخت بودند، براى این كه یك لقمه نان گیر بیاورند و بخورند؛ كه آن هم البته مقدارى از درآمدشان صرف خوردن نمى شد؛ صرف كارهاى حاشیه اى مى شد.
شما اگر این كتابهایى كه در آن دوره ما درباره آمریكاى لاتین و آفریقا نوشته شده، خوانده باشید -فرانتس فانون و كسانى كه آن وقتها كتاب مى نوشتند، حالا هم كتابهایشان به اعتبار خودشان باقى است- درمى یابید كه وضع ما هم همین طور بود. در مورد ایران كسى جرأت نمى كرد بنویسد؛ اما در مورد مثلاً آفریقا یا شیلى یا مكزیك راحت مى نوشتند. من با خواندن این كتابها مى دیدم كه عیناً وضع ما همین گونه است. یعنى آن جوان كارگر هم بعد از آن كه كار سخت مى كرد و یك شاهى و سنّار، گیر مى آورد، نصف این پول صرف عیاشى و ولگردى و هرزه گرى و این طور چیزها مى شد. اینها همان چیزى بود كه ما در آن كتابها مى خواندیم و مى دیدیم كه در واقعیت جامعه خودمان هم همین طور است. انصافاً خیلى بد بود. محیط جوانى، محیط خوبى نبود. البته در داخل دل جوانان و محیط جوان، طور دیگرى بود؛ چون جوان اساساً اهل نشاط و امید و هیجان و اینهاست.
من خودم شخصاً جوانى بسیار پرهیجانى داشتم؛ هم قبل از شروع انقلاب، بخاطر فعالیتهاى ادبى و هنرى و امثال اینها، هیجانى در زندگى من بود؛ بعد هم كه مبارزات در سال 1341 شروع شد -كه من در آن سال، بیست و سه سالم بود- طبعاً دیگر ما در قلب هیجانهاى اساسى كشور قرار گرفتیم و من در سال 42 دو مرتبه زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجویى. مى دانید كه اینها به انسان هیجان مى دهد. بعد كه انسان بیرون مى آید و خیل عظیم مردمى كه به این چیزها علاقه مندند، و رهبرى مثل امام رضوان الله علیه كه اینها را هدایت مى كرد و كارها و فكرها و راهها را تصحیح مى كرد، مشاهده مى نمود، هیجانش بیشتر مى شد. این بود كه زندگى براى امثال من كه در این مقوله ها زندگى و فكر مى كردند، خیلى پرهیجان بود؛ اما همه این طور نبودند.
البته جوانان طبعاً دور هم كه جمع مى شوند، چون طبیعتاً دلشان گرم است -یعنى یك نوع حالت سرزندگى و شادى در طینتشان هست- از همه چیز لذّت مى برند. جوان از خوراك لذّت مى برد، از حرف زدن لذّت مى برد. از توى آیینه نگاه كردن لذّت مى برد، از تفریح لذّت مى برد. شماها باور نمى كنید كه انسان وقتى از سنین جوانى گذشت، آن لذّتى كه شماها مثلاً از یك غذاى خوشمزه مى برید، آدم در سنین ماها آن لذّت را دیگر نمى برد. آن وقتها گاهى بزگترهاى ما -كسانى كه در سنین حالاى من بودند- چیزهایى مى گفتند كه ما تعجّب مى كردیم چه طور اینها این طورى فكر مى كنند؟ حالا دارم مى بینم نخیر، آن بیچاره ها خیلى هم بى راه نمى گفتند. البته من خودم را بكلى از جوانى منقطع نكرده ام؛ هنوز هم در خودم چیزى از جوانى احساس مى كنم و نمى گذارم كه به آن حالت بیفتم. الحمدالله تا حالا نگذاشته ام، و بعد از این هم نمى گذارم. اما آنها كه خودشان را در دست پیرى رها كرده بودند، قهراً التذادى كه جوان از همه شؤون زندگى خودش دارد، احساس نمى كردند. آن وقتها این حالت بود نمى گویم كه فضاى غم حاكم بود -این را ادعا نمى كنم- اما فضاى غفلت و بى خبرى و بى هویتى حاكم بود.
این هم بود كه آن وقت ماها كه در زمینه مسایل مبارزه، به طور جدى و عمیق فكر مى كردیم، همّتمان را بر این گذاشتیم كه تا آن جایى كه مى توانیم، جوانان را از دایره نفوذ فرهنگى رژیم بیرون بكشم. من خودم مثلاً مسجد مى رفتم، درس تفسیر مى گفتم، سخنرانى بعد از نماز مى كردم، گاهى به شهرستانها مى رفتم سخنرانى مى كردم. نقطه اصلى توجه من این بود كه جوانان را از كمند فرهنگى رژیم بیرون بكشم. خود من آن وقتها این را به تور نامریى تعبیر مى كردم. مى گفتم یك تور نامریى وجود دارد، همه را دارد به سمتى مى كشد؛ من مى خواهم این تور نامریى را تا آن جا كه بشود، پیاده پاره كنم و هر مقدار كه مى توانم، جوانان را از كمند و دام این تور بیرون بكشم. هر كسى كه از آن كمند فكرى خارج مى شد -كه خصوصیتش هم این بود كه اولاً به تدیّن، ثانیاً به تفكّرات امام گرایش پیدا مى كرد- یك نوع مصونیّتى پیدا مى كرد. آن روز طورى بود. همان نسل هم بعدها پایه هاى اصلى انقلاب شدند الان هم كه من در همین زمان به جامعه خودمان نگاه مى كنم، خیلى از افراد آن نسل را -چه كسانى كه با من مرتبط بودند؛ چه كسانى كه حتّى مرتبط نبودند- مى توانم شناسایى كنم.
به هر حال، الان شما زمان بهترى دارید. فضا، فضاى بهترى است. البته نمى گویم كه براى جوان همه چیز فراهم است و همه چیز آن، طورى كه باید باشد، هست؛ اما در مقام مقایسه با آن زمان، امروز وضع از آن روز خیلى بهتر است. اگر جوانى بخواهد خوب زندگى بكند و هویت انسانى و شخصیت خودش را بیابد، به نظر من امروز مى تواند.(1573)

تأثیر پذیرى سریعتر جوانان

یكى از دوستان امام صادق(علیه السلام) به نام «ابى جعفر احول» مدّتى به تبلیغ مذهب تشیّع و نشر تعالیم اهل بیت(علیهم السلام) اشتغال داشت. روزى به محضر آن حضرت شرفیاب شد. حضرت صادق(علیه السلام) از او سؤال كردند: «كیف رأیت مسارعة الناس الى هذا الامر و دخولهم فیه؟؛ مردم بصره را در قبول روش اهل بیت و سرعت پذیرش آیین تشیّع چگونه یافتى؟» عرض كرد: عدّه كمى تعالیم اهل بیت را پذیرفتند.
پس امام فرمود: «علیك بالأحداث فانهم اسرع الى كل خیر؛ توجّه تبلیغى خود را به نسل جوان معطوف دار و نیروى خویش را در راه هدایت آنان به كار انداز، زیرا جوانان زودتر حق را مى پذیرند و سریعتر به هر خیر و صلاحى مى گرایند.»(1574)