فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

سركوبى طغیان شهوت

روزى على(علیه السلام) با گروهى از مردم در جایى نشسته بودند زنى زیبا چهره و خوش اندام از آنجا عبور كرد، حاضران به آن زن چشم دوختند، به طورى كه دلشان لغزید.
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
هر آن چه دیده بیند دل كند یاد
على(علیه السلام) فرمود: چشم این مردها كه به آن زن دوخته شد، هواى نفس و غریزه شهوت آنان را به جنبش درآورد. هر گاه چشمتان به زنى افتاد و آن زن، چشم شما را خیره كرد و دلتان را برد، راه درمانش این است: با همسر خودتان همبستر شوید، زیرا زنان بسان همدیگرند، در این صورت طغیان شهوت به خاموشى مى گراید و هوس دل شما را نسبت به ناموس دیگران سركوب نخواهد كرد.
مردى از خوارج كه از روى نادانى و كینه اى كه به امام على (علیه السلام) داشت وقتى این درس را از آن حضرت(علیه السلام) شنید، گفت: خدا بكشد این كافر را، چه بسیار دانا است، گروهى از اصحاب برخاستند كه او را تنبیه كنند و صفحه روزگار را از لوث وجودش پاك نمایند، حضرت فرمود: از او دست بردارید، اگر مى خواهید به عوض بدگویى او، به او بد بگویید و یا او را ببخشید.(1306)

فكر زنا

مجلس درس و وعظ بود، حواریّون با عشق و شور مخصوص در گرداگرد استادشان عیسى(علیه السلام) نشسته بودند و گفتار او را با جان و دل گوش مى كردند، در آن جلسه درس، همه دوازده نفر از حواریّون به عیسى(علیه السلام) عرض كردند: «اى آموزگار راه هدایت! ما را از نصایح و پندهایت بهره مند ساز.»
عیسى(علیه السلام) : «پیامبر خدا موسى(علیه السلام) به اصحابش فرمود: «سوگند دروغ نخورید، ولى من مى گویم سوگند -خواه دروغ و خواه راست- نخورید.»
آنها عرض كردند: «مارا بیشتر موعظه كن.»
عیسى: «موسى (علیه السلام) به اصحاب خود فرمود: زنا نكنید، من به شما مى گویم حتّى فكر زنا نكنید (سپس چنین مثال زد) اگر شخصى در اطاق نقّاشى شده و زیبا، آتشى روشن كند، دود آن، اطاق نقّاشى شده را دودآلود و سیاه خواهد كرد، گرچه اطاق را نسوزاند، فكر زنا نیز همچون آن دودى است كه زیبایى چهره معنوى انسان را تیره و تار مى سازد گرچه آن چهره را از بین نبرد.»(1307)

یوسف پاك سرشت

حضرت یوسف(علیه السلام) هنگامى كه به خانه عزیز مصر قدم نهاد، پس از سه سال به سن بلوغ رسید. زلیخا كه محو زیبایى و قیافه جذّاب و قد و قامت یوسف شده بود مدّت هفت سال او را خدمت كرد و از خدا مى خواست كه یوسف یك نگاهى به او كند. ولى آن نوجوان آراسته و وارسته از آلودگى ها از ترس خدا در این مدت هفت سال سر به پایین بود و حتى یك بار نیز به زلیخا نگاه نكرد.
زلیخا: یوسف! سرت را بلند كرده و نگاهى به من كن!
یوسف: «مى ترسم هیولاى كورى و نابینایى بر دیدگانم سایه افكند.»
زلیخا: چه چشم هاى زیبایى دارى؟!
یوسف: «همین دیدگان من در خانه قبر، نخستین عضوى هستند كه متلاشى شده و روى صورتم مى ریزند.»
زلیخا: چقدر بوى خوشى دارى؟!
یوسف: «اگر سه روز بعد از مرگ من، بوى مرا استشمام نمایى، از من فرار مى كنى.»
زلیخا: چرا نزدیك من نمى آیى؟!
یوسف: «چون مى خواهم به قرب خداوند نایل شوم.»
زلیخا: گام بر بروى فرش هاى پربهار و حریر من بگذار و به خواسته من اعتنا كن!
یوسف: «مى ترسم بهره ام در بهشت از من گرفته شود.»
زلیخا دید با تقاضا و خواهش و انواع نقشه هاى فریب دهنده نمى تواند یوسف را تسلیم هواهاى خود گرداند؛ از این رو خواست او را تهدید نموده و بترساند؛ بلكه به هدف شوم خویش برسد، به یوسف گفت: «اُسَلِّمُكَ اِلى المُعذِّبینَ؛ تو را به شكنجه دهندگان مى سپارم.»
یوسف: «اذاً یَكفینى ربّى؛ در این صورت خداى من مرا كافى است.»(1308)
بى گناهى كم گناهى نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاك خود به زندان مى رود