فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

نادان ترین قوم

روزى معاویه به یكى از اهالى قوم سبأ گفت: خویشان تو چقدر نادان بودند كه یك زن (=بلقیس: ملكه سبا) بر آنها حكومت مى كرد. آن مرد گفت: نادان تر از خویشان من، اقوام تو بودند آنگاه كه رسول خدا(صلى الله علیه و آله) آنها را به حق فراخواند، گفتند: «اللّهمَّ اِنْ كانَ هذا هو الحقَّ مِن عندِكَ فَاَمْطِرْ علینا حجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعذابٍ الیمٍ(1014)؛ بار خدایا! اگر این از جانب تو آمده است و حق است، بر ما از آسمان بارانى از سنگ ببار یا عذابى دردناك بر ما بفرست.» نگفتند: بار خدایا! اگر او به حقیقت از جانب توست پس ما را هدایت كن؛ معاویه ساكت شد.(1015)

هیچ اشكالى ندارد كه تو را احمق بدانند!

ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایى مى كرد و مردم با نیرنگى حماقت او را دست مى انداختند. دو سكه به او نشان مى دادند كه یكى شان طلا بود و یكى از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب مى كرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهى زن و مرد مى آمدند و دو سكه به او نشان مى دادند و ملا نصرالدین همیشه سكه نقره را انتخاب مى كرد. تا اینكه مرد مهربانى از راه رسید و از اینكه ملا نصرالدین را آنطور دست مى انداختند ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند سكه طلا را بردار. اینطورى هم پول بیشترى گیرت مى آید و هم دیگر دستت نمى اندازند.
ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست، اما اگر سكه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمى دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن هایم. شما نمى دانید تا حالا با این كلك چقدر پول گیر آورده ام.
اگر كارى كه مى كنى هوشمندانه باشد، هیچ اشكالى ندارد كه تو را احمق بدانند.(1016)

فرمانده نادان

یعقوب لیث صفار (م 265) فرماندهى به نام ابراهیم داشت، با آنكه مردى دلاور و شجاع بود اما سخت نادان بود و جان خود را بر سر نادانى گذارد.
روزى در فصل زمستان به نزد یعقوب لیث آمد، یعقوب دستور داد از لباسهاى زمستانى خودش به ابراهیم بپوشانند.
ابراهیم خدمتكارى داشت به نام احمد بن عبدالله كه با ابراهیم دشمن بود.
ابراهیم چون به خانه آمد احمد گفت: هیچ مى دانى كه یعقوب لیث هر كه را لباس خودش دهد در آن هفته او را مى كشد؟!
ابراهیم گفت: نمى دانستم، علاج آن چیست؟ گفت: باید فرار كنیم. ابراهیم بدون تحقیق به حرف خدمتكار تصمیم به فرار گرفت. احمد گفت: من هم نزد یعقوب لیث نمى مانم و از شما جدا نخواهم شد و با شما فردا فرار مى كنیم.
از سویى احمد در خلوت نزد یعقوب لیث آمد و گفت: ابراهیم قصد دارد به سیستان برود و طغیان و شورش كند.
یعقوب لیث فكر كرد و خواست فرمان فراهم كردن لشگرى بدهد، كه احمد گفت: مرا مأمور سازید كه خود تنها سر ابراهیم را بیاورم، یعقوب لیث هم اجازه داد.
چون ابراهیم با سپاه خود قصد بیرون رفتن از شهر را كرد، احمد از قفا شمشیر بر ابراهیم زد و سر او را براى یعقوب آورد.
یعقوب، مقام ابراهیم، فرمانده نادان خود را به احمد داد و نزد یعقوب، بزرگ و محترم گشت.(1017)