فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

بازوبند یوسف(علیه السلام)

گفته اند كه آبِ آن چاهى كه برادران یوسف(علیه السلام) وى را در آن انداختند تلخ بود، چون یوسف در چاه آرام گرفت آبِ آن خوش گشت و چاهِ تاریك، روشن شد، امّا بر بازوىِ وى تعویذى بسته بود كه یعقوب آن را از بیمِ چشم زخم بر وى بسته بود، و در آن تعویذ پیراهنِ ابراهیم خلیل بود، پیراهنى از حریرِ بهشت كه جبرئیل آن روز كه ابراهیم را برهنه در آتشِ نمرود مى افكندند، از بهشت آورده بود، و بعد از ابراهیم، اسحاق از وى به میراث برد و بعد از اسحاق، یعقوب. آن ساعت كه یوسف برهنه در چاه آمد، جبرئیل آن تعویذ بگشاد و پیراهن بیرون آورد و در یوسف پوشانید.(919)

چشم زخم به پیامبر(صلى الله علیه و آله)

كلبى گوید كفّار خواستند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را به وسیله چشم زخم آسیب رسانند، لِذا قومى از قریش آمدند و در مقابلِ او ایستادند و گفتند ما مثلِ این مرد از حیثِ فصاحت و بلاغت و هم از لحاظ اظهارِ بیّنه و دلائل كسى را ندیده ایم و اینان قومِ بنى اسد بودند كه معروف به بد چشمى شده بودند و به هر چیزى اگر چشم مى انداختند و از آن تعریفِ زیاد مى كردند به آن آسیبى مى رسید، لِذا به یكى از آنها گفته بودند از تو مى خواهیم كه به محمّد چشم زخم بزنى، این مرد چنین كرد و چشمِ خود را به پیامبر(صلى الله علیه و آله) افكند و شروع به تعریف و توصیفِ رسول خدا(صلى الله علیه و آله) نمود و سخت، چشمِ خود را به پیامبر(صلى الله علیه و آله) دوخت در حالتى كه رسولِ خدا(صلى الله علیه و آله) به قرائتِ قرآن مشغول بود و این نگاه و نظاره قریبِ یك ساعت به طول انجامید و پیشِ خود تصوّر مى كرد كه چشمِ او تأثیرى در رسولِ خدا خواهد نمود. سپس آیاتِ انتهایى سوره مباركه قلم «و ان یكاد...» بر رسولِ خدا(صلى الله علیه و آله) نازل شد.
در بعضى روایت آمده كه پیغمبر(صلى الله علیه و آله) در مسجد نشسته بود و قرآن مى خواند. این جماعت بر در مسجد ایستاده انتظار مى كشیدند تا آن حضرت از مسجد بیرون آید او را به بدچشمى آفتى رسانند. جبرئیل(علیه السلام) آمد و آیه «وَ إِنْ یَكادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَ ما هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعالَمِینَ» را آورد و گفت: «یا رسول اللَّه! این آیه را تلاوت فرما تا از چشم زخم ایمن باشى!» آن حضرت این آیه را بخواند و از مسجد بیرون آمد، چون چشمِ حضرت، بر ایشان افتاد كور شدند و بر وى درآمدند و وى به سلامت از پیشِ ایشان بگذشت...(920)

ستاره شناس

امیرالمؤمنین على(علیه السلام) و سپاهیانش، سوار بر اسبها، آهنگ حركت به سوى نهروان داشتند. ناگهان یكى از سران اصحاب رسید و مردى را همراه خود آورد و گفت: یا امیرالمؤمنین! این مرد ستاره شناس است و مطلبى دارد مى خواهد به عرض شما برساند.
ستاره شناس: یا امیرالمؤمنین! در این ساعت حركت نكنید، اندكى تأمّل كنید، بگذارید اقلّاً دو سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حركت كنید!
- «چرا؟»
- چون اوضاع كواكب دلالت مى كند كه هر كه در این ساعت حركت كند از دشمن شكست خواهد خورد و زیان سختى بر او و یارانش وارد خواهد شد، ولى اگر در آن ساعتى كه من مى گویم حركت كنید، ظفر خواهید یافت و به مقصود خواهید رسید!
- «این اسب من آبستن است، آیا مى توانى بگویى كره اش نر است یا ماده؟»
- اگر بنشینم حساب كنم مى توانم.
- «دروغ مى گویى، نمى توانى، قرآن مى گوید: هیچكس جز خدا از نهان آگاه نیست. آن خداست كه مى داند چه در رحم آفریده است. محمد رسول خدا(صلى الله علیه و آله) چنین ادعایى كه تو مى كنى نكرد. آیا تو ادعا دارى كه بر همه جریانهاى عالم آگاهى و مى فهمى در چه ساعت خیر و در چه ساعت شرّ مى رسد. پس اگر كسى به تو با این علم كامل و اطلاع جامع اعتماد كند به خدا نیازى ندارد.» بعد به مردم خطاب فرمود: «مبادا دنبال این چیزها بروید، اینها منجر به كهانت و ادعاى غیبگویى مى شود. كاهن همردیف ساحر است و ساحر همردیف كافر و كافر در آتش است.» آنگاه رو به آسمان كرد و چند جمله دعا مبنى بر توكل و اعتماد به خداى متعال خواند. سپس رو كرد به ستاره شناس و فرمود: «ما مخصوصاً برخلاف دستور تو عمل مى كنیم و بدون درنگ همین الان حركت مى كنیم.» فوراً فرمان حركت داد و به طرف دشمن پیش رفت. در كمتر جهادى به قدر آن جهاد، پیروزى و موفقیت نصیب على(علیه السلام) شده بود.(921)