فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

شهر مقلّدها

در گذشته گرمابه هاى ایران با شیپور و بوق مجهّز بود. گرمابه داران براى آگاه ساختن مردم از باز شدن گرمابه، یك ساعت پیش از طلوع صبح شیپور مى زدند. اتفاقاً روزى در یكى از شهرها شیپور حمام گم و یا خراب شد. گرمابه دار با زحمت زیادى بوقى را با قیمت گرانى تهیه كرد و كار خود را انجام داد.
مرد غریبى كه تازه وارد آن شهر شده بود، از دیدن این وضع خوشحال شد، زیرا دید كه در آنجا جنس یك ریالى را مى توان ده ریال فروخت. فوراً تصمیم گرفت كه تعداد زیادى شیپور بخرد و به این نقطه حمل كند تا ده برابر سود كند. مال التجاره خویش را وارد میدان بزرگ آن شهر كرد و انتظار داشت در نخستین لحظه مردم براى خریدن شیپورها سر و دست بشكنند. ولى او هر چه توقف كرد كسى از او احوالى نپرسید.
بازرگان ثروتمندى كه عصا به دست از آن میدان عبور مى كرد، علّت نقل این همه بوق را از آن مرد غریب پرسید. وى سرگذشت خود را به او بازگو كرد. بازرگان خردمند از حماقت و ابلهى او در شگفت فروماند و گفت: تو آخر فكر نكردى این شهر دو حمام بیش ندارد و این همه شیپور در اینجا بفروش نمى رسد؟! مرد غریب پرسید: چه كار مى توانى انجام بدهى؟! بازرگان جواب داد: دیگر این كار به تو مربوط نیست. همین اندازه بدان مردم اینجا مقلّد و بى فكرند و من از این نقطه ضعف آنها به نفع تو استفاده خواهم كرد. سپس یك دانه بوق به امانت از او گرفت و به دست نوكرش سپرد تا به خانه او برساند.
بامدادان این مرد سرشناس و ثروتمند به جاى عصا بوق را به دست گرفت و تكیه زنان بر بوق، راه تجارتخانه را پیمود. شیوه این بازرگان توجه مردم را جلب كرد و با خود گفتند لابد رمز موفّقیت این مرد در زندگى و بازرگانى همین نوع كارهاى اوست. دسته اى نیز این نظر را تأیید كردند و غلغله اى در شهر «مقلّدها» راه افتاد. مردم مشغول خریدن بوق شدند و چیزى نگذشت كه تمام بوقها بفروش رسید. بازرگان پیر، براى رسیدگى به وضع نقشه خود، تماس مجدّدى با آن مرد غریب گرفت و مطلّع شد كه همه شیپورها بفروش رفته است. سپس پیغام داد كه هر چه زودتر از این شهر بیرون رود؛ زیرا نقشه دگرگون خواهد شد.
فرداى آن روز بازرگان قد خمیده، بار دیگر بجاى بوق، عصا به دست گرفت و به حجره رفت. مردم از كار و كرده خود پشیمان شدند و فهمیدند كه فریب تقلید كوركورانه خویش را خورده اند. نه عصا رمز موفّقیت بود، و نه بوق. به قول مولوى:
خلق را تقلیدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر این تقلید باد

زمین خوردن رئیس

مى گویند رئیس اهالى «فچى» از یك جاده كوهستانى عبور مى كرد و پشت سرش عدّه اى از مردم آنجا راه مى رفتند. اتفاقاً رئیس به زمین خورد و تمام افرادى كه پشت سر او بودند فوراً همان عمل را انجام دادند، جز یك نفر كه از این پیروى غلط ناراحت شد؛ ولى دیگران او را به باد انتقاد گرفتند كه: مگر تو از رئیس بیشتر و بهتر مى دانى؟
چون ز تلى بر جهد یك گوسفند
گله گله گوسفندان مى جهند

شعر

خلق را تقلیدشان بر باد داد
اى دو صد لعنت بر این تقلید باد
«دهخدا»
گاو و خر را نكنَد خوردن گندم، آدم
شرف مرد به تقلید نگردد حاصل
«بیدل»
نمى دانم به هر جایى كه هستى
خلافِ رسم و عادت كن كه رَستى
«شبسترى»