فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

مخترع دین و توبه

امام صادق(علیه السلام) فرمود: مردى در زمانهاى گذشته زندگى مى كرد و مى خواست دنیا را از راه حلال بدست آورد، و ثروتى فراهم نماید كه نتوانست.
از راه حرام كوشش كرد تا مالى بدست آورد نتوانست. شیطان برایش مجسم و آشكار شد و گفت: از حلال و حرام نتوانستى مالى پیدا كنى، مى خواهى من راهى به تو بیاموزم كه اگر عمل كنى به ثروت سرشارى برسى و عده اى هم پیرو پیدا كنى؟
گفت: آرى مایلم. شیطان گفت: از نزد خودت دینى اختراع كن و مردم را به آن دعوت نما. او، كیشى اختراع كرد و مردم، گردش را گرفته و به مال زیادى دست یافت.
روزى متوجه شد كار ناشایستى كرده و مردمى را گمراه نموده است؛ تصمیم گرفت به پیروانش بگوید كه گفته ها و دستوراتم باطل و اساسى نداشته است.
هر چه گفت: آنها قبول نكردند و گفتند: حرفهاى گذشته ات حق بوده است و اكنون خودت در دینت شك كرده اى؟!
چون این جواب را شنید غل و زنجیرى تهیه نمود و به گردن خود آویخت و مى گفت: این زنجیرها را باز نمى كنم تا خداى توبه مرا قبول كند.
خداوند به پیامبر آن زمان وحى نمود كه به او بگوید: «قسم به عزّتم اگر آنقدر مرا بخوانى و ناله كنى كه بند بندت از هم جدا شود، دعایت را مستجاب نمى كنم، مگر كسانى كه به مذهب تو مرده اند و آنها را گمراه كرده بودى به حقیقت كار خود اطلاع دهى و از كیش تو برگردند.»(476)

ذبح كدو

پس از آنكه معاویه به مخالفت با امیرالمؤمنین(علیه السلام) پرداخت، تصمیم گرفت عقل و مراتب اطاعت مردم شام را آزمایش كند، لذا با عمروعاص مشورت كرد.
عمروعاص گفت: به مردم شام دستور بده كدو را مانند گوسفند ذبح كنند و پس از تذكیه آن را بخورند، اگر فرمانت را اجراء نمودند، آنها یار تو هستند وگرنه اطاعت نكنند.
معاویه دستور داد از فردا كدو را مانند گوسفند ذبح كنند، و مردم شام بدون كوچترین اعتراض اجراء نمودند و این بدعت در سراسر شام معمول گردید.
طولى نكشید كه خبر این بدعت به گوش مردم عراق رسید، بعضى از آنان از امیرالمؤمنین(علیه السلام) در این باره پرسش كردند.
حضرت در جواب فرمود: «القرع لیس یذكى فكلوه؛ خوردن كدو، ذبح لازم ندارد»، مراقب باشید كه شیطان عقلتان را نبرد و افكار شیطانى حیرت زده و سرگردانتان ننماید.»(477)

علت این گناه

درباره این گناه یعنى كشتن دختر در عربستان نوشته اند: پادشاهى بود كه قبیله اى با او از در شورش و مخالفت درآمدند، پادشاه لشگرى را فرستاد تا آنها را سركوب كند.
لشگر بر آنان تاختند و اموالشان را غارت كردند و زنانشان را به اسیرى گرفتند و مردانشان هم فرار كردند.
وقى زنها را از نزد پادشاه آوردند دستور داد هر كس یكى را بردارد. بعد از مدتى مردان قبیله كه فرار كرده بودند، پشیمان شدند و به شعراء خود گفتند: نزد پادشاه بروید و شعرى در عذرخواهى و پشیمانى بگوئید.
آنان نزد پادشاه آمدند و زبان حال مردان را به سمع او رساندند و تقاضا كردند كه زنان را به قبیله برگردانند، پادشاه گفت: زنهاى شما را تقسیم كرده ایم، اختیار آمدن را به خودشان وامى گذاریم، مى خواهند برگردند و مى خواهند بمانند.
قیس بن عاصم خواهرى داشت كه نصیب جوان خوشگل و قوى هیكلى شد، و گفت: من به قبیله خود نمى آیم. هر چه قیس به خواهرش تكلیف كرد، فایده اى نداشت. قیس كه مرد بزرگى در قبیله خود بود گفت: دختران وفا ندارند، از این تاریخ به بعد هر كس دختر بزاید، زنده بگورش كنید. پس این موضوع سنّت شد.(478)