گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

افراط در آزادى و آزادگى

آزادى یكى از بزرگترین و عالیترین ارزشهاى انسانى است و به تعبیر دیگر، (جزء) معنویّات انسان است (معنویّات انسان یعنى چیزهایى كه مافوق حدّ حیوانیّت اوست). آزادى براى انسان ارزشى مافوق ارزشهاى مادى است. انسانهایى كه بویى از انسانیّت برده اند حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت ترین شرایط زندگى كنند ولى در اسارت یك انسان دیگر نباشند، محكوم انسان دیگر نباشند، آزاد زندگى كنند. مى دانید كه -مع الاسف- بوعلى سینا مدتى وزیر بود. داستان عجیبى از این دوران زندگى او در كتاب نامه دانشوران آمده است:
روزى با كوكبه وزارت از راهى مى گذشت. كناسى را دید كه خود بدان شغل كثیف مشغول و زبانش بدین شعر لطیف مترنّم است:
گرامى داشتن اى نفس از آنت
كه آسان بگذرد بر دل جهانت
شیخ را از شنیدن آن شعر، تبسّم آمد. با شكر خنده از روى تعریض آواز داد كه: الحق حدّ تعظیم و تكریم همان است كه تو درباره نفس شریف مرعى داشته اى، قدر جاهش این است كه در قعر چاه به ذلّتِ كناسى دچارش كرده و عزّ و شأنش این است كه بدین خفّت و خوارى گرفتارش ساخته اى، عمر نفیس را در این امر خسیس تباه مى كنى و این كار زشت را افتخار نفس مى شمارى.
مرد كناس دست از كار، كوتاه و زبان بر وى دراز كرده، گفت: در عالَم همّت، نان از شغل خسیس خوردن بِهْ كه بار منّتِ رئیس بردن.
بوعلى غرق عرق شد و باشتاب تمام گذشت. بوعلى دید منطقى است كه جواب ندارد، واقعیّتى است. در منطق حیوانى و در منطق خاكى معنى ندارد كه انسان، مرغ و پلو و اسب و كنیز و غلام و برو بیا را رها كند و بیاید كناسى كند و بعد، از آزادى و آزادگى سخن براند. آزادى و آزادگى چیست؟ مگر یك چیز محسوس و ملموس است؟ نه، محسوس و ملموس نیست، ولى براى وجدان عالى بشر، آزادى آنقدر ارزش دارد كه كناسى را بر اسارت ترجیح مى دهد.
آزادى واقعاً یك ارزش بزرگ است. گاهى انسان مى بیند در بعضى از جوامع، این ارزش به كلى فراموش شده، ولى یك وقت هم مى بیند این حس در بشر بیدار مى شود. بعضى افراد مى گویند بشریت و بشر یعنى آزادى، و غیر از آزادى، ارزش دیگرى وجود ندارد، یعنى مى خواهند تمام ارزشها را در این یك ارزش كه نامش آزادى است، محو كنند. آزادى، تنها ارزش نیست؛ ارزش دیگر عدالت است، ارزش دیگر حكمت است، ارزش دیگر عرفان است و چیزهاى دیگر.(56)

اسارت بهتر از آزادى

جوانى عزب و بدون زن است، زیبا هم هست آن هم در نهایت زیبایى! به جاى اینكه او بخواهد برود سراغ زنها، زنها سراغ او مى آیند، روزى نیست كه صدها نامه و صدها پیغام براى او نیاید، از همه بالاتر برجسته ترین زنان مصر، صددرصد عاشق او شده اند، شرایط كامجویى برایش فراهم است، تمام امكانات آماده، درها همه بسته، خطر جان برایش درست كرده است، زن به او مى گوید: یا كام مى دهى، یا به كشتنت خواهم داد و خون تو را خواهم ریخت.
با این شرایط یوسف چه مى كند؟ دست به دعا برمى دارد و عرض مى كند: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ اِلَىَّ مِمَّا یَدعُونَنى اِلیهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَیدَهُنَّ أَصْبُ اِلَیْهِنَّ(57)؛ پروردگارا! زندان براى من از آنچه این زنها دارند مرا به سوى آن دعوت مى كنند بهتر است، خدایا! من را به زندان بفرست و به چنگال این زنها گرفتار نكن.»(58)

تطمیع ابوذر

ابوذر تا اواسط دوره عثمان بود. در همان زمانى كه دیگران با پولهاى كلان زندگى مى كردند و جایزه هاى صد هزار دینارى و صد هزار درهمى از خلیفه مى گرفتند و جیب هایشان را پر مى كردند و براى خودشان رمه هاى گوسفند درست مى كردند. گله هاى اسب درست مى كردند. غلام ها درست مى كردند. كنیزها درست مى كردند. اما ابوذر بود و امر به معروف و نهى از منكر، كه جز امر به معروف و نهى از منكر چیز دیگرى نداشت.
عثمان هر چه كوشش كرد تا این زبانى كه از صدها شمشیر، ضررش براى او بیشتر بود، خاموش كند، نتوانست. به شام تبعیدش كرد، فائده نكرد. شكنجه اش دادند و كتكش زدند، اثرى نكرد. غلامى داشت یك كیسه پول به او داد و گفت: اگر بتوانى با این كیسه پول ابوذر را قانع كنى تا این كیسه پول را از ما بگیرد، تو را آزاد مى كنم. غلام چرب زبان، پیش ابوذر آمد، هر كار كرد و هر منطقى بكار برد، ابوذر نپذیرفت و گفت: اول بایستى روشن بشود كه این پول از كیست و پول چیست كه به من مى دهید، اگر سهم من است كه مى خواهید به من بدهید، سهم دیگران چطور مى شود؟ آیا سهم دیگران را مى دهید كه مى خواهید سهم من را بدهید؟ وگرنه، چرا آمده اید تنها مى خواهید سهم مرا بدهید؟!
بالاخره غلام از راه دینى و مذهبى وارد شد و گفت: ابوذر! آیا نمى خواهى یك بنده اى آزاد بشود؟
گفت: چرا.
گفت: من غلام عثمانم او با من شرط كرده است كه اگر شما این پول را بپذیرید او مرا آزاد مى كند و شما به خاطر این كه من آزاد شوم این پول را بپذیرید.
ابوذر گفت: خیلى مایل هستم كه تو آزاد شوى، اما متأسّفم از اینكه اگر من این پول را بگیرم، تو آزاد مى شوى من غلام عثمان مى شوم.(59)