گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آزادى از تمایلات نفسانى

«عن ابى عبد اللَّه(علیه السلام) قال: اقصر نفسك عمّا یضرّها من قبل ان تفارقك و اسع فى فكاكها كما تسعى فى طلب معیشتك فانّ نفسك رهین بعملك؛(54) امام صادق(علیه السلام) فرموده است: نفس خود را از تمایلات مضرّش بازدار پیش از آنكه مرگت فرا رسد و جان از تنت مفارقت نماید، و در راه آزادى نفس خویش كوشش كن همان طور كه در طلب معاش خود مجاهده میكنى كه نفس تو در گرو اعمال تو خواهد بود.»

داستانها

بازرگان و طوطى

در یكى از شهرها، مرد بازرگانى بود كه طوطى زیبا و خوش نوایى داشت. او آن پرنده را در قفس قرار داده و با آن اُنس بسیارى داشت. روزى بازرگان قصد مسافرت به سوى هندوستان نمود و خویشان و دوستان خود را نزد خود جمع كرد و از آنها پرسید: چه مى خواهید كه در این سفر براى شما سوغاتى بیاورم؟ هر كسى چیزى را درخواست كرد. او سپس نزد طوطى شیرین سخن خود رفت و گفت: تو چه مى خواهى تا برایت بیاورم؟! طوطى گفت: وقتى به هندوستان رسیدى و طوطى ها را به طور آزاد در جنگل و صحرا و چمن دیدى، نزد آنها یادى از محرومیّت و گرفتارى من كن، و از قول من به آنها بگو: شما این گونه آزاد و خرّم، ولى من در قفس اسیر مانده، شما را به خدا یك صبحدم در مرغزار از من یادى كنید، وفا و محبّت را از یاد نبرید:
یاد آرید اى مهان زین مرغ زار
یك صبوحى در میان مرغزار
بازرگان به هندوستان رفت و در آنجا وقتى طوطیان آزاد و خرّم را دید، پیام طوطى خود را به آنها ابلاغ كرد. ناگهان دید یكى از طوطى ها لرزید و بر زمین افتاد و نفسش قطع شد. بازرگان بسیار متأثّر گردید و اظهار پشیمانى كرد كه چرا سبب قتل طوطى زیبا شده است. مبادا این طوطى از خویشان طوطى من بود كه به یاد او پرپر زد و مُرد:
این مگر خویش است با آن طوطیك
این مگر دو جسم بود و روح یك
این چرا كردم؟ چرا دادم پیام
سوختم بیچاره را زین گفت خام
بازرگان به وطن بازگشت و سوغات هاى خود را به خویشان و دوستانش داد و سپس نزد طوطى عزیز خود رفت و جریان را از اول تا آخر براى او بیان كرد. ناگهان دید طوطى زیبایش در میان قفس افتاد! بازرگان خیال كرد كه طوطى مُرد. بنابراین با كمال ناراحتى، درِ قفس را گشود و جسد مرده طوطى را از قفس بیرون آورد و بر زمین نهاد. ناگهان طوطى به پرواز درآمد و بر بالاى درختى نشست. آن هنگام بازرگان به راز جریان پى برد و از حیله و نیرنگ طوطى ها تعجّب كرد، و دریافت كه چگونه طوطى خوش نوایش با این حیله، از قفس گریخته است. بازرگان از این جریان، این پند را گرفت كه باید اسیر قفس تن نبود، و همچون طوطى به فضاى بیرون توجّه كرد و به وسیله عوامل آزادى از اسارت هوس هاى تن، نجات یافت و در فضاى ملكوتى انسانیّت به پرواز درآمد:
خواجه با خود گفت این پند من است
راه او گیرم كه این ره روشن است
جان من كمتر ز طوطى كى بود؟
جان چنین باشد، كه نیكو پى بود
تن قفس شكل است ز آن شد خارج آن
در فریب داخلان و خارجان(55)