گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آراستگى ظاهر

در احوالات امام صادق(علیه السلام) آمده بسیار باابهّت بود. چندانكه چون دانشمندان زمانش به قصد پیروزى بر او براى مناظره هاى علمى به دیدارش مى رفتند، با دیدن او زبانشان بند مى آمد. همواره باوقار و متین راه مى رفت و به هنگام راه رفتن عصا در دست مى گرفت. ظاهرش همیشه مرتب ولباسش اندازه بود. به وضع ظاهر خود بسیار اهمیت مى داد. موهاى سر و صورتش را هر روز شانه مى زد. عطر به كار مى برد و گل مى بوئید. انگشترى نقره با نگین عقیق در دست مى كرد و نگین عقیق را بسیار دوست مى داشت. هنگام نشستن گاه چهار زانو مى نشست و گاه پاى راست را بر ران چپ مى نهاد. در اتاقش نزدیك در و رو به قبله مى نشست. لباسهایش را خود تا مى كرد. گاه بر تخت مى خوابید و گاه بر زمین. چون از حمام بیرون مى آمد لباس تازه و پاكیزه مى پوشید و عمامه مى گذاشت.
در لباس پوشیدن هم ظاهر را حفظ مى كرد و هم توانایى مالى را و مى فرمود: «بهترین لباس در هر زمان، لباس معمول مردم همان زمان است.» هم لباس نو مى پوشید و هم لباس وصله دار. هم لباس گران قیمت مى پوشید و هم لباس كم بها و مى فرمود: «اگر كهنه نباشد، نو هم نیست.» لباس كم بها و زبر را زیر و لباس نرم و گران قیمت را روى آن مى پوشید و چون «سفیان ثورى» زاهد به وى اعتراض كرد كه پدرت على(علیه السلام) لباسى چنین و گرانبها نمى پوشید فرمود: «زمان على(علیه السلام) زمان فقر و ندارى بود و اكنون همه چیز فراوان است. پوشیدن آن لباس در این زمان لباس شهرت است و حرام؛ خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد و چون به بنده اش نعمتى مى دهد، دوست دارد بنده اش آن را آشكار كند.»
سپس آستین را بالا زد و لباس زیر را كه زبر و خشن بود، نشان داد و فرمود: «لباس زبر و خشن را براى خدا پوشیده ام و لباس روئین را كه نو و گرانبها است براى شما.» هنگام احرام وانجام فریضه حج، بُرد سبز مى پوشید و به گاه نماز، پیراهن زبر وخشن و پشمین. لباس سفید را بسیار دوست داشت و چون به دیدن دیگران مى رفت آن را بر تن مى كرد. نعلین زرد مى پوشید و به كفش زرد رنگ و سفید علاقه مند بود.(24)

آراستگى، نه وقت تلف كردن

اى كاش همه مثل او فكر مى كردیم. در یكى از روزها كه در منطقه عملیاتى بودیم، بعد از نماز صبح، جلوى آیینه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهایم كه تا حدى بلند بود. صداى خنده آهسته اى مرا به خود آورد. به طرف صدا برگشتم. شهید بابایى بود كه در كنار سوله دراز كشیده بود و به من نگاه مى كرد. رو به من كرد و گفت: مى خواهى یكى از دلایل تراشیدن سرم را برایت بگویم؟ الآن یك ربع است كه جلوى آینه ایستاده اى و موهایت را چپ و راست مى كنى، مى دانى زیر هر تار مویت یك شیطان خوابیده؟ غرور این موها، تو را جلوى آینه نگه داشته و فكر مى كنى خوش تیپ تر مى شوى ولى من سرم را با ماشین چهار تراشیده ام و یك قیافه معمولى به خود گرفته ام. قیافه معمولى هیچ وقت انسان را مغرور نمى كند. شهادت مناسب ترین هدیه اى بود كه خدا به پاس زحماتش به او بخشید. گوارایش باد.(25)

چرا قرآن را با این زینتها زندانى كرده اید!

روزى آیت الله وحید بهبهانى در حالى كه مشغول مطالعه بود، درب منزل را مى كوبند و وى در حالى كه قلم در دست داشت بسوى درب مى رود و آن را مى گشاید:
- آه تو هستى میرزا شمس الدین، سلام.
- سلام استاد. چند نفر با شما كار داشتند. گویا از فرستادگان شاه ایرانند، من آنها را راهنمایى كردم.
آقا در حالى كه به فرستادگان دربار چشم دوخته بود، مى پرسد چه شده؟ كارى دارند؟
یكى از نمایندگان آغا محمد خان، با سبیلهاى سیاه تابداده، هیكل درشت و قد بلند دست به سینه نهاده، مى گوید: سلام قربان!
- سلام علیكم.
سپس به اشاره مرد چهارشانه، یكى از همراهانش كه ریش انبوه سیاهى داشت، درِ صندوقچه اى را گشوده، در برابر دیدگان آقا قرار داد.
- این هدیه اى است از سوى آغا محمدخان قاجار پادشاه ممالك محروسه(26) ایران. ایشان سلام رسانده، فرمان دادند این صندوقچه را به شما بسپاریم.
- چه هست فرزندم؟
- قرآن، قربان؛ قرآنى بسیار نفیس به خط میرزاى تبریزى.
سپس قرآن را گشوده، مى گوید: ملاحظه مى فرمایید قربان، بى نظیر است.
- این دانه ها چیست كه بر جلد قرآن چسبانده اند؟
- قربان، اینها سنگهاى گرانبهاست كه جلد قرآن را زیبا ساخته و به ارزش آن افزوده اند.
- فرزندم، چرا كلام پروردگار را به پیرایه هایى مى آرایید كه به سبب آنها از دسترس مردم دور شود و در صندوقچه ها قرار گیرد؟ این دانه ها را جدا كرده، بفروشید و بهاى آن را میان دانشجویان و مردم تهیدست پخش كنید.
- آقا پس قرآن را كه به خط میرزاى تبریز است بپذیرید.
- هركس قرآن را آورده، نزد او باقى بماند تا پیوسته در آن بنگرد و كلام خداوند را بخواند!
سپس در را بسته، بازمى گردد. محمد على كه بر سر صندوق كتابهاست، مى پرسد: كه بود پدر؟
- فرستادگان دربار ایران. هدیه اى آورده بودند.
- چه هدیه اى؟
- یك قرآن. چه روزگارى شده قرآنها را با طلا و زمرّد و الماس آزین مى بندند و مى گویند بر ارزش كتاب خدا افزوده مى شود! آیا چند تكّه سنگ به اندازه اى ارجمند است كه مى تواند بر ارزش سخن پروردگار بیفزاید؟ مى بینى چگونه است؟
محمد على فرصت ادامه گفتار را از پدر مى گیرد و مى پرسد: حالا آن قرآن كجاست؟
- كجاست؟! نزد فرستاده دربار.
- نپذیرفتید؟
- نه، ما كه قرآن براى خواندن داریم، گفتم نزد خودش باشد تا پیوسته بخواند.
سپس مشغول ادامه مطالعه خود شد و اعتنایى به فرستادگان نكرد.(27)