فهرست کتاب


مبانی نظری نبوت و امامت

اصغر طاهرزاده

علم به حقایق اشیاء

عنایت داشته باشید که رؤیت اشیاء سه‌گونه است: یکی رؤیت حسی و دیگر رؤیت عقلی و سوم رؤیت قلبی و ملکوتی.
الف- رؤیت حسی: عبارت است از دیدن اشیاء به عنوان موجوداتی مستقل و جدا از همدیگراز طریق چشم.
ب- رؤیت عقلی: عبارت است از علمِ عقل به مفاهیمی که از واقعیات اشیاء انتزاع می‌شود، مثل این‌که عقل می‌فهمد اشیاء عین ربط به خالق‌اند و هیچ استقلالی ندارند، منتها این نوع رؤیت به صورت درك مفهومی است و انسان از طریق عقل، مفاهیمی را از واقعیات انتزاع می‌کند مثل مفهوم انسان یا مفهوم درخت.
ج- رؤیت ملكوت اشیاء: عبارت است از رؤیت قلبیِ حقیقت اشیاء و دیدن باطن آن‌ها و كشف جنبه‌ی انتساب آن‌ها به خداوند. همچنان كه قرآن می‌فرماید: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْئیٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُون»(167) منزه است خدایی که به دست اوست ملكوت هرچیز و همه‌چیز به سوی او باز می‌گردد. قرآن از یک طرف می‌فرماید: ملكوت هر شیئی در قبضه‌ی حق است و از طرف دیگر می‌فرماید چرا اشیاء را از جنبه‌ی ملكوتی‌شان نمی‌نگرند؟ می‌فرماید: «اَوَلَمْ یَنْظُروُا فِی مَلَكُوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَیْئیٍ»(168) چـرا در ملكوت آسمان‌ها و زمین و هرچه خدا آفریده ‌نمی‌نگرند؟ تا از طریق این شهود، عطش حقیقت‌جوییِ دل، با روبه‌روشدن با حقیقت اشیاء سیراب شود. در همین رابطه رسول‌الله(ص) از خداوند طلب رؤیت حقیقت اشیاء و جنبه‌ی ملكوتی آن‌ها را می‌كنند، آن‌جا كه دعا می‌کنند: «رَبِّ اَرِنا الْاَشْیاءَ كَما هِیَ»(169) خدایا: اشیاء را آن طور كه هستند به ما نشان بده، و خـداونـد بـه حضرت ابراهیم(ع) همین جنبه‌ی ملكوتی اشیاء را نمایاند و در نتیجه او اهل یقین شد. قرآن می‌فرماید: «وَكَذَلِكَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»(170) بدین‌سان ملكوت آسمان و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا این‌كه اهل یقین گردد. زیرا یقینِ حقیقی با رؤیت حقیقـت عالم حاصل می‌شود و این رؤیت با تفكر به دست نمی‌آید، بلكه دریچه‌هایی است از غیب برقلب انسان‌های وارسته كه از وسوسه‌های شیطان رهیده‌اند و مقام امام، همین مقام یقین است، چنانچه قرآن در این رابطه می‌فرماید: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّهً یَهْدوُنَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِایاتِنا یُوقِنُون»(171) و از آن‌ها امامانی قرار دادیم كه به امر ما هدایت می‌کنند، به علت آن‌كه آن‌ها صبر كردند و به آیات ما یقین داشتند. و ائمه‌ی اطهار(ع) مصداق كامل امام هستند. چون همچنان‌که قبلاً عرض شد هم فرزند ابراهیم(ع)اند، هم معصوم‌اند و آیه‌ی اخیر هم می‌فرماید: آن امامان که فرزندان حضرت ابراهیم(ع) هستند، مقامشان مقام یقین به آیات الهی است كه همان مقام رؤیت ملكوتی و شهود قلبی اشیاء است.
امام صادق(ع) در رابطه با رؤیت ملکوتی حضرت ابراهیم(ع) فرمودند: «برای ابراهیم پرده از آسمان‌ها و زمین برداشته شد، به طوری كه ابراهیم می‌دید آنچه در آن‌ها بود و عرش را و هرکس بر عرش بود را دید. راوی می‌گوید: پرسیدم آیا برای محمد(ص) نیز چنین شـد؟ فرمود: آری و صاحب شما نیز می‌بیند.(172)
نتیجه این که مشاهده‌ی ملكوت و ارتباط و اتصال وجودی امام به عالم هستی و احاطه‌ی علمی وی به جمیع اشیاء و موجودات از ابعاد علوم باطنی امام است.

حدود علم غیب امام

علم غیب امام به میزانی است كه خدا بخواهد. راوی می‌گوید از امام صادق(ع) پرسیدم: آیا امام غیب می‌داند؟ «قَالَ: لَا وَ لَكِنْ إِذْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ الشَّیْ ءَ أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِك »(173) حضرت فرمود: نه، ولى هرگاه بخواهد چیزى را بداند خدا آن را به او بیاموزد.
با توجه به روایت فوق آنچنان نیست كه علم غیبی امام ذاتی باشد و امام بدون اذن الهی همواره از آن علم برخوردار باشد، بلكه هرچه حكمت خدا اقضاء كند كه امام بداند می‌داند. امام هم به عنوان انسانی که تنها به بندگی خدا راضی است، خواست خدا را می‌پسندد. البته آنچه در هدایت مردم لازم است که امامان بدانند، خداوند به ایشان می‌دهد به همین جهت می‌فرمایند: «بَلْ قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّه »(174) دل‌های ما ظروف مشیت و خواست الهی است و آنچه خدا می‌خواهد ما می‌خواهیم.
نکته‌ی دیگر در مورد علم امام آن است که گاهی امام بنا به مصلحتی در موضوعی اصلاً نظر به عوالم غیبی نمی‌كنند و اظهار بی‌اطلاعی می‌نمایند و سعی می‌نمایند از طریق عادی اقدام به تحقیق نمایند، پس اگر سؤال شود: اگر پیامبر و امامان(ع) علم غیب داشتند، چرا رفتارشان آنچنان عادی است كه گویا هیچ اطلاعی از غیب ندارند، آیا اگر واقعاً علم غیب داشتند نباید خودشان را در معرض هلاكت قرار نمی‌دادند؟ در جواب باید گفت: قرار نیست امامان از علم غیبی كه خداوند در اختیار آن‌ها گذارده تا بشریت را هدایت كنند، در زندگی عادی و به نفع شخصی خود استفاده كنند و نظام زندگی خود را از مجاری عادی خارج كنند. به همین جهت با این‌كه منافقین را می‌شناختند با آن‌ها با حفظ ظاهر برخورد می‌كردند و یا در قضاوت هرگز از علم غیب استفاده نمی‌كردند. از طرفی علم غیب، مسیر حوادث را تغییر نمی‌دهد بلكه علم به مسیر حوادث است از طریقی كه واقع می‌شود. یعنی امام علم دارد كه فلان حادثه با چه عللی حادث می‌شود، در واقع علم غیب، علم به سلسله‌ی زنجیره‌ای علل است كه اراده‌ی خود فرد یكی از اجزاء این سلسله است و علم به سلسله و زنجیره‌ی علل مسیر سلسله و زنجیره را تغییر نمی‌دهد، امام پی می‌برند كه فلان حادثه به طور حتم در فلان زمان واقع می‌شود. علم به غیب، علم است به آنچه پیش خواهد آمد و این علم، مسیر حوادث را تغییر نمی‌دهد و تكلیفی هم نمی‌آورد تا امام برای تغییر آن واقعه تلاش کنند زیرا آن علم، علم به نظام تكوینی و غیبی عالَم است، می‌بینند كه این فرد به خاطر اعمالش طبق نظام تكوین سرنوشتش چنین می‌شود. زیرا علم امام، علم است به آنچه در لوح محفوظ هست و حتمی‌الوقوع می‌باشد و لذا آنچه حتمی‌الوقوع است تكلیف به آن تعلق نمی‌گیرد. امری را انسان در موردش تلاش می‌كند كه امكان شدن و نشدن دارد، پس علم امام ربطی به تكالیف خاصه‌ی او ندارد. و چون امام به مقام رضا به قضای الهی رسیده، دوست دارد آنچه را خدا اراده كرده است واقع شود. لذا چون در قضای الهی رانده شده كه مثلاً حضرت علی(ع) به دست ابن‌ملجم شهید شود، امام جز این مطلب را طلب نمی‌كند، و این غیر از آن است كه انسان در شرایط عادی باید خود را از مهلكه برهاند، چون این مهلكه‌ها را در نظام عالمِ تكلیف، برای او ایجاد می‌كنند و او هم باید با اراده و اختیار خود در رفع آن‌ها تلاش كند.(175) برعكسِ آن حقایق غیبی که خداوند برای امام از طریق علم غیب می‌نمایاند و خبر از نظام حتمی و قضای رانده شده به او می‌دهد تا در هدایت مردم به آن حقایق آگاهی کامل داشته باشد و هدایتش همه‌جانبه باشد، نه این‌كه این علوم غیبی برای او تكلیف و موضع‌گیری شخصی در برداشته باشد.(176)
سؤال: حدّ علم امام در علوم معمولی چقدر است و امام چقدر از این نوع علوم معمولی را باید دانا باشد؟
جواب: نصاب علم امام، كلیه‌ی علوم و معارف و احكامِ شریعت و مطالبی است كه برای زمامداری و هدایت مردم لازم است و اصولاً مقام امام اقتضاء دارد كه هرگاه مصلحتی در میان بود، هرچیزی را بخواهد برایش روشن شود.
از نمونه‌ی اعمالی كه نشان می‌دهد پیامبر و ائمه(ع) مأمور به حكم به ظاهر بودند این‌كه علامه‌ی عسگری می‌فرماید: ابن‌ملجم از اسكندریه با گروهی جهت تبریك و بیعت، خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسیدند. حضرت به ابن‌ملجم نگاه كردند و چون بیرون رفت فرمودند: «اُریدُ حَیاتَهُ وَ یُریدُ قَتْلی»(177) من می‌خواهم او زنده بماند و او می‌خواهد مرا به قتل برساند. عده‌ای گفتند پس او را بكش. فرمودند: «اِذاً قَتَلْتُ غَیرَ قاتِلی» در این صورت غیر قاتل خود را كشته‌ام. (178) ملاحظه می‌کنید علم غیبی امام موجب تکلیف خاص برای حضرت نشد تا اراده کنند ابن‌ملجم را به قتل برسانند.

موضع‌گیری سیاسی در برابر قدرت‌های حاكم

از آن‌جایی که باید حكم خدا در بین جوامع بشری جاری باشد و انسان‌ها از ولایت الهی در نظام اجتماعی خود بهره‌مند گردند امامان موظف بودند از طریق حاكمیت و ولایت خود، حكم خدا را هر اندازه كه می‌توانند در جامعه جاری كنند و بر این اساس همواره در هر فرصتی سعی داشتند متذکر ولایت خود بر جامعه باشند و بقیه‌ی حكام را غاصب حاكمیت بر انسان‌ها می‌دانند و تمام موضع‌گیری‌های آن‌ها در راستای تحقق ولایت الهی از طریق حاکمیت امامانی است که معصوم از هر خطا و آگاه به احکام الهی هستند(179)كه نمونه‌هایی از آن را برمی‌شماریم.
1- از آن‌جایی که امامان(ع) جامعه را با افكار صحیحی كه شامل مرور زمان نمی‌شود، اداره می‌کنند نمی‌شود از وظیفه‌ی خود دست بردارند، چه آن موقعی که مثل امام علی(ع) در حاکمیت بودند و چه در مواقعی که در محدودیت قرار داشتند، تا حدی که موضع‌گیری آن‌ها همواره مبدأ نهضت‌های متعددی می‌شد. البته بیشتر سعی و کوشش ائمه(ع) آن بود که مردم به رشدی برسند که بتوانند جایگاه حاکمیت امام را درک کنند و لذا در هر شرایطی حاضر به قبول حکومت نبودند.
2- شیوه‌ی افشاگری ائمه(ع)، همواره با فرهنگ هدایتگرانه و روحیه‌ی عارفانه عجین بوده، به عنوان نمونه: امام علی(ع) با 25 سال سكوت، حرف‌های ناگفتنی ولی شنیدنی زدند. امام حسن(ع) با ترك مخاصمه، سیاست حیله‌گرانه‌ی معاویه را روشن نمودند. امام حسین(ع) در فضای پلید سیاسیِ بنی‌امیه با زبان خون كه تنها سخنِ ممكن در آن زمان بود، پیام دادند. امام سجاد(ع) با بازگوكردن دردهای اجتماعی و انسانی در دعا و تعمیقِ آگاهی‌های معرفتی، تربیتی، سیاسی تا بطنِ معنویت، پیام ابدی خود را به گوش جان‌ها رساندند. امام باقر(ع) و امام صادق(ع) با تدوین فرهنگ كلاسیك دینی، با تحجـر و جهلِ تهدیدكننده، مقابله كردند. امام كاظم(ع) با هدایت‌گری‌های عمیق و مبارزه‌ی سیاسی و تحمل زندان‌های طولانی پیام امامت را به گوش شیعیان رساندند، به طوری که دولت عباسی برای حفظ چهره‌ی خود مجبور شد حضرت رضا(ع) را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند. امام رضا(ع) با تقویت پایگاه مردمیِ ضد خلیفه و استفاده از سیاسـت نرمشِ خلیفه، رسالت خود را به انجام رساندند، تا مردم بفهمند به چه كسانی باید رجوع كنند. امام جواد(ع) با ارتباط استتارشده با كانون‌های آگاهی، در عین انزوا، راه امامت را طی كردند و برای شیعیان یک تشکل منسجم ایجاد نمودند تا مردم بفهمند در هیچ شرایطی نمی‌توان از دینداریِ صحیح دست برداشت. امام هادی(ع) با حیاتی ساكت و معنوی خلیفه را به فریاد آورده و به نحو اَحسن سرمایه‌های الهی شیعه را در حیات خود نمایان کردند. بارها متوكل می‌گفت: «وَیْحَكُمْ قَدْ أَعْیَانِی أَمْرُ ابْنِ الرِّضَا»(180) وای بر شما! كار ابن‌الرضا مرا از پا انداخته. امام عسکری(ع) با مقاومـت در مقابل محدودیت خلیفه، یأسِ دینداری و مبارزاتی را از بین بردند و خلیفه را منفعل خود نمودند.(181)
3- تفاوت‌های ظاهری در سیره‌ی ائمه(ع)
تفاوت سیره‌ی ائمه(ع) را می‌توان به صورت زیر بر شمرد:
الف- به جهت تفاوت شیوه‌ی جابران زمان مثل تفاوت شیوه‌ی معاویه و یزید یا هارون‌الرشید و منصور، شیوه‌ی برخورد ائمه(ع) با حاکمان ستمکار متفاوت بود.
ب- به جهت شرایط فكری متفاوت افراد جامعه در ادوار تاریخی.
ج- امامان هركدام مأمور نمایش نوعی خاص از عبودیت بودند تا هرانسانی و هرجامعه‌ای بتواند در شرایط خاص خود، روش خود را با آن‌ها تطبیق دهد و در زمان غیبت خلأ غیبت را جبران كنند.
د- هركدام از ائمه(ع) دارای نقش و ابتلای خاصی بودند كه خداوند برای آن‌ها تعیین كرده و به عهده‌ی آن‌ها گذارده بود و به همین جهت روش آن‌ها متفاوت بوده است.