فهرست کتاب


مبانی نظری نبوت و امامت

اصغر طاهرزاده

فلسفه‌ی نبوت

در این بخش دلایل نیاز بشر به پیامبری که باید از طرف خدا به سوی انسان‌ها فرستاده شود به صورت سرفصل در یازده نکته مورد بررسی قرار می‌گیرد که هر نکته بُعدی از موضوع را روشن می‌کند:
1- خداوند «كمال مطلق» است و از هیچ کمالی تهی نیست پس حتماً «حكیم مطلق» می‌باشد، و چون حكیم كاری لغو انجام نمی‌دهد، پس باید انسان برای هدفی خاص خلق شده باشد که آن هدف برای انسان چیزی جز قرب الهی نمی‌تواند باشد(11) و این از طریق ارسال رسولان و با پرستش خدا محقق می‌شود و لذا محال است خداوند جهت این امر پیامبر نفرستد و انسان را بدون رسیدن به هدف مطلوب رها کند.
2- تكامل انسان به وسیله‌ی آگاهی صحیح و آداب و قوانین صحیح و الگوی تضمین شده، ممكن است و تحقق این امور فقط با حضور نبوت و نبی در صحنه‌ی خلقت ممکن می‌گردد و اگر چنین شرایطی فراهم نشود، هدف آفرینش مختل می‌شود و انسان بی‌هدف خواهد بود و به تكامل خود نخواهد رسید كه این با حكمت خدا سازگار نیست.
3- قرآن می فرماید: «تَاللهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلی اُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَ لَهُمْ عذابٌ اَلیم»(12) ای پیامبر! به خدا سوگند كه ما فرستادگان خود را قبل از تو، به سوی امت های گذشته فرستادیم ، لكن شیطان اعمال زشت آن‌ها را برایشان زیبا جلوه داد - پس او را پیـروی كـردند و از او خط گـرفتند و از رسولان الهی پیروی نکردند- پس در آن حال شیطان وَلیّ آن‌ها شد و عذابی دردناك برای آن‌ها خواهد بود.
آیه‌ی فوق روشن می‌کند که چون انسان حبّ ذات دارد(13) و عمل او هم از همان ذاتی است كه او دوست دارد، عمل خود را می‌پسندد و در نتیجه هر عملی از او سر بزند برایش زیبا جلوه می‌كند، بدون این‌كه متوجه بدی یا خوبی آن عمل شود. در این صورت است که انسان بر آن عمل متوقف می‌گردد و به چیزی و ملاكی بالاتر از عملِ خود - به عنوان وسیله‌ی ارزیابی عمل- توجه ندارد. از آن جایی که بشر نیاز دارد که بداند کدام عمل او سعادتمندانه است و کدام عمل چنین نیست، خداوند حتماً برای او پیامبر می‌فرستد تا به چنین مشكل و نقیصه و غفلتی گرفتار نشود که همه‌ی اعمالش برای او خوب جلوه كند و در نتیجه از عقاید و انتخاب‌های صحیح که موجب سعادت دنیوی و اُخروی او می‌شود، باز بماند.
4- مسلّم است که هدف از آفرینشِ انسان، تكامل اوست و چون تكامل او نیاز به وسایلی دارد كه فقط از طریق نبوت و راهنمایی که خداوند به بشر می‌کند عملی می‌شود، پس اگر خداوند پیامبر نفرستد نقض غرض كرده یعنی انسان را آفریده بدون آن‌كه هدف اصلی را که تکامل انسان باشد به صحنه آورده باشد. این محال است كه خدای حكیم نقض غرض كند و عملاً مقصد خود را از خلقت انسان كه كمال انسان است، فراموش نماید، پس حتماً پیامبر می‌فرستد تا هدف بشر كه كمال همه جانبه اوست محقق شود و غرض و هدف اصلی خلقتِ انسان نقض نگردد.
5- چون انسان در نظام عالَم قرار دارد نه بر نظام، لذا نمی‌تواند تمام ابعاد هستی را بشناسد. پس علم او برای سعادتش کافی نیست و بسیاری اوقات افقی كه برای حیات خود شناخته است، مخلوط به اشتباه بوده و تضمین شده نیست. از طرفی عقل بشر موارد كلی و آن هم بعضی موارد را درك می‌كند، در حالی که انسان برای جهت كلی حیات خود نیاز به راه تضمین شده دارد. در نظام اَحسن كه خدای حكیم ایجاد می‌كند، هیچ نیازمنطقی لغو و بی جواب گذاشته نمی‌شود، پس باید این میل اساسی یعنی نیاز به راه تضمین شده جهت سعادت بشر، جواب داده شود و تنها جوابی که می‌توان به آن داد راهنمایی خداوند از طرف انبیاء الهی است وگرنه بشر راه تضمین شده‌ای نخواهد داشت و همواره گرفتار اشتباه خواهد شد.
6- تكامل بشر نیاز به «تعلیم» و «مربی» دارد: زیـرا تربیـت كامـل وقتی صورت می‌گیرد که پیشنهادها با «الگو» و نمونه‌ی عینی همراه باشد. از آن‌جایی که لازمه‌ی تكاملِ واقعی، تربیت كامل است پس حتماً برای تكامل بشر «الگو» و نمونه لازم است و آن هم نمونه‌ای که كامل و بی‌نقص باشد وگرنه باز تكامل به معنی واقعی آن صورت نمی‌گیرد. پس باید همراه دین، انسانی که نمونه‌ی كامل دینداری یعنی معصوم باشد در میان آید و آن انسان پیامبر خواهد بود. زیرا وجود پیامبر موجب می‌شود تا گرایش به دین افزایش یابد و با محبت به او به عنوان نمونه‌ی کامل دینداری، راه‌های كمال انسان سریع‌تر و به صورت عملی طی ‌شود و به این جهت گفته می‌شود جان‌ها جز از طریق پیامبری معصوم آرامش نمی‌یابند، پیامبری كه هم علمی تضمین‌شده با خود دارد و هم الگو و نمونه‌ی كامل انسانیت است و موجب جلب محبت انسان‌ها می‌گردد. همه‌ی این نکات می‌رساند که بشر نه‌تنها نیاز به شریعت بلکه نیاز به پیامبر دارد و خداوند هم این نیاز را بی‌جواب نمی‌گذارد. به عبارت دیگر اگر انسانِ کامل در معرض دید انسان‌ها نباشد جهت‌گیری انسان‌ها به سوی کمال مطلوبشان گم می‌شود و کسانی الگوی انسان‌ها می‌گردند که گرفتار افراط و تفریط هستند و زندگی انسان‌ها را به آشفتگی می‌کشانند.
7- علامه‌ی طباطبایی«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: زندگی صحیح نیاز به پیامبر دارد زیرا:
الف- انسان كمال طلب است و چون كمال انسانی با اجتماع، برآورده می‌شود و نه در فردیت، انسان به اجتماع روی می‌آورد.
ب- در اجتماع به جهت غریزه‌ی سودجویی و استخدام همنوعان، تزاحم منافع پیش می‌آید و هركس می‌خواهد همنوع خود را در خدمت خود درآورد.
ج- در فضایی که هرکس می‌خواهد همنوع خود را در خدمت خود در آورد، قوانینی جهت كنترل خودخواهی‌ها و سودجویی‌ها نیاز است كه آن قوانین باید اولاً: بر طبق احتیاجات واقعی بشر تدوین شده باشد نه احتیاجات مُوسمی و موقتی. ثانیاً: جنبه‌ی روحانی و تكاملی بشر را مدّ نظر داشته باشد.ثالثاً: جهت نفی استعمار و استثمار، دارای جامعیت باشد و طوری برای بشر برنامه‌ریزی کند که به بهانه‌ی جواب‌گویی به ابعاد مادی او ابعاد معنوی او به حاشیه نرود. رابعاً: منافع همه‌ی انسان‌ها را در نظر گرفته باشد.
ایجاد چنین قوانینی با خصوصیات فوق در عهده‌ی خالق بشر است كه همه‌ی ابعاد بشر را می‌شناسد، در نتیجه خداوند برای رفع چنین نیازی پیامبر می‌فرستد.(14)
8- ذات انسان به جهت هویت تعلقی که دارد، طالب «طاعت» از حق و اتصال به كمال مطلق است و این نیاز فقط از طریق شریعتی که پیامبران خدا می‌آورند برآورده می‌شود و محال است نیاز به اطاعت از خدایی که کمال مطلق است از طرف خدا بی‌جواب بماند.
معصیت موجب خارج‌شدن از اقتضای ذاتی انسان است، مثل بیماری كه گِل می‌خورد و از میل طبیعی خود خارج می‌گردد. پس در مسیر معصیت، سرشت اصلی انسان تباه می‌شود و آنچه انسان براساس آن سرشته شده را فراموش می‌كند و «ناخود» را «خود» می‌پندارد. پیامبران عامل یادآوری آن ذاتی هستند که طالب طاعت است، زیرا سعادت هرچیز جز آنچه ذات آن چیز اقتضا می‌كند نیست. انسان تنها در مسیر اقتضائات ذاتی‌اش احساس آرامش می‌کند و عبادت و اطاعت از خدا وقتی بر این انسان سنگین است که چیزی عارضی و غیر ذاتی بر او احاطه یافته، و برعكس، چون انسان به تعادل رسید، طاعات الهی برای او حكم طبیعت را پیدا می‌كند و وسیله‌ی برگشت به اصل خود می‌شود. مثل بیماری كه پس از رفع بیماری، خودش میل به غذا پیدا می‌كند. آن‌كس كه صفات غیر ذاتی‌اش در او رسوخ كند و غیر ذاتی را «خود» بپندارد در بدترین حالات قرار دارد که خداوند در آن حالات می‌فرماید: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُون»(15) آن‌ها کر و کورند و به حق و حقیقت رجوعی نخواهند داشت.
9- ابوعلی‌سینا می‌گوید: سازنده‌ی جهان برای رساندن هر موجودی به كمال ممكنِ خود، همه‌گونه وسایل لازم را در اختیار آنان گذارده و در این راه كوچك‌ترین مضایقه‌ای نكرده است. احتیاج به بعثت پیامبران در بقاء نوع انسان و تحصیل كمالات وجودیِ‌اش از روئیدن موهای مژه و ابرو و فرورفتگی‌های كف پا و امثال این‌ها، كه برای ادامه‌ی حیات انسان چندان هم ضروری نیست، مسلماً بیشتر است… بنابراین ممكن نیست عنایت ازلیِ خداونـد نیاز به وجود پیامبر را که یک نیاز اساسی است بی‌محلی كرده و مسكوت گذارده باشد.(16)
10- برهان لطف: لطف آن چیزی است كه مكلف را با حفظ اختیار و آزادیش، به اطاعت خدا نزدیك و از معصیت دور می‌كند،(17) مثل آمدن پیامبران. وچون بشر به این لطف از طرف خداوند نیاز دارد، براساس سنت لطف الهی، خداوند بشر را بدون پیامبر رها نمی‌کند. به این معنا که چون بشر نیاز به انسانی دارد که در نهایتِ تعادل باشد و راه متعادل‌شدن از طریق دوری از معصیت و اطاعت خدا را برای بشر بیاورد، خداوند حتماً به بشریت لطف می‌کند و چنین انسانی را به سوی بشر می‌فرستد.
11- در آخر می‌توان گفت وجود نبی فوایدی در بر دارد که محال است خداوند بشر را از آن فواید محروم کند که آن فواید عبارتند از:
الف: شناخت دقیق مصادیق حق و باطل، در آن جایی كه عقل بشر در شناخت آن‌ها كافی نیست . ب: تعیین سود و زیان موجودات و مواد عالم كه تجربه‌ی زیادی می طلبد تا بشر با عمر خودش به شناخت بعضی از آن‌ها دست بیابد، مثل شناخت خوراكی‌ها و داروهای سودآور و زیان‌آور. ج: زندگی اجتماعی نیاز به قانون دارد كه همه‌ی انسان‌ها بپذیرند و لازمه‌ی آن، طرح قانون است از طرف شخصیت ممتاز بشری كه خداوند او را تعیین كرده باشد تا جوابگوی همه‌ی ابعاد فرد و جامعه باشد. د: تعلیم اخلاق فاضله و تنظیم امور خانوادگی و اجتماعی به وسیله‌ی آن دستورات اخلاقی. هـ : آگاهی‌دادن به بشر از نتیجه‌ی اعمالش به آن صورتی كه نتیجه‌ی آن اعمال در قیامت مطرح است. اینها همه‌ی فوایدی است که با حضور پیامبران برای بشر حاصل می‌شود.

صفات انبیاء(ع)

پس از آن‌که روشن شد ربوبیت خداوند اقتضا می‌کند که رسولانی را برای بشریت ارسال فرماید تا بشریت به تربیت لازم دست یابد و از هدف اصلی خود که قرب الهی است باز نماند، به اساسی‌ترین شرط نبوت که همان عصمت است پرداخته می‌شود.
عصمت: عصمت ملکه‌ای است که شخصِ نبی به نور آن از هرگونه اشتباهی در تشخیص و هرگونه لغزشی در عمل، مصون می‌ماند و در همین رابطه باید گفت عصمت نبی، موهبتی است كه به جهت شدت علم و یقین و رفع حجاب‌ها از قلب نبی، حاصل می‌شود و چـون مبنای عصمت، علم است هرگز موجب سلب اختیار از پیامبر نمی‌گردد، مثل نخوردن زغال گداخته که انسان به جهت یقین از سوزندگی آن هرگز آن را انجام نمی‌دهد در عین این که می‌تواند انجام دهد.
عصمت نبی موهبتی است، یعنی خداوند چنین بصیرتی را به او می‌دهد تا بشریت مطمئن باشد كه او در هیچ بُعدی خطا و لغزش ندارد، زیرا اگر عصمت نبی اكتسابی بود، یعنی به تدریج آن را به دست می‌آورد، در هر لحظه در حال تكامل بود و لذا در هیچ شرایطی قابل اطمینان نبود، چون مرحله‌ی كامل‌تری هم برای او امكان داشت. آری درست است كه پیامبران عصمت خود را كسب نكرده‌اند، ولی فراموش نشود كه اولاً: شایستگی‌هایشان باعث شده كه خداوند آن‌ها را جهت نبوت انتخاب كند و منوّر به موهبت عصمت نماید. ثانیاً: باید این عصمت را حفظ كنند و این كارِ بسیار مشكلی است، زیرا در عین این‌كه آن‌ها صفات بشری خود را دارند و همه‌ی میل‌های بشری در آن‌ها هست حالا باید این عصمت را حفظ نمایند و عبادات طولانی آن‌ها نشان می‌دهد که جهت حفظ عصمت چقدر باید تلاش کرد.
عامل عصمت، «عقل» و «ایمان» است و عامل گناه، «شهوت» و «غضب» است و چون عوامل عصمت در انبیاء قوی است، عصمت آن‌ها پایدار است و حضورِ دائمی نور جمال الهی در جان آن‌ها اصلاً حضوری برای جَوَلان و تحرك گناه در روح و روان آن ها باقی نمی‌گذارد.
در قرآن در رابطه با نور عصمتی که موجب شد تا حضرت یوسف(ع) دعوت زلیخا را جهت معصیت الهی نپذیرد، می‌فرماید: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»(18) آن زن قصد او را کرد و اگر او نور و برهان پروردگار خود را نمی‌دید او هم به طرف آن زن متمایل می‌شد، این‌چنین او را از زشتی‌و فحشاء دور کردیم، او از بندگان مخلَص ما بود. دقت در این آیه نشان می‌دهد که خداوند از طریق حقیقتی که به جان حضرت یوسف(ع) نشان داده او از گناه دوری گزیده و راز عصمت انبیاء همین نور است.
قرآن در رابطه با عصمت انبیاء آیاتی دارد که از جمله‌ی آن‌ها آیات 26 تا 28 سوره‌ی جن است که می‌فرماید: « عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَى غَیْبِهِ أَحَدًا . إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُكُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا. لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا» او دانای غیب عالم است و هیچ‌کس را بر عالمِ غیب آگاه نمی‌سازد مگر رسولانی را که خود راضی است و آن‌ها را برای این امر برگزیده است. همانا او برای محافظت آنان(فرشتگان را) از پیش رو و از پشت می‌فرستد تا وحی محفوظ بماند تا بداند که آن رسولان، پیام‌های پروردگار خویش را به خلق می‌رسانند و خداوند به آنچه که در نزد رسولان است احاطه‌ی کامل داشته و شماره‌ی هرچیز را می‌داند.
آیات مذکور حاکی از این است که آنچه بر پیامبران وحی می‌شود، بی هیچ کم و کاست به مردم ابلاغ می‌شود، چرا که خداوند برای رسیدن تامّ و کامل وَحی به انسان‌ها، آنچنان نگاهبانی برای حفظ و حراست وحی می‌گمارد که هرگز نقص و کمبودی در محتوای وحی ایجاد نشود. از طرفی دو نکته‌ی مهم و اساسی دیگر از آیات فوق به‌دست می‌آید: اولاً؛ انبیاء الهی در ابلاغ وحی معصومند، یعنی آنچه را خداوند به آنها وحی کرده، دقیقاً و کاملاً به مردم می‌رسانند و این مطلب از تعبیر «قَدْ أَبْلَغُوا» یعنی حقیقتاً آن‌ها آن وَحی را رساندند، به خوبی به‌دست می‌آید. ثانیاً؛ از این‌که در آیه آمده است: «قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ» با کمی دقت و تأمل به‌دست می‌آید که انبیاء در تلقی و دریافت وحی نیز معصومند و دچار خطا و اشتباه نمی‌شوند. چون وقتی آیه می‌گوید؛ اینان آنچه را به مردم ابلاغ می‌کنند یقیناً «رسالات و پیام‌های» پروردگارشان است، این خود حاکی از این است که واقعاً «رسالات و پیام‌ها» را به گونه ای صحیح دریافت کرده‌اند و هیچ‌گونه خطا و اشتباهی در این دریافت، وجود نداشته است.
بنابراین؛ آیات فوق به خوبی هم بر معصومیت انبیاء در «ابلاغ وحی» دلالت دارد و هم معصومیت آنان را در «تلقی وحی» و درک آن توسط جانشان اثبات می‌کند. همه‌ی این کارها با علمی که خداوند به رسولان خود می‌دهد واقع می‌شود چون فرمود: خداوند عالم به غیب است و احدی از علم خداوند آگاهی ندارد مگر رسولانش، که راضی است به علم او منور شوند و از طریق آن علم به مقام عصمت نایل گردند.

ضرورت عصمت انبیاء(ع)

1- برای دریافت حقیقت، مردم به خودی خود نمی‌توانند به آن دسترسی پیدا کنند و به یك ابلاغ كننده‌ای تضمین شده و مطمئن نیازمندند و این اطمینان از طریق عصمت پیامبر ممكن می‌گردد. پس عصمت نبی بیش از همه‌، نیاز مردمی است که می‌خواهند با حقیقت مرتبط باشند، تا از «دین الهی» محروم نمانند و لذا خداوندی كه برای بشر پیامبر می‌فرستد، حتماً آن پیامبر را معصوم قرار می‌دهد تا مقصدِ فرستادن پیامبر كه اعتماد به اوست عملی شده ‌باشد و قبل از هرچیز به آسمانی‌بودن و الهی‌بودن دین یقین پیدا شود.
2- در صورت معصوم‌نبودن پیامبر، بعثت او به نتیجه نمی‌رسد. زیرا رفتار آورنده‌ی دین است که می‌تواند پشتوانه‌ی حقانیت تئوری‌های عقلی و علمی آن باشد. و اگر آورنده‌ی دین به عنوان الگوی تمام عیار دین، در همه‌ی ابعاد بی‌نقص نباشد، ایمان كامل به گفتار و رفتارش ممكن نیست و عملاً آن نتیجه‌ای كه باید بشریت از دین بگیرد، گرفته نمی‌شود. پس به همان دلیلی كه وجود نبی ضرورت دارد، عصمت او نیز ضروری است تا قول و عمل او یکی باشد.
3- غیر از معصوم هیچ کس صلاحیت و توانایی روحی برای دریافت و تلقی دین الهی را ندارد و شایسته‌ی ارائه‌ی آن ودیعه‌ی الهی به مردم نیست و به همین دلیل عصمت به عنوان عالی‌ترین شایستگی، لازمه‌ی نبوتِ نبی است چون روحِ غیر معصوم ظرفیت لازم برای گرفتن دین الهی را ندارد، چه رسد به عمل‌كردن كامل به دین الهی. زیرا نبوت و امامت عهد الهی است و عهد الهی به کسی که کوچک‌ترین انحراف را داشته باشد و به نحوی مرتکب ظلم شود، داده نمی‌شود، حال چه نسبت به حق ظالم باشد و چه نسبت به خلق. خداوند در این رابطه می‌فرماید: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(19) عهد من به ظالمین نمی‌رسد.
4- از كسی باید به طور مطلق پیروی كرد كه هیچ نقصی نداشته باشد و خداوند می‌فرماید: «اَطیعُوااللهَ وَ اَطیعُواالرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْكُمْ»(20) ای مؤمنان از خدا و رسول و اولی‌الامر پیروی كنید. این آیه دلیل بر عصمت رسول و عصمت اولی‌الامر است، چون وقتی می‌فرماید از رسول پیروی كنید، اگر رسول خدا معصوم نباشد ما با پیروی از او گمراه می‌شویم و حال آن‌كه خدا نمی‌خواهد ما گمراه باشیم پس باید رسول خدا معصوم باشد. خداوند می‌فرماید: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فی رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(21) حقیقتاً خداوند رسول خدا را برای شما به عنوان اُسوه و الگویی نیك قرار داد. این آیه نیز بر معصوم‌بودن پیامبر تکیه دارد، زیرا مگر می‌شود خداوند كسی را اُسوه برای بشریت قرار دهد که نقص داشته باشد؟ این دلیل در جواب بعضی از علماء اهل سنت است كه عصمت نبی را به‌خصوص در همه‌ی ابعاد، لازم نمی‌دانند. برعکس شیعه که معتقد است پیامبران و ائمه(ع) از ابتدای ولادت تا انتهای حیات هرگز مرتکب هیچ‌یک از گناهان - اعم از صغیره و کبیره، خواه به طور عمدی و خواه به طور سهوی - نمی‌گردند.(22) زیرا اگر پیامبر خدا دارای پرونده‌ای سیاه و گذشته‌ای پرگناه باشد نه‌تنها نقش تعلیم و تربیت انسان‌ها را به‌خوبی نمی‌تواند ایفاء کند بلکه موجب عدم اعتماد مردم به او و شک در رسالت او می‌شود.
مراحل گوناگون عصمت: با دقت در عصمتی که پیامبر باید داشته باشد متوجه مراحل عصمت می‌شویم که عبارت است از:
الف- عصمت در تبلیغ و رساندن دینِ خدا به مردم.
ب - عصمت در اعتقاد در همه‌ی عمر و این‌كه پیامبران در همه‌ی عمر از علم و عقیده‌ای صحیح برخوردارند و جانشان با آن نوری که از طرف خداوند وَحی می‌شود متحد می‌گردد و به همین جهت قرآن خطاب به رسول خدا(ص) می‌فرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(23) روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد تا تو از هشدار دهندگان باشی و آثار سوء گناه را به آن‌ها تذکر دهی.
ج - عصمت در عمل به طور مطلق، به طوری كه آن حقی را كه می‌شناسند تماماً عمل می‌كنند.
د - عصمت در دریافت وَحی از غیب، به‌طوری كه رسول خدا(ص) آنچنان از میل‌های انحرافی آزادند که حقیقت وَحی هرگز تحت تأثیر میلی از امیال شخصی پیامبر قرار نمی‌گیرد. این‌گونه عصمت در علم و عمل به جهت آن است که نور و حقیقت وَحی تمام ابعاد وجودی حضرت را نورانی کرده و مانند علم حصولی نیست که امکان خطا در تطبیق پیش آید. علم انبیاء علم به حقیقت است که با جان آن‌ها متحد شده و از آن‌جایی که آن عصمت ریشه در علم حضوری دارد که جان پیامبر را نورانی می‌کند موجب جبر در عمل نیز نمی‌شود و او مثل هر انسانِ مختاری بر اساس علم و قدرت خود عمل می‌کند منتها چون علم او از هر خطایی به دور است عمل او نیز از هر خطایی به دور خواهد بود و می‌تواند مطابق علم خود بدون هرگونه تردیدی عمل کند و از پاداش عمل خود بهره‌مند گردد. همان‌طور که حضرت یوسف با مشاهده‌ی «برهان رب» مسلوب‌الاختیار نشد تا جبراً گناه را ترک کند، بلکه پس از مشاهده‌ی نور الهی و دیدن زشتی گناه، باز هم دارای اختیار بود و می‌توانست مرتکب گناه شود و به همین جهت با دوری از گناه فضیلت پیدا کرد. چه بسا اگر در آن لحظه همان برهان به زلیخا ارائه می‌شد، از گناه دست نمی‌کشید و حکم خدا را زیر پا می‌گذاشت. مثل کسی که می‌داند شراب برای او ضرر دارد ولی به جای آن‌که از علم خود پیروی کند از هوس خود پیروی می‌نماید.
به جهت اختیاری که در پیامبر هست و می‌تواند به وحی الهی ایمان بیاورد و می‌تواند از آن سر باز زند خداوند ایمان او را تأیید می‌کند و به ما خبر می‌دهد که: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ»(24) رسول و مؤمنان به آن‌چه به سوی رسول نازل شد ایمان آورده‌اند.
سؤال: اگر انبیاء در همه‌ی مراحل معصومند، چرا خود قرآن تعبیراتی دارد كه در ظاهر مخالف عصمت آن‌هاست. مثل این آیه كه می فرماید: «وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی»(25) و آدم عصیان كرد و ضرر كرد.
جواب: در جواب به این سؤال به موارد زیر باید توجه كرد:
1- عصیان یعنی مخالفت با امر، و امر یا ایجابی و مولوی است كه مخالفت با آن، منافی عصمت است. مثل مخالفت با دستورِ نمازخواندن. و یا امر خدا نُدبی و ارشادی است كه مخالفت با آن، منافی عصمت نیست. مثل مخالفت با این‌كه می‌گویند مستحب است قبل و بعد از غذا کمی نمك بخورید.
2- غوایه: یعنی خسران، یعنی ترك امرِ « ندبی» كه موجب فوت فضیلت و ایجاد خسران است، به دلالیلی که خواهد آمد آیه می‌فرماید: آدم با امر ارشادیِ خدا مخالفت نمود و ضرر كرد و مخالفت با امر ارشادیِ خداوند منافی عصمت نیست.
باید متوجه باشید که آدم در آن شرایط در بهشت برزخِ نزولی بود - بهشتی كه شیطان هم در آن بود - در آن عالم و مقام، هنوز تكلیف و تشریع نبوده تا تخلف و عصیان از شریعت مطرح باشد. در نتیجه آن معصیت و گناه در آن مقام، ضد شریعت نبود كه زایل‌كننده‌ی عصمت باشد و تازه بعد از این تخلف بود كه دستور آمد: «قُلْنَااهْبِطُوا مِنها جَمـیعاً، فَاِمّا یَأْتِیَنَّكُمْ مِنّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»(26) به آن‌ها گفتیم همگی از بهشت خارج شوید، پس چون از طرف من برای شما هدایتی آمد، پس هركس كه از هدایت من پیروی كرد، او را خوف و حزنی نیست. ملاحظه می‌کنید در این آیه و بعد از هبوط از بهشت خبر از آمدن شریعت می‌دهد و هدایت مطرح می‌شود. پس قبل از آن كه در زمین هبوط كنند، شریعتی مطرح نبوده تا تخلف از آن مطرح باشد و عصیان صورت گیرد. از طرفی اگر عصیان آدم در مقابل امر مولوی بود باید پس از توبه باز به بهشت برمی‌گشتند، زیرا توبه از گناهِ مولوی و برگشت به حکم مولا، شخص را به شرایط قبل از گناه برمی‌گرداند. پیامبر(ص) در این رابطه می‌فرمایند: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَه »(27) توبه‌کننده از گناه مثل آن است كه گناهی برای او نیست. درحالی كه آدم وحوّا پس از توبه از بهشت خارج شدند، پس عصیان آن‌ها در مقابل امر مولوی نبود. مثل این‌كه اگر یک کودک در مقابل توصیه‌ی پدرش که به او می‌گوید دست به آتش نزن و گرنه می‌سوزی، پس از دست‌زدن و سوختن، توبه كند و بگوید غلط كردم، این نوع توبه و پشیمانی چیزی از سوختن او نمی‌کاهد. گناه آدم نیز از همین سنخ گناه بود كه در مقابل امر ارشادی خدا آن را انجام داده و به‌همین جهت هم پس از این‌كه آدم توبه كرد، باز حكمِ خروج از بهشت تغییر نكرد و آثار این عصیان بر او جاری شد. پس گناه در مقابل امر مولوی نبود كه منجر به از بین‌رفتن عصمت شود.
موضوع دیگری که می‌توان در مورد آدم با دقتی بیشتر دنبال کرد مسئله‌ی آدم است در دو مقام. یكی مقام قبل از هبوطِ به زمین و حضور در مقام بهشتِ برزخ نزولی كه آن مقام «آدمیت» است که در واقع آن آدم حقیقت همه‌ی انسان‌ها است و به همین جهت شیطان پس از هبوط از بهشت با آدمیت دشمنی كرد و نه با آدم، چون در آن بهشت با آدمیت روبه‌رو بود. به همین دلیل دشمنی شیطان با فرزندان آدم که حامل مقام آدمیت هستند هنوز ادامه دارد. یكی هم موضوع شخص حضرت آدم است که بعد از هبوط به عنوان ابوالبشر با او روبه‌روئیم که او اولین پیامبر است .
قرآن در مورد دشمنی شیطان با فرزندان آدم می‌گوید: «قالَ اَرَأیْتَكَ هذا الَّذی كَرَّمْتَ عَلَیَّ، لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلی یَومِ الْقیامَةٍ لَاَحْتَنِكَنَّ ذُرَّیَّتَهُ اِلاّ قَلیلاً»(28) شیطان گفت: آیا این (آدم) همان است كه بر من برتری دادی؟ اگر به من فرصت دهی تا روز قیامت حتماً دهنه به فرزندان او می‌زنم مگر عده‌ی كمی از آن‌ها را. در این‌جا ملاحظه می‌فرمایید که با فرزندان آدم دشمنی را ادامه می‌دهد چون با آدمیت دشمن است، و باز قرآن در مورد تعلیم اسماء به آدم می‌فرماید: «وَعَلَّمَ ادَمَ الْاَسْماءَ كُلَّها»(29) كه مسلّم این آدم كه مفتخر به تعلیم اسماء شده، شامل حضرت حواء و همه‌ی انسان ها می‌شود. یعنی در واقع حقیقت آدم یا آدمیت است كه مورد تعالیم اسماء قرار می‌گیرد كه آیه‌ی اول سوره‌ی نساء به آن اشاره دارد و می‌فرماید: «یا اَیُّهَاالنّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُم مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً» ای مردم نسبت به پروردگارتان تقوا پیشه كنید، پروردگاری كه شما را از نفس واحد خلق كرد و از آن نفس، زوجش را نیز آفرید و از آن دو، مردان و زنان كثیری به‌وجود آمد. این نفس واحده همان حقیقت آدم یا آدمیت و یا آدم ملکوتی است.
حاصل سخن این‌كه آدم در مقام بهشت اولیه، به عنوان آدمیت مطرح است و آن آدم، حقیقتِ همه‌ی انسان‌ها است، یعنی همه‌ی انسان‌ها آن عالم را داشته‌اند و همه به شجره‌ی ممنوعه نزدیك شده‌اند و در نتیجه همه از بهشت خارج شدند و در زمین هبوط كردند تا از طریق زندگی زمینی هركس مقام و منزلت حقیقی خود را كسب نماید و به بهشت و یا جهنمی برگردد كه خودش در زندگی زمینی برای خود ایجاد می‌کند.(30)