مبانی معرفتی مهدویت

نویسنده : اصغر طاهرزاده

امامِ غایب و نه مخفی

منظور از غیبت امام زمان(عج) این نیست كه حضرت جایی مخفی شده باشند، بلكه باید متوجّه بود كه حضرت غایب شده‌اند، نه مخفی. باید در مورد این دو مفهوم تأمل كنیم و مفهوم غایب را بفهمیم. متأسفانه بعضی‌ها مقام غیب امام(عج) را با مخفی كردن یكی گرفته‌اند و در معرفت نسبت به امام به اشتباهاتی گرفتار شده‌اند. درك این مقام به آسانی میسّر نیست، همان‌طور كه خود ائمه می‌فرمایند: «اَمْرُنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَب»(6) ؛ یعنی امر ما بسیار مشكل و رام‌ناشدنی است. و در جایی دیگر می‌فرمایند: «امر ما سرّ در سرّ است»(7) یعنی امر ما سرّی است پنهان در سرّ ؛ پس باید با كمی تلاش آماده درك این مقام شد و بدون تلاشِ فكری و قلبی حقیقت موضوع به‌دست ما نمی‌آید.
مخفی شدن؛ یعنی كسی این‌جا هست و در عرض ما هم هست، امّا مثلاً پشت ‌دیوار پنهان شده است، ولی غایب‌بودن؛ یعنی كسی فوق هستیِ مادّی است، مثل ملائكه كه در غیب هستند و در مقامی بالاتر از عالم مادّه جای دارند. مقام غیب امام‌زمان(عج) به جهت واسطة فیض بودن حضرت است و هستی در قبضة مقام غیبی حضرت است و اساساً هر مرحله و مرتبة پایینی در قبضة مرتبه بالاترِ غیبی‌اش قرار دارد. برای روشن شدن واسطة فیض بودن حضرت باید بتوان اثبات كرد كه امام زمان(عج) از نظر درجة وجودی از تمام ملائكة مقرّب بالاتر است، امّا مخلوق خداست. به قول بزرگان «كُلُّ ما سِوَی الله» است؛ یعنی غیر از خدا هر چه در هستی، كمال محسوب می‌شود، همه‌ در آن مقام جمع است و مراتب وجود در آن حضرت به صورت جامع وجود دارد.(8)

معنی«واسطة فیض بودن»

برای روشن شدن مفهوم واسطة فیض مثالی می‌زنیم. شما، «من» و «تن» خود را در نظر بگیرید. چه كسی صحبت می‌كند؟ مسلّم «من»، اما از زبان و صوت كمك می‌گیرد. چه كسی می‌بیند؟ «من»، امّا از طریق چشم. آن‌كه همه‌كاره است، یعنی می‌بیند و می‌شنود و راه می‌رود و قلبش تپش دارد، «من» یا نفس انسان است. اگر «من» نباشد، قلب هم تپش ندارد، امّا آیا این «من» حاضر است یا غایب؟ «من»حاضرِ غایب است، به یك اعتبار از همة اعضای بدن در خود بدن «حاضر»تر است، ولی برای شما و حسّ شما بدن «ظاهر» است. پس ملاحظه می‌كنید كه منِ شما و تنِ شما در كنار هم و در عرض هم نیستند، بلكه در اصطلاح فلسفه، در طول یكدیگرند. یعنی «منِ» شما فوق «تنِ» شماست نه پهلوی تنِ شما. «منِ» شما از نظر درجة وجودی بالاتر از تنِ شماست. درجة وجودی موجود غایب همیشه از عالم مادّه بالاتر است، مثل «منِ» شما نسبت به تنِ شما. همچنین عالَم غیب، از خود مادّه در مادّه حاضرتر است، مثل حضور فعّال «من» شما در چشم و گوش شما كه عملاً اوست كه می‌بیند، منتها از طریق چشم شما. الآن، آن‌كه می‌شنود «منِ» شماست كه می‌شنود، نه گوش شما. امّا آن‌كه در صحنه «ظاهر» است تن شماست با اعضایش، و آن‌كه در صحنه «حاضر» است، «منِ» شماست. «منِ» شما در همه‌جای تن شما حاضر است، امّا چون مجرّد است، محدود به بدن نیست. پس اگر می‌گوییم «منِ» شما ‌واسطة بین «تنِ» شما و عالم اعلی است، به این معنا است كه اولاً؛ بودنِ آن واسطة فیض، ‌بودن در مرتبة وجودی بالاتری است و لذا «غایب» است، چون مرتبه‌‌اش بالاتر است. ثانیاً؛ تمام مرتبة مادون در قبضة آن واسطة فیض قرار دارد.

فرق «حضور» با «ظهور»

مثال دیگری می‌زنیم: خدا «حضور» مطلق است؛ یعنی در همه ‌جا از همه‌ چیز حاضرتر است؛ امّا حضورش مثل دیوار و سنگ و... نیست. اگر بخواهد مثل دیوار حاضر باشد كه دیگر خدا نیست، بلكه یك دیوار است. حاضر بودن در جایی غیر از ظاهر بودن است. مثلاً این لیوان در این‌جا «ظاهر» است و شما می‌توانید آن را ببینید، علّتش هم این است كه یك جا هست و جاهای دیگر نیست، پس می‌توانید آن را ببینید؛ امّا اگر همه‌جا بود، دیگر ظاهر نبود.
اگر چیزی شكل داشته باشد، یعنی در یك مكان هست و در مكان دیگر نیست؛ امّا اگر حدّ و مرز و شكلی نداشته باشد، همه‌جا می‌تواند باشد. چیزی كه «ظاهر» است، محدود است و چیزی كه «حاضر» است، ولی ظاهر نیست، حقیقتی است فوق محدودیت‌های مكان، پس محدود هم نیست. ذات خداوند از آن‌ نظر كه همه‌جا هست، «ظاهر» نیست، اگر ظاهر بود كه دیگر ذات خدا نبود؛ زیرا خداوند وقتی بخواهد ظاهر باشد، باید محدودیت هم داشته باشد.
تا این‌جا دو مطلب «ظاهر بودن» و «حاضر بودن» را در نظر داشته باشید كه «ظاهر بودن» محدودیت می‌آورد و «حاضر بودن» وسعت می‌آورد. حال سؤالی مطرح می‌شود كه «منِ» من چقدر در تنِ من حضور و نقش دارد؟ جواب این سؤال این است كه همه تنِ من در قبضة «منِ» من است؛ زیرا «منِ» من فوق «تن» من است و چون مجرّد است، همیشه مادون یعنی بدن را قبضه می‌كند و در اختیار دارد و لذا اگر من اراده كرد دستش را بالا بیاورد، دست نمی‌تواند مقاومت كند. این فوق‌بودن درجه وجودی من از تن، فوق‌بودن حقیقی است، نه نسبی. مانند سقف اتاق نیست كه نسبت به كف اتاق، بالا باشد، ولی نسبت به شخصی كه روی سقف ایستاده، پایین محسوب شود. پس «منِ» من، حقیقتاً از نظر درجة وجودی بالاتر و فوق «تنِ» من است؛ به همین‌جهت تمام تن در قبضة من است. در واقع«من» یا نفس انسان است كه می‌شنود و می‌گوید و حرف می‌زند و راه می‌رود، منتها اعضاء تن را به‌عنوان ابزارهای خود به‌كار می‌گیرد. «تن» مثل عصاست در دست «من». إن‌شاءالله با تأمّل در مثال «من» و «تن»، معنی واسطة فیض بودن امام‌زمان(عج) در هستی روشن می‌شود كه مَثَلِ امام زمان(عج) در كلّ هستی، مثَلِ «من» است در «تن».
این‌ نوع مطالبی كه عرض شد به ‌عنوان مقدّمات امام‌شناسی است و باید در دبستان فرهنگِ فكری تشیّع، بررسی و تدریس شود. ما حق نداریم بدون آن‌كه امام را بشناسیم از این دنیا برویم. از امام كاظم(ع) روایت هست كه فرمودند: «هركس بمیرد و امامش برایش مشخص نشده، به مرگ جاهلیت مرده، و مردم معذور نیستند تا این‌كه امامِ خود را بشناسند و كسی كه بمیرد و امام خود را بشناسد، مثل كسی خواهد بود كه در كنار حضرت قائم(ع) در چادر آن حضرت بوده است»(9)؛ اگر بتوانیم در مورد امام‌شناسی وقت بگذاریم، تمام معارف دین به نحوی بسیار روشن برایمان حل می‌شود.
در دعای ندبه داریم كه: «اَیْنَ وَجْهُ‌اللهِ الَّذی اِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ ‌الْاَوْلِیاء»؛ كجاست آن وجه خدا كه اولیاء الهی به سوی او نظر دارند، یعنی حضرت امام زمان(عج) وجه الهی هستند و نمایش كامل صفات الهی می‌باشند، یعنی امام از ملائكه هم بالاتر است. امام حقیقتاً به جهت مقام جامعیت اسمائی‌اش از ملائكه هم بالاتر است. همان‌طور كه «من» حقیقتاً فوق «تن» و حتّی فوق قوای «بینایی» و «شنوایی» است.
با این مقدمات إن‌شاء‌الله معنی غیب بودن امام را متوجّه شدید، یعنی كلّ هستی زیرپای امام و در قبضة امام(عج) است. امام غایب‌اند، نه یعنی در سرداب سامراء گم شده‌اند. عرض شد كه جهان در قبضة امام است، مثل این‌ است كه بدن در قبضة «من» یا نفس انسان است. وقتی می‌گوییم امام واسطة فیض است؛ یعنی رابطه‌اش با هستی یك رابطه طولی است، یعنی مقام حضرت بالاتر است و بقیّة عالم، در قبضة وجود حضرت‌اند. مقام امام‌زمان(عج) در هستی طولی است، مثل مقام منِ شما كه تنِ شما مادون آن است و آن تن در طول وجود «من» است و وقتی معنی حضور طولی حضرت را نسبت به عالم متوجّه شدید، ملاحظه خواهید كرد، همان‌گونه كه تن شما در قبضة من شماست، هستی در قبضة ارادة امام است.