کربلا مبارزه با پوچی‌ها

نویسنده : اصغر طاهرزاده

به تنهایی قدرتی بی‌نهایت

این نكته همواره خود را ثابت كرده است، آدمی كه از مرگ نمی هراسد، به تنهایی، قدرتی است بی‌نهایت برتر از بزرگ‌ترین قدرت‌های زمانه و به همین جهت معاویه مجبور است مدام ترس را به هر وسیله ای كه ممكن است منتشر كند و همواره نگران است نكند مردم «دام ترس ازمرگ» را پاره كنند و از آن بیرون بیایند كه این پایان كار قدرتمندان است و حسین (ع) به این مسئله خوب آگاه است و لذا می داند با نهضت خود چه بلایی بر سر فرهنگ معاویه ای خواهد آورد، هر چند خود یزید و عبیدالله بن زیاد اصلاً متوجّه این مسئله نبودند كه آنچه حكومت معاویه را حفظ خواهد كرد ترساندن مخالفان بود نه كشتن آن‌ها.
از این موضوع ساده نگذرید، شما همین حالا رزمندگان حزب‌الله لبنان یا انتفاضه فلسطین را در نظر بگیرید. آن‌ها خیلی بیشتر از اسراییلی ها كشته داده اند، ولی چالشی كه در جبهه اسراییل وجود دارد این است كه آن‌ها نمی توانند مردن را بپذیرند. درست است كه جوانان حزب‌الله و انتفاضه مرتب كشته می شوند، ولی در مقابل شان گروهی صف زده اند كه اصلاً نمی توانند تحمل كنند كه یك كشته بدهند، چراكه اگر چند نفر از آنها به هلاكت برسند، مثل این است كه هزاران نیرو كشته شده است. فرهنگ اباعبدالله(ع) فرهنگ عجیبی است، این فرهنگ می فرماید: اگر كسی توانست كشته‌شدن را بشناسد قدرت، بی‌نهایت می شود. شما اگر توجه و نظرتان را از كربلا دور كنید و بدون كربلا شوید یك مرتبه خواهید دید كه دیگر می خواهید بمانید! چه نوع ماندنی؟ هر نوع ماندنی. فرهنگ مقابل فرهنگ حسین(ع) می خواهد مرتب ترس از مرگ را منتشر كند.
فرهنگ معاویه، مرگ را به انسان ها نمی دهد، بلكه ترس از مرگ را القاء می كند، اصلاً ترس از مرگ همه حیات این هاست. شما شهید مدرس را در نظر بگیرید، وقتی سپاه روسیه آمد و شمال كشور را گرفت، همه خود را باختند ولی ایشان پشت تریبون مجلس رفت و گفت: «قبل از اینكه بمیریم نباید از ترس مرگ بمیریم»، این همان روحیه حسینی است و نتیجه اش را هم دیدیم كه عامل عزت اسلام و عزت ملت اسلام بود، و حیله تزار روس خنثی شد. فرهنگی كه امروز همواره ما را تهدید می كند به پیر و جوان كار دارد، پیر نود ساله یا جوان پرشور را اگر حسینی نباشند، می توان تحت تأثیر این فرهنگ و با حربه «ترس از مرگ» ذلیل نمود! اگر تاریخ را مطالعه كنید خواهید دید كه در طول تاریخ نمونه های بسیار زیادی وجود دارد كه با ترس از مرگ، ذلتی غیر قابل توصیف به جوامع انسانی داده اند و اینجاست كه آدمی می بیند با وجود داشتن حسین(ع) چگونه می شود از مرگ نهراسید و ایستادگی نمود. ما چه از مرگ بترسیم و چه نترسیم، بالاخره زمانی باید بمیریم، ولی دشمن، از طریق ترس از مرگ هر روز ما را در قالبی از زندگی می اندازد كه بسیار زشت است و اگر حسین(ع) را نداشته باشیم نابود خواهیم شد.

شكستِ دامِ ترس از مرگ

معاویه همواره نگران است كه نكند مردم دام «ترس از مرگ» را پاره كنند و از آن بیرون آیند كه این پایان كار قدرتمندان است و حسین(ع) به این مسئله به خوبی آگاه است و لذا می داند با نهضت خود چه بلایی بر سر فرهنگ معاویه ای خواهد آورد، هر چند كه خود عبیدالله بن زیاد و یزید متوجّه این مساله نبودند كه ترساندن مخالفان از مرگ، عاملی بود كه حكومت و فرهنگ معاویه را حفظ می كرد. معاویه فرهنگی را نهادینه كرده بود كه با آن ترس از مرگ را در همه جا منتشر می نمود و هر كجا به تناسب همین فرهنگ رفتار می كرد. معاویه به فرزندش وصیت كرد كه حسین را نكش و گفت: از كشتن عبدالله‌بن‌زبیر هیچ ترسی به خود راه مده ولی حسین را نكش. بحث معاویه، كشتن نبود! چرا؟ چون با حاكم نمودن ترس، همه را تسلیم می كردند. حالا یزید هم فكر می كرد این روش ادامه پیدا می كند، اصلاً باورشان نمی شد كه فرهنگ معاویه در این‌جا یك مرتبه شكست بخورد وحتی یادشان رفت كه اگر شكست بخورند چه باید بكنند؟ مثل داستان آن كلاغ و بچه كلاغ است كه «كلاغ به بچه اش گفت اگر دیدی آدمی زاده خم شد به طرف زمین بدان كه می خواهد سنگ یا كلوخ بردارد و به تو بزند، بچه كلاغ گفت خوب اگر قبلاً كلوخ در دستش بود چه؟ كلاغ گفت این را دیگر نمی دانم!» عین همین قضیه در مورد یزید هم رخ داد. معاویه فرهنگی را نهادینه كرده بود كه دائم جواب می داد و كارها جلو می رفت و اینها فكر می كردند همیشه همین‌طور است. اما ناگهان حسین (ع) پیدا شد و این حیلة نظام‌مند را از تعادل خارج نمود، و این‌ها نتوانستند به ادامة كار فكر كنند و فكرشان را از دست دادند. یزید و عبیدالله نمی خواستند حسین(ع) را بكشند بلكه نفهمیدند در مقابل حسین(ع) چه بكنند. اصلاً كار فرهنگ معاویه ای این نیست كه حسین(ع) را بكشند نفهمیدند چه كار كردند، پیش خود فكر كردند كه با همان فضای فرهنگ معاویه ای، حسین (ع) را در محاصره قرار می دهیم، بالاخره بیعت می كند و صلح می نماید. عُمر سَعد كه تا حدّی اهل بیت را می شناخت اصرار كرد كه این‌طور نمی شود، ولی گفتند یا باید تسلیم شود یا كشته شود، فكر می كردند تسلیم می شود و فضا، همان فضای معاویه ای یعنی ترس از مرگ حاكم است، ولی ناگهان با این واقعه روبه‌رو شدند كه ای وای حسین كشته شد! به صحبت‌های یزید پس از واقعه كربلا دقت داشته باشید، این كه می گوید «خدا لعنت كند عبیدالله را، او حسین(ع) را كشت» و یا این كه می گوید «دوست داشتم پسرانم كشته بشوند و حسین(ع) كشته نشود»، به این دلیل نیست كه او واقعاً راست می گوید، بلكه فكر می كرد باز هم می تواند اوضاع را برگرداند.
به راستی چه چیز باعث شد كه این فرهنگ به ظاهر موفق كه همیشه خون بشریّت را می مكیده است و امروز هم می مكد، شكست بخورد؟ مگر جز نهضت اباعبدالله(ع) چیز دیگری می باشد. معنی نهضت اباعبدالله(ع) این است كه از دام مرگ معاویه ای نباید هراسید، شما روحیه جوانان كشور در دوران جنگ تحمیلی را كه در فرهنگ شهادت به ثمرة‌ عالی دست یافتند با دوران بعد از جنگ مقایسه كنید، می‌بینید جوانان به اندازه‌ای كه از آن فضای الهی فاصله گرفته‌اند گرفتار پوچی شده‌اند. پس نجات از همه این پوچی‌ها یك راه بیشتر ندارد و آن اینكه از مرگ نهراسیم، و اگر بترسیم آثارش همین خواهد بود كه می بینید، جوان‌های ما رو به پوچ شدن می روند، پوچ شدنی كه در برخی انسان‌ها آشكار و در برخی دیگر پنهان است.
نكتة دیگری كه لازم است بدانید این‌كه خدا همیشه برای شما شرایطی را جهت گفتن سخن حق فراهم می كند آنهایی كه این فرهنگ و سنّت الهی را می شناسند، منتظر می مانند، به همین دلیل امام‌حسین(ع) نیز منتظر است تا شرایط فراهم شود و آن حضرت در شرایطی كه خدا فراهم آورد بسیار خوب نتیجه گرفت. این كه در قضیه كربلا كوفی ها دعوت كردند و یا مسائل دیگر، همه فرع موضوع هستند. من و شما نیز باید چنین باشیم اگر در موضع حق بودیم و شرایط درگیری مستقیم با باطل هنوز فراهم نشده و باطل بودنِ باطل هنوز خوب روشن نیست باید منتظر بمانیم تا روشن شود كه حق با ماست و یا باطل بودن باطل نیز مشخص شود. این مسئله مشخصی است كه حضرت اباعبدالله(ع) فرزند این سنّت‌هاست، می داند كه فرهنگ معاویه چون باطل است نابود شدنی است. امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرمایند: خداوند برای فرهنگ های باطل، شرایطی را كه ضربه بخورند و سرنگون شوند فراهم آورده است. اینجاست كه باید خودمان را آماده كنیم، هسته توحیدی درونمان را پرورش دهیم تا بتوانیم كاری را كه می خواهیم انجام دهیم به نحو اَحسن انجام دهیم.
پس تا اینجا به این نتیجه رسیدیم كه رمز نترسیدن از مرگ، پیامِ حضرت‌اباعبدالله(ع) برای همیشه تاریخ است. جمله ای را كه سیدجمال الدین‌اسدآبادی می گوید: «وقتی دریچة مرگ باز است، ذلت چرا؟» نیز بر همین اساس است. در طرف دیگر قضیه، چرا رضاخان این قدر ذلیل می شود؟ برای این‌كه از مرگ می هراسد، چرا از مرگ می ترسد؟ برای این‌كه روح ذلت، خودش مرگ هر روزی می آورد، ولی شهید مدرّس را ببینید كه چون از مرگ نمی ترسد ذلت قبول نمی كند و همواره آزاد است. همه بدبختی ما و جامعه ما از آنجایی شروع می شود كه از مرگ بهراسیم، اگر نترسیدن از مرگ در خانواده و در جامعه نهادینه شد، روحیه ای پدید می آید كه نهضت اباعبدالله(ع) را به خوبی درك می كند و به آن نهضت نزدیك می شود و همواره در عزت است و كلاه پوچی معاویه ای بر سرش نمی رود. به این قسمت از متن توجه بفرمایید:

یك نَفَس آزادی

در هنگامه ای كه همه سرگردان شده باشند، نه كسی از وضع موجود راضی است و نه راهی را برای بیرون رفتن از آن وضع می شناسد، در این حال فقط یك انسان كافی است كه بتواند انسان ها را از این پوچی آزار دهنده برهاند و به آنها نیروی مقاومت برای بیرون شدن از وضع موجود بدهد و آن ها را به اصالت ها برگرداند، آری فقط یك انسان كافی است كه آن امر ناگفتنی تا آن زمان را در حدی پاك و زلال ارائه نماید كه همه به صدق وجود او اقرار نمایند و خطرِ پذیرفتن آن امر را در آرامش صدق وجود او به چیزی نگیرند و قربانیان واقعی را كسانی بدانند كه در این خطر گام ننهند.
از زیر سایه نظم مسلط معاویه ای اگر انسان حتی یك نفس بتواند خود را آزاد كند به دشت‌های پهناور آزادی وارد شده است و بهشت را رو در روی خود می بیند، هر چند او را به چیزی نگیرند و شورشی بنامند، و برعكس به غلام باشی های خود مدال افتخار دهند، و نهضت حسین(ع) نشان داد كه آری هنوز هم خورشید طلوع خواهد كرد و امكان «تنفّس آزاد » نمرده است و برای این كار فقط یك انسان كافی است.
گاهی چنین حالتی پدید می آید كه انسان‌ها در ادامة زندگی سرگردان می شوند. به عنوان مثال در زمان رژیم شاهنشاهی، سرگردانی وجود نداشت، وضعیت روشن بود، نجات ملت به این بود كه رژیم طاغوت برچیده شود، اما الان راه كار چیست؟ مثلاً اداره ای را می بینی كه به اسم اسلام و انقلاب، خلاف اسلام و انقلاب عمل می كند و شما هم بسیار اذیت می شوید و نمی دانید كه چه باید بكنید؟ و فكر می كنید اگر با آن اداره درگیر شوید، با اسلام و انقلاب درگیر شده اید! اینجاست كه باید دقیق و هوشیار باشید و بدانید این یك وضع خاص است، فرهنگ جاری در این اداره و این نظام اداری فرهنگ خاصی است، اصلش غربی و ضد انسان است ولی ظاهرش در خدمت انسان است. و لذا اولاً: تخلفات این اداره را به پای اصل انقلاب و آدم های دلسوز انقلاب نمی گذارید. ثانیاً: تشخیص می دهید كه عده ای می خواهند تحت لوای واژه های مقدّس انسان را نابود و پوچ كنند. اگر كسی این مسائل را به خوبی درك نكند یا مثل عبدالله بن عمر می شود كه می گفت: معاویه امیرالمؤمنین است یعنی نمی تواند بین پیامبر(ص)، ائمه معصوم(ع)، اولیاء الهی و بین كسانی كه با واژه های مقدّس، كار غیر مقدّس می كنند، فرقی بگذارد و یا مثل پسر زبیر می شود كه با همه در می افتد. شما الان شرایط حاضر جامعه را در نظر بگیرید، شرایط بسیار سختی است، چه كار می خواهید بكنید؟ اگر زلالی فرهنگ حسینی را نداشته باشید یا حمله می كنید و لذا معنویت زیر سؤال می رود و به دنبال آن جوانانمان لاابالی و بی تفاوت می شوند و یا سكوت می كنیم و چیزهای حرام و باطلی را به اسم اسلام و انقلاب و تشیع می پذیریم و در نتیجه با انقلابی روبه‌رو می شویم كه چهره آن روز به روز زشت تر می شود و این‌جاست كه ارزش‌های انقلاب و خون شهدا زیر سؤال می رود!!
درست موضع گیری كردن در چنین شرایطی بسیار سخت است، یك وقت ابوسفیان آن طرف خندق است و پیامبر(ص) این طرف خندق، در این فضا تصمیم گیری آسان است ولی یك وقت فرزند ابوسفیان عمامه پیامبر(ص) به سر گذاشته و آمده است این طرف خندق و به اسم جانشین پیامبر حكم می راند، حالا حسین(ع) در این جبهه باید راه و رسم مبارزه با این جبهه را به نمایش بگذارد. عیناً در انقلاب هم چنین مرحله ای هست كه یك روز با حاكمیّت شاه باید می جنگیدید و حالا در نظام اسلامی با جریان منفی باید روبه‌رو شوید.معاویه فضایی ایجاد كرده است كه خواص هم نمی دانند در چنین فضایی چه بكنند و سرگردان هستند! اگر تندروی كنند به اصل اسلام ضربه می خورد، اگر كندروی كنند، می بینند نمی توانند این فضا را به عنوان اسلام بپذیرند، حالا باید چه بكنند؟ اگر مقابله كنند، پسر زیبر می شوند و اگر تأیید كنند پسر عمر می شوند. پسر زبیر می خواست با یزید مقابله كند ولی خودش چیزی نداشت و آدم بیخودی بود، امام(ع) به او گفتند كه به كمك من بیا. گفت نه، من در مكه می مانم. امام فرمودند می بینم كه سرت را همچون قوچ می برند و اتفاقاً سرش را بریدند و مكه را هم سنگ باران كردند. همه سؤال می كردند كه عجب! ابرهه به مكه حمله كرد، ضربه محكمی از ابابیل خورد، چرا به پسر زبیر كه حمله كردند ضربه نخوردند؟ در جواب باید گفت: برای این كه پسر زبیر به امام معصوم پشت كرد یعنی در واقع به كعبه اصلی پشت كرد.