کربلا مبارزه با پوچی‌ها

نویسنده : اصغر طاهرزاده

نشناختن پوچی، پوچی می‌آورد

باید دید تن‌دادن به روزمرّگی چگونه در انسان‌های یك جامعه نفوذ می كند، واقعاً برسید به این كه چگونه یك جامعه به پوچی تن می دهد و پوچ می شود. شما گاهی متوجّه می شوید در حال پوچ شدن هستید، باید از این پوچی بترسید و تا حسین(ع) نداشته باشید نمی ترسید. جامعه ای كه حسین(ع) ندارد اصلاً نمی فهمد كه در حال پوچ شدن است، بعد از 20 سال می گویند كه عجب چرا جوانان ما پوچ می شوند؟ شما كه 20 سال پیش پوچی را نشناختید، برنامه‌هایتان هم كه پوچی و روزمرّگی را به‌بار می آورد حس نكردید، حالا هم با جوانانی روبه‌رو می شوید كه میل متعالی شدن ندارند. فردا، فردای ماست و نشناختن پوچی، روبه‌روشدن با یك زندگی پوچِ پوچِ غیر قابل تحمّل است. امروز بزرگترین مشكل تمدن جدید، پوچی و یا به عبارتی نیهیلیسم است و در جمع شیعیان هم، همین مشكل خانه كرده ولی فقط یك امید وجود دارد، كه اگر آن امید نبود، در این رابطه نمی توانستیم صحبت كنیم، و آن امید، چیزی نیست جز نور اباعبدالله الحسین(ع)، و امید است به كمك این نور از این مشكلِ جهان‌گیر، رهایی یابیم. ما نباید مثل بسیاری كه فكر می كنند دیگر برای بشریّت نمی شود كاری كرد، باشیم. ما خوب می دانیم كه پوچی و روزمرّگی آرام‌آرام مثل مرگِ سرد، تمام رگ ها و شریان های جهان را پركرده است و در جامعه ما هم خانه كرده و دارد رشد می كند و به جهت امید به حسین(ع) است كه به راحتی تسلیم این مرگ نیستیم. اگر پوچی را به خوبی بشناسیم و حسین(ع) را كه ضد پوچی است بشناسیم امید رهایی از این هلاكت بزرگ هست و الاّ نه.

وقتی زندگی قانع كننده نیست

به خودتان نگاه كنید، ببینید آیا ترس از پوچ شدن، بدنتان را نمی لرزاند؟ حالا خوشحال هستیم كه بِحَمْدِللّه راحت هستیم، صبح سر كار می رویم، نیازهای زندگی مان را تأمین می كنیم، راحت پول به دست می آوریم، راحت زندگی می كنیم، فرزندانمان را سر و سامان می دهیم، تابستان به گردش می رویم، ماشین هم كه داریم، خوب می خوریم، خوب می پوشیم، بعداً هم پیر می شویم!...و بعدش چی؟.... آیا به خود نمی لرزید؟ آیا در زمان های قبل، این كارها انجام نمی شد؟ ولی یك چیزی قبلاً بود كه حالا نیست و آن عبارت بود از امید و ارتباط مردم به یك حقیقت پنهان. یعنی زندگی مردمِ توحیدی، ماوراءِ گشت و گذار و خوش‌گذرانی ها بود، این چیزی است كه الآن گم شده است. امروز بشریّت آن‌چنان تنزّل كرده و از وسعت و تعالی افتاده است كه خودش را به «هیچ» می گیرد و این «هیچ» را به رسمیت می شناسد. باید «هیچ» را خوب بشناسید. اگر می بینید در جامعة ما آن فرد، روستا را رها می كند و به شهر می آید و سیگار می فروشد، ولی حاضر نیست گندم در روستا بكارد، و این‌كه می بینید راحتْ خودش را به هروئین می فروشد، آیا جز این است كه انسان جز پول در آوردن و خرج كردن و سیگار كشیدن و دنبال خوشی رفتن چیز دیگری از خودش سراغ ندارد؟ حالا شما بیایید طرح بدهید كه برای این آدم شغل ایجاد كنید. اگر مسئله اصلی‌اش كه درست معنی كردن خودش است حل نشود، مشكل او حل نمی شود، من نمی خواهم بگویم به او شغل ندهید! عرض من این است كه باید مشكل اصلی او را حل كرد. آیا فعلاً كسانی كه شغل دارند مسئله اصلی حیاتشان حل شده است؟ هر چند كه ایجاد شغل و امكانات زندگی، همه یك مقدمه و ایجاد شرایط است، امّا آنچه بشر را نجات می دهد این‌ها نیست. خطری همچون آتش، در خرمن وجودمان افتاده است كه خود را نمی نمایاند. شما گل مصنوعی را دیده اید؟ درحالی‌كه گُل نیست، اما ادای گُل در می آورد، شما خوشحالید كه این گُل مصنوعی، عین گل طبیعی است، آن را در اتاق خود می گذارید، چند روزی هم با دیدنش لذّت می برید ولی بعد از مدتی با دیدن آن دیگر به نشاط نمی آیید. چون یك گُلِ دروغی است. شما گل مصنوعی را به عشق گل طبیعی خریدید، امّا بعد از چند روز می بینید كه با دیدن این گل دیگر نشاطی ندارید و لذّت نمی برید، حالا به زندگی‌تان نگاه كنید، اطرافتان را گُل های مرده فرا گرفته است و لذا آن حیاتِ نشاط بخش را نمی یابید تا با آن به سر ببرید. زندگی منهای شور حسین(ع)، دكور و ادای زندگی است و لذا قانع كننده نیست.
حكومت معاویه به خاطر رومی زدگی‌اش یك حیات پوچ را به اسلام تحمیل كرد و هنوز هم آن مشكل ادامه دارد بعضی از ما مسلمانان كه به غرب نزدیك می شویم متوجّه نیستیم، چه چیزی را از دست می دهیم و چه چیزی را به دست می آوریم، غربی كه پانصدسال است گرفتار نیهیلیسم و پوچی شده است همه چیز را به شكل مصنوعی در می آورد. به عنوان مثال شما به حكم عاطفه و فطرت؛ «مادر» را تاج سرتان محسوب می كردید و بدون آن‌كه روز مادر مطرح باشد، پدر و مادر‌های پیر هر طایفه، مورد احترام بودند. غرب آمد و گفت می خواهیم مادر را تجلیل كنیم. روزی را به نام «روز مادر» نهادند، ولی چون در این كار، فرهنگ پوچ‌گرایی‌غربی حاكم بود نتیجه این شد كه در تجلیل از مادر، آن‌ها را به آسایشگاه سالمندان كشاندند. این جنس فرهنگ غرب است، ادای مادر دوستی در زشت ترین بی حرمتی ها به مادر شكل گرفت و ما هم گریزی از آن نداریم مگر آن‌كه متوجّه پوچی فرهنگ غرب شویم و تكلیف مان را با آن یكسره كنیم.
حال نگاهی به فرهنگ اصیل دینی خودمان در گرامی‌داشت مقام مادر بیندازید كه احترامات بر مبنای فرهنگ دیگری است و رعایت «وَ وَصَّینَاالانْسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْنًا»(104) در صحنه بود كه متأسفانه كم‌كم به فراموشی سپرده می شود. حالا در فرهنگ غرب زده كه ترس از پوچ شدن مرده است خود را به بی خودی ها می بندیم تا بی خود نشویم آن وقت یك گُل می برد و می گوید: «مادر سلام، روز مادر را به شما تبریك می گویم» خنده های دروغین، محبّت های مصنوعی، دوستی های احساساتی همه در فرهنگ نیهیلیسم است. این آتش از طریق معاویه در خرمن اسلام افتاد. همان‌طور كه در بحث های قبلی به آن اشاره شد، رومی ها مشاور معاویه بودند و معاویه از طریق آن فكر و فرهنگ با ظاهر جذّابی كه آن فرهنگ داشت، پوچی مخصوص غرب را وارد اسلام كرد. قبلاً، مرشدی می آمد - كه عموماً مرشدها انسان های وارسته و حكیم و دلسوخته ای بودند- و از مصیبت های اباعبدالله (ع) روضه ای می خواند و ما را در عالَمی می برد كه با اباعبدالله(ع) معاشقه می نمودیم و از این طریق خط پوچ‌انگاری را از خود می زدودیم و خیزش مقابله با ستم را متذكر می شدیم ولی وقتی به غرب بیشتر نزدیك شدیم و از اباعبدالله (ع) دور شدیم، گروه تار و سنّتورشان می آیند و آواز می خوانند و می گویند كه ما با همدیگر اوركستر اجرا می كنیم و پوچی را عمیق تر می كنند. قبلاً در دشت و بیابان‌ها به تماشای طبیعت زنده و حیوانات می رفتیم، حالا حیواناتی را كه در دل طبیعت زنده هستند، در باغی جمع كرده و می آییم نگاه می كنیم و متوجّه نیستیم كه این، آن نیست. این باغِ پرندگان و این باغ ‌وحش ها، نقش همان گل مصنوعی را دارند. در فرهنگ غرب همه چیز دروغین است بدون این‌كه معلوم باشد و فرهنگ غرب همه چیز را تبدیل به «هیچ» و «پوچ» كرده است، آیا شما حس نمی كنید كه دارید «هیچ» می شوید؟

ظهور پوچی در آخر

وقتی بفهمیم تن دادن به پوچی و روز‌مرّگی چقدر ناگوار است، می فهمیم كه چرا حسین(ع) نجات‌بخش است و آن‌وقت می توانیم با اصل نهضت اباعبدالله(ع) تماس پیدا كنیم. گاهی این جوان‌ها را می بینیم كه حس می كنند چیز دیگری از این زندگی می خواهند و لذا نمی توانند به زندگی دل بدهند ولی نمی دانند دلیل آن چیست؟ یعنی دلِ زنده جوانِ هوشیار، می فهمد كه تمام آنچه را كه فرهنگ پوچی ها به او پیشنهاد می كند اگر به دست آورد تازه مثل «صادق‌هدایت» می شود. صادق‌هدایت به عنوان یك شاهزاده قاجار به قدری پول داشت كه توانست هر كاری را كه می خواهد در ایران انجام دهد، بعداً هم به پاریس رفت. شهر پاریس در آن زمان قبله روشنفكران و مركز فساد جهان بود، آن‌جا هم هر كاری كه می خواست انجام داد، باز دید كه نمی تواند این زندگی سراسر پوچ و غرب زده را تحمل كند، در نتیجه در همان جا خودكشی كرد و جوان امروز می خواهد این طور نباشد. فرهنگ معاویه و غرب یعنی همین پوچی، حالا یك عدّه تا انتهای این فرهنگ را نمی بینند و در پوچی دست و پا می زنند و یك عدّه انتهای این نوع زندگی را می‌بینند و نمی‌توانند به آن دل ببندند. صادق هدایت كه در افق زندگی خود، حسین(ع) ندارد و انتهای زندگی غربی را دید ، خودكشی را انتخاب كرد .
شما دائماً یادتان باشد كه حسین(ع) در چه شرایطی بود و چه ارزش‌هایی در آن فضا حاكم بود و متوجّه باشید در شرایطی كه فرهنگ معاویه ای حكومت می كند و مردم به «هیچ» خوش هستند و به همین كه زنده اند راضی اند، همین روحیه باعث می شود كه بعضی‌ها نبودنِ كمال بزرگ انسانی را توجیه كنند و خود را نفله نمایند. این روحیه كه «هیچ» را به عنوان زندگی بپذیریم جامعه را در یأسِ از كمال مطلوب می میراند. شما الان به خودتان نظری بیندازید، می خواهید یك چیزی باشید....تا این‌جا خوب است، یعنی این‌كه متوجّه اید آنچه باید بشوید، نیستید، ولی اگر در افق خود برنامه و الگویی برای نجات از پوچ شدن پیدا نكنید و دل به آن نسپارید، یا با فقر، به امید رفع فقر زندگی می كنید و یا اگر اشرافی شدید، كم‌كم پوچی ظهور می كند. آن‌هایی كه زودتر از شما اشرافی شده اند، می بینید كه یك ناامیدی و نگرانی نسبت به نشدن آنچه باید بشوند دارند، و كسانی كه فقیرند می گویند: حالا یك خانه بسازیم و برویم در آن خود را از گرما و سرما حفظ كنیم، ولی هنوز این نگرانی و دلواپسی را ندارند، پس این نشدنی كه فقیران دارند، اشرافیان شدنش را دارند، حالا اشرافیان یك نشدن می شناسند كه نمی توانند بشوند و این‌جاست كه پوچی چهره اش را می نمایاند و عموماً هم وقتی چهرة خود را می نمایاند كه آن‌ها به آخر خط رسیده اند.
جوانان مسلمانی كه حسین(ع) دارند اگر بخواهند می توانند آن نشدنی كه می خواهند بشوند را با داشتن حسین(ع) به دست آورند. امام‌حسین‌(ع) در زندگی ما و برای ما آن نشدنی است كه می شود بشویم یعنی این‌كه انسان بتواند در شرایط حاكمیّت فرهنگ روزمرّگی و پوچی، یك انسان بزرگ شود و به همه شرایط جزغاله كردن انسان، نه! بگوید. این، حسینی‌شدن می خواهد.
باید بفهمیم چه آتشی در خرمن ما افتاده است، ما در فضای نامناسب و انسان‌كُش و حق‌برانداز و شاهنشاهی، خوب می دیدیم كه انسان ها چگونه پوچ و هیچ می شوند و بعد هم نور انقلاب اسلامی را دیدیم كه نور حسینی بود كه به ملت خورد و دیدیم كه ملت چگونه معنادار شد و چه معجزه ای بود این معناداری ملت، در آن حال و مقام، و اكنون بعد از دوران جنگ تحمیلی، بوی آن پوچ شدن را دوباره داریم حس می كنیم. ترس ما این است كه جوانان ما دوباره به پوچی روزمرّگی زمان شاه دچار شوند ولی خودشان متوجّه نشوند، چون روح انسان وقتی كرخ و بی حس شد ندای حسینی و دعوت انقلاب اسلامی را نمی شنود و لذا غصه و ناله و فریاد ما هم برای جوانان اینطور می شود كه :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام كر

من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش