کربلا مبارزه با پوچی‌ها

نویسنده : اصغر طاهرزاده

تلاش شیطان در مسیر فهم كربلا

شما مطمئن باشید هنگامی كه سر سفره نشسته اید و غذا می خورید شیطان خیلی كاری به شما ندارد. ولی وقتی می خواهید نماز بخوانید، فعّال می شود چون از نماز كار بر می آید، بنابراین می بینید كه در نماز دچار وسوسه می شوید ولی در غذا خوردن چنین حالتی ندارید. حال، كربلا از نماز مهم تر است و شیطان در سطحی كردن آن فعّال تر. یعنی اگر كسی به كربلا برسد نماز و روزه و حجّش و در یك كلام همه چیزش درست می شود، ولی عكس آن نیز صادق است، اگر كسی كربلا نداشته باشد، یقین بدانید كه هیچ ندارد و نمونه آن این‌كه در شب قدر - این شب با عظمت - زیارت امام‌حسین (ع) را می خوانیم، در روز عرفه زیارت معروف اباعبدالله (ع) را می خوانیم، چرا؟ چون بدون حسین و كربلا به حقیقت شب قدر و روز عرفه نمی توان رسید. این حرف ما نیست حرف خود معصوم است، پس عزیزان، كربلا حقیقتی قدسی، روحانی، متعالی، انسان ساز و شرك برانداز دارد، باید تلاش كنید تا آن را دریابید و مواظب باشید از جنبه روحانی آن غافل نشوید. به سادگی هم این جنبه از كربلا دست یافتنی نیست، اگر به سادگی دست یافتنی بود، كربلا نبود! داستان رستم و اسفندیار بود! اگر به صورت قهوه‌خانه ای حسین(ع) را می شد پیدا نمود، دیگر حسین(ع) نبود؟ رستم و اسفندیار بود، با روح و فضای قهوه‌خانه ای كه نمی توان حسین را یافت. عرض من این است كه به جان خود حسین(ع)، برای این‌كه روح كربلا را به‌دست بیاوریم، باید از زاویه های مختلف تلاش كرد، و اگر به حقیقت آن رسیدیم، إن‌شاءالله به لطف و كرم حضرت حق به همه چیز رسیده ایم. و تلاش شیطان را در بی‌ثمر كردن توجّه به حسین(ع) فراموش نكنید تا در فهم و درك آن دقّت لازم را داشته باشید.

انگیزه امام‌حسین(ع) در به دست آوردن حكومت

مطلبی كه در جلسة گذشته طرح شد و لازم است زوایای آن گشوده شود، این است كه یقین داشته باشید، اسلام، منهای حكومت اسلامی نمی تواند آن هدایت جامعی كه برای نجات بشریّت بر عهده اش می باشد، انجام دهد. به همین دلیل پیامبر(ص) به محض این‌كه در مدینه مستقر شدند حكومت تشكیل دادند، این مطلبی است كه جای شك و شبهه ندارد. به قول استاد شهید مطهری «هیچ یك از علمای اسلامی روی این مسئله اختلافی ندارند كه حكومت باید اسلامی شود تا اسلام خودش را در تمام ابعادِ حیات انسان نشان دهد» اصلاً این یك مسئله عقلی است و معلوم است كه حضرت اباعبدالله(ع) هم می روند تا حكومت اسلامی را در دست بگیرند، یك مسئولیتی به دوش حضرت است، می داند كه باید حكومت دست مكتب اسلام باشد. برای این‌كه اسلام در مقام حكومت، همه زوایای خودش را می تواند نشان دهد. امّا یك عده همچون بنی امیه دیدند حالا كه به اسم شرك نمی توانند حكومت را به دست بگیرند، پس به نام اسلام، حكومت را به دست گرفتند. معاویه در اوّلین فرصت، قتل عثمان را بهانه كرد، و حكومت را قبضه نمود و قضایای بعدی كه پیش آمد، مثل تضعیف حكومت امیرالمؤمنین (ع)، تحمیل ترك مخاصمه به امام‌حسن(ع) و مسائلی كه می دانید، همه در راستای همین بود كه دین حاكمیّت جامعه را در دست نگیرد. پس بنی امیه خودِ حكومت را می خواست.
عرض شد كه وقتی امیرالمؤمنین (ع) مشغول غسل و كفن بدن مبارك پیامبر(ص) بودند، در سقیفه حاكم را تعیین كردند. راوی می گوید: (97) براءبن عازب مرتّب از سقیفه خبر می آورد و می گفت: آقا شما این‌جا نشسته اید، كار تمام شد، عبّاس عموی پیامبر به امیرالمؤمنین(ع) می گفت: آقا، از غسل پیامبر(ع) دست بكش، حقّتان از دست رفت. لذا می بینید سه گروه مشخص در این هنگامه وجود داشتند، یك گروه در سقیفه و دو گروه در محل غسل پیامبر(ص)، یكی‌ علی(ع) یكی هم عباس عموی‌پیامبر. امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند: من وظیفه ام این است كه پیامبر(ص) را غسل دهم. عباس می گوید: آقا این كار را رها كن، برو در سقیفه، حكومت را در دست بگیر. در تاریخ داریم كه حتی عباس گفت: دستت را بده به من، تا با تو بیعت كنم.(98) حضرت فرمودند: حالا وقت غسل و كفن است . شاید برای شما سؤال پیش بیاید؛ چرا پیامبر(ص) را در فرصت دیگری غسل ندادند كه این‌گونه حكومت از دست برود؟ در این‌جا باید قدری دقیق باشید. سؤال این است كه حكومت را برای چه می خواهیم؟ حكومت را برای اسلام و انسانیّت متعالی و انجام بندگی می خواهیم. در شورای تعیین خلافت، پس از مرگ عمر هم چنین صحنه ای داریم كه عبدالرحمن بن عوف به امیرالمؤمنین (ع) می گوید كه آقا، من با تو بیعت می كنم به شرطی كه به روش قرآن و سنّت پیامبر(ص) و روش شیخین عمل كنی. امیرالمؤمنین (ع) می فرمایند: خیر، من به قرآن و سنّت پیامبر(ص) و اجتهاد خود عمل می كنم. بسیار خوب؛ علی(ع) می توانست بگوید كه به روش شیخین عمل می كنم و حكومت را در دست بگیرد و بعد به روش شیخین، یعنی به روش ابابكر و عمر عمل نكند. به قول ابن ابی الحدید،(99) عثمان گفت كه به روش شیخین عمل می كنم و به همه حتی به پیامبر(ص) پشت كرد، علی(ع) هم می خواست بگوید كه به روش شیخین عمل می كنم و بعد به روش خود عمل می كرد، ولی مگر می شد كه علی(ع) چنین كند، اگر این‌گونه عمل می كرد كه علی، دیگر علی نبود، دیگر اسلام نمی ماند. آن وقت دیگر چه كسی ما را هدایت كند؟ إن‌شاءالله عزیزان در این خصوص عرایض بنده را در خطبه شقشقیه مطالعه بفرمایند.(100)
ما هر وقت غفلت كردیم كه از دیدگاه وظیفه به مسائل بنگریم، از تفكّر شیعی فاصله گرفتیم، وظیفه امیرالمؤمنین(ع) در آن موقعیت این بود كه به غسل و كفن پیامبر(ص) مشغول شوند. چه كسانی روسیاه شدند؟ آن‌هایی كه از فرصت به دست آمده سوء استفاده كردند و حكومت را از اهل بیت(ع) گرفتند و مردم را از حاكمیّت امام معصوم محروم كردند، یا آن‌هایی كه در آن لحظه به وظیفه خود عمل كردند؟ چه كسانی امروز نور ندارند؟ آن‌هایی كه در سقیفه در كنار همدیگر نشستند و بعد هم با یكدیگر دعوا كردند، عمر گفت: «بیعت با ابوبكر در سقیفه، اشتباه بزرگی بود كه امید است خداوند ما را از شرّ آن مصون بدارد...»(101) حال من و شما می گوییم خدا را شكر كه یك انسانی امام ماست كه در جایی كه وظیفه اش غسل و كفن پیامبر(ص) است به حقیقت فكر می كند نه به چند روز حكومت.
آری در محلّ غسل پیامبر(ص) دو نوع تفكّر وجود داشت، یكی تفكر عبّاس و دیگری تفكر امیرالمؤمنین(ع)، عبّاس به چه فكر می كرد؟ به حكومت، به این‌كه حكومت از دست بنی‌هاشم بیرون نرود. امیر المؤمنین (ع) هم جزء وظایفش بود كه در عین غسل و كفن پیامبر بیاید و حكومت اسلامی را به دست بگیرد تا اسلام را زنده كند و انسان را به آسمان وصل نماید. توجه بیش از حدّ عباس به حكومت سبب شد تا فرزندانش بعد از او حكومت را در دست بگیرند و سلسله بنی عباس را تشكیل دهند، و چون توجه آن‌ها بیشتر به حاكم‌شدن بود و نه از طریق حكومت، وظایف الهی خود را انجام دادن، می بینید خباثتی كه بنی عباس نشان دادند از خباثت بنی امیه كمتر نبود. تاریخ را مطالعه كنید ببینید كه چگونه بنی عباس سادات حسنی را می كشتند، بنی عباس به اسم خون خواهی حسین(ع) آمدند و این همه بدی كردند، چون اصل موضوع را فراموش كردند. اصل موضوع؛ اسلام و نجات انسان و رسیدن به بندگی خدا بود. حالا با این دید به نهضت حضرت اباعبدالله (ع) بنگرید تا ان‌شاءالله بعضی از ابعاد آن برای شما آشكار گردد، كار امام‌حسین(ع) حفظ اسلام است و وصل كردن انسانِ زمینی به آسمان، نه به دست گرفتن صرف حكومت.
روز رحلت پیامبر(ص) و بر پا شدن سقیفه، علی(ع) و عبّاس - عموی پیامبر - در حین غسل و كفن پیامبر(ص) هر دو نگران بودند، عباس بیشتر به حكومت می اندیشید و علی به كاهش نیافتن دین و كاهش نیافتن انسان؛ و لذا بعداً بنی عباس به هر قیمتی به حاكمیّت و حكومت دست یافتند و اهل‌البیت تا آخر، همّت خود را بر كاهش نیافتن دین و انسانیّت گذاشتند و از این طریق انسان را از پوچی نجات دادند، در حالی كه عباسیان به همان اندازه به پوچی دچار شدند كه امویان دچار شده بودند، چون هر دو، حكومت را مقصد گرفته بودند نه وسیله، و اهل‌البیت حكومت را وسیله می دانستند و نه مقصد.
امیرالمؤمنین(ع) می خواهد دین، دین اموی نشود، چون انسانی كه در دین اموی به حكومت اموی راضی باشد دیگر انسان خلیفةالله نیست، تنها یك مرده است. امام؛ حكومت را می خواهد تا اسلام بدرخشد و انسان در این اسلام اوج بگیرد. شما می بینید بعضی از سازمان های اداری و بعضی از سیاستمداران فقط می خواهند حاكم باشند، تاریخ نشان داده است كه این‌ها رسوا می شوند، برعكس، بعضی ها می خواهند كاری را به‌دست بگیرند تا اسلامیت را به انسان نشان بدهند، این‌ها می شوند مثل امام‌خمینی عزیز(ره)، بنیانگذار جمهوری اسلامی، او كه تا قیام قیامت نور می افشاند. پس با این مقدمه روشن شد كه امام‌حسین(ع) چه انگیزه ای دارند. مواظب باشید كه در نگاه به نهضت آن حضرت، انگیزه اصلی آن حضرت گم نشود.
ای عبید الله‌بن‌زیاد! ای پسر سعد ابی‌وقاص! آیا نمی گذارید كه حسین(ع) به كوفه بیاید؟.... نیاید... حسین (ع) كار حسینی اش را می تواند انجام دهد. این هنر بزرگ امام‌حسین(ع) است كه با همه تنگناهای به وجود آمده، از حسینی بودن و نجات بشریّت از پوچی و نجات دادن جامعه ناتوان نگردد.

رمز شكست ناپذیری امام‌حسین(ع)

پوچی در قلمرو اولیای خدا نیست، همچنانی كه شأن خلیفه خدا نیز نمی باشد و شناختن پوچی و رهایی از آن نیز در حدّ دقت اولیاء خدا و شأن خلیفةالهی آنها است و آن‌كس كه كسوت خلیفةالهی را از قامت خود بیرون كند بصیرتِ پوچی‌ یابی خود را نیز فروبسته است و دیگر نمی تواند به علاج پوچی بیندیشد تا به كربلا و حكمت حسینی دل ببندد، او به اكنون می اندیشد و لذا از سرمایه عظیم اسمای الهی كه در جان او دمیده شده به‌كلی بی خبر است و نه تنها از پوچی فرار نمی كند و به علاج آن نمی اندیشد بلكه پوچی را زندگی می داند، چراكه زندگی ادامه خویشتن خویش است و ادامه انسانیِ كسی كه از خلیفةالهی خود به درآمده و به پوچی دل سپرده است، ادامه همان پوچی است و ارزش نهادن به بی ارزش ترین چیز ها.
آن چیزی كه نمی گذارد حسین(ع) شكست بخورد، این است كه او هم پوچی را می شناسد و هم شرایط پوچ نشدن را. معاویه به فرزند خود وصیت می كند كه حسین(ع) را نكش، چراكه معاویه خوب می داند كه حسین(ع) پوچی را می شناسد و لذا به هیچ‌وجه كشته نمی شود چون خوب می داند كه چه موقع بمیرد. حسین (ع) می داند وقتی باید بمیرد كه بزرگترین ثمره را برای حیات بشریّت به ارمغان بیاورد. كسی كه پوچی را می شناسد می تواند درست زندگی كند و درست بمیرد. شما در ابتدای انقلاب اسلامی به‌خوبی دیدید كه مردم به اندازه ای كه به شهادت نزدیك شدند، پوچی هایشان كمتر شد. جنگ تحمیلی 8 ساله، مسلماً یك جنگ حسینی بود، زندگی همه مردم در آن فضا با بركت شده بود، از معلّم گرفته تا بقّال، همه دارای یك زندگی معنی دارِ مفید شده بودند، آیا الان هم همین طور است؟ در جنگ چون حسینی تر بودیم، یك پیرزن احساس می كرد زندگی اش معنی دارد، یك كشاورز هم حس می كرد زندگی اش معنی دارد، همه حس می كردند كه در یك زندگی با معنی قرار گرفته اند. آیا الان به اندازه زمان جنگ معنی داریم؟ ولی هر چه بود 8 سال جنگ ما بوی حسین(ع) می داد و به همان اندازه نیز، 8 سال جنگ بوی بی‌ثمری نمی داد، بوی ثمردهی می داد. در و دیوار این كشور به «وجود» فكر می كرد نه به «عدم»، چراكه جنگ ما جنگ حسینی بود و حسین(ع) پوچی را می شناسد، چیزی كه معاویه فكر می كند می تواند با آن مردم را غافل كند، حسین(ع) آن فرهنگ را رسوا می كند. فكر می كنید معاویه چكار می كند؟ در نهایت امر می آید به من و شما پول می دهد، اگر من و شما پوچی را بشناسیم، می گوییم پول را چه كار كنیم؟ اگر پول من و شما زیاد باشد چه می كنیم؟ اتاقمان را رنگ می زنیم، لباس نو می خریم و... این‌ها اگر هدف شد كه همه اش پوچی است. اگر كسی پوچی را شناخت تشخیص این امور برایش ساده است، بسیاری از این جوان ها را بیدار می بینیم چراكه می فهمند هم‌چون استخوان در دهان سگِ پوچی در حال خرد شدن هستند، دارند دست و پای می زنند تا از این ورطه هلاكت خود را برهانند و تلاش می كنند خود را از این پوچی نجات دهند.