علل تزلزل تمدن غرب

اصغر طاهرزاده

ناتوانی دین سطحی در مقابله با کفر

ما اصرار داریم که عزیزان متوجه باشند اگر دین سطحی و ساده شد و از محتوای خود خالی گشت، دیگر آن معنویتی كه بتوان به کمک آن با عالم غیب ارتباط برقرار كرد از آن رخت برمی‌بندد و در آن صورت نمی‌توان جامعه را از ظلمات دوران مدرنیته رهانید و به سعادت رساند. به همین جهت همیشه خلفای بنی امیه و بنی عباس از اسلام امامان شیعه(ع) در هراس بودند و نه از اسلام مقدسان نادان.
اگر دین طوری ساده شود که از محتوای معنوی خالی گردد به همان ورطه‌ای فرو می‌افتیم که غرب دچار آن شد. شاید در ابتدای امر روشنفکرانی که رنسانس را مدیریت می‌کردند نمی‌دانستند نتیجه‌ی کار به اینجاها می‌کشد. آن‌ها به اسم مقابله با کشیشان ادعا کردند همه می‌توانند کتاب مقدس را بفهمند ولی نتیجه آن شد که امروز در غرب هیچ‌کس دین را نمی‌فهمد و دینداری در حدّ عادتی در آمده است که به صورت تشریفاتی در روز یک‌شنبه در کلیسا برقرار می‌گردد. جامعه‌ی اسلامی نیز چنانچه اسلام را در حدّ سطح، محدود کرد ناخودآگاه با غرب احساس یگانگی می‌کند و به همان سرنوشتی دچار می‌شود که غرب دچار شد، چیزی که شما امروزه در بعضی از کشورهای اسلامی ملاحظه می‌کنید.
آنچنان امروزه مردم جهان از دین و نبوت بیگانه‌اند كه اعمالی مثل احضار روح و هیپنوتیزم و حتی جادوگری و جن‌‌گیری را به جای دین گرفته اند! چون تصورشان از دین به کلی از بین رفته است و خلأ دین را در زندگی خود احساس نمی‌کنند. زیرا آن‌طور که شایسته است دین به آن‌ها معرفی نشده.
به گفته‌ی رنه‌گنون وقتی گرایش به همگانی كردن علم و دین که یكی از عوارض بینش مبتنی بر حكومت عامه و روی آوردن به دانشی است كه تا پایین‌ترین مرتبه‌ی هوشِ افراد، پائین آمده است، حاکم شد، باید منتظر بود ارزش عالمان در جامعه در حدّ نادان‌ترین افراد جامعه فرو کاسته شود و عملاً انحطاط جامعه شروع می‌شود. حضرت موسی‌بن‌جعفر(ع) می‌فرمایند: «إِنَّ الْقُرْآنَ لَهُ ظَاهِرٌ وَ بَاطِن »(115) قرآن دارای ظاهر و باطن است. یا حضرت صادق(ع) می‌فرمایند: «إذا ذكرنا لأیة معنی ثم ذكرنا لها معنی فلا تنكر شیئا منهما فإن للآیات ظهرا و بطنا و نذكر فی كل مقام ما یناسبه فالكل حق»؛(116) چون ما برای آیه ای تفسیری كردیم و باز تفسیر دیگری نمودیم، منكر آن‌ها مشو، زیرا آیات ظاهر و باطن دارند، و ما در هر جا به مناسبت تفسیری را بیان می‌كنیم و همه‌ی آن‌ها درست می‌باشند. این روایات نشان می‌دهد که دین در عین ظاهر، دارای ابعاد باطنی است که آن ابعاد در دسترس همگان نیست. آری دین حقایقی باطنی دارد و آن حقایق نیز حقایقی باطنی‌تر دارند که هركس به اندازه‌ی استعداد و تلاش خود از آن‌ها بهره می‌گیرد. همه‌ی مردم نباید انتظار داشته باشند كه همه‌ی دین را بفهمند، چون برای فهم بعضی از مطالب، استعداد و شایستگی و موهبت خاصِ الهی نیاز است. اگر مردم فكر كنند هر چه را پیامبران گفته اند باید بفهمند، آن وقت اگر حقایقی از دین را نفهمند، نتیجه می گیرندكه پیامبران اشتباه گفته اند و استدلال می كنند كه اگر قابل فهم بود، باید ما هم می فهمیدیم، همان چیزی كه بت پرستان به پیامبر(ص) می گفتند تو بشر هستی و ما هم بشریم، پس هرآنچه تو می شنوی ما هم باید بشنویم و چون ما صدای فرشته‌ی وحی را نشنیدیم پس تو دروغ می گویی؛ این‌ها متوجه نقص خود و كمال پیامبر(ص) نبودند.
اكنون فرهنگی در جهان مدرن حكمفرماست كه تصور می‌شود هر كسی می تواند فیلسوف یا عارف شود، با این تصور که همه‌ی علم برای همه‌ی انسان‌ها قابل فهم است. در حالی که فرهنگ غربی از این طریق به گفته‌ی رنه‌گنون: «همه امکاناتی را که به مرتبه‌ی بالاتری تعلق دارند، نابود می‌سازد»(117) و فقط به سطحی‌ترین معنا از دین اجازه‌ی بروز و ظهور داده می‌شود.
در گذشته در محدوده‌ای کم‌تر و به صورت‌های گوناگون در جوامع بشری گرفتار سطحی‌نگری در دین بوده‌ایم و خسارت‌های زیادی هم به بشر وارد شده است. یک زمان شیعه گرفتار اخباریون شد، کسانی که ظاهرِ شریعت را چسبیده بودند و هرگونه تدبّر در دین و اجتهاد در روایات را بدعت می‌دانستند. همین طرز فکر از طریق اشاعره در اهل سنت پدید آمد و به اسم رعایت شریعت خالص، جامعه را به تحجر و سطحی‌نگری گرفتار کردند. همین نوع ذهنیت است كه وقتی حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌علیه» در حوزه علمیه قم حكمت و فلسفه درس می دهند، ظرف آبی که مرحوم آقا مصطفی فرزند ایشان از آن آب خورد را آب می‌کشد، چون معتقد است هرکس حکمت و فلسفه درس بدهد، از شریعت خارج‌شده و نجس است. اگر عنایت بفرمایید حرف اصلی آن‌ها این بود که همه‌ی دین را همه باید بفهمند، پس حالا كه ما حكمت را نمی فهمیم پس حكمت دین نیست.

فرهنگ رازآموزی دین

شاخصه‌ی طرز فکری که امروزه می‌خواهد همه چیز را در حدّ کمّیت‌ها نازل نماید و آن را محاسبه‌پذیر کند، فرهنگ غرب است، و از آن جایی که فعلاً غرب در بیشتر جاها وجود دارد، این طرز فکر در بیشتر جاها حاضر است. حوزه و دانشگاه هم ندارد، عمده آن است که متوجه شویم با این طرز فکر معنویت در حجاب می‌رود و از ما رخ برمی‌تابد، در آن صورت دیگر زندگی بال و پری ندارد تا به سوی عالم قدس پرواز کند، همه از الفاظی که لاشه‌ای از اندیشه‌های مرده است، استفاده می‌کنند.
روح کمّیت‌گرای غربی هر جا پای می گذارد کاری می‌کند که در آن‌جا کلمات در حدّ وسیله‌ی گذراندن اوقات سقوط می‌کند، دیگر روح‌ها نیست که لب‌ها را می‌گشایند، حرف‌های حسّی و سطحی، همه‌ی گوش‌ها را پُر می‌کند، بدون آن‌که به هیچ مرجعیت معنوی و غیبی و روحانی توجه شود.
در شرایطی كه فرهنگ رازآموزی از بین برود، اندیشه‌های حسّی آنچنان به دور زندگی حصار می‌کشند که در اثر آن هیچ‌کس به سراغ حقیقتی ماوراء عالم محسوس نمی‌رود. مسلّم همیشه در تاریخ این‌طور نبوده که همه با رازهای عالم غیب آشنا باشند، ولی عموماً گوش‌های مردم با لب‌هایی که از راز سخن می‌گفته آشنا بوده، نه تنها لب‌های آشنا به راز را انکار نمی‌کردند، بلکه آن‌ها را مرجع فکری خود می‌دانستند. اگر نمی‌توانستند با راز آشنا باشند لااقل لنگان‌لنگان سعی می‌کردند از راه بیرون نیفتند. تمدن غربی به کلی این راه را به بن بست کشانید و اشتیاق بشر را برای گشودن راه‌هایی بزرگ‌تر از راه‌های زمین، فرو بست. این فاجعه را کسانی می فهمند که متوجه اهمیت راه‌های آسمانی هستند، آن‌هایند که همه‌ی زندگی زمینی را در مقابل آسمانِ معنویت به هیچ می‌گیرند.
حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌علیه» عموماً در ماه مبارک رجب و شعبان و رمضان ملاقات‌ها را قطع می كردند، تا در اوج فعالیت‌های سیاسی اجتماعی، راه آسمان را برای خود گشوده نگهدارند. مردم هم می فهمیدند كه امام«رضوان‌الله‌علیه» پس از این مدت، در اولین سخنرانی تحفه های خاصی دارند، منتظر بودند ببینند ایشان در عید فطر چه می گویند.
آری معلوم است که عده‌ای با چابکی هر چه تمام‌تر در سیر به سوی عالم غیب جلو می‌روند و اشتیاق جان خود به آن عالم را به‌خوبی جواب می‌دهند، لااقل اگر نتوانستیم با آن‌ها همگام شویم، آن‌ها را انکار ننمائیم.
امام خمینی«رضوان‌الله‌علیه» خطاب به فرزندشان می‌فرمایند: «پسرم، اگر اولیاء و عرفا چیزهایی گفتند كه تو نفهمیدی و به زبان تو نگفتند، لااقل انكارشان نكن»، «به جان دوست قسم كلماتِ نوع آن‌ها شرح بیانات قرآن و حدیث است.»(118)
ایشان می خواهد به فرزندشان بیاموزند كه اَسراری در دین است كه در دسترس همه نیست ولی می‌شود از طریق صاحبان راز به بقیه گوشزد شود. عمده فرهنگ انبیای الهی است که متوجه وجود راز در عالم وجود است، انسان‌ها در چنین فرهنگی بالأخره راه اُنس با رازهای عالم را کم و بیش پیدا می‌کنند، عبادات و زیارات، بستر پیدایش راز است، به همین دلیل باید در جلسات مذهبی شرکت کرد، زیرا روح حاکم بر جلسات دینی عامل گشوده‌شدن راه‌های غیبی به سوی قلب است. به گفته مولوی:
ای خدا! جان را تو بنما آن مقام

کاندر آن بی‌حرف می‌روید کلام

روحیه‌ی کمّیت‌گرای غربی که همه چیز را در محدوده‌ی اندازه‌ها و با تفکر ریاضی می‌شناسد قادر نیست هیچ نوع راز و حتی استثنائی را بپذیرد، در حالی‌كه دشمنی با راز، یكی از صُوَر دشمنی با اموری است كه آن امور از سطح فکر انسان‌های معمولی بالاتر است. اموری هست كه در حد فهم افراد معمولی نیست، ولی علم جدید با اصرار بر روی کمّیت‌ها عملاً کاری می‌کند که همه‌ی انسان‌ها در فهم و شعور، از حدّ انسان‌های معمولی بالاتر نباشند، جوانان تحت تأثیر همین فکر و فرهنگ، ارزشی برای پدران و مادران خود قائل نیستند، با این تصور که آنچه آن‌ها می فهمند ما نیز می‌فهمیم.
اصرار بر کمّیت‌گرایی و نفی معنویت، کار را به آنجا می‌کشاند که معتقدین به راز به عنوان انسان‌های غیر منطقی قلمداد می‌شوند. به گفته‌ی رنه‌گنون: «[همسان‌کردن] دنیای جدید بالضروره مستلزم کینه‌ورزی نسبت به هرگونه برتری است... باری در نزد همه‌ی کسانی که کما بیش از روحیه‌ی جدید متأثرند، این روحیه با کینه‌ورزی نسبت به راز و هر چیزی که کم و بیش به راز شباهت دارد، همراه است».(119)

آفات غفلت از عقل قدسی

عرض شد لازمه‌ی فكر جدید انكار هرگونه مرجعیت روحانی است كه از عالم مافوق بشری سرچشمه می گیرد. بر همین اساس تصور می‌شود می‌توان با آموزش‌های رسمی به همه‌ی آنچه هست دست یافت. یك شخص با گرفتن دكترای اسلام شناسی می‌خواهد آنچه در دین است را بفهمد، چون دین را چیزی جز همان دستورات ظاهری نمی‌شناسد. در این طرز فکر اعتقاد به داشتن قلبِ نورانی برای فهم بعضی از حقایقِ دینی جایی ندارد. در حالی‌که بعضی از قسمت‌های دین را افراد خاص و در شرایط خاص درك می‌كنند و هر كسی قادر به درك آن‌ها نیست، حتی اگر فردی چندین دكترا در رشته های مختلف علوم اسلامی داشته باشد، باز باید بداند راه فهم رازهای دین راه دیگری است. جمع‌آوری اطلاعات، كار عقل جزئی است و عقل انسان‌ها برای پژوهش، همان عقل جزئی است و عقل جزئی چنانچه از طریق تزکیه به عقل قدسی وصل شود، نورانی می گردد، زیرا مطالعه، یك چیز است و مجاهده چیز دیگر. در مجاهده تحولی مبنایی در انسان به وجود می آید و ساحت او تغییر می‌کند، تا شایسته‌ی ارتباط با عالم بالا گردد.
كسی كه منكر حقایق قدسی است، تلاشی هم در جهت اتصال به آن حقایق نمی كند و در عقل جزئی خود می ماند و نمی تواند همه‌ی حقایق و جوانب را درك كند. نتیجه آن می شود كه برای زندگی خود صرفاً در محدوده‌ی عقل جزئی خود برنامه‌هایی می‌ریزد كه آن برنامه با حقایق عالم نمی سازد و در نتیجه با معضلاتی روبه‌رو می‌شود كه در ابتدا باور نمی کرد کار به این‌جاها بکشد. به گفته‌ی قرآن: «وَبَدَا لَهُمْ سَیئَاتُ مَا كَسَبُوا وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ یسْتَهْزِئُون»؛(120) و نتیجه‌ی گناهانی كه مرتكب شده اند برایشان ظاهر می شود و آنچه را كه مسخره و انکار و بدان ریشخند می كردند آن‌ها را فرا گرفت.
چون بشر از عقل قدسی كه قادر است در نظام بشری نور بتاباند، جدا شد و بینایی خود را در فهم سنن الهی از دست داد و با عقل جزئی که فقط به سوی پایین‌ترین مرتبه‌ی عالم یعنی عالم ماده نظر دارد زندگی را ادامه داد، مشتاق ارتباط با همین عالم می‌شود. انسان در چنین شرایطی، به موازات سقوط در عالم ماده، كم كم حتی مفهوم حقیقت را از دست می دهد و به جایی می رسد که منکر وجود آن می‌شود، چنین انکاری، انکار اصیل‌ترین ابعاد هستی است و مسلّم با بحرانی‌ترین شکل زندگی روبه‌رو خواهد شد، و با اشتیاقِ هرچه بیشتر به عالم ماده، عمق بحران و سرعت سقوط آن جامعه افزایش می یابد و عملاً حاكمیت ماده بر معنی در تمام ابعاد زندگی‌اش به وقوع می‌پیوندند که یکی از آثار ساده‌كردن افراطی حقایق دینی است و سعی ما بر این بود که در این جلسه چگونگی آن روشن شود.
وقتی مفهوم حقیقت از نظرها دور داشته شد و انسان‌ها کمال خود را در رابطه با اُنسِ با حقیقت ارزیابی نکردند، مفهوم سودمندی و آسانی جای اُنس با حقایق را خواهد گرفت.
سخت‌ترین قسمتِ بحث، آن قسمتی است که بخواهیم در شرایطی که حقیقت از منظر جان‌ها رخت بر بسته، از آن سخن بگوئیم. نشان دادن پیداترین پیداها به چشمی که فقط محسوسات را می‌شناسد قصه‌ی ناله‌ی حافظ است که گفت:
یارب به‌که بتوان‌گفت‌این نکته‌که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی

راستی با کسانی که خدا را در ذهن خود به جستجو نشسته‌اند می‌توان از خدایی سخن گفت که در سراسر عالم ظاهر است و همه‌ی مناسبات هستی، ظهور فعّال اوست؟ روح کمّیت‌گرا هرچه می‌بیند ماده می‌بیند، زیرا جهتی که باید به سوی حقیقت بیندازد را از دست داده است. نهایتاً یک مفهومی از خدا در ذهن دارد ولی هرگز نمی تواند با غیب ارتباط برقرار كند، چون تصور می كند آنچه در بیرون ذهن و در واقعیت می تواند باشد، همین سنگ و چوب و آب و امثال این‌ها است. نمی‌تواند متوجه باشد علت دیدن و حسّ کردن امثال سنگ و چوب با چشم، به جهت محدودیتی است که پدیده‌های مادی دارند و هرقدر موجودی درجه‌ی وجودی شدیدتری داشته باشد، به همان اندازه محدودیتش کم‌تر است و در نتیجه با چشم و لامسه قابل درک نیست، هرچند هست، و در خارج از ذهن به عنوان یک واقعیت، موجود و قابل اثبات است.
فرهنگ غربی از آنجایی که واقعیات را درست نمی‌شناسد، همه‌ی مطالعات و تحقیقاتی كه انجام می‌دهد از دیدگاهی حسّی آغاز می‌کند. این دیدگاه سرانجام به نفی هرچه در حوزه‌ی حسّ نمی گنجد منجر می‌شود و از آن بدتر در حدی برتری این دیدگاه را مسلّم می پندارد كه نمی تواند امكان وجود چیزی را كه از دایره‌ی نظراتش بیرون باشد، بپذیرد. مثل نابینایی كه نابینایی خود را نبیند و لذا انكار وجود نور را برای خود یك برتری می شناسد.
كوربودن و ادعای بینایی نداشتن خیلی مشکل نیست، مشکل وقتی است که انسان از کوری خود غافل باشد. تمدن حسی همچون كوری است که از كوری خود غافل است و به بینایان اشكال می گیرد. مولوی در مثنوی داستان كوری را مطرح می‌کند كه به مهمانی دعوت شده بود، در دو طرف مسیر میهمانان چراغ های بلورینِ آویزان گذاشته بودند، آن شخص کور که با حرکات عصایش حرکت می‌کرد، با عصای خود می زد و چراغ‌های بلورین و قندیل‌های گرانقیمت را می شكست، و تازه اشكال می گرفت كه این‌ها چیست سر راه من گذاشته اید؟ می‌گوید:
ما چو کورانه عصاها می‌زنیم

لاجرم قندیل‌ها را بشکنیم

اشکالی که مخالفانِ انبیاء به انبیاء داشتند از همین نوع بود. انبیاء الهی به مردم خبر می‌دادند که این نوع زندگی عاقبت بدی دارد، مردم به آن‌ها می‌گفتند چرا خوشی ما را به هم می‌زنید.
جان ما فارغ بُد از اندیشه‌ها

در غم افکندید ما را و عَنا

در حالی که انبیاء آن‌ها را متذکر بحرانی می‌کردند که در ذات آن زندگی نهفته بود.
انبیاء گفتند، فال زشت و بد

از میان جانتان دارد مدد

از میان فال بد من خود تو را

می‌رهانم می‌برم سوی سرا

زیرا نگاه انبیاء به عالم از ساحتی است ماورای حسّ.
نبی آگه کننده‌است از جهان

کو بدید آنچه ندید اهل جهان

ولی تاریخ گواه است که مخالفان انبیاء بر صحت همان نگاه محدود خود به عالم و آدم اصرار داشتند و با انبیای الهی مخالفت می‌نمودند و در صدد نفی آن‌ها برمی‌آمدند. و علت مقابله‌ی غرب با روح شریعت و دینداری بر همین قاعده استوار است.
آن‌هایی که بیش از حدّ به چشم سرِ خود امیدوارند و چشم دل خود را در حاشیه رانده‌اند، در زندگی بیشتر زمین می‌خورند تا آن‌هایی که اگر چشم سر هم نداشته باشند مواظبند چشم دلشان بسته نشود.