علل تزلزل تمدن غرب

نویسنده : اصغر طاهرزاده

آفت كمّیت گرائی صرف

قرآن راز فرو افتادن در بحران و اضمحلال امت‌های گذشته را چنین تبیین می‌نماید که: «یعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»؛(102) از زندگی دنیا فقط ظاهری را می شناسند و از آخرت خود غافلند.
گاهی ملت‌ها دچار بینش انحرافی می شوند كه ناخودآگاه تحت تأثیر آن بینش غلط به سوی اضمحلال خود قدم برمی‌دارند و نظام جامعه و خانواده شان را متلاشی می‌کنند، در آن حال از آنچه به دنبال آن هستند ناکام می‌شوند. خداوند در قرآن می‌فرماید: به فرعون و هامان و لشکریانشان همان چیزی را که از آن فرار می‌کردند نمایاندیم. «نُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا یحْذَرُونَ»؛(103) به هلاكتی كه از آن فرار می‌کردند نزدیك شدند. علتش این است كه نقش حسّ و عالم ماده در جهت‌گیری آن‌ها بیش از نقش معنویت، مؤثر بود.
آیه‌ای که در ابتدا قرائت شد می فرماید: كسانی كه در تمدن‌های گذشته نابود شدند، قلبشان كور بود و دنیا را فقط از زاویه‌ی حس می دیدند و لذا از هلاکت ملت‌های گذشته عبرت نگرفتند تا به خودآگاهی برسند. حال لازم است بدانیم بینش حسّی چه شاخصه‌هایی دارد؟ اگر بتوانیم آن شاخصه‌ها را بشناسیم و متوجه شویم گاهی متدینین نیز گرفتار چنین بینشی می‌شوند خواهیم توانست از ظلمات ظاهر بینی عبور کنیم و در هر حادثه‌ای جنبه‌های قدسی آن را در نظر بگیریم و همواره قدرت انتقال از ظاهر به باطن را در خود رشد دهیم.
باید این نکته به‌خوبی روشن شود که تا گنجِ سراسر معنویت و ملکوت در برابر دیدگان بشر آشکار نشود روح و جانِ او همچنان در دنیای حسی سرگردان است و امید گذار از ظلمات مدرنیته غیر قابل دسترس خواهد ماند.
گرایش به مدیریت كمّیت گرا در ارزیابی دستگاههای مختلف، سبب می شود كه معنویت جایی در آن مدیریت نداشته باشد. چون در این نوع مدیریت، عقیده براین است كه همه‌چیز را «اندازه» مشخص می كند و میزان موفقیت دستگاه‌ها هم از روی نمودار كمیت ها تعیین می شود. عاقبتِ این نوع بینش این می شود كه چون نمی توان امور معنوی را اندازه گیری كرد و نمودار آن را رسم نمود، امور معنوی نادیده گرفته می‌شود. در چنین مدیریتی معنویت چیزی نیست که بتوان آن را به حساب آورد. با چنین ملاک‌هایی ناخواسته جامعه به سوی کمّیت‌ها سیر می‌کند و به اسم «ساده کردن»، فقط کمّیت‌ها مورد نظر قرار می‌گیرند. وقتی گفته می‌شود تمدن غربی كمّیت گراست نه كیفیت گرا، چنین نکاتی مورد توجه است، حال چه منکر معنویت باشیم، و چه نباشیم، مهم آن است که انسان در چنین فرهنگی در ارزیابی‌های خود نسبت به واقعیات معنوی حساس نیست و آن‌ها را به حساب نمی‌آورد و این موجب شده که بشرِ مدرن در ساختمان روانی خود در برابر هر نوع اثری جز آن چه به حواس او در می‌آید، بی‌تفاوت باشد. به گفته‌ی رنه‌گنون: «به واقع نه تنها قوای مُدرکه‌ی او روز به روز محدودتر می‌شوند، میدان ادراک حسی او نیز تنگ‌تر می‌گردد... خصیصه‌ی این نوع زندگی آن است که از هر نوع موضوعِ مقدس و یا رمزی تهی می‌گردد... و اگر هم علناً آن را منکر نشوند، دست کم آن را جزء قلمرو امور «فوق‌العاده» یعنی امور استثنایی و عجیب و غیر عادی به حساب می‌آورند... و این وضعِ معکوس، منطقاً به بی‌خبری از نظام «ما فوق بشری» یا نفی کامل آن می‌انجامد»(104) چنین حالتی که عامل سقوط تدریجی یك تمدن است. این که ما در شرایطی قرار گرفته‌ایم که فقط كمّیت ها را می توانیم به نمودار بكشیم یک معضل فوق‌العاده خطرناک است که آرام‌آرام ما را به ورطه‌های ناخواسته می کشاند. عرض بنده این نیست که چرا كمّیت ها را به صورت نمودار در می آورند، عرض بنده این است كه چرا برای ارزیابی امور، نمودارها نقش اصلی را دارند، به طوری که تصور کنیم امورِ واقعی تنها همان‌هایی است که نمودارها از آن‌ها خبر می‌دهند. می‌خواهم عرض کنم عزیزان متوجه باشند، چون قلمرو امور بشری هر لحظه محدود و محدودتر شود، اموری که کمّیت‌پذیر نیستند و به نمودار در نمی‌آیند به عنوان «امور غیر واقعی» طرد می‌شوند، نمونه‌اش آن است که عموماً در زندگی مدرن، انسان‌ها لفظ «واقعی» را مترادف «محسوس» به کار می‌برند!
امور انسانی و عدم پذیرش ارزیابی كمّی
وظیفه‌ی ما است که به عالم و آدم از زاویه ای بالاتر از زاویه‌ای که غرب نگاه می‌کند، نگاه كنیم و لازم است نقش مهم و تأثیر‌گذار امور معنوی را فراموش نکنیم و برای اهداف انسانی و ارزشیابی آن اهداف، ناتوانی نمودارها را بشناسیم و ملاک پیشرفت دستگاه‌ها را صرفاً براساس موضوعات کمّیت‌پذیر، اندازه‌گیری ننماییم.
در فرهنگ غرب كار به جایی رسیده است كه هرچه به صورت رقم و عددِ كمّی بیان نشود، ارزش علمی ندارد در حالی‌که در این نگاه بسیاری از حقایق زندگی بشر نادیده انگاشته می‌شود و به جای آن که متوجه نقص ملاک‌های ارزش‌گذاری باشند، اظهار می‌دارند امور معنوی ارزش تحقیق ندارند و در نتیجه علمی نیستند، و تنها چیزی فایده دارد كه علمی باشد.(105) در این نگاه صحبت در مورد خدا و معنویت بی معنی و بی فایده است. این تفکر طوری خود را آراسته که امروزه مجامع علمی، آموزشی همه‌ی كشورهای جهان را تحت تأثیر خود قرار داده است و به همین جهت ملاحظه می‌فرمایید در حال حاضر جهان راهی به سوی معنویت نمی‌شناسد. امید است با طرح چنین بحث‌هایی در نقد غرب، مجامع علمی آموزشی در نظام اسلامی با آگاهی از چنین نقیصه‌هایی، راه‌کارهای خروج از آن را تدوین نمایند، در آن صورت است که به راحتی متدین‌ترین اقشار جامعه، جوانان و تحصیل کردگان خواهند بود.
وقتی علم جدید می كوشد امور انسانی را مانند امور مادی مورد مطالعه قرار دهد، اتفاقاً اصیل‌ترین امور انسانی مورد غفلت قرار می‌گیرد. در آن نگاه دیگر نظر به نفس مجرد انسان و وسعت بیکرانه‌ی آن، و حضور آن در عالم غیب و قیامت مدّ نظر قرار نمی‌گیرد، دیگر انسان‌ها در ابعاد غیبی خود زندگی نمی‌کنند و با ابعاد غیبی عالم، که حقیقی‌ترین ابعاد عالم است، مرتبط نیستند و نتیجه آن می‌شود تا دستورات اخلاقی که وسیله‌ی ارتباط انسان با آن عوالم است، معنی خود را از دست بدهد و فضائلی مثل تقوی و زهد جدّی‌تر از ثروت دنیا قلمداد نمی‌شود. در چنین فضای فکری، مردم به مرحله‌ای از انحطاط می رسند که مفهوم حقیقت یکسره از نظرها می‌رود و مفهوم «سودمندی» و «ساده‌کردن همه‌چیز در حدّ کمیت‌پذیری» جای آن را می‌گیرد، در این فضا دیگر علم به آن معنی نیست که انسان ابعاد غیبی خود را بشناسد و با غیب عالم آشنا شود، بلکه علم در حدّ صنعت تقلیل می‌یابد. از این جهت است که رویکرد انقلاب اسلامی با رویکرد تمدن غربی به عالم و آدم متفاوت خواهد بود، وگرنه انقلاب اسلامی نیز در جای خود صنعت را مورد توجه قرار می‌دهد و از آن استفاده می‌کند، عمده آن است که توجه به صنعت نباید نظر افراد را از توجه به ساحات متعالی عالم وجود غافل کند. انقلاب اسلامی به جهت رویکرد قدسی خود به عالم و آدم، بر این موضوع پای می‌فشارد، وگرنه عاملی برای نجات بشر از سرگردانی در ظلمات مدرنیته نخواهد بود.
طبیعی‌ترین جامعه و تمدن، جامعه و تمدنی است که توانسته باشد بین غیب و شهود را جمع کند وگرنه اگر بیش از حدّ بر امور حسّی پافشاری کنیم با مردمانی روبه‌رو خواهیم شد که بعضی از ابعاد وجودی آن‌ها در حدّ نابودی کامل ضعیف شده، تا آنجا که فکر می‌کنند عالم محسوس همه‌ی واقعیت است و در همان راستا از تأثیرات عالم غیب و برخورد سنن الهی با تمدن حسّی سخت به وحشت می‌افتند و نمی‌فهمند علت ناکامی برنامه‌هایشان چیست.

كمّیت‌گرایی و سطحی‌شدن دین

خدا وحدت محض است، و وحدت محض قابل تقسیم نیست، چون دارای بُعد نیست. پس خداوندی که كمال مطلق است، از آن جهت که وحدت محض نیز هست كثرت بردار نیست، وحدت او وحدت عددی نیز نیست، یکی‌بودن او مثل یکی‌بودن این پرتقال نیست که بشود یک پرتقال دیگر کنار او باشد، بلکه او یکی است که دو ندارد، چون در کنار هستی مطلق، چیزی نمی‌تواند باشد، و لذا نمی‌توان او را تصور کرد، قلب‌ها متوجه یگانگی او می‌شوند ولی ذهن‌ها نمی‌توانند از او تصوری داشته باشند، قرآن در همین رابطه فرمود: «لَیسَ كَمِثْلِهِ شَی ءٌ وَ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ»؛(106) این آیه و امثال آن ما را دعوت می‌کند که برای فهم خداوند و ارتباط با او باید خود را بالا بیاوریم و اندیشه‌ی خود را از محدوده‌ی درک حسّی و ذهنی، بالاتر ببریم تا با حقیقت وحدانی عالم روبه‌رو شویم. به گفته‌ی مولوی مردم معمولی «عدد اندیش»‌اند و نمی‌توانند از صندوق صورت‌ها خود را آزاد کنند.
ذوق آزادی ندیده جان او

هست صندوق صُوَر میدان او

گر ز صندوقی به صندوقی رود

او سمائی نیست، صندوقی بود

گر هزاران‌اند یک‌تن‌بیش نیست

جز خیالات عدد اندیش نیست

پس نمی‌توان خدا را ساده کرد و در حد فهم خود پائین آورد، بلكه ما باید بالا برویم. اگر خواستیم خدا را ساده یا تقسیم كنیم، دیگر خدا نیست.
حال اگر تمدنی بخواهد همه چیز را ساده كند مطمئناً نه تنها از فهم خدا که از فهم بسیاری از امور معنوی محروم می شود، زیرا به همان اندازه كه خدا ساده شدنی نیست عالم ملائكه و معاد نیز همین طورند. ذهن بشرِ مدرن اموری را می‌فهمد مثل امور مادی ساده و محاسبه‌پذیر باشند در حالی که با این کار بدون آن‌که بداند عملاً خود را در نظامی مسدود زندانی کرده است.

ساده‌کردن کمّیت‌ها یا کیفیت‌ها؟

وقتی گفته می‌شود خصوصیت تمدن جدید این است كه همه چیز را ساده و قابل تقسیم كند، خبر از یک فاجعه‌ی بزرگ به میان می‌آید. زیرا در این نوع ساده‌کردن، حقایق بیکرانه‌ای از منظر انسان پنهان می‌شود و به تنهایی فوق‌العاده تاریکی گرفتار می‌گردد، چون از طرفی نظام فکری و آموزشی‌اش او را در بن بست عالم ماده محدود کرده است و آستانه‌ی معرفت او را نسبت به حقایق بی‌کرانه، بسته است، و از طرفی دیگر اوقات بسیار زیبا و حیات‌بخش زندگی را با کم‌نورترین ساحات هستی گره زده است. در اینجا است که باید اعلام کرد هرگز نباید به اسم ساده کردن امور دینی، راه‌های نظر به حقایق معنوی را مسدود نمود و یا با عنوان ساده‌کردن متون دینی، حقایق معنوی را آنچنان تقلیل داد که دیگر متذکر عالم غیب و معنویت نباشند و نتوانند نیاز ما را نسبت به ارتباط با عالم غیب، پاسخ دهند و جان ما را زنده نگهدارند. در قرآن خداوند حقایق غیبی را آنقدر که امکان داشته نازل کرده است، بیش از این نازل‌شدنی نیست، آنقدر که بتوان از معانی عالم معنا محروم نشد، قرآن حقایق را نازل کرده است، از این به بعد ما باید در آن تَدبُّر کنیم و بالا برویم و تُهی درون خود را با آن پُر کنیم، نه این که کتاب الهی را نیز از معانی تهی کنیم.
در تماس با معانی عالیه است که دلِ آدمی محبوب و مطلوب خود را می‌یابد و با خود آشتی می‌کند، چون توانسته است با خدای خود آشتی کند. اگر ساده کردن به آن معنی است که دیگر ما با جَسَد بی روحی از مفاهیم مرتبط شویم چگونه خدای خود را بیابیم و در خود بشکفیم؟
«رنه گنون» می‌گوید: «نیاز به ساده‌كردنِ امور از جهات ناروا و افراطی، یكی از خصائص روحیه‌ی تمدنِ جدید است»(107) و آن را ناشی از تنبلی روحی می‌داند. چون مردم فکر می‌کنند وقتی امور حتی الامکان ساده شد فهم آن آسان‌تر می‌شود و فهم آن نیز همگانی می‌گردد «همگانی‌کردن علم ممکن نیست مگر آن که به حدِّ «کودکانه» ساده و از هرگونه نظرِ بلند و واقعاً عمیق خالی گردد»(108) در حالی که ساده کردن در زمینه‌ی کمّیت‌ها را نباید به فهم کیفیت‌ها سرایت داد و از جلوه‌های گوناگونِ حقایق معنوی خود را محروم نمود. آیا اگر کسی تصمیم بگیرد قرآن را ساده و خلاصه کند بشریت را به قرآن نزدیک‌تر کرده است یا دورتر؟
از زمانی که بشر گرفتار ساده کردن همه‌ی امور، حتی امور معنوی شد دیگر آمادگی ارتباط با معانی عالیه را از دست داد و لذا از تفكر دینی محروم شد. وقتی می خواهد خدا را تا حدّ تصور خود پایین بیاورد، عملاً خود را از خدا محروم می‌کند، زیرا خداوند فوق تصور است و باید از طریق قلب با خدا ارتباط برقرار كرد، نه این‌كه از او صورتی بسازیم. همان‌طور که حضرت علی(ع) در جواب ذِعلب ‌که از آن حضرت پرسید؛ «آیا خدایت را هنگام عبادت او دیده ای؟» فرمودند: «مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» من آنچنان نیستم که پروردگاری را عبادت کنم که او را نمی‌بینم. آنگاه پرسید؛ «یا أَمِیرَالْمُؤْمِنِینَ كَیفَ رَأَیتَهُ؟» چگونه او را دیده ای؟ «قَالَ یا ذِعْلِبُ لَمْ تَرَهُ الْعُیونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ»؛(109) ای ذِعْلب! دیدگان هنگام نظرافكندن، او را درك نمی كنند ولی دل‌ها با حقایق ایمان او را در می یابند.