علل تزلزل تمدن غرب

اصغر طاهرزاده

شایستگی اجرای سنت الهی

آنچه باید مورد تأکید قرار گیرد توجه به سنتی است که حتماً در هلاکت تمدن غربی به جریان می‌افتد و لذا نباید تمام زندگی خود را بر بنیاد تمدنی قرار داد که سخت بی‌آینده است. و وقتی فرصت آن تمدن تمام شد یقیناً هلاک می‌شود، حتی یك ساعت هم عقب و جلو نمی افتد، می‌فرماید: «وَلِكُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ فَاِذا جاءَ اَجَلُهُمْ لایسْتَأخِروُنَ ساعَةً وَلایسْتَقْدِمُون»؛(88) برای هر امتی اجل و سرآمدی هست که چون آن اجل سر برسد، نه یک ساعت عقب می‌افتد و نه یک ساعت جلو. لازم است روی این نکته كه ما در اجرای سنت خدا نقشی داشته باشیم و اراده‌ی خدا به دست ما اجراء شود فكر كنیم.
بزرگان دین می فرمایند: بهترین تجلیل از پیامبر(ص) در قرآن، آیه‌ای است كه می ‌فرماید: «وَ مَارَمَیتَ اِذْ رَمَیتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمی»؛(89) ای پیامبر! آن وقتی که تیرها را به سوی دشمن رها می‌کردی، تو نبودی که آن‌ها را رها می‌کردی، خدا بود که آن‌ها را رها می‌کرد. یعنی ما تیرمان را به دست تو بر سر كفار زدیم. قبول داریم كه تو تیر زدی، اما آن‌قدر حركتِ تو مطابق سنت الهی و ناب بود كه تو فانی در اراده‌ی ما شدی و همان را كه ما می خواستیم به دست تو انجام شد، آنچنان صعود كردی که سنت خدا به دست تو جاری گشت وگرنه سنت خدا که جاری‌ شدنی بود، اگر تو شایستگی از خود نشان نمی‌دادی، کس دیگری را انتخاب می‌کردیم.
راند حق این آب‌را در جوی تو

آفرین بر دست و بر بازوی تو

بازگو تا قصه درمان‌ها شود

بازگو تا مرهم جان‌ها شود

نكته ای كه لازم است روی آن تأكید شود این‌كه؛ وقتی سنت خدا جاری شدنی است، اولاً: ما طوری با تمدن غربی یکی نشویم که سنت نابودی تمدنِ کور دلِ غربی، به ما هم اصابت کند، ثانیاً: تلاش كنیم به درجه ای از خلوص برسیم كه سنت خدا به دست ما جاری شود. خداوند در قرآن می فرماید: سنت من، سنت برخورد با یهود و نصاری است. حال اگر شما آن‌قدر ارزشتان پایین آمد كه هماهنگ با اجرای سنت الهی نشدید، شما را می برم و كسانی را می آورم كه شایستگی و لیاقت اجرای سنت مرا داشته باشند؛ «یا اَیهَّاالَّذینَ امَنُوا مَنْ یرْتَدَّمِنْكُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یاتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یحِبُّهُمْ وَیحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْكَافِرِینَ یجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللّهِ یؤْتِیهِ مَن یشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»؛(90) ای كسانی كه ایمان آورده اید هر كس از شما از دین خود برگردد - و دوستی و سرپرستی یهود و نصاری را بپذیرد - به زودی خدا گروهی دیگر را می آورد كه آنان را دوست می دارد و آنان نیز او را دوست دارند، اینان نسبت به مؤمنان فروتن و نسبت به كافران سرفرازند، در راه خدا جهاد می كنند و از سرزنش هیچ ملامتگری نمی هراسند، این فضل خداست، آن را به هركه بخواهد می دهد و خدا واسعی علیم است.
عرفا نیز در رابطه با موضوع هماهنگی با سنن الهی می‌فرمایند: عارف كسی است كه نظام «اِنَّالِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیهِ راجِعُون» را با وجود خود درك می كند و خود را در مسیر «اِنَّا اِلَیهِ راجِعُون» قرار می دهد تا طبق این قاعده به سوی خدا سیر کند. و در این حال اراده‌ی او مطابق اراده‌ی نظام تكوینی الهی شود، به عبارت دیگر تشریعِ خود را با تكوین هستی منطبق نماید. چنین انسانی بدون هیچ فشار و سختی بلكه با شوق و محبت راه سیر به سوی خدا یا سنت «اِلَیهِ راجِعُون» را طی می كند.
خلاصه‌ی حرف بنده در جلسات گذشته این بود كه مؤمنین در فعالیت‌های فرهنگی باید تلاش كنند كه اولاً: سنت نابودی كفر را به كمك تدبر و تعمق در آیات قرآن بشناسند و درك كنند. ثانیاً: خود را به مقام و درجه ای برسانند كه این سنت به دست آن‌ها انجام گیرد. ثالثاً: در مورد ریشه ها و عوامل نابودی این تمدن فكر نمایند. لازمه‌ی چنین مباحثی شناخت دقیق و صحیح وخامت آن نوع از زندگی است كه جهان غرب معرفی كرده است، و تا وخامت این نوع زندگی روشن نشود عمق فاجعه آشكار نمی گردد. باید بدانیم این تمدن، زندگی خاصی را به ما معرفی كرده كه در آن نبوت از ما گرفته شده و راه هماهنگی با نظام عالم مسدود گشته، با شناخت این نکته است که می فهمیم در زندگی مدرن به کلی از زندگی صحیح وامانده‌ایم و آن چنان نگاه غربی با زندگی ما گره خورده و چشم ما را نسبت به کمالات روحانی كور كرده است كه حتی برایمان مشکل شده وخامت وضع خود را بپذیریم، تا آنجا که در برابر هرکس که ما را متذکر آن وخامت می‌کند مقاومت می كنیم. به همین دلیل جداشدن از تمدن غربی را در حدّ جداشدن جان خود احساس می‌کنیم. ولی همین که عمق فاجعه روشن شود، با همه‌ی مشکلاتی که جدا شدن از زندگی غربی در پیش دارد، هیچ راهی را جز تغییر جهت زندگی از آرمان‌های غربی به آرمان‌های قدسی نمی‌یابیم و در نتیجه تبعات این تغییرِ روی‌کرد را می‌پذیریم و آماده‌ی پایه گذاری تمدن اسلامی می‌شویم.

نفس ناطقه و استعداد ذاتی ساختن ابزار

در جلسات قبل اشاره ای به تفاوت كار و پیشه در زندگی گذشتگان با کار و پیشه در تمدن جدید شد. اشاره شد كه پیشه و كار در تمدن جدید انسان را بَرده‌ی خود كرده است، در حالی كه پیشه در زندگی گذشتگان عین زندگی بوده است. برای روشن شدن هرچه بیشترِ موضوع نیاز به مقدمه‌ای داریم که إن‌شاءالله عنایت می‌فرمایید:
نطفه‌ی انسان در دوره‌ی جنینی؛ در شرایط اولیه‌ی خود آمادگی خاصی دارد جهت قبول نََْفْس، وقتی نفس به آن تعلق گرفت، آن نفس به كمك موادی كه از طریق بدنِ مادر در اختیار دارد شروع به ساختن بدن برای خودش می كند، قلب و سر و دست و پا می سازد. در حالی که یك موجود ذره بینی مثل آمیب، چون نفس آمیبی دارد، هیچ وقت قلب یا سر و دست انسانی نمی سازد. ولی جنینِ انسان از موادی که در درون رحم در اختیار او قرار می‌گیرد شروع می‌کند به ساختن سر و استخوان و چشم و غیره، نفس انسانی با استفاده از همین مواد برای چشم قرنیه می سازد که از پارچه حریر ظریف‌تر است. پس معلوم است که نفس انسان در ذات خود دارای استعدادی است که می‌تواند ابزار مورد نیاز خود را بسازد و اگر شرایط مناسبی در اختیار او باشد، به زیباترین شکل آن ابزارها را شکل می‌دهد. در همین رابطه و با توجه به این استعداد است که در بیرون از رحمِ مادر به وسیله الیاف نازك، پارچه‌ی حریر می سازد. اگر نفس انسان در درون خود قدرت حریربافی نداشت و قرنیه نمی ساخت در بیرون هم نمی توانست حریر بسازد. نفس انسان در یک مرحله در دوره‌ی جنینی قرنیه می‌سازد و در مرحله‌ی دیگر در بیرونِ رحم حریر می سازد. همین نََفْسی كه در درون برای استحكام بدن استخوان می سازد، در بیرون برای حفظ بدن، بنای مستحكم می سازد، چون استعداد ابزار سازی در ذات نفسِ مجرد انسان هست و لذا می‌توان گفت همه‌ی حركات بیرونی به طور طبیعی به استعداد نفس ناطقه‌ی انسانی متصل است. حال اگر نفس انسانی در همان بستری قرار گیرد که اعضای بدن و استخوان و قرنیه‌ی چشم را ساخت، که در اوج ظرافت و دقت ساخته شده، ابزارها و وسایل بیرونی مورد نیاز خود را نیز به زیبایی می‌سازد.
در دوره‌ی جنینی، نفس انسان به راحتی به پروردگار خود متصل بود و از نور الهی جهت ساختن اعضاء مورد نیازش الهام می‌گرفت. حال اگر انسان‌ها در زندگی زمینی چنین ارتباطی را حفظ کنند استعداد ابزارسازی آن‌ها به سوی ساختن بهترین ابزار هدایت می‌شود و شرایط ظهور تمدنی پدید می‌آید که انسان‌ها در بستر آن امکان سیر به سوی معنویت را دارا خواهند بود. ولی اگر انسا‌ن‌ها خود را از ارتباط با عالم غیب محروم کنند، اولاً: ابزارهای آن‌ها مطابق وَهمیات و امیالشان ساخته می‌شود و نه مطابق نیازهای حقیقی و تعالی بخش. ثانیاً: چون در آن شرایطی که تلاش‌ می‌کنند ابزاری بسازند، نفسِ آن‌ها رابطه‌ای با عالم غیب و معنا ندارد و از آن عالم بریده‌اند، شغل و کار و فعالیتشان برایشان خسته کننده است.

پیشه‌ها و شاهکارها

عرض شد نفس ناطقه‌ی انسان استعداد بافتن حریرِ قرنیه را داشته و در اثر آن استعداد پیشه‌ی حریربافی در زندگی بشر تجلی كرده است. همچنان‌كه استحكام استخوان را می‌شناخته و آن را با استحکام خاصی پدید آورده است، با همان استعداد به استحكام ساختمان خانه‌ی خود نیز می‌اندیشد و هكذا، حال اگر پیشه های مطرح در زندگی به اصلِ غیبی انسان که سخت هوشیار و دقیق است، به نفس ناطقه، برنگردد دیگر رازآموزی پیشه ها مطرح نخواهد بود.
میان عالَم درون و عالَم برون تطابق كاملی وجود دارد و وقتی پیشه‌ها با درون و روح انسان مطابق باشد، هر کار و پیشه‌ای، از یک طرف دریچه‌ی ورود به عالم درون است و از طرف دیگر محل ظهور آن عالم در بیرون می‌باشد. وقتی زندگی ما با تغذیه‌ی نفس ناطقه، از درون معنا یافت، و وقتی شغل‌ها راه ارتباط با آن عالم شد، دیگر شغل‌ها خستگی‌آور نیست و بازنشستگی در آن معنی ندارد، در چنین شرایطی هر حركتی شاهكار خواهد شد.
واژه‌ی بازنشستگی واژه ای است كه در زندگی غربی به جهت نوع نگاهی که به عالم و آدم داشتند، پیدا شد، و به ما هم سرایت كرد. در حالی كه در نظام دینی و اسلامی که زندگی و کار سراسر عبارت است از ارتباط با عالم غیب، بازنشستگی معنایی نداشته است.
علت آن‌که در زندگی دینی جداشدن از پیشه و كار معنا نداشت و خستگی و بازنشستگی به معنای امروزی مطرح نبود به جهت اتصال زندگی زمینی به آسمان و غیب بود. عالم غیب عالم بیکرانه‌ای است که همه چیز در آن‌جا به صورت جامع وجود دارد، و لذا با نظر به آن عالم - با یک نظر- به همه چیز نظر شده است. با داشتن چنین منظری هر چیزی ساخته شود، آن چیز در رابطه با همه‌ی عالم، ساخته شده است و از طرف دیگر ظهور آن چیز روح انسان را از جهتی به همه عالم مرتبط می‌کند. لذا هم سازنده‌ی اثر با آن اثر زندگی می‌کند و هم آن کسی که از آن ابزار استفاده می کند، گویا دارد در عالم غیب، با همه‌ی عالم به‌سر می‌برد. با توجه به این امر آیا شغل و پیشه ای كه از جان انسان ریشه گرفته و تجلی پیدا كرده است، خستگی دارد تا بازنشستگی داشته باشد؟ چنین پیشه ای هیچ‌گاه روح انسان را در خود خُرد نخواهد کرد. انسان در شغلی که راهی است به سوی عالم غیب، با خودش بسر می برد، نه با غیر، در نتیجه موجب بیگانگی از خود نخواهد شد تا مارکس بخواهد برای نجات از «ازخودْ بیگانگی کارگران» نهضت ضد سرمایه‌داری راه بیندازد و باز کارش بی‌نتیجه بماند.
در كار صنعتی، كارگر نمی‌تواند از خویشتن خویش چیزی مایه بگذارد، فعالیت او به حركت درآوردن ماشین است و از اظهار وجود در محصولِ به دست آمده به كلی عاجز است. زیرا ماشین است كه شیئی را می سازد نه كارگری كه ماشین را به كار می اندازد. بدین ترتیب انسانی كه به خدمت ماشین درآمده است خود باید به صورت ماشین درآید و كار او نیز دارای جنبه ای كه حقیقتاً انسانی باشد، نخواهد بود. در كار صنعتی، تولیدِ زنجیره ای هدف است، آن هم برای ساختن اشیایی همانند و برای مصرف كسانی كه همگی همانند فرض شده اند و باید هرگونه تفاوت كیفی را فراموش كنند، و این بستری است که بخواهیم یا نخواهیم انسان را از روح انسانی خود خارج‌ می‌کند و دیگر هیچ ابتکار و اظهار شخصیتی نمی‌تواند داشته باشد.