علل تزلزل تمدن غرب

نویسنده : اصغر طاهرزاده

مدرنیته و معنویتِ به‌تاراج‌رفته

آیا با توجه به این که ماده ذاتاً کثرت و تشتت است جامعه‌ی مادی‌زده می‌تواند روزی روی آرامش به خود ببیند؟ آیا رقابت‌های مادی فرصتی برای به خودآمدنِ بشر باقی می‌گذارد تا بفهمد قدرت‌های معنوی، برتر از جمیع ستیزه‌جویی‌هایی است که روح فرهنگ مدرنیته برای ایجاد صلح بر بشریت اِعمال کرده است؟ رنه‌گنون می‌گوید: «روح عمل‌زد‌گی آنچنان حاکم شده که حتی آنان که مدعی قبول قدرت‌های معنوی هستند، عملاً هرگونه تأثیر واقعی و هر نوع حق مداخله در شئون اجتماعی را برای امور معنوی قبول ندارند، به طوری که بین مذهب و مشغله‌های معمولی زندگی دیواری کشیده‌اند، چه در امور فردی و چه در امور اجتماعی. حال سؤال این است آیا معایب تمدن کمّی از مزایایش بیشتر نیست؟ معارف عالیه‌ای که به دست فراموشی سپرده شده، ادراکات قدسی که بنیادش منهدم گشته، معنویتی که به تاراج رفته است، همه در اثر رویکرد افراطی به صنعت و تکنولوژی بود. تمدن غربی نمی‌پذیرد که افرادِ بشر کم‌تر کارکردن و به کم قناعت‌کردن را برای زندگی‌کردن، بهتر به‌شمار آورند»؛(66) زیرا در منظر این تمدن آنچه ارزش دارد کمّیت و کثرت است و لذا اگر کسی مثل غربی‌ها در جوش و خروش مادی نیست، او را تن‌پرور به شمار می‌آورند، هرچند با کنترل میل‌ها و وهمیات خود متوجه حقایق قدسی شده باشد، زیرا این امور دیده نمی‌شود و لمس نمی‌گردد. قهرمانان این جهان کسانی‌اند که نیروی عضلانی آن‌ها به نهایت رسیده باشد گرچه درنده‌خو باشند. آیا این نوع نگاه به انسان، شیدا شدن به امور پوچ به حساب نمی‌آید؟ آیا اینان می‌توانند خود را خوشبخت‌تر از انسان‌های حکیم که در دوران گذشته بودند، بدانند؟ به گفته‌ی رنه‌گنون: «این تمدن همیشه بیش از آنچه بتواند ارضاء نماید نیازمندی به‌وجود می‌آورد»(67) زیرا وقتی انسان در راه برآوردن هوس‌ها گام نهاد و از حقایق قدسی- که کنترل کننده‌ی هوس‌اند- منقطع گشت، دیگر توقفی نخواهد داشت و دلیل موجهی برای کنترل کردن امیال خود ندارد، با جمیع وسایل می‌کوشد هر چیزی را که میل می‌کند به دست آورد، برای او تنها جواب‌دادن به همین امیال اهمیت دارد و چون با پول می‌توان وسایل جواب‌گویی به امیال را به‌دست آورد، تمام فکر و ذکر او آن است که پول بیشتر داشته باشد، دائماً نیازمندی‌های تازه برای خود کشف می‌کند و با پول بیشتر باید آن‌ها را به‌دست آورد.
وقتی در جامعه‌ای برآوردن امیال حسی ارزش به‌حساب آمد حتماً ثروتمندان ارزشمندتر از بقیه خواهند بود، چون می‌توانند به ارزش‌های حسی دست یابند. بخواهند یا نخواهند در چنین فرهنگی، جامعه گرفتار تضاد می‌شود و از بحران و سقوط در این جامعه گریزی نیست.
در چنین شرایطی پایداری بر مذهبی فعّال که متوجه امور قدسی است نه تنها شایسته‌ی تقدیر است بلکه شایسته‌ی داشتن حقِ حیات در آینده‌ای است که دیگر امکان حیات تمدن غربی به پایان رسیده است.
مسلّم است که در پایداری در مقابل تمدن غربی یک قدرت الهی نهفته است که می‌فهمد نمی‌توان عالَم دین را با عالَم تجدد آشتی داد وگرنه باید با مذهبی سخت تحقیرشده به‌سر بریم که همواره در زیر حمله‌های خصمانه‌ی فرهنگ مدرنیته دست و پا می‌زند. چون ذات مدرنیته دشمنی با هر امری است که بشر را به عالَمی فراتر از عالَم حس دعوت می‌کند، نمی‌توان گفت فرهنگ غربی با مسیحیت کنار آمده است. به گفته‌ی رنه‌گنون؛ «روحیه‌ی متجدد، ضد مسیحی می باشد، زیرا ذاتاً مخالف مذهب است».(68)

ماشینیسم؛ رباینده‌ی درخشش حیات

با حضور ماشین در تمدن جدید، دیگر انسان نمی‌تواند حاصل حیات خود را در كار خود ببیند. در حالی‌كه انسان دوست دارد خودش باشد و حاصل كار خود را در ساخته‌ی خود احساس كند. ولی در این تمدن همچنان که عرض شد، كارگران به‌جز خدمتگزاران و بردگان ماشین، چیز دیگری نمی توانند باشند، بلكه خود، عضوی از پیكر ماشین‌اند. كوزه گر هنگامی كه كوزه‌ای می سازد، حس می كند كه خودش آن کوزه را ساخته و به عنوان یك انسان مشغول تولید چیزی است که می‌خواهد تولید کند. ولی كارگری كه در كارخانه‌ی‌‌ بافندگی در حال كار است، حس می كند كه ماشین كار می كند و او به عنوان یك ابزار در خدمت ماشین است. كوزه گر می تواند حاصل ده سال تجربه‌ی خود را در آخرین كوزه‌ای که ساخته، ببیند و نیز آن تجربه‌ها را در آخرین كوزه با آن ظرافت ها به نمایش گذارد و خود نیز به تماشای آن بنشیند، در واقع در آینه‌ی آخرین کوزه، ده سال عمر خود را بازیابی می‌کند. اما كسی كه ده سال کنار ماشین بافندگی عمر خود را طی کرده حاصل كارِ روز آخر عمر او با روز اول برایش یکسان است، چون در حقیقت کارگر نیست كه پارچه می بافد، بلكه ماشین است که پارچه می‌بافد و به همین جهت می توان كارگران را از پشت ماشین‌ها عوض كرد بدون این‌كه محصول ماشین تغییر كند، چون ظرافت فكر و ذهن آن‌ها در تولیدات ماشین نقشی ندارد. در دنیایی که ماشین کارِ تولید را به عهده دارد به‌جای این‌كه كار کارگر در گروِ شخصیتش باشد و حاصل حیات خود را در كار خود نظاره كند، خودش در گروِ ابزار كارش می‌باشد و غلام و برده‌ی ماشین است. در چنین شرایطی انسان خودش نیست و نمی تواند خود را در كار خود بیابد و سخت‌ترین فشارهای روحی از اینجا شروع می‌شود. حقیقتاً انسان‌ها در کنار ماشین‌ها از انسانیت خود به دور می‌افتند و به پای تولید انبوه، ذبح می‌شوند.
تمدن غربی به جهت روح کمّیت‌گرایش، به ظرائف روح انسانی توجه ندارد، و لذا تصمیماتی برای انسان‌ها می گیرد كه رعایت آن ظرائف در آن مطرح نیست، به همین جهت انسان در مناسبات دنیای مدرن عضو پیكر ماشین محسوب شده و از هویت خود خارج گشته است و دیگر نمی‌تواند حکیمانه بیندیشد. حال ذهن و فكر چنین انسانی را به راحتی می توان با یك كار تبلیغاتی به هر طرفی كشانید و همه شاهدیم چگونه در فرهنگ غربی با وسایل مادی صِرف توده‌ی مردم را به هر طرف كه بخواهند می كشانند، ولی آن‌ها را واداشته‌اند كه به غلط باور کنند به خودی خود انتخاب می كنند و كسی بر آن‌ها حاكمیت ندارد، و این‌که متوجه نیستند خودشان آنچه را انتخاب کرده‌اند، انتخاب نکرده‌اند، دلیل بر پایین آمدن فهم آن‌ها و نشانه‌ی سقوط تمدن جدید است.

خاستگاه پدیده‌ی تبلیغات در عصر جدید

خوب است در این مورد تأمل بفرمائید که چرا عنصر تبلیغات وارد تمدن جدید شد؟ از خود بپرسیم چرا باید انتخاب مردم را با انواع ترفندها این‌چنین تحت تأثیر قرار داد؟ چه روحیه‌ای در ملل دنیا پدید آمده كه صاحبان قدرت امیدوار شدند اگر یك كلید طلایی یا یك ماشین پر از پول را چندین بار در تلویزیون نمایش دهند، می توانند انسان‌ها را به مسیری بکشانند که صاحبان قدرت اراده کرده‌اند؟ ابتدا با انقطاع انسان‌ها از عالم قدس و فرو ریختن اندیشه حکیمانه، امکان هرگونه انتخابی برای انسان ممکن شد، سپس پدیده و فرهنگ تبلیغات امروزی وارد زندگی جوامع گشت تا در این سرگردانی آنچه را بخواهند بر اختیار آن‌ها تحمیل کنند، انسانی که جهت جان خود را از عالم معنی منقطع کرده و خیالات خود را بدون هر کنترلی رها نموده است به‌راحتی تحت تأثیر عواملی قرار می‌گیرد که اراده کرده‌اند خیالات چنین انسانی را در اختیار خود بگیرند.
انسانی که خیالات خود را در ارتباط با عالم قدس، به حکمت نیامیخته و در کنترل معانی عالیه قرار نداده است به راحتی اهل تقلید از این و آن است، هرکس بیشتر بتواند خیال او را جذب کند، برده‌ی او خواهد شد. گاهی می‌بینید امروز جمله‌ی بسیار سطحی و مضحكی از تلویزیون پخش می‌شود، فردای آن روز افراد بدون آن‌که به آن جمله فکر کنند آن را تكرار می نمایند. این تأثیرپذیری به جهت قدرت تبلیغات نیست، بلكه به خاطر آن است که انسان جدیدی پدید آمده که دیگر نمی‌تواند حکیمانه تصمیم بگیرد، در چنین انسانی عنصر مقاومت در مقابل عوامل تحریک‌کننده‌ی خیال از بین رفته است. عامل مقاومت در مقابل عوامل تحریک خیال، اعتقادات دینی است، در آن حالت است که انسان متدین به جهت ملکه‌ی تقوی، با هر خیالی ربوده نمی‌شود. ملکه‌ی تقوی قلب انسان را متوجه اصول پایدار عالم و سنن الهی می‌کند و لذا به خوبی متوجه جایگاه امور ناپایدار و زودگذر می‌شود و به راحتی خود را در اختیار تبلیغات قرار نمی‌دهد. به گفته‌ی مولوی:
مرسفیهان را رباید هر هوا

زان که نَبْوَدْشان گرانی قوا

کشتی بی لنگر آمد مرد شَر

که ز بادِ کژ نیاید او حذر

لنگر عقل است عاقل را امان

لنگری دریوزه کن از عاقلان

با توجه به امر فوق است که تأکید می‌شود، هیچ‌گونه راهی غیر از دین و راه‌کارهای دینی برای رهایی انسان از هجوم تبلیغاتی که تمدن غربی بدان دامن می‌زند، نمی توان یافت. حتی اگر القائات غیردینی اندک مقاومتی نسبت به تبلیغات غربی در جامعه پدید آورند، تأثیر آن‌ها موقتی است و در حدی نیست که روح انسان را متوجه ثابتات عالم بکند. دین به جهت قدرت ذاتی که دارد و می‌تواند از طریق ملکه‌ی تقوی، جان انسان را متوجه حقایق پایدار عالم نماید، امکان کنترل بازی‌های خیال را در انسان پدید می‌آورد تا انسان‌ها بتوانند در برابر تمدنی که با تحریک خیال انسان‌ها خود را بر سایر ملل تحمیل می‌کند، پایداری و مقابله كنند.