علل تزلزل تمدن غرب

نویسنده : اصغر طاهرزاده

بحرانی دیگر به بهانه‌ی رفع بحران

موفقیت های ظاهری تمدن جدید نباید موجب شود تصور کنیم که بحران‌های ایجادشده، به کمک همین تمدن، قابل رفع است. در حالی‌كه بر اساس مبنای عرض‌شده، این تمدن هرگونه اقدامی برای رفع آن بحران‌ها انجام دهد، بحران جدیدی را به‌وجود می آورد. چگونه می توان از تمدنی كه ماهیتاً بحران‌ساز است انتظار داشت كه بحران‌های خود را از بین ببرد؟ تمدن بحران ساز، نه تنها بحران خود را از بین نمی برد، بلكه با تلاش و اقدامی كه برای رفع بحران می كند، بحران جدیدی به‌وجود می آورد و تا وقتی كه موضع‌گیری خود را نسبت به طبیعت - كه ریشه در بینش او دارد- عوض نكند، هر روز بحران‌ها افزون می گردد.
امروزه تبلیغ می شود كه تنها تمدنِ ممكن، همین تمدن غرب است و با نابودی این تمدن، همه چیز نابود می شود، و با این‌گونه تبلیغات می‌خواهند ما را به این نتیجه برسانند كه اگر امام‌زمان(عج) هم ظهوركنند، مطابق این تمدن عمل خواهند کرد و این تمدن را به رسمیت می‌شناسند. ما اعتقاد داریم این تمدن نه‌تنها، یگانه تمدن ممکن نیست و با نابودی آن، جهان نابود نمی شود، بلکه معتقدیم تا نتوانیم از این تمدن عبور کنیم برکات زندگی دینی که ارض را به عرش متصل می‌کند رخ نمی‌نماید. این را هم گوشزد كنیم كه ما باید با تلاش خود، وسائل نجات از این ظلمت را تدارك كرده و یا لااقل طوری از این تمدن فاصله بگیریم که با نابودی آن، امکان ماندن برای ما وجود داشته باشد، زیرا اندیشمندان معتقدند افق تاریخ غربی دیگر روشن نیست و به تدریج تاریک و تاریک‌تر می‌شود. آری آبادانی غربی مایه‌ی آبادانی همه‌ی جهان نشده است اما بسیاری از ملت‌ها طوری به غرب پیوسته‌اند که ویرانی آن، ویرانی آن‌ها را نیز به دنبال خواهد داشت.

معنی شغل در تمدن جدید

علت كوری قلب این تمدن چیزی جز این نیست كه جوهره آن ضد دین است. این تمدن، تمدن دینی نیست. اگر كلیسایی هم در كنار این تمدن هست، نه‌تنها ربطی به این تمدن ندارد، بلکه مقهور این تمدن است. نگاه به زندگی در این تمدن، نگاهی است بریده از وظیفه‌ی الهی. به عنوان نمونه آیا معنی و جایگاه كسب و شغل و پیشه در زندگی توحیدی با صنعت جدید یكی است؟ در شرایطی که تمام فضای زندگی دینی بود، كسب و شغل هم یک فعالیت دینی به‌حساب می‌آمد، و با تكلیف دینی مربوط و مرتبط دانسته می شد، به‌طوری که اگر در پیشه و كسبی قرب الهی بیشتر ولی درآمد آن كم‌تر بود به‌راحتی آن پیشه و کسب پذیرفته می‌شد. زیرا افراد می‌خواستند کنار کسب خود، دینشان را نیز ادامه دهند، چون زندگی را در راستای دینداری معنی می‌کردند و نه در راستای درآمد بیشتر.
در رابطه‌ با ارزش‌دادن به وظیفه یا درآمد؛ موضوع «روزمعلم» را در نظر بگیرید. از زمانی كه معلمی به عنوان وسیله‌ی درآمد بیشتر مطرح شد و قداست آن زیر سؤال رفت، روز معلم به‌وجود آمد تا به معلمان متذکر شوند از جنبه‌ی معنوی آن شغل شریف غافل نشوند. و نیز از زمانی كه با ارزش‌نهادن به درآمد بیشتر، شخصیت «زن» زیر سؤال رفت، «روز زن» به‌وجود آمد تا متذکر وظیفه‌ی مقدس مادری‌ آن‌ها شوند. و باز وقتی که معنای پرستاری به عنوان یک وظیفه‌ی معنوی زیر سؤال رفت، روزی را به عنوان «روز پرستار» تعیین کردند تا به پرستاران متذکر شوند از منظر وظیفه‌ی الهی به کار خود بنگرند. قراردادن این روزها حاكی از این است كه در شرایط جدید این نوع فعالیت ها كه در زمانی معنای مقدسی داشته، آن معنا را از دست داده است. زمانی معلم‌بودن مساوی با نوعی حیات معنوی بود كه در کنار آن درآمد مختصری هم وجود داشت. ولی در فرهنگی که راه ارتباط با عالم قدس و معنا بسته شد و انسان‌ها همه‌ی واقعیات را در عالم ماده می‌جویند، شغل معلمی تبدیل به یك شغل صرفاً اقتصادی می‌شود. در این حالت برای معلم این سؤال مطرح می‌شود كه اگر معلمی یك حیات اقتصادی است چرا به سراغ یك شغل بهتر نروم كه آسان‌تر و پردرآمدتر باشد؟ آن‌گاه روز معلم مطرح می‌شود تا انگیزه‌ی ادامه‌ی كار در معلمان حفظ شود. از وقتی معلم‌بودن زیر سؤال رفت که شغل و پیشه به معنی پول درآوردن، معنی شد.
اگر شما می بینید در تاریخ گذشته، بسیاری از شغل‌ها در عین درآمد كم،‌ مورد احترام بوده، و کسی از شغلش هرگز احساس خستگی و پوچی نمی كرده است، به جهت آن بوده که دین در کنار شغل و پیشه جایی برای خود داشت و شخص در عینی که به ظاهر مشغول کسب و کار بود، مشغول انجام وظایف دینی هم بود. اما در تمدن امروزی زندگی و کسب و درآمد به گونه‌ای تعریف شده است که در کنار آن‌ها دین‌داری قرار ندارد. شخصیتِ هرکس در تمدن جدید با درآمد دنیایی معنا پیدا كرده است، نه با ارتباط با عالَم معنا، و این است علت این‌که روان‌ها متلاطم و انگیزه‌ها سرد و ضعیف شده، به طوری که هرکس با شغل خود مسئله ‌دارد.
تمدن غربی، شغل و کسب و کار را از وظیفه و شوق دینی جدا كرد، درنتیجه‌ صنعت از هنر جدا شد. در حالی که آنچه امروز در موزه‌ها به عنوان آثار هنری گذشتگان به نمایش در می‌آید وسایل زندگی و نمونه‌‌هایی از نوع کسب و کار آن‌ها بوده است. زندگی و شغل و هنر آنچنان درهم تنیده بود که نمی‌توان زیبایی‌های زندگی را از شغل جدا کرد. آنچه را برای زندگی می‌ساختند - چون محور زندگی آن‌ها اقتصادِ صرف نبود- آن را هنرمندانه می‌ساختند و از این طریق، نه‌تنها مخارج زندگی خود را تأمین می‌کردند، بلکه روح خود را نیز تغذیه می‌نمودند. ولی در تمدن امروز كه منظر انسان‌ها را عالم ماده پر کرده و ملاک ارزش‌ها درآمد مادی است. و ارزش شغل‌ها با کسب درآمد مادی سنجیده می‌شود، آن چیزی كه در گذشته برای تامین مخارج ساخته شده است، امروز به عنوان هنر شناخته می شود. در حالی‌كه شخص سازنده‌ی آن چیز، قصد هنرمندشدن را نداشته است، منتها چون افق روحش را در عالم معنویت قرار داده، شغل و زندگی او همراه با عشق دینی بوده است. او به مغازه هم كه می رفت هدفش حفظ ارتباط با عالم قدس و معنویت بود و این باعث می‌شد که زندگی او آن‌قدر لطیف شود كه صنعتش هم هنر به حساب آید. در حالی که در تمدن جدید حتی هنرمند هم در کارش ملاک‌های اقتصادی را مدّ نظر دارد و ارزش آثار هنری به مقدار پولی است که برای خرید آن تعیین می‌کنند. و لذا نه‌تنها شغل از روح هنری خارج می‌شود بلکه هنر هم بی‌روح می‌گردد.

رنسانس و گسیختگی از عالم قدس

وقوع «رنسانس» و «رفرم» و «اومانیسم» نه‌تنها تجدید حیات و اصلاح نبود، بلكه مظهر سقوطی ژرف بود و موجب گسیختگی روح بشریت از سنن معنوی گردید.
«رنسانس» گسیختگی با عالم قدس را در زمینه‌ی علوم و هنر پدید آورد، پدیده‌ی «رِفُرم» همین امر را در زمینه‌ی مذهب به‌وجود آورد و حاصل آن «پروتستانتیسم»(8) شد و از آن طرف «اومانیسم» به نحوی بشر را اصالت داد که گویا بشر خودش خدا است. بدین شكل روح دینی نفی شد. «اومانیسم» یا روحیه‌ی خودبنیاد و اَنانیت، چیزی بود که انبیاء در طول تاریخ همواره بشر را در جهت مبارزه با آن تشویق می‌کردند، ولی با پدیدآمدن رنسانس، مورد توجه و احترام قرار گرفت و سراسرِ برنامه‌های تمدن جدید حول محور چنین انسانی تنظیم شد و به بهانه‌ی تسلط بر زمین، از آسمان روی برگرداندند. سپس به برآورده ساختن نیازمندی‌های مادی بشر پرداختند، که نمونه‌ی آن را در كثرت وسایل زندگی در غذا و لباس و غیره می‌یابید، و طبع‌گرایی به‌جای فطرت‌گرایی نشست و ابعاد حیوانی انسانی تقویت شد. طبع انسان همواره به نیازهای وَهمی می‌پردازد و دنیاگرایی پیشه می‌کند، در حالی که فطرت متوجه نیازهای حقیقی انسان است و به خدا و عالم وَحدانی نظر دارد.
با بررسی روح رنسانس و رفرم در مذهب و اومانیسم، می‌توان به شباهت‌های این تمدن با تمدن‌های اقوام گذشته كه هلاک شدند پی برد. رنسانس نوعی از گرایش و تفکر را به صحنه آورد که عملاً در آن تفکر نقش دین باید از جهت‌دهی به علوم و هنر حذف شود و علم و هنر به خودی خود تکلیف خود را تعیین کنند. در گذشته، علوم وصلِ به دین و مرتبط با آن بودن به طوری که رابطه‌ی بین عالم مادون و عالم مافوق همواره در نظر گرفته می‌شد و در منظر انسان‌ها نظر به ملکوتِ عالم نقش فعّالی داشت، ولی در صنعت و علومِ فاصله‌گرفته از دین، به‌هیچ‌وجه جنبه‌ی روحانی انسان‌ها رعایت نمی‌شود. رنسانس با پشت‌کردن به عالم قدس نیاز به دینی داشت که در راستای اهداف خود باشد و لذا پروتستانتیسم به عنوان دینی که دنیا برایش مهم است پدید آمد. به بهانه‌ی رفرم در دین و مبارزه با خرافات، معنویت تحقیر شد، دین را به گونه ای طرح كردند كه فقط نتیجه دنیایی داشته باشد. اگر شهادت را ارزش می‌نهادند نه از آن جهت که انسان‌هایی متدین به بهترین نحو وظیفه‌ی الهی خود را انجام می‌دادند تا به عالم غیب وصل شوند، بلکه چون موجب غرور ملی شدند و عاملی بودند که کشور را از نظر اقتصادی در مقابل تهاجم بیگانه حفظ کردند، مورد احترام هستند. در پروتستانتیسم فعالیتِ هرچه بیشتر اقتصادی و تولید ثروت نه‌تنها مذموم نیست که یک کار دینی به حساب می‌آید.
اومانیسم؛ انسان را محور بایدها و نبایدها و خوب‌ها و بدها می‌داند. آن چیزی خوب است که میل انسان آن را خوب بداند و چیزی بد است که انسان آن را بد بداند، نه این‌که خداوند باید حق و باطل و خوب و بد را تعیین کند. لذا كشش‌های مادی و غرایز حیوانی بر كشش‌های معنوی غلبه می‌یابد و مذهب وسیله‌ای است برای زندگی دنیایی بهتر، بدون آن‌که دنیا بستر تعالی معنوی انسان باشد. با توجه به خصوصیات خاص تمدن غربی، از هم گسیختگی آن همان چیزی است که در قرآن می‌توان نمونه‌های آن را نشان داد. وقتی قرآن می فرماید: «فَكَاینْ مِنْ قَرْیةٍ اَهْلَكْناها وَ هِی ظالِمَةٌ»؛(9) چه بسیار شهر هایی كه ما اهل آن‌ را به خاطر این‌كه ظالم بودند و در حالی‌كه مشغول ظلم بودند، هلاك كردیم، نشان می‌دهد آینده‌ی تمدن غربی به کجا ختم می‌شود.
ظلم یعنی غفلت از «حق الله» و «حق الناس» و «حق النفس» که در تمدن‌های غیر دینی اتفاق می‌افتد، زیرا وقتی حقوق خدا رعایت نشد مسلّم حقوق مردم رعایت نخواهد شد و احترام به حقوق بشر، به رعایت حقِ نفس امّاره تبدیل می‌شود و صحنه‌ی جامعه، صحنه‌ی میدان‌داری نفس امّاره می‌گردد و لذا بشر از معنویت فاصله می‌گیرد و در او استعداد درک حقایق از بین می‌رود و در نتیجه قلب‌ها كور خواهد شد و تمدنی كه قلب‌ها در آن کور شد، دره‌های هلاکت خود را نه‌تنها نمی‌بیند، بلکه آن‌ها را برکه‌های نجات می‌پندارد و با پای خود به سوی هلاکت خود قدم بر می‌دارد.