فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

جامعه و شخصیت خاص

یك تمدن شخصیت خاصی دارد با سرنوشت و کتابی معلوم و براساس همین شخصیت خاص است كه صعود و سقوط آن معنی پیدا می‌کند. نمی‌توان گفت چون جامعه را مجموعه‌ی افراد تشكیل می‌دهند پس جامعه به خودی خود شخصیت خاصی ندارد بلکه جامعه همان مجموعه‌ی افراد است. زیرا همچنان که عنایت فرمودید خداوند برای هر قریه یا تمدنی کتاب معلومی تعیین فرموده و این نشان می‌دهد نظر به شخصیت خاصی نسبت به آن تمدن دارد. مجموعه‌ها گاهى شرایط پذیرش مددهایى را دارند که افراد به تنهایی دارای چنین شرایطی نیستند. همان‌طور که مجموعه‌ی سلول‌هاى بدن انسان وقتى كنار هم آمدند شرایط پذیرش نفس انسانى را از عالم غیب پیدا مى‌كنند وگرنه هركدام از سلول‌ها به تنهایى چنین شرایطى را ندارند كه انسان باشند. مجموعه‌ی طبیعى طبیعت هم در حالت هماهنگی اعضاء، شرایط تجلی روح قدسى از عالم غیب را دارد و لذا اگر آن مجموعه را به هم زدیم ارتباط آن اعضاء را با حقیقت قدسى‌اش به هم زده‌ایم و درنتیجه صفای آن مجموعه یا اکوسیستم از دست می‌رود.(134)
با توجه به این‌که قرآن می‌فرماید هر جامعه «کتاب معلومی» دارد، می‌توان گفت: جامعه خاصیتى مساوىِ مجموعه‌ی افراد ندارد بلکه شخصیتی دارد با خاصیت خاص خود. همان‌طور که گوش در بدن بنده گوش است ولی در صورتی که بیرون از آن مجموعه باشد چنین شخصیتی ندارد، و یا بدن انسان در راستای مجموعه‌ی اعضاء خود خاصیت خاص خود را دارد و عملاً آن مجموعه است که معنی هر كدام از اجزاء را پدید می‌آورد. به عبارت دیگر هرکدام از اجزاء، شخصیت و حقیقت خود را از كل مى‌گیرند ولى كل، همه‌ی حقیقتش را از جمع جزء‌ها به‌دست نمی‌آورد، بلکه اجتماع اجزاء شرایطی را فراهم می‌کنند که روح خاصی به آن مجموعه دمیده شود که در شرایط جدا بودنِ اجزاء، آن روح در میان نیست. در همین راستا عرض می‌کنم هر تمدنى با خاصیت خاص خود مجموعه‌اى است که بر اساس همان خصوصیات خاص، یا از مددهاى غیبى بهره‌مند می‌شود و یا از آن‌ها محروم مى‌ماند.
سؤال مى‌شود اگر دین ماندنى است چرا تمدن‌هاى دینى از بین مى‌روند، آیا نباید بقاى دین، بقاى تمدن‌های دینی را تضمین كند؟ در جواب باید گفت: آری دین ماندنى است و همواره به سوی کمال خود پیش رفته تا به کامل‌ترین شکل آن در دین اسلام ظاهر شده است، همچنان که سُنن هستى ثابت‌اند ولی سنت‌های ثابت الهی بر اساس شرایط خاص ظهور می‌کنند و چون آن شرایط تغییر کرد زمینه‌ی ظهور آن‌ها نیز تغییر می‌نماید و دیگر در زمینه‌ی تغییر کرده ظهوری از آن سنت را نمی‌یابید. دین هم به همین معناکه سنت‌ها ماندنی است همواره می ماند، ملتى كه دین را پذیرفت، زمینه‌ی ظهور دین را فراهم نموده است و از آن‌جایی‌که آن ملت کتاب معلومی دارد، می‌رود و دین در شرایط جدید ظهور می‌کند پس می‌توان گفت: امت‌ها مثل انسان‌ها مرگ دارند ولی دین از آن جهت که یك حقیقت برین است مرگ ندارد، همان‌طور که نفس ناطقه‌ی انسان مرگ ندارد منتها در بدن خاصی ظهور می‌کند و انسان در فرصتی معین آن بدن را به کار می‌گیرد و پس از آن فرصت، نور نفس ناطقه از پنجره‌ی بدن رخت برمی‌بندند و در حیات برزخی به زندگی خود ادامه می‌دهد. تمدن‌ها و فرهنگ‌ها از آن جهت که جنس عالم ماده‌اند و مربوط به انسان‌ها هستند شبیه حرکات ما در بدنمان می‌باشند، ظهورمی‌کنند و به انتها می‌رسند.
آنچه تا به حال تحت عنوان تمدن اسلامی در دوره‌های امویان و عباسیان ظهور کرد بهره‌ای از تمدن اسلامی به معنی واقعی در آن نبود، بهتر آن است که بگوئیم تمدن امویان و عباسیان که از مسلمانان در آن استفاده شده بود؛ و لذا مثل هر تمدن بشری دیگر رفتنی بود و رفت. منتها همچنان که عرض کردم آن تمدنی که امام زمان(عج) پایه‌گذار آن خواهند بود تجلی سنت «وَالْعاقِبَةُ لِلمُتَّقین» است که بحث آن شد.
ما در شرایطی هستیم که اگر شرایط جامعه‌ی خود را مطابق احکام اسلام قرار دهیم در فرصت داده شده آنچه باید برای ابدیت خود به‌دست آوریم، به‌راحتی به‌دست خواهیم آورد و زحماتمان ضایع نمى‌شود و خودمان نیز نفله نمى‌شویم. یزید و امام حسین(ع) هر دو فرصتِ داده شده را طی کردند ولی همیشه سنت امام معصوم(ع) مى‌ماند هرچند خود امام معصوم به عنوان شخص نمى‌ماند. دین الهی تضمین مى‌كند كه اگر تمدن جامعه‌ای دینى شد تلاش‌های افرادِ آن جامعه ضایع و بى‌نتیجه نگردد و اگر جامعه عین اسلام شد دیگر تا قیام قیامت می‌ماند.

راه به ثمررساندن حیات

باز برگردید به آخر آیه‌ی مورد بحث که به ما مى‌فرماید: «وَلَهَا كِتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛ برای هر جامعه‌ای کتاب و سرنوشت مشخصی هست. پس انتظار زود نابود شدن تمدن‌هاى ظالم را نداشته باشید، آنچه حتمی است هلاکت آن جوامع است و این که نتیجه‌ای از فعالیت‌های خود نصیبشان نمی‌شود. پیام آیه به انسان‌ها آن است که سعی کنند در فرصت پیش‌آمده از آنچه بر كیفیت حیات آن‌ها مى‌افزاید استفاده کنند و با دیندارى در اردوگاه مقابله با ظلم عضو شوند و حیات خود را به ثمر برسانند.
قرآن مى‌فرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَكِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(135) اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان مى‌گرفت و هلاك مى‌نمود هیچ جنبنده‌اى روى زمین نمى‌ماند و لكن گرفتن آن‌ها را تا سرآمدى مشخص و اجلى مسمى به تاخیر مى‌اندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسید دیگر نه ساعتى به عقب انداخته مى‌شود و نه جلو.
ظلم و ستم و اساساً كارهاى غیر الهی مردم بى‌جواب گذاشته نمی‌شود و آن‌ها را تا حد هلاکت جلو می‌برد ولى از این‌كه مى‌بینید هنوز زندگى اهل كفر ادامه دارد نباید نتیجه گرفت پس نظام الهی نسبت به اعمال ظالمانه بی‌تفاوت است و یا این‌كه كار آن‌ها صحیح است وگرنه نابود می‌شدند. همان‌طور که آیه می‌فرماید باید متوجه بود سنتى در عالم هست كه خداوند به ظالمان مدتى مهلت مى‌دهد و اگر به جهت ظلمشان آن‌ها را در همان مرحله می‌گرفت هیچ جنبنده‌ای بر روی زمین نمی‌ماند و فرصت برگشت و عبرت گرفتن منتفی بود. مهلت خدا را باید درست تحلیل كنیم و زوایای متفاوتِ فرصتِ داده‌شده را درست بشناسیم، با این نگاه است که قرآن به انسان بصیرت‌های خوبی مى‌دهد. باید متوجه بود که اولاً: هرگز ظلم بی‌جواب نمی‌ماند. ثانیاً: جواب آن پس از طی مراحلی و فرصت‌هایی داده می‌شود، و لذا نباید تصور کرد چون حاکمان ظالم هنوز نابود نشده‌اند پس ظلم آن‌ها بی‌جواب خواهد ماند و یا برای همیشه ادامه خواهد یافت. و از گردونه‌ی هلاكت رها شده‌اند. در حالی که خداوند می‌فرماید: «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِكِهِم مَّوْعِدًا»(136) و برای هلاکت آن‌ها موعدی قرار دادیم. و این آیه حقیقی ترین پنجره ای است که می توان جایگاه حاکمیت های ظالم را به درستی نگریست.
تحلیل ستمكاران این است كه چون هنوز چیزى نشده است و عذابى نیامده است پس كار ما درست است، متوجه نیستند وقتى فرصت آن‌ها تمام شد و عذاب آمد دیگر هیچ كارى نمى‌توانند انجام دهند، به گفته مولوی:
عاقلان خود نوحه‌ها پیشین كنند

جاهلان آخر به سر بر مى‌زنند

ز ابتدای كار آخر را ببین

تا نباشى تو پشیمان یوم دین

قرآن در مورد آن‌هایی که متوجه قیامت و تبعات اعمال باطل خود نیستند می‌فرماید: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِساب »(137) كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدى به خاطر فراموش‌كردن روز حساب دارند! و لذا وقتی فرعون با عذاب الهی روبه‌رو شد و خود را در حال غرق شدن یافت، گفت: به خدای یگانه‌ای که بنی اسرائیل به آن ایمان آوردند، ایمان آوردم. خداوند در جواب فرمود: «آلآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛(138) اكنون! در حالى‌كه پیش از این نافرمانى مى كردى و از تباهكاران بودى. عمده آن است که متوجه شویم بى خدایى و بى توجهی به قیامت كار را به نابودى مى‌رساند. حال اگر سؤال شود پس چرا همین حالا نابود نمى‌شوند؟ در واقع آیه جواب این قسمت از سؤال را مى‌دهد که این یك قاعده است و عذاب آن‌ها مدتى عقب مى‌افتد تا آن امت به اجل مسمّاى خود برسد. پس ستمگران نمی‌توانند بگویند چون هنوز به مشكل نیفتاده‌ایم روشمان درست است و می‌توانیم همان روش را ادامه دهیم. ما باید ملاك موفقیت خود را حضور درست در قیامت ابدی خود قرار دهیم. اگر دائم كارها را منطبق با دین خدا و با اسوه قراردادن سیره‌ی امامان(ع) و در وسعتِ حضور در قیامت، ارزیابی کنیم آن‌وقت مى‌توانیم آن‌ها را درست ارزیابی نموده و خداوند بصیرت لازم را در درست تشخیص دادن امور به ما لطف می‌کند. تحلیل غلطى كه انسان‌ها را در موضع‌گیری‌ها به انحراف می‌کشاند آن است كه بقاى فعلى تمدن‌ها و دولت‌ها را دلیل بر حقانیت آن‌ها بگیرند. بقاى امروزی حاکمیت ها هرگز دلیل بر حق‌بودن هیچ جریانی نخواهد بود تا تصور کنیم چون امریكا هنوز پابرجا است پس حق است و نتیجه بگیریم براى این‌كه مشكلی براى ما پیش نیاید خود را به آن کشور وصل کنیم، این اوج بی‌بصیرتی است، آن‌هایی به بصیرت قرآنی دست یافته‌اند که با توجه به روحیه‌ی استکباری آمریکا خط نابودی آن کشور را در پیشانی برنامه‌هایش ملاحظه کنند و همین حالا آن را بی‌قدرت و افسرده ببینند.
مى‌فرماید: «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَكَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ...»؛(139) اگر خدا مى‌خواست مردم را به جهت ظلمشان، بدون فرصتِ لازم بگیرد، هیچ جنبنده‌اى روى زمین نمى‌ماند، ولى خداوند به ظالمان فرصت مى‌دهد تا یا بیدار ‌شوند و شامل لطف او گردند و یا با ادامه‌ی ظلم‌شان به آنچه از جهت خباثت باید برسند، برسند تا وقتى اجلشان سر رسید، حجت برایشان تمام شده باشد. فرهنگ غربی نه تنها امروز که از روزی که به هر گونه دینی پشت کرد و از عالم قدس و معنویت منقطع شد، گرفتار بازی شیطان گشت، به تعبیر قرآن: «إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَى، الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَى لَهُمْ»؛(140) آن‌هایی که بعد از روشن‌شدن هدایت الهی، آن را رها کردند و به آن پشت نمودند، شیطان نفس آن‌ها را نسبت به فاصله گرفتن از دین خدا حریص کرد و زشتی عملشان را در نظرشان زیبا جلوه داد و آرزوهای دنیایی آن‌ها را طولانی کرد تا از یاد آخرت بروند. و همین امر موجب انتخاب اهدافی می‌شود که آن‌ها را به هلاکت نزدیک می‌کند.
تأکید بنده آن است فرصتی که به تمدن‌ها داده می‌شود تا انتخاب‌هایی که باید بکنند را انجام دهند دلیل بر حقانیت و پایداری آن‌ها به حساب نیاوریم. و از آن طرف فکر نکنیم مستکبران می‌توانند پایه‌های اندیشه‌ی توحیدی را بلرزانند و یا از آن طرف گمان کنیم حرکت‌های توحیدی برای ادامه‌ی خود نباید با جریان‌های استکباری مقابله کنند. خداوند مى‌فرماید: هر پیامبرى بدون استثناء دشمنى از جنس شیاطین جنّ و انس داشته است «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نِبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا...»؛(141) یعنى ای پیامبر! همان‌طور كه براى تو دشمنانى از شیطان‌هاى انسى و جنى قرار دادیم كه پنهانى براى تو نقشه مى‌كشند و با سخنانى فریبنده مردم را به ا شتباه مى‌اندازند، براى تمام انبیاء گذشته چنین دشمنانى قرار دادیم تا نه تنها فرصت امتحان را برای هر دو جبهه فراهم نمائیم، در بستر چنین دشمنی‌ها ماهیت دشمنان دین معلوم و زیبائی‌های دین به درخشش در آید.و دشمنی آن ها هیچ گونه لرزشی در پایه های اندیشه توحیدی ایجاد نمی کنند.

تحلیل‌های شیطانی

همه‌ی این سخنان برای آن است که تحلیل ما در مورد ادامه‌ی حیات تمدن‌هاى ظالم تحلیلی قرآنى شود وگرنه شیطان تحلیلی وارونه در ذهن ما القاء می‌کند و ما هم مناسب طمع دشمن عمل مى‌كنیم. قضای الهی چنین اقتضا می‌کند که همواره مظاهر ظلم باشد و ما در رابطه با جایگاه این مظاهر تحلیلى از صاحب هستى یعنى آن طور که قرآن می‌گوید داشته باشیم، چون این بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما مى‌گوید چرا جهان را چنین كردم و شما چگونه جریان‌ها را ارزیابی کنید. نظام عالم از دست خدا خارج نشده، خداوند در قرآن می‌فرماید: «لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِیَبْلُوَكُمْ فی ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ»(142) اگر خدا مى خواست، همه‌ی شما را امت واحدى قرار مى داد؛ ولى خدا مى خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید؛ و استعدادهاى مختلف شما را پرورش دهد. پس به سوی نیكی ها بر یكدیگر سبقت جویید! بازگشت همه‌ی شما، به سوى خداست؛ سپس در آنچه در آن اختلاف مى كردید؛ به شما خبر خواهد داد. به قول مولوى:
گر نه گل از خار و خار از گل چرا

هر دو اندر جنگ و اندر ماجرا

یا نه جنگ است این براى حكمت است

همچو جنگ خر فروشان صنعت است

یا نه این است و نه آن حیرانى است

گنج باید جست این ویرانى است

خدا به اعتبارى عالم را در تضاد اندیشه‌ها قرار داده تا ما گنج پیدا كنیم، به تعبیر آیه‌ی فوق «فَاسْتَبِقُوا الخَیْرَاتِ»؛(143) پس در چنین شرایطی به سوی نیکی‌ها سبقت بگیرید. رفت و آمد تمدن‌ها براى به كیفیت‌رساندن زندگى زمینى است تا این که بستری فراهم شود و حیات انسان‌ها اگر بخواهند به گنجِ معنا و معنویت نایل شود.
ابتدا باید تصورمان را از دنیا تصحیح كنیم تا بتوانیم در این دنیای به ظاهر ویران، به گنجِ معنا و معنویت دست یابیم. دنیا یك لیوان شربت خالص یا یك لیوان سركه‌ی خالص نیست بلكه سركنگبین است، یعنی مخلوطی از سرکه و شکر، این‌طور نیست كه دنیا را طوری ساخته‌اند که به کام ساکنان زمین بگردد و هیچ ویرانى و سختی در آن نباشد و آن طور هم ویران نیست كه امكان به تعالى‌رسیدن در آن نباشد قصّه‌ی دنیا به تعبیر مولوى قصه‌ی سركنگبین است كه تركیبى از سركه و شكر است. مى‌گوید:
قهرِ سركه، لطف، همچون انگبین

کاین دو باشد رکن هر سركنگبین

یعنى قهر خدا مثل سركه و لطف خدا مثل شكر، در سركنگبین جمع مى‌شود. حالا اگر سركه‌ی دنیا زیاد شد خدا شِكرش را زیادتر مى‌كند و اگر شِكرش زیاد شد سركه‌اش را زیاد مى‌كند تا جنبه‌ی سركنگبینی آن حفظ شود.
چون كه سركه سركِگى افزون كند

پس شكر را واجب افزونى بود

وقتی حوادث را درست تحلیل كنیم معنی شکست‌ها و پیروزی‌ها را درست می‌یابیم و لذا هم معنی سختیِ مقابله با استکبار را نفی نمی‌کنیم و هم برکات مقابله با آن را فراموش نمی‌نماییم، در این حالت است که نه خودمان طعمه‌ی ظلم می‌شویم و نه فرصتی را که در اختیار نظام استکباری قرار داده‌اند برای آن یک امتیاز می‌دانیم.
هر اندازه رمزِ بودن نظام استکباری را درست بشناسید نه‌تنها در حیات دینی و انقلابی خود مأیوس و سست نمی‌شوید بلکه با شور و شوق تمام، حیات دینی و انقلابی خود را ادامه می‌دهید. ظلم در جهان همیشه هست ولی ما براى این‌كه جایگاه تاریخی ظلمِ زمان خود را درست بشناسیم باید بصیرت دینى داشته باشیم و بدانیم اگر برنامه و یا تمدنى دینى نبود با تمام پوچی و بی‌ثمری و هلاکت به انتها می‌رسد. نگوئید غربی‌ها رفاه و توسعه دارند، تكنیك و نظم دارند، آسایش و راحتى دارند، براى ما رفاه و توسعه می‌آوردند. این‌ها ملاك خوب‌ بودن و كیفیت‌دار بودنِ یک زندگی نیست، در فضای فرهنگ مدرنیته همه‌ی این‌ها که فرمودید بستر هلاکت آن فرهنگ را پدید آورده است ما باید مواظب باشیم جامعه‌ی خود را به آن‌ها گره نزنیم.
وقتی با یک عقیده‌ی قلبی مطمئن، متوجه شدیم ظالم ماندنى نیست و مهلت‌های داده شده به آن‌ها ما را از انتهای بی‌نتیجه‌ی آن زندگی غافل نکرد و فهمیدیم بنا است در فرصت داده شده پنهانی‌های اهل ظلم و تمدن‌های ضد معنوی پیدا و آشكار شود. در هر قدم از تاریخ خود عبرتی به دست می‌آوریم و هر حرکتی از حاکمیت ظلم را نسبت به سرنوشتی که برای آن‌ها رقم خورده ارزیابی می‌کنیم. حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌علیه» در جریان مخالفت مصدق و طرفدارانش با آیت الله کاشانی که یک سگ را نزدیک مجلس عینک می‌زنند و اسمش را «آیت الله» می‌گذارند می‌فرمایند: «من در آن روز در منزل یكى از علماى تهران بودم كه این خبر را شنیدم كه سگى را عینك زده اند و به اسم «آیت الله» توى خیابان‌ها مى گردانند. من به آن آقا عرض كردم كه این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلى خواهد خورد و طولى نكشید كه سیلى را خورد و اگر مانده بود سیلى بر اسلام مى زد»(144) این بصیرت به جهت نگاهی است که از قرآن گرفته‌اند و بر آن اساس حادثه‌ها را ارزیابی می‌کنند و می‌بینند به آن‌ها فرصت دادند تا این نوع صفات خود را که پنهان بود در شخصیتشان ظاهر کنند. همچنان که باید فرهنگ گروه طالبان به عنوان مسلمانانِ به ظاهر متدین در افغانستان ظاهر می‌شد تا در مقایسه با فرهنگ حضرت امام خمینی«رضوان‌الله‌علیه» که اسلامِ تحت رهبری اهل البیت(ع) است، معلوم شود چه ضعف‌هایی دارد. باید به آن‌ها مهلت داده می‌شد تا این نقطه ضعف‌شان آشكار شود. اسلام منهاى اهل‌البیت(ع) به نهایت خود كه برسد همین است كه در طالبان دیده شد.
فرهنگ غربی که امروز در میدان است ظهور فرهنگ یونانى است یعنی فرهنگ عقلِ بریده از دین، در این زمان باطن آن فرهنگ از طریق غرب ظاهر شده و باید فکر و فرهنگ یونانی، تاریخ را در نوردد تا به چنین شکلی خود را نشان دهد. ریشه‌ی ماندن آن فرهنگ را باید در این دانست كه خداوند در بستر این فرصت‌ها حق را روشن می‌كند و از این جهت شایسته است که به همه‌ی فرهنگ‌ها این فرصت داده شود. با این دیدگاه هر چیزى در دنیا هست به نحوى حق است و می‌خواهد حقى را روشن كند. خداوند در رابطه با کسانی که با پیامبر(ص) مخالفت می‌کنند، می‌فرماید: «أَوَلَمْ یَتَفَكَّرُوا فِی أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُونَ»(145) آیا آن‌ها پیش خود فکر نمی‌کنند که خداوند خلق نكرد آسمان‌ها و زمین و آنچه در بین آن‌هاست مگر به حق و براى فرصتى مشخص و اكثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسیدنِ این فرصت، كافرند و همین فرصتِ موقت را مقصد مى‌گیرند.
در آیه‌ی 61 سوره‌ی نحل پس از آن که فرمود اگر مردم به جهت ظلمی که می‌کنند گرفته می‌شدند هیچ جنبنده‌ای بر روی زمین نمی‌ماند، مى‌فرماید: «وَلَكِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى»؛ و لکن خداوند هلاکت آن‌ها را تا سرآمدی مشخص به تأخیر می‌اندازد. روى این ‌نکته که عقاب و هلاکت ظالم تا مدتى به تأخیر می‌افتد باید تحلیل داشته باشید و فریب شیطان را نخورید که به ما القاء کند حالا كه آمریكا با تمام قدرتش مانده است براى این‌كه شما نابود نشوید دست به دامان آمریكا بزنید. این یک بدبختى بزرگ است. در این فریب شیطانی، انسان، اولاً: نابودى آمریكا را نمى‌بیند، ثانیاً: نمى‌فهمد ظلم نابودشدنى است و لذا چنگ به دامن نابودشده مى‌زند. چون سنت «یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى» را نفهمید.