فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

حیات تشریعی ملّت‌ها

حال به بررسى آیاتى می‌پردازیم كه درباره‌ی حیات تشریعى یك ملّت سخن گفته است. حیات تشریعى یعنى حیاتى كه در گرو اختیار انسان‌ها تنگى و وسعت مى‌یابد و در رابطه با عدل و معنویت صعود می‌کند و در رابطه با ظلم و ماده‌پرستى سقوط می‌نماید. در این‌جا بحث در بقاء یا نابودى تمدن‌ها نیست بلكه بحث در رابطه با تنگی و یا وسعت یک تمدن است. هر چند از قبل روشن شده هیچ تمدنی نمی‌تواند دوره‌ی حیات تكوینى خود را تغییر دهد. چون حیات تكوینى و اجل مسمّاى هر ملت و تمدنى چه در عدل و معنویت باشد و چه در ظلم و کفر، تغییرناپذیر است و هرگاه سرآمد آن رسید از صحنه بیرون مى‌رود.
قرآن در رابطه با نقش پیامبران در به ظهور رساندن ذات جوامع مى‌فرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِّن نَّبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ، ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَأَخَذْنَاهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ * وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ یَكْسِبُونَ»(122) ما هیچ پیامبرى را در قوم و قریه‌اى نفرستادیم مگر این‌كه آن قوم را به سختى انداختیم، شاید که اهل تضرع شوند. چون به جهت نبودن پیامبر در آن قوم، آن‌ها حسّى مسلك شده بودند، خداوند پیامبر را مى‌فرستد تا در عین سیر به سوی اَجل و سرآمدشان، یا نجات پیدا ‌كنند و به کمالی که می‌طلبیدند دست یابند و یا به هلاکتی که می‌طلبیدند برسند. و عموماً اکثر اقوام در رویارویی با پیامبران راه تکذیب را پیشه کردند و هلاک شدند، به‌جز قوم یونس.(123) زیرا در رویاروئى با دعوت انبیاء به توحید، نتوانسته‌اند از كثرت‌ها به سوی حضرت احد روی بگردانند و بدین جهت نابود شدند، حال آن نابودی یا با باد یا آب یا صاعقه یا هرچیز دیگر صورت می‌گرفت.
علامه‌ی طباطبائى«رحمة‌الله‌علیه» علت این که همراه ارسال رُسل سختی‌هایی را خداوند برای آن امت می‌فرستد، این می‌دانند که آن ملت اسیر دنیا شده بودند و لذا باید سختى بكشند تا از عادتِ فکر و فرهنگ قبلى رها شوند و با تمدن جدیدى كه پیامبر آورده هماهنگ گردند و لذا در مقابل سختی‌های پیش‌آمده شایسته بود به درگاه خداوند بنالند تا آسمانى شوند. به همین جهت فرمود: «لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ»؛ شاید بنالند و شاید روح تضرع و توجه به عالم غیب در آن‌ها احیاء شود. بعد مى‌فرماید: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ»؛ سپس آن سختى را به آسایش تبدیل کردیم، «حَتَّى عَفَواْ»؛ تا آن حدّ که آن سختى را فراموش می‌کردند. در اینجاست که آن ملت به تحلیلی غلط می‌افتند و نمی‌فهمند این یك سنت غیبى بود براى بیدارشدن آن‌ها و جداگشتنشان از آن تمدن حسّىِ مادى و بنا نبود تا آخر در آن سختی باشند. در نتیجه‌ی آن تحلیل غلط گفتند قرار دنیا چنین است كه بعد از هر سختى آسانى بیاید و به پدران ما هم چنین حادثه‌هایی وارد شد. خداوند مى‌فرماید در نتیجه‌ی این بینش، آن‌ها را چنان گرفتیم كه اصلاً نفهمیدند چرا چنین گرفته شدند و از کجا گرفته شدند و نتوانستند بحرانى را كه پیش آمده درست تحلیل و بررسى كنند. در ادامه می‌فرماید: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ یَكْسِبُونَ»(124) اگر آن قوم ایمان مى‌آوردند و تقوا پیشه مى‌كردند ما بركات آسمان و زمین را بر آن‌ها مى‌گشادیم و سراسر زندگی‌شان را بركت فرا می‌گرفت، ولكن مقابل جناح حق و معنویت ایستادند و به آنچه حسّ آن‌ها درک می‌کرد اعتماد کردند، خدا هم به جهت این‌كه سیرتشان سیره‌ی غفلت از ایمان به انبیاء بود آن‌ها را گرفت.
علامه‌ی طباطبائى«رحمة‌الله‌علیه» به مناسبت‌های مختلف در تفسیر آیات قرآن، تاكید مى‌كنند که برخورد نظام تكوین در ازاء اعتقاد و اخلاق انسان‌ها، متفاوت است و باید بدانیم نظام هستی نسبت به کفر و ایمان انسان‌ها بی‌تفاوت نیست. مثال باران را می‌زنند و مى‌گویند این باران در رابطه با عقیده‌ی شما دو نحوه نازل مى‌شود. یك وقت در فصل زمستان، اول باران مى‌بارد و قطرات آن در بین لایه‌ی درختان كه شَتِه‌ها جای‌گیر شده‌اند نفوذ مى‌كند و بعد سرماى شدیدى همه جا را فرا می‌گیرد و قطرات آب در بین لایه‌های پوسته‌ی درختان یخ می‌زنند و درنتیجه شته‌ها مى‌میرند و در بهار آن سال درختان پرمیوه‌اند و یك وقت عكس آن اتفاق مى‌افتد، یعنى اول سرماى شدید مى‌آید بعد باران مى‌بارد این باران در این حال قبل از نفوذ در لایه‌هاى زمین - براى پوك‌كردن آن- و قبل از نفوذ در لایه و پوسته‌ی درختان - براى كشتن شته‌ها- یخ مى‌زند و عملاً فایده‌هاى جانبى نخواهد داشت.

ارتباط تكوین با تشریع

آیات فوق خبر می‌دهند كه موضع‌گیرى غلط ملت‌ها در عمل و عقیده، موجب مقابله‌ی نظام عالم با آن‌ها گشته است، زیرا نظام انسانى و نظام جهان هستى به هیچ‌وجه از همدیگر جدا نیستند بلكه این دو به صورتى به‌هم پیوسته‌اند كه هریك از آن‌ها بر روى دیگرى دائماً اثر مى‌كنند و این تقابل و تأثیرِ متقابل مستمراً وجود دارد. اگر روحیه‌ی انسان در هر مرحله از حیات خود از روحانیت و معنویت به‌تدریج دور شود نسبت به مبدأ اوّلیه كه عین قیام و حیات و وحدت است، سیر نزولى را طى مى‌كند و این سیر نزولى نوعى مادى‌شدنِ روزافزون را سبب مى‌شود و وقتى این مادى‌شدن به درجه‌ی معیّنى كه نهایت آن است برسد در بشرِ آن عصر یك بینش مادى و یك گرایش صرف به ماده ظهور كامل مى‌كند و این نقطه‌ی هلاکت آن مرحله از زندگى آن مردم است، هلاکتی كه ریشه در انتخاب و اختیار خود آن‌ها دارد، در عین حال آن هلاکت با نظام تكوین و سرآمدن عمر یك ملت به‌صورت تكوینى تطبیق دارد.
كثرت مساوى با عدم است و غرق‌شدن در كثرت مساوى است با اضمحلال، حال چه اضمحلال در شخصیت فردى و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت بگراید. و این است معنى ارتباطِ هلاكت تكوینى با هلاكت تشریعى و ارتباط بین نظام هستى با انتخاب انسان. یعنى آن‌جا كه فرمود: اجل ملتى را نمی‌توان جلو و عقب انداخت، به سنت تكوینىِ سرآمد یك تمدن نظر دارد و آن‌جا كه می‌فرماید: «إ لاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون»؛ نظر به جریان تشریعى هلاكت اقوام دارد که سرآمد تکوینی آن‌ها با هلاکت همراه بوده و نتوانسته‌اند از فرصتی که در اختیارشان بوده استفاده‌ی لازم را ببرند.

جایگاه تمدن غربی

از جمله نكاتى كه باید توجه داشت این است كه حیات دنیائى براى پروریدن است و نه براى بودن و ماندن و هر تمدنى كه بخواهد حیات دنیا را براى بودن انتخاب كند ضد سنت جارى در هستى اراده كرده است و گرفتار هلاکت می‌شود. دیگر این كه این جهان براى امتحان است و امتحان به معناى رفاه نیست. در راستای این دو نکته جایگاه تمدن جدید را می‌توان تحلیل كرد که این تمدن بر اساس ملاك‌هاى قرآنى نه تنها به انتهای حیات خود نزدیک شده، بلکه حیات آن به هلاکت منجر می شود و لذا است که باید از آن فاصله گرفت و با پایه‌ریزی تمدن اسلامى، بهترین جایگزینی را نسبت به تمدن غربی انجام داد. تمدن غربی نمونه‌ای از تمدن‌هایى است كه به جهت ظلمشان هلاك شدند و نتیجه‌اى براى ادامه‌ی حیاتِ بعد از خود باقی نمی‌گذارند، مثل انسان مؤمن و انسان كافر که هر دو در یک زمان مرگ‌شان بالاخره مى‌رسد ولى یك نوع بودن است كه براى خود و دیگران مفید است و یك نوع بودن است برعکس این نوع بودن. با دقت بر این امر است که باید متوجه جایگاه تاریخی تمدن غربی بشویم تا شروع دیگری را برای خود رقم بزنیم. سعی بفرمائید از زاویه‌ی نگاه تكوینی به جهان بنگرید تا جاى اعمال اختیارى خود را در نظام هستى درست به‌دست آورید. براى روشن‌شدن این موضوع نیاز است تا به دو مطلب عنایت خاص شود. یکی موضوع کتاب هر امت و دیگر جایگاه دین در هستی.