فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

شاخص‌های هلاکت تمدن‌ها

در آخر عمرِ تمدن‌هایی که سرآمد آن‌ها هلاکت است، كثرت بر وحدت و صورت بر معنا غلبه مى‌كند و كمّیت جاى كیفیت مى‌نشیند، زیرا در شرایطی قرار می‌گیرند که همه‌ی خصوصیاتِ بقاء و پایداری را از دست داده‌اند، نه كمالى در آن جامعه و تمدن مى‌توان یافت نه وحدت و انسجامی. در فلسفه‌ی اسلامى روشن مى‌شود خداوند عین وحدت و عین كمال است و عالم ماده عین كثرت و عین نقص است و از آن‌ جهت که خداوند عین وحدت و عین وجود است هر جریان غیر الهی نه از وحدت بهره‌مند است و نه از وجود و بقاء و پایداری. پس هر اندازه که تمدنی به ماده نزدیك شود به همان اندازه به كثرت نزدیك شده‌ و در بی‌انسجامی و اضمحلال قرار می‌گیرد.(116)
قرآن نیز وقتى آخر عمرِ ملت‌ها و اقوامى كه روبه‌روى انبیاء ایستاده‌اند را بیان مى‌كند به دو چیز اشاره دارد، یکی این‌که تا اجل آن‌ها به‌سرنیامده به آن‌ها فرصت داده می‌شود، دیگر این که به جهت مقابله با توحید هلاک می‌شوند و هیچ بهره‌ای از فرصتی که در اختیار آن‌ها قرار داده شد نمی‌برند. در سوره‌ی هود(ع) به صورتی مشخص‌تر خصوصیات جریان‌هایی که مقابل انبیاء ایستادند را بیان می‌کند، مى‌بینید كه زندگی آن جریان‌ها جز نظر به دنیا و شهوت و عالم ماده چیز دیگرى نیست. آن‌ها به حضرت نوح(ع) می‌گویند: «مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا»؛(117) ما تو را مثل خودمان یک بشر می‌دانیم و به تعالی روحی تو به عنوان پیامبر معتقد نیستیم. حرف‌هایشان شدیداً حسّى و صورى و منقطع از آسمان معنویت است، در حالی‌كه حرف پیامبران نظر به وحدت حقی است که در عالم جاری است و نظر به عبودیت و بندگى افراد دارد و توصیه می‌کنند: «أَن لاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللّهَ»؛(118) جز خدا را عبادت نکنید.
تمدن غربی با توجه به خصوصیاتى كه دارد از جمله مصادیق همان تمدن‌هایى است که در طول تاریخ به‌ انتهای هلاکت‌بار خود رسیدند و بیشتر به كثرت و عالم محسوس نظر دارد و از عالم وحدت و ارتباط با آسمان معنویت نظر خود را برگردانده است.
مى‌توان گفت: هر امتى «دوره‌ی» خود را باید طى كند حال یا خوب طی می‌کند یا بد، هر مرحله از مراحلِ این دوره شاخصه‌هاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز با آن روبه‌روئیم که به جهت شیطانی‌بودنِ روحیه‌ی دوران مدرنیته و این‌که شتابزدگی و عجله یکی از خصوصیات شیطان است، فرهنگ غربی با سرعتى كه در زمان هاى گذشته سراغ نداریم به سوی پایان دوره‌ی خود نزدیک می‌شود. در روایت داریم «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیطانِ وَ التَّأَنِی مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛(119) عجله و شتاب از آن شیطان است و تأنی و وقار از خدای عزّوجلّ و از آن طرف اگر به مقایسه‌ی خصوصیات فكرى انسان‌های عجول و انسان‌های حكیم بپردازیم مى‌بینیم انسان‌های عجول در عین شتابزدگی، سطحى و بى‌محتوا هستند ولى انسان‌های حكیم در عین برخوردارى از تأنی و وقار، دارای فكرى عمیق و پرمحتوایند. هر کدام با انتخاب‌ها و اراده‌هاى خود چنین روحیه‌هایی را در خود پدید آورده‌اند، هر دو شخصیت - اعم از آن‌هایی که عجول‌اند و آن‌هایی که دارای تأنّی و وقارند- در زمانی اجلشان می‌رسد اما با دو نوع شخصیت و با دو نوع سرنوشت، یکی با مردن، همه چیزش را باخته و به یک معنی هلاک‌شده و دیگری با مُردن، به شرایط برتری دست‌یافته و نه‌تنها هلاک نشده بلکه زنده‌تر گشته است. می‌توان گفت روحیه‌ی شتابزدگی که در تمدن جدید حاکم است علت سطحی‌کردن تفکر در این تمدن شده و همین امر موجب سیر سقوطى و نزولى آن گشته و به جای آن‌که با سرآمدی سعادتمندانه روبه‌رو شود، زندگی انسان‌ها در این تمدن منجر به هلاکت می‌گردد.
در رابطه با علامتِ رفتنِ یک دین و آمدن دین دیگر نیز در متون ادیان گذشته علاماتی را به پیروانشان خبر داده‌اند. به‌عنوان مثال در تاریخ داریم که سلمان از شام به سوى مكه حركت كرد تا پیامبر(ص) را بیابد، چون علماء مسیحى به او گفته بودند زمان، زمانِ ظهور پیامبر آخرالزمان است. وجود متونى كه سلمان را راهنمائى كرده نشانه‌ی دوره‌اى‌ بودن تاریخ است و نشانه‌ی آن است كه دوره‌ی شروع و ظهور اسلام از قبل معلوم بوده است. سلمان اوّل یك زردشتى است ولی دل پاكى دارد و دین زردشت به جهت تحریفاتی که داشت و به جهت آن‌که دوره‌ی آن گذشته، نمی‌تواند او را قانع کند، مى‌خواهد مسیحى شود به او اجازه نمى‌دهند، چون قانون دین زردشت آن زمان این بوده كه اول باید آموزه‌های زردشت را خوب بشناسى سپس تصمیم بگیری، او نیز چنین مى‌كند و وقتى بالأخره دین زردشت او را قانع نمى‌کند، پس از مطالعه‌ی كاملِ آن دین به او اجازه مى‌دهند كه مسیحى شود. به شام یعنى سوریه‌ی فعلى که محل تمدن مسیحیت بوده مى‌رود و درباره‌ی مسیحیت تحقیق و تفكر مى‌كند و باز قانع نمى‌شود. استاد مسیحى‌اش به او مى‌گوید من براى تو دیگر حرفى ندارم، به تعبیر ما به او مى‌گوید: تو به دنبال چیزی عالی تر از آن چیزی که در مسیحیت مطرح است،هستی، تو باید به دنبال پیامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مى‌پوشد و در فلان منطقه ظهور مى‌كند و شواهد نشان مى‌دهد كه باید وقت ظهورش رسیده باشد . سلمان راه مى‌افتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پیامبر(ص) را مى‌یابد و ایمان مى‌آورد.(120) در این‌جا از این مطلب مى‌خواهم نتیجه بگیرم كه انتهاى دوره‌ی یهودیت و مسیحیت در متن خودِ آن‌ها مطرح بوده و شروع دوره‌ی اسلام نیز در آن‌ها پیش‌بینى شده است. گفتگوى بین شاهزاده‌ی ونیزى با آن كشیش را در كتاب سیره‌ی پیامبر(ص) از دكتر طه حسین نگاه كنید، محاوره‌ی بین دو انسانى است كه در غروب تمدن مسیحیت قرار گرفته‌اند در حالی‌كه شك همه‌ی وجود مردم را فرا گرفته است. این شاهزاده توسط آن كشیش هر دو به سوى عربستان مى‌آیند و قبل از این‌كه پیامبر(ص) را ملاقات كنند به‌دست طایفه‌ی لخمیان(121) كشته مى‌شوند، بعد پیامبر(ص) بنا به روایات خبر مى‌دهند كه من آن‌ها را در بهشت و در لباس حریر می‌بینم. باز این مطلب اشاره‌اى است به این که ادیان قبلی نیز سرآمد و اجلی داشته‌اند. البته معلوم است که دین قبلی از بین نمی‌رود بلکه زمینه می‌شود برای ظهور دین کامل‌تر و لذا متدینین به دین قبلی زحماتشان پوچ نمی‌گردد بلکه ادامه‌ی خود را در دین کامل‌تری دنبال می‌کنند که در آینده بیشتر به آن می‌پردازیم.

حیات تشریعی ملّت‌ها

حال به بررسى آیاتى می‌پردازیم كه درباره‌ی حیات تشریعى یك ملّت سخن گفته است. حیات تشریعى یعنى حیاتى كه در گرو اختیار انسان‌ها تنگى و وسعت مى‌یابد و در رابطه با عدل و معنویت صعود می‌کند و در رابطه با ظلم و ماده‌پرستى سقوط می‌نماید. در این‌جا بحث در بقاء یا نابودى تمدن‌ها نیست بلكه بحث در رابطه با تنگی و یا وسعت یک تمدن است. هر چند از قبل روشن شده هیچ تمدنی نمی‌تواند دوره‌ی حیات تكوینى خود را تغییر دهد. چون حیات تكوینى و اجل مسمّاى هر ملت و تمدنى چه در عدل و معنویت باشد و چه در ظلم و کفر، تغییرناپذیر است و هرگاه سرآمد آن رسید از صحنه بیرون مى‌رود.
قرآن در رابطه با نقش پیامبران در به ظهور رساندن ذات جوامع مى‌فرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِّن نَّبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ، ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّى عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَأَخَذْنَاهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ * وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ یَكْسِبُونَ»(122) ما هیچ پیامبرى را در قوم و قریه‌اى نفرستادیم مگر این‌كه آن قوم را به سختى انداختیم، شاید که اهل تضرع شوند. چون به جهت نبودن پیامبر در آن قوم، آن‌ها حسّى مسلك شده بودند، خداوند پیامبر را مى‌فرستد تا در عین سیر به سوی اَجل و سرآمدشان، یا نجات پیدا ‌كنند و به کمالی که می‌طلبیدند دست یابند و یا به هلاکتی که می‌طلبیدند برسند. و عموماً اکثر اقوام در رویارویی با پیامبران راه تکذیب را پیشه کردند و هلاک شدند، به‌جز قوم یونس.(123) زیرا در رویاروئى با دعوت انبیاء به توحید، نتوانسته‌اند از كثرت‌ها به سوی حضرت احد روی بگردانند و بدین جهت نابود شدند، حال آن نابودی یا با باد یا آب یا صاعقه یا هرچیز دیگر صورت می‌گرفت.
علامه‌ی طباطبائى«رحمة‌الله‌علیه» علت این که همراه ارسال رُسل سختی‌هایی را خداوند برای آن امت می‌فرستد، این می‌دانند که آن ملت اسیر دنیا شده بودند و لذا باید سختى بكشند تا از عادتِ فکر و فرهنگ قبلى رها شوند و با تمدن جدیدى كه پیامبر آورده هماهنگ گردند و لذا در مقابل سختی‌های پیش‌آمده شایسته بود به درگاه خداوند بنالند تا آسمانى شوند. به همین جهت فرمود: «لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ»؛ شاید بنالند و شاید روح تضرع و توجه به عالم غیب در آن‌ها احیاء شود. بعد مى‌فرماید: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَكَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ»؛ سپس آن سختى را به آسایش تبدیل کردیم، «حَتَّى عَفَواْ»؛ تا آن حدّ که آن سختى را فراموش می‌کردند. در اینجاست که آن ملت به تحلیلی غلط می‌افتند و نمی‌فهمند این یك سنت غیبى بود براى بیدارشدن آن‌ها و جداگشتنشان از آن تمدن حسّىِ مادى و بنا نبود تا آخر در آن سختی باشند. در نتیجه‌ی آن تحلیل غلط گفتند قرار دنیا چنین است كه بعد از هر سختى آسانى بیاید و به پدران ما هم چنین حادثه‌هایی وارد شد. خداوند مى‌فرماید در نتیجه‌ی این بینش، آن‌ها را چنان گرفتیم كه اصلاً نفهمیدند چرا چنین گرفته شدند و از کجا گرفته شدند و نتوانستند بحرانى را كه پیش آمده درست تحلیل و بررسى كنند. در ادامه می‌فرماید: وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ وَلَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ یَكْسِبُونَ»(124) اگر آن قوم ایمان مى‌آوردند و تقوا پیشه مى‌كردند ما بركات آسمان و زمین را بر آن‌ها مى‌گشادیم و سراسر زندگی‌شان را بركت فرا می‌گرفت، ولكن مقابل جناح حق و معنویت ایستادند و به آنچه حسّ آن‌ها درک می‌کرد اعتماد کردند، خدا هم به جهت این‌كه سیرتشان سیره‌ی غفلت از ایمان به انبیاء بود آن‌ها را گرفت.
علامه‌ی طباطبائى«رحمة‌الله‌علیه» به مناسبت‌های مختلف در تفسیر آیات قرآن، تاكید مى‌كنند که برخورد نظام تكوین در ازاء اعتقاد و اخلاق انسان‌ها، متفاوت است و باید بدانیم نظام هستی نسبت به کفر و ایمان انسان‌ها بی‌تفاوت نیست. مثال باران را می‌زنند و مى‌گویند این باران در رابطه با عقیده‌ی شما دو نحوه نازل مى‌شود. یك وقت در فصل زمستان، اول باران مى‌بارد و قطرات آن در بین لایه‌ی درختان كه شَتِه‌ها جای‌گیر شده‌اند نفوذ مى‌كند و بعد سرماى شدیدى همه جا را فرا می‌گیرد و قطرات آب در بین لایه‌های پوسته‌ی درختان یخ می‌زنند و درنتیجه شته‌ها مى‌میرند و در بهار آن سال درختان پرمیوه‌اند و یك وقت عكس آن اتفاق مى‌افتد، یعنى اول سرماى شدید مى‌آید بعد باران مى‌بارد این باران در این حال قبل از نفوذ در لایه‌هاى زمین - براى پوك‌كردن آن- و قبل از نفوذ در لایه و پوسته‌ی درختان - براى كشتن شته‌ها- یخ مى‌زند و عملاً فایده‌هاى جانبى نخواهد داشت.

ارتباط تكوین با تشریع

آیات فوق خبر می‌دهند كه موضع‌گیرى غلط ملت‌ها در عمل و عقیده، موجب مقابله‌ی نظام عالم با آن‌ها گشته است، زیرا نظام انسانى و نظام جهان هستى به هیچ‌وجه از همدیگر جدا نیستند بلكه این دو به صورتى به‌هم پیوسته‌اند كه هریك از آن‌ها بر روى دیگرى دائماً اثر مى‌كنند و این تقابل و تأثیرِ متقابل مستمراً وجود دارد. اگر روحیه‌ی انسان در هر مرحله از حیات خود از روحانیت و معنویت به‌تدریج دور شود نسبت به مبدأ اوّلیه كه عین قیام و حیات و وحدت است، سیر نزولى را طى مى‌كند و این سیر نزولى نوعى مادى‌شدنِ روزافزون را سبب مى‌شود و وقتى این مادى‌شدن به درجه‌ی معیّنى كه نهایت آن است برسد در بشرِ آن عصر یك بینش مادى و یك گرایش صرف به ماده ظهور كامل مى‌كند و این نقطه‌ی هلاکت آن مرحله از زندگى آن مردم است، هلاکتی كه ریشه در انتخاب و اختیار خود آن‌ها دارد، در عین حال آن هلاکت با نظام تكوین و سرآمدن عمر یك ملت به‌صورت تكوینى تطبیق دارد.
كثرت مساوى با عدم است و غرق‌شدن در كثرت مساوى است با اضمحلال، حال چه اضمحلال در شخصیت فردى و چه اضمحلال در سرنوشت ملتى كه به كثرت بگراید. و این است معنى ارتباطِ هلاكت تكوینى با هلاكت تشریعى و ارتباط بین نظام هستى با انتخاب انسان. یعنى آن‌جا كه فرمود: اجل ملتى را نمی‌توان جلو و عقب انداخت، به سنت تكوینىِ سرآمد یك تمدن نظر دارد و آن‌جا كه می‌فرماید: «إ لاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون»؛ نظر به جریان تشریعى هلاكت اقوام دارد که سرآمد تکوینی آن‌ها با هلاکت همراه بوده و نتوانسته‌اند از فرصتی که در اختیارشان بوده استفاده‌ی لازم را ببرند.