فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

چرخش روزگار در دست كافر ومؤمن

در رابطه با تحلیل واقعه‌ای که در جنگ اُحد پیش آمد و مسلمانان به ظاهر شکست خوردند خداوند به آن‌ها مى‌فرماید: «إِن یَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْكَ الأیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ، وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَمْحَقَ الْكَافِرِینَ»؛(114) اگر به شما جراحتى رسید، به آن جمعیّت نیز - در میدان بدر- جراحتى همانند آن وارد گردید و ما این روزهاى پیروزى و شكست را در میان مردم مى گردانیم؛ - و این خاصیّت زندگى دنیاست - تا خدا، افرادى را كه ایمان آورده اند، بداند و آن‌ها شناخته شوند؛ و نیز خداوند از میان شما، شاهدانى بگیرد و خدا ظالمان را دوست نمى دارد. و نیز خداوند مؤمنین را پاک و خالص گرداند و کافران را به زباله‌دانِ تاریخ بفرستد.
مى‌فرماید اگر شما زخمى برداشتید آن‌ها هم زخمى شدند و خداوند از طریق تحلیل جنگ اُحد كلِّ حیات را براى ما تفسیر مى‌كند و مى‌فرماید ما این روزگار را بین مردم مى‌گردانیم، چون بنا نیست كه فقط مسلمان‌ها پیـروزى به‌دست آورنـد، یك روز روزگـار و دوران دسـت شماسـت - درجنگ بدر- و یك روز هم در دست مشركین است - در جنگ احد- خوشی‌هاى دنیائى هم این چنین است. و این روزگار را در بین مؤمن و كافر می‌گرداند. سپس اصل موضوع را جهت نتیجه‌گیری مطرح می‌فرماید که «وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ»؛ و براى این‌كه خداوند مؤمنین را بشناسد، كه اصطلاحاً این شناخت و علم را علم فعلى مى‌گویند، به این معنی که در فعل بشر علم خدا اثبات شود. براى خداوند معلوم است كه هركسى چه كاره است ولى هركس در عمل باید خود را بنمایاند تا در قیامت به هنگام محاكمه بهانه‌اى نداشته باشد. سپس ادامه می‌دهد، «وَیَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَاء» تا خودتان شاهد باشید. «وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ» و خداوند در این نظام به ظالمین نظر ندارد، هر چند ممكن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آن‌ها قرار دهد. پس نظرِ حق به مؤمنین به این معنی نیست كه آن‌ها در سختی‌ها قرار نگیرند بلکه برای آن است که «وَلِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیَمْحَقَ الْكَافِرِینَ»؛ تا خداوند مؤمنان را ناب و خالص گرداند و کافران را به محاق ببرد و از تاریخ جهت‌دار نظام هستی بیرون بیندازد. حق تعالى مى‌خواهد با چرخاندن پیروزی‌ها به دست مؤمنین و کافران، حقیقت ایمانِ مؤمنین و کفر کافران را به فعلیت کامل برساند و پوچی زندگی کفر نمایان گردد.
از مجموع این آیات مى‌توان نتیجه گرفت كه نه نسبت به بقای یك ملت و تمدن كم‌حوصله شویم و نه بقای آن‌ها را دلیل بر حقانیت آن‌ها بدانیم، بلكه ادامه‌ی حیات آن‌ها بنا به سنت خاصى است و ریشه در حیات تكوینى آن امت دارد كه به سرآمد خاصى وصل است. زیرا قرآن می‌فرماید: اگر آن‌ها را به خاطر ظلمشان نمى‌گیریم به خاطر این است كه هنوز اجلشان نرسیده است.

سنت ظهور و بطون

قرآن مى‌فرماید: «إِلَیْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ...»(115) بازگشت همه‌ی شما به سوى اوست! خداوند وعده‌ی حقّى فرموده؛ او آفرینش را آغاز مى كند، سپس آن را بازمى گرداند، تا كسانى را كه ایمان آورده و كارهاى شایسته انجام داده اند به عدالت جزا دهد؛ و براى كسانى كه كافر شدند، نوشیدنى از مایع سوزان است؛ و عذابى دردناك، به خاطر آن‌كه كفر مى ورزیدند.
مسلّم همه‌ی ما به سوى خدا بر مى‌گردیم و نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون» برای همه تحقق می‌یابد و عملاً سنتِ ظهور و بطون یا ایجاد کردن و باز به سوی خدا برگشتن، برای همه جاری می‌شود و این وعده‌ی حقی است و چون چنین کاری حق است خداوند انجام مى‌دهد. و اگر فقط خلق و سیر نزولى پیش می‌آمد، بدون سیر صعودى و برگشت به مقام عنداللهی، كار خلقت لغو و بی‌حکمت بود، بنابراین باید پس از خلقت و سیر نزولی، سیر صعودى و برگشت به سوی حق نیز محقق شود. مثلاً شما وقتی حرف‌هاى مرا مى‌شنوید عملاً اندیشه‌ی من در الفاظ بنده «ظهور» کرده و پس از آن و با شنیدن آن از طرف شما، از طریق قوه‌ی سامعه آن افکار به پیش نفس شما بر مى‌گردد، این به معنی برگشت به باطن است و در این رابطه نظامِ ظهور و بطون در كار است تا اندیشه‌ی بنده به شما منتقل شود. حال اگر فقط صداى بنده پرده‌ی گوش شما را حرکت می‌داد ولی منجر به فهم شما در نفس ناطقه شما نمی‌گشت یك امر لغوى انجام مى‌شد كه صرفاً ارتعاش پرده‌هاى گوش شما را ایجاد می‌کرد بدون آن که علم و معرفتى در كار باشد. قرآن مى‌فرماید: «إِنَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ»؛ خداوند خلق را ایجاد می‌کند، سپس آن ها را برمی‌گرداند، این آیه تاكید و تفصیل و شرح معناى مجمل آیه‌ی «اِلَیْهِ مَرْجِعُكُم» است. که می‌فرماید: به سوی او برمی‌گردید، او ایجاد مى‌كند و سپس بر مى‌گرداند تا مؤمنى كه عمل صالح انجام داده است براساس قسط و عدل، به جزاى اعمالش برسد. پس خداوند نظام دوره‌اىِ «ظهور و رجوع» را به جهت آن كه حق است انجام مى‌دهد. و اگر این نظام دوره‌اى نبود بنا به فرمایش قرآن، قسط و عدل در مورد انسان مؤمن تحقق پیدا نمى‌كرد. می‌فرماید رجوع به قیامت را قرار دادیم، «لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ» تا اهل ایمان و عمل صالح با جوابى كه مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند. دادن جزا به خودی خود یك نوع برگشت را اقتضا می‌کند. فرمود: «ثُمَ یُعیدُهُ»؛ سپس برگشتشان مى‌دهیم تا آن سیر باطنى محقق شود. آری «اِنَّه یَبْدؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُه»؛ یعنى اساس هر خلقتى یك ظهور و ایجاد و یك برگشت و رجوع است تا در ازاء این دور، معنى جزا و پاداشِ افراد و امت‌ها تحقق یابد و هر امتی به آنچه باید برسد، برسد.
علامه‌ی طباطبائى«رحمة‌الله‌علیه» مى‌فرمایند: آیه‌ی فوق یعنى آیه‌ی 4 سوره‌ی یونس، یك نحوه ظهور و بسط و یك نحوه قبض و برگشت در كلِ نظام را براى ظهور عدالت الهى در مورد مخلوقات ترسیم مى‌نماید. به عبارت دیگر آمدن و رفتن افراد و جوامع براى ظهورِ سنت خاصى است و لذا چون عمر تمدن و ملتى سرآمد و شرایط ظهور و برگشت آن کامل شد آن تمدن مى‌رود و این یعنی تحقق سنت ظهور قسط و ظهور حق در موطن هستى، و وقتى زمینه‌ی اجرای این سنت برای ملّتی به اتمام رسید دیگر حیات این ملّت تمام است و چون عمر تمدنى و ملتى سرآمد آن تمدن مى‌رود و هرگز قابل تغییر نیست، یعنى «لا یَسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا یَسْتَأخِرون» كسى نمى‌تواند آن را عقب و جلو بیندازد. در این مرحله از عمر تمدن‌ها، اعمال، سرعت و جهت خاص خود را دارند و همه‌ چیز برای به انتها رسیدن است.

شاخص‌های هلاکت تمدن‌ها

در آخر عمرِ تمدن‌هایی که سرآمد آن‌ها هلاکت است، كثرت بر وحدت و صورت بر معنا غلبه مى‌كند و كمّیت جاى كیفیت مى‌نشیند، زیرا در شرایطی قرار می‌گیرند که همه‌ی خصوصیاتِ بقاء و پایداری را از دست داده‌اند، نه كمالى در آن جامعه و تمدن مى‌توان یافت نه وحدت و انسجامی. در فلسفه‌ی اسلامى روشن مى‌شود خداوند عین وحدت و عین كمال است و عالم ماده عین كثرت و عین نقص است و از آن‌ جهت که خداوند عین وحدت و عین وجود است هر جریان غیر الهی نه از وحدت بهره‌مند است و نه از وجود و بقاء و پایداری. پس هر اندازه که تمدنی به ماده نزدیك شود به همان اندازه به كثرت نزدیك شده‌ و در بی‌انسجامی و اضمحلال قرار می‌گیرد.(116)
قرآن نیز وقتى آخر عمرِ ملت‌ها و اقوامى كه روبه‌روى انبیاء ایستاده‌اند را بیان مى‌كند به دو چیز اشاره دارد، یکی این‌که تا اجل آن‌ها به‌سرنیامده به آن‌ها فرصت داده می‌شود، دیگر این که به جهت مقابله با توحید هلاک می‌شوند و هیچ بهره‌ای از فرصتی که در اختیار آن‌ها قرار داده شد نمی‌برند. در سوره‌ی هود(ع) به صورتی مشخص‌تر خصوصیات جریان‌هایی که مقابل انبیاء ایستادند را بیان می‌کند، مى‌بینید كه زندگی آن جریان‌ها جز نظر به دنیا و شهوت و عالم ماده چیز دیگرى نیست. آن‌ها به حضرت نوح(ع) می‌گویند: «مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا»؛(117) ما تو را مثل خودمان یک بشر می‌دانیم و به تعالی روحی تو به عنوان پیامبر معتقد نیستیم. حرف‌هایشان شدیداً حسّى و صورى و منقطع از آسمان معنویت است، در حالی‌كه حرف پیامبران نظر به وحدت حقی است که در عالم جاری است و نظر به عبودیت و بندگى افراد دارد و توصیه می‌کنند: «أَن لاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللّهَ»؛(118) جز خدا را عبادت نکنید.
تمدن غربی با توجه به خصوصیاتى كه دارد از جمله مصادیق همان تمدن‌هایى است که در طول تاریخ به‌ انتهای هلاکت‌بار خود رسیدند و بیشتر به كثرت و عالم محسوس نظر دارد و از عالم وحدت و ارتباط با آسمان معنویت نظر خود را برگردانده است.
مى‌توان گفت: هر امتى «دوره‌ی» خود را باید طى كند حال یا خوب طی می‌کند یا بد، هر مرحله از مراحلِ این دوره شاخصه‌هاى خاصى دارد. مثل حوادثى كه در جهان امروز با آن روبه‌روئیم که به جهت شیطانی‌بودنِ روحیه‌ی دوران مدرنیته و این‌که شتابزدگی و عجله یکی از خصوصیات شیطان است، فرهنگ غربی با سرعتى كه در زمان هاى گذشته سراغ نداریم به سوی پایان دوره‌ی خود نزدیک می‌شود. در روایت داریم «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّیطانِ وَ التَّأَنِی مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛(119) عجله و شتاب از آن شیطان است و تأنی و وقار از خدای عزّوجلّ و از آن طرف اگر به مقایسه‌ی خصوصیات فكرى انسان‌های عجول و انسان‌های حكیم بپردازیم مى‌بینیم انسان‌های عجول در عین شتابزدگی، سطحى و بى‌محتوا هستند ولى انسان‌های حكیم در عین برخوردارى از تأنی و وقار، دارای فكرى عمیق و پرمحتوایند. هر کدام با انتخاب‌ها و اراده‌هاى خود چنین روحیه‌هایی را در خود پدید آورده‌اند، هر دو شخصیت - اعم از آن‌هایی که عجول‌اند و آن‌هایی که دارای تأنّی و وقارند- در زمانی اجلشان می‌رسد اما با دو نوع شخصیت و با دو نوع سرنوشت، یکی با مردن، همه چیزش را باخته و به یک معنی هلاک‌شده و دیگری با مُردن، به شرایط برتری دست‌یافته و نه‌تنها هلاک نشده بلکه زنده‌تر گشته است. می‌توان گفت روحیه‌ی شتابزدگی که در تمدن جدید حاکم است علت سطحی‌کردن تفکر در این تمدن شده و همین امر موجب سیر سقوطى و نزولى آن گشته و به جای آن‌که با سرآمدی سعادتمندانه روبه‌رو شود، زندگی انسان‌ها در این تمدن منجر به هلاکت می‌گردد.
در رابطه با علامتِ رفتنِ یک دین و آمدن دین دیگر نیز در متون ادیان گذشته علاماتی را به پیروانشان خبر داده‌اند. به‌عنوان مثال در تاریخ داریم که سلمان از شام به سوى مكه حركت كرد تا پیامبر(ص) را بیابد، چون علماء مسیحى به او گفته بودند زمان، زمانِ ظهور پیامبر آخرالزمان است. وجود متونى كه سلمان را راهنمائى كرده نشانه‌ی دوره‌اى‌ بودن تاریخ است و نشانه‌ی آن است كه دوره‌ی شروع و ظهور اسلام از قبل معلوم بوده است. سلمان اوّل یك زردشتى است ولی دل پاكى دارد و دین زردشت به جهت تحریفاتی که داشت و به جهت آن‌که دوره‌ی آن گذشته، نمی‌تواند او را قانع کند، مى‌خواهد مسیحى شود به او اجازه نمى‌دهند، چون قانون دین زردشت آن زمان این بوده كه اول باید آموزه‌های زردشت را خوب بشناسى سپس تصمیم بگیری، او نیز چنین مى‌كند و وقتى بالأخره دین زردشت او را قانع نمى‌کند، پس از مطالعه‌ی كاملِ آن دین به او اجازه مى‌دهند كه مسیحى شود. به شام یعنى سوریه‌ی فعلى که محل تمدن مسیحیت بوده مى‌رود و درباره‌ی مسیحیت تحقیق و تفكر مى‌كند و باز قانع نمى‌شود. استاد مسیحى‌اش به او مى‌گوید من براى تو دیگر حرفى ندارم، به تعبیر ما به او مى‌گوید: تو به دنبال چیزی عالی تر از آن چیزی که در مسیحیت مطرح است،هستی، تو باید به دنبال پیامبرى بروى كه لباسى از پشم شتر مى‌پوشد و در فلان منطقه ظهور مى‌كند و شواهد نشان مى‌دهد كه باید وقت ظهورش رسیده باشد . سلمان راه مى‌افتد و بالاخره پس از طى مشكلاتى پیامبر(ص) را مى‌یابد و ایمان مى‌آورد.(120) در این‌جا از این مطلب مى‌خواهم نتیجه بگیرم كه انتهاى دوره‌ی یهودیت و مسیحیت در متن خودِ آن‌ها مطرح بوده و شروع دوره‌ی اسلام نیز در آن‌ها پیش‌بینى شده است. گفتگوى بین شاهزاده‌ی ونیزى با آن كشیش را در كتاب سیره‌ی پیامبر(ص) از دكتر طه حسین نگاه كنید، محاوره‌ی بین دو انسانى است كه در غروب تمدن مسیحیت قرار گرفته‌اند در حالی‌كه شك همه‌ی وجود مردم را فرا گرفته است. این شاهزاده توسط آن كشیش هر دو به سوى عربستان مى‌آیند و قبل از این‌كه پیامبر(ص) را ملاقات كنند به‌دست طایفه‌ی لخمیان(121) كشته مى‌شوند، بعد پیامبر(ص) بنا به روایات خبر مى‌دهند كه من آن‌ها را در بهشت و در لباس حریر می‌بینم. باز این مطلب اشاره‌اى است به این که ادیان قبلی نیز سرآمد و اجلی داشته‌اند. البته معلوم است که دین قبلی از بین نمی‌رود بلکه زمینه می‌شود برای ظهور دین کامل‌تر و لذا متدینین به دین قبلی زحماتشان پوچ نمی‌گردد بلکه ادامه‌ی خود را در دین کامل‌تری دنبال می‌کنند که در آینده بیشتر به آن می‌پردازیم.