فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

خطر قراردادی دانستن احکام

اگر متوجه حقایق غیبی و چگونگی وجود آن‌ها در آن عالم باشیم هرگز نباید با جلوه‌های آن حقایق چنین رفتاری داشته و بگوئیم فعلاً مصلحت نیست که آن اعمال را انجام دهیم و با غفلت از جایگاه آن اعمال ارتباط خود را با عالم وجود قطع نمائیم، مثل بندگی خدا از طریق عبادات شرعی که موجب اُنس با انوار الهی می‌شود، حال مگر می‌شود یک روز بندگی خدا مصلحت نباشد؟ زیرا خداوند یک حقیقتِ غیبی‌ِ برین است، نه یک قرارداد بشری که بشر قرار گذاشته باشد که موجودی به نام خدا در عالم باشد. عمده‌ی مشکل خلفا در صدر اسلام این بود که احکام اسلام را دستورات قراردادی می‌دانستند و فکر می‌کردند این احکام را جبرئیل به عنوان قراردادهایی برای بشر آورده است، خلفا در این که آن دستورات صورت حقایق غیبی است و از طریق انجام آن‌ها جان انسان با صورت ملکوتی آن اعمال مرتبط می‌شوند، مشکل داشتند.
قرآن درباره‌ی پیامبر(ص) می‌فرماید: «مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَیٰ»(76) او هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمی‌آورد. چون فانی در مشیت الهی است و قلب آن حضرت ظرف اراده خداوند است. وقتی پیامبر(ص) فرمودند کاغذ و قلمی بیاورید تا چیزی بنویسم که در آینده گمراه نشوید، خلیفه‌ی دوم گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛(77) این مرد هذیان می‌گوید. با چنین نگرشی به پیامبر(ص) و با غفلت از آیه‌ی قرآن که می‌فرماید: پیامبر خدا(ص) هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمی‌آورد، در نظر بگیرید چه تصوری از قرآن و پیامبر(ص) پیدا می شود و معنی مادی‌کردن دین جز این نخواهد بود. در این دیدگاه جایگاه وَحی و پیامبر(ص) ناشناخته می‌ماند و در همین رابطه با توجه به این که می‌دانند حکم خدا آن است که برای زناکار باید حدّ جاری شود، می‌گویند در این مورد خاص صلاح نیست. یا وقتی خلیفه‌ی دوم را غلام «مغیرة بن شعبه» که یک ایرانی بود، به قتل رساند، عبیدالله بن عمر در مقابل قتل پدرش هرمزان را که یک شاهزاده‌ی تازه مسلمان ایرانی بود، کشت ولی خلیفه‌ی سوم از قصاص قاتل سرباز زد و گفت: «دیروز پدرش را کشته‌اند، نمی‌توانم امروز خودش را بکشم.»(78) این موضع‌گیری خبر از آن می‌دهد که جایگاهی برای احکام الهی در میان نیست و هر کس به تشخیص خود می تواند حکم خدا را تعطیل ‌کند. تمام این نمونه‌ها را از آن جهت عرض می‌کنم که ملاحظه بفرمائید معنی مادی‌شدن دین چیست و چه خطراتی برای جامعه به پیش می‌آورد و راه درمان جهان اسلام را در کجا باید یافت.
تصور شد که دین یک امر قراردادی است و می‌توان در مقابل این قرارداد، قراردادهای دیگری وضع کرد و از این طریق دین از حقیقت اصلی‌اش خارج گردید و در نتیجه جامعه‌ی اسلامی نتیجه‌ای را که باید از دین بگیرد نگرفت. زیرا با اجرای حدود الهی است که برکات آسمان بر زمین جاری می‌شود و براساس اعتقاد به باطن داشتن احکام الهی است که وقتی خلیفه سوم در اجرای حدّ شراب‌خواری بر ولید بن عقبه طفره می‌رفت، علی(ع) خودشان ولید را شلاق زدند(79) و حضرت در مورد عدم قصاص عبیدالله بن عمر به شدت اعتراض کردند و پس از خلافت فرمودند اگر بر عبیدالله‌بن عمر دست یابم خون او را به خون هرمزان خواهم ریخت(80) از آن پس عبیدالله از علی(ع) متواری بود تا در زمان خلافت آن حضرت به معاویه پیوست.

رجوع به اهل‌البیت(ع)؛ تنها راه

همه قبول دارند در صدر اسلام اهل البیت(ع) از حاکمیت جهان اسلام حذف شدند ولی تبعات آن را نفهمیدند و هنوز هم آفات آن روشن نشده است، چون جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن نشده است. وقتی نیازهای انسان در حدّ نیازهای مادی او تعریف شود جایی برای کسانی نمی‌ماند که واسطه‌ی فیض حق در نظام عالم می‌باشند. بارها عرض شده است که جایگاه اهل البیت(ع) در قرآن چه جایگاهی است ولی ضرورت توجه به چنین جایگاهی هنوز احساس نشده است، آری قرآن می‌فرماید جنبه‌ی باطنی قرآن را تنها مطهرون احساس می‌کنند: «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(81) همان مطهرونی که درباره‌ی آن‌ها فرمود: «إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهیراً»؛(82) خدا فقط اراده کرده که رجس و هر آلودگی را از شما اهل البیت بزداید و طهارتی خاص به شما بدهد. ولی نفهمیدند چرا باید به آن‌ها رجوع کرد. چون از خطرمادی شدن دین غافل بودند، همه چیز را با محوریت پاسخ‌گویی به نیازهای مادی ترسیم کردند و در نتیجه جایی برای قرآن در تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی و تربیتی نماند و جامعه‌ی اسلامی با مدیریتی سکولار به راه خود ادامه داد و کار تا آن‌جا جلو رفت که جامعه‌ی اسلامی توانست حاکمانی چون یزید و مروان بن حکم و متوکل عباسی را تحمل کند و خم به ابرو نیاورد، چون فراموش کردند باید از طریق اسلام انسان‌های زمینی آسمانی شوند، که اگر متوجه چنین نیازی بودند هیچ راهی جز رجوع به اهل البیت(ع) برای جامعه‌ی اسلامی باقی نمی‌ماند. کسی منکر کمالات اهل البیت(ع) نبود ولی ضرورتی برای حاکمیت آن‌ها نمی‌دید وگرنه شخص خلیفه‌ی دوم جملاتی دارد که همه حکایت از اعتقاد به کمالات خاص امیرالمؤمنین(ع) دارد، از جمله می‌گوید: «خدا مرا در مشكلی كه برای گشودن آن پسر ابی‌طالب نباشد قرار ندهد.» (83) بارها گفته: «لا اَبْقانِیَ‌‌اللهُ بِاَرْضٍ لَسْتَ فیها یا اَبَالْحَسَن».(84)خداوند مرا باقی نگذارد در زمینی که ای اباالحسن تو در آن نباشی. یا گفته: «عجزتِ النّساء اَنْ تلِدْنَ مثل علی‌بن‌ابیطالب».(85) زنان از تولد فرزندی چون علی بن ابیطالب عاجزاند.

ایام البشر یا ایام الله؟

وقتی واسطه‌ی فیض حاکم بر مناسبات جامعه نباشد دیگر روزگارِ بشر «اَیام الله» نیست، «اَیام البشر» است و ایام الْبَشَر همان «ایام نفس امّاره» است چون امام معصوم بر جامعه حاکم نیست تا مانع حاکمیت نفس امّاره باشد و همه‌ی ذهن‌ها و قلب‌ها را به حق رجوع دهد و اسماء الهی بر قلب‌ها تجلی کند و زندگی با اُنس با «وجود» ادامه یابد. در جامعه‌ای که امامان معصوم(ع) حاکمیت داشته باشند سنت «یهْدِی اِلَی الْحَق» جاری می‌شود و چه کسی است که با ارتباط قلبی با حق به شور و شعف نیاید.
بعضی از مجلات می‌نویسند همان طور که زمین‌شناسی، دینی و غیر دینی نداریم، حکومت دینی و غیر دینی هم نداریم. این حرف درباره‌ی زمین شناسی شاید درست باشد - که البته آن هم جای بحث است- ولی موضوع حکومت، موضوع حکمی است که باید در جامعه جاری شود در حالی که موضوع علم زمین شناسی کشف رابطه‌ای است که در سنگ‌ها در طبیعت جاری است، آیا این دو یکسان است؟ آیا فرق نمی‌کند که در جامعه حکم خدا جاری باشد یا حکم یزید؟ در حالی که حکم یزید بر مبنای میل و هوس خودش می‌باشد ولی حکم خدا براساس حکمت الهی و فطرت انسانی است.