فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

مادی شدن جامعه‌ی اسلامی!

امروز هم اگر مواظب نباشیم و حقیقت اسلام را در نیابیم تحت تأثیر فرهنگ یهودیت و مسیحیت قرار می‌گیریم و به مرور آثار آن تفکراتِ انحرافی را در دین خود وارد می‌کنیم. وقتی قرآن می‌فرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَكُونَ»؛(44) و یهود گفتند عُزَیْر پسر خداست و نصارى گفتند مسیح پسر خداست این سخنى است باطل كه به زبان مى آورند و به گفتار كسانى كه پیش از این كافر شده اند شباهت دارد، خدا آنان را بكشد چگونه از حق بازگردانده مى شوند. در واقع دارد خبر می‌دهد که مواظب باشیم معنویات را صورت مادی ندهیم، همچنان که بعضی از مسلمانان با نیت الهی ولی اندیشه‌ی مادی، مساجد را از سادگی خارج می‌کنند و برای جذاب شدن مساجد آنجا را با انواع لوستر و کاشی‌کاری، تزیین می‌کنند و یا عکس‌هایی چاپ می‌کنند با حریرهای سبز و سفیدی که یک کودک در حالت قنوت است و از آن تعبیر به معراج می‌نمایند، در حالی که این معراج نیست، این همان مادی کردن دین است. زیرا در نماز باید از زمین به آسمان وصل شد و از هر گونه تصور مادی عبور کرد، حال هر چیزی که حواس ما را از آسمان غیب به سوی پدیده‌های مادی جلب کند ما را زمینی کرده است. نباید جنبه‌ی معنوی مساجد مغلوب این ظواهر شود، در حدی که نتوان در خانه‌ی خدا به عبادت پرداخت. اگر تصور نوجوانان از نماز این چنین شد، آن وقت هر گاه به یاد نماز می‌افتند آن عکس‌ها و لوسترها و حریرها در ذهنشان تداعی می‌شود و همین‌ها بین قلب آن‌ها و عالم غیب و معنویت جای خود را باز می‌کند و حجاب می شود، چنین اشخاصی اگر برج ایفل را ببینند بیشتر می‌پسندند تا یک محیط معنوی ساده را و علاقه‌شان به آن گونه امورِ مادی بیشتر می‌شود تا امور معنوی.(45)
اگر به آیه‌ی فوق دقت فرمائید، پس از آن که فرمود: «نصاری می‌گویند مسیح فرزند خدا است»؛ می‌فرماید: «ذَلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَكُونَ»؛ آن سخنی است بی‌پایه که واقعیتی بیشتر از آن چه در دهان آن‌ها است ندارد، سخن خود را به کفّاری که قبل از آن‌ها بودند شبیه کرده‌اند. چون حرف‌های من درآوری می‌زنند که ریشه در هیچ حقیقتی ندارد، خدا آن‌ها را بکشد، چگونه از حق روی می‌گردانند.
چنانچه حقایق غیبی را در حد پدیده‌های مادی پائین بیاوریم، عملاً از دین و عرفان و برهان جدا شده‌ایم و خود را در وَهمیات خود گرفتار کرده‌ایم. این که می‌فرماید: حرف این‌ها شبیه حرف کفار است، هر چند به کلیسا و کنیسه می‌روند و عبادت می‌کنند، به این معنی است که در واقع دین ندارند و بت‌پرستی را با واژه‌های دینی وارد زندگی کرده‌اند، «قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّى یُؤْفَكُونَ»؛ خدا آن‌ها را بکشد چگونه به دین خدا تهمت می‌زنند و از حق روی برمی‌گردانند؟ سیاق آیه خبر از انحراف شدید مسیحیت می‌دهد و خداوند به پیغمبر گرامی خود امر می‌کند که اهل کتاب را دعوت کند که با مسلمین در پیشرفت دو مقصد تشریک مساعی کنند، یکی این‌که الوهیت را مخصوص خدای یگانه بدانند و دیگر آن‌که ربوبیت و آقایی را منحصر به خداوند نمایند و بعضی را بی‌قید و شرط به سرپرستی و فرمانروایی بر مردم نپذیرند. می‌فرماید: «قُلْ یَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى كَلَمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَیْئًا وَلاَ یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِأَنَّا مُسْلِمُونَ»؛(46) بگو اى اهل كتاب بیایید بر سر سخنى كه میان ما و شما یكسان است بایستیم كه جز خدا را نپرستیم و چیزى را شریك او نگردانیم و بعضى از ما بعضى دیگر را به جاى خدا به خدایى نگیرد، پس اگر اعراض كردند بگویید شاهد باشید كه ما مسلمانیم نه شما.
عرض شد که در تاریخِ فرهنگ اسلامی گاهی در بین مسلمین چنین بینشی به چشم می‌خورد که دین را مادی تفسیر کرده‌اند و پیرو آن مثل ارباب کلیسا که خود را در جایگاهی قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا باید بدون قید و شرط پذیرفته شود، سخن خلفاء بدون قید و شرط پذیرفته شد. خلیفه‌ی دوم،اسلام را به شتری تشبیه می‌کند که دوران کودکی و جوانی و پیری دارد.(47) نتیجه‌ی چنین بینشی آن می‌شود که جنگ و فتوحات، مهم‌تر از عمق بخشیدن به معنویات جامعه می‌شود، همین که صورت اسلام در سایر کشورها گسترش یافت برای خلیفه مطلوب است، هر چند پس از مدتی جهان اسلام گرفتار سطحی‌ترین افکار شود و فرقه‌ها در هر گوشه‌ای سر برآورند و هر فرقه خود را تمام اسلام بداند و بقیه را خارج از اسلام به‌شمار آورد. در موضوع این‌که چرا سخن خلفا بدون قید و شرط پذیرفته شد و به‌جای سخن خدا و رسول خدا(ص) قرار گرفت با توجه به مباحثی که گذشت باید دقت فراوان نمود.

تفاوت روحانیت اسلام، با روحانیون اهل کتاب

قرآن در راستای نشان دادن مشکل پیش آمده در مسیحیت و جهت تذکر به مسلمانان برای دوری از آن انحراف، می‌فرماید: «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِیَعْبُدُواْ إِلَهًا وَاحِدًا لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یُشْرِكُونَ»؛(48) اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند با آن‌كه مامور نبودند جز اینكه خدای یگانه را بپرستند كه هیچ معبودى جز او نیست، منزه است او از آنچه با وى شریك مى گردانند. این‌ها احبار و رهبان و حضرت مسیح(ع) را به جای خدا، رب می‌دانند و از احبار و رهبان پیروی می‌کنند نه از آن جهت که حرف خدا را می‌زنند بلکه سخنان احبار و رهبان به جای حکم خدا، برای این‌ها ملاک شده ‌است.
عرض شد با طرح موضوع حلول و مادی شدن الوهیت در لباس حضرت مسیح، رفته رفته کلیسا به جای خدا نشست و تبعیت از کلیسا بدون هیچ قید و شرطی واجب شد و موضوع مادی شدن دین در اسلام از طریق خلفا نیز به همین صورت پیش آمد و جنبه‌های معنوی اسلام به حاشیه رانده شد و شخص خلیفه و سخن او ملاک قرار گرفت. در اینجا لازم است به این نکته‌ی دقیق و معرفت‌شناسانه اشاره شود که بین احبار و رهبان در دستگاه اهل کتاب، و مجتهدان در دستگاه شیعه تفاوت اساسی وجود دارد. مجتهدان در تشیع، یعنی کسانی که تلاش می‌کنند در فروع دین تحقیق کنند و حکم خدا را از منابع چهارگانه یعنی کتاب و سنت و عقل و اجماع، استخراج نمایند. تمام دغدغه‌ی یک مجتهد در تحقیقاتش این است که چگونه حکم خدا را با اطمینان بیشتر به متدینین برساند و از این جهت است که گفته می‌شود پذیرفتن نظر مجتهد به معنی پذیرفتن حکم خداوند است. زیرا نقش اجتهاد در تشیع به معنی فعالیت علمی کارشناسِ کشف حکم خدا برای کشف حکم خداوند است. البته از آنجایی که مجتهدین، معصوم نیستند امکان اشتباه و خطا در کارشان هست اما با عنایت به روش‌ها و دقت‌هایی که دارند اشتباه به حداقل ممکن می‌رسد و به همین جهت پیروی از آن‌ها عاقلانه‌ترین کار است. زیرا پیروی از محقق و کارشناس در اموری که آن شخص کارشناسانه عمل کرده کار عاقلانه‌ای است، مثل پیروی از پزشک متخصص که در عین آن که می‌دانیم معصوم نیست و احتمال خطا در کارش هست، عاقلانه‌ترین کار همان است که در رابطه با تخصصش از او پیروی کنیم. روش اجتهاد در حوزه‌‌ی تشیع حاصل هزار سال تحقیقات دقیق و عمیق و مستمر است، در حالی که قدیمی‌ترین دانشگاه‌های دنیا بیش از دویست سال سابقه‌ی تحقیقاتی ندارند، روشی که ویتگنشتاین در 50 سال اخیر درباره‌ی دستگاه‌مند کردن الفاظ در رساندن پیام مطرح کرد مجتهدین شیعه هزار سال پیش مدّ نظر داشته‌اند.

انقطاع زمین از آسمان

آیه‌ی مورد بحث پیام می‌دهد یهود و نصاری، احبار و رهبان و مدعیان دین را به جای «رب» می‌نشانند و چون خدا را گم کرده‌اند دیگر دغدغه‌ی به‌دست‌آوردن حکم خدا و جداکردن آن حکم از حکم غیر خدا در آن‌ها از بین می‌رود. بنابراین به‌راحتی سخنان هرکس را که مدعی دین است می‌پذیرند و برای او اهمیت قائل می‌شوند و او را ملاک قرار می‌دهند. در این صورت دیگر توجه نمی‌شود که وظایف افراد از آسمانِ معنویت به سوی آن‌ها نیامده تا جان آن‌ها را متصل به حقایق غیبی کند بلکه دستوراتی که آن افراد می‌دهند به‌واقع از زمینیان به زمینیان رسیده است و چنین دستوراتی راه آسمان را به سوی کسی نمی‌گشاید.
وقتی گفته می‌شود حضرت عیسی(ع) پسر خداست و خدا در او حلول کرده، فضایی از نظر معرفتی پیش می‌آید که فرهنگ جامعه را تبدیل به فرهنگی مادی می‌کند و دیگر حساسیت این که سخن خدا را بیابند از بین می‌رود و سخنان و حرکات کشیش و خاخام و خلیفه ملاک حق و باطل می‌شود، نه از آن جهت که آن‌ها واسطه‌ی فیض خدا بر زمین‌اند، زیرا فرهنگی به میان آمده که اساساً دیدگاه‌ها به عالم غیب و معنویت منقطع شده و قداست‌ها قداست‌های قراردادی گشته است (شبیه شرافت اشراف‌زادگان).
وقتی حکم خدا بر امور افراد و جامعه جاری نشود زمین به آسمان معنویت متصل نیست و در این صورت فیض خدا در امور افراد و جامعه جاری نمی‌گردد و در نتیجه زندگی زمینی به بحران و آشفتگی می‌افتد. مثل وقتی که روح از بدن جدا شود و بدن متلاشی شود، چون انضباط بدن از روح است و اگر بدن ارتباط خود را با روح از دست بدهد تجزیه می‌شود. در حالی‌که قبل از مفارقتِ روح، بدن در تدبیر یک موجود غیبی به نام روح بود. این یک قاعده‌ی کلی است که هر موجود زمینی، وقتی در جهت صحیح خود قرار دارد که به غیب متصل باشد. جامعه نیز از نظر اسلام یک حقیقت و یک حیاتی دارد و زنده ماندن جامعه به داشتن آدم‌های زنده و کارخانه و توسعه و کامپیوتر و امثال این‌ها نیست، حیات حقیقی جامعه به اتصال آن به عالم غیب از طریق اجرای احکام الهی است، مثل این که شما از طریق انجام عبادات، حکم خدا را در بدن و قلب خود جاری می‌کنید و رکوع و سجود، انجام می‌دهید، این رکوع و سجود ظهور فرمان خدا در روح و جسم شماست.
جامعه‌ای که می‌خواهد حیات حقیقی داشته باشد باید از طریق اجرای احکام الهی به عالم غیب متصل شود و لازمه‌ی جاری‌شدن فرامین و احکام الهی در جامعه این است که افراد جامعه معتقد به وجود عالم معنا و غیب و برتربودن آن عالم از عالم ماده باشند و با دینداری به آن عالم متصل شوند، نه این که تمام اصالت را به دنیا و عالم ماده بدهند و دین را هم در حدّ عالم ماده محدود نمایند و از حیات حقیقی که مخصوص عالم غیب و معنویت است محروم بمانند.