فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

ریشه‌ی وحدت و بقاء جامعه

اگر جان انسان از عالم غیب جدا شود از وحدت جدا شده و از آنجایی که وحدت همان بقاء و وجود است، پس به همان اندازه که انسان از سیر باطنی به سوی عالم غیب محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است. چون همان خدایی که وجود محض است و همه‌ی وجودات از وجود محضِ او ریشه می‌گیرد، هم او «اَحَد» است و ذاتی است عین وحدت، پس نبود وحدت برابر عدم است. لذا هر چه جامعه از خدا دور شود به عدم می‌رسد و هیچ گونه وحدت و بقایی را نمی‌چشد که به آن قرار گیرد و از اضطراب رهایی یابد.
در فلسفه‌ی اسلامی بیان شده است که عالم ماده عین حرکت است و عین حرکت همان «عَدَمٌ مّاٰ» است یعنی یک قدم با عدم بیشتر فاصله ندارد. حال مقابل عین حرکت و تغییر، حضرت اَحد است که عین بقاء و ثبات است. هر چه از عین ثبات دور شویم به نیستی و عدم نزدیک شده‌ایم. حال اگر جامعه برای سامان دادن به امور خودش از اندیشه‌ی خود استفاده کند و از حکم الهی فاصله بگیرد به نیستی نزدیک شده است، مگر این‌که خود را به خدا وصل کند، که راهکار اتصال به عالَمِ وحدت، سیر به باطن عالم است از طریق رعایت احکام و حدود الهی، نه این‌که فقط دین را در حدّ آداب و تشریفات ظاهری عمل کنیم و رویکرد ما در عمل به احکام به باطن عالم نباشد. در صورتی که رعایت احکام و حدود الهی اگر با حضور قلب انجام گیرد عامل اتصال جامعه به جنبه‌های معنوی عالم است. از آن‌جایی که خلفا به جنبه‌های باطنی احکام نظر نداشتند خلافت انتخابی، جامعه‌ی مسلمین را در جنبه‌های ظاهری دین متوقف کرد و از مقصد اصلی دین که احکام و حدود الهی را نردبان صعود انسان به سوی جنبه‌ی باطنی عالم قرار داده، دور کرد.
خلافت انتخابی دین را به عنوان وسیله‌ی اداره‌ی جامعه پذیرفت و به آن پرداخت و حتی سخت‌گیری‌هایی نیز اِعمال کرد ولی به افقی برتر از رعایت احکام نظر نداشتند، افقی که قلب امامان معصوم(ع) متذکر آن بود و بنابر آن بود که جامعه را متوجه آن نمایند.(28)

آفات عصری‌شدن دین

امروزه گاهی در محافل روشنفکری زمزمه می‌شود که دین باید «عَصری» و مطابق علم زمانه باشد. آیا می‌توان پذیرفت که دین خدا هماهنگ با عصر و دوره‌ی جدید بشود و براساس ملاک‌های علم تجربی و تعریفی که علوم تجربی از عالم و آدم دارد، تفسیر شود و یا عصر و روزگار باید هماهنگ با افقی شود که دین تعیین می‌کند؟ وقتی کسی بگوید دین باید هماهنگ عصر شود، به فهمی که زمانه از عالم و آدم دارد اصالت داده است نه به دین. «ارنست رنان» در مورد مسیحیت گفته بود: «دین باید اصلاح شود و با وضع جدید سازگاری کند.» از نظر او وضع جدید اصیل است و هر آنچه بشر جدید از عالم می‌شناسد عین حق و حقیقت است و باید دین با آن هماهنگ شود، نتیجه‌ی این حرف این می‌شود؛ علوم تجربی که شاخصه‌ی وضع جدید است، مَثَلِ اَعْلای حق و حقیقت تلقی شود و کمال آدمی هم رسیدن به علم تجربی باشد، بدون آن‌که بشر به عالمی بالاتر نظر کند و بخواهد خود را در حدّ اتحاد با عالم ملکوت تغییر دهد. در حالی که به قول شیخ الرئیس: علم تجربی ظُنُونِ مُتَراکِمه است مگر این که با قیاس خفی مسئله را جهت بدهید. اگر کسی بگوید دین باید قامتش را خم کند و با وضع جدید منطبق شود، به معنای آن است که قراردادهای بشرِ حسّی را به جای احکام الهی قرار دهیم که این شبیه اجتهاد بر دین است که در صدر اسلام واقع شد، اگر مواظب تبعات سخنان آن‌هایی که می‌گویند دین باید عصری باشد، نباشیم از آفاتی که یک‌بار تجربه کردیم و راه ارتباط بشر با عالم قدس را منقطع نمودیم، مصون نخواهیم ماند.
بینشی که هماهنگ‌کردن دین با عصر جدید را پیش می‌کشد و اصرار دارد باید اصالت را به برداشت‌های علوم جدید نسبت به عالم و آدم داد، ناخودآگاه خبر از برداشت غلط خود از جایگاه دین در هستی می‌دهد. چنین بینشی معتقد است چیزی اصیل‌تر از دین وجود دارد و دین باید رنگ آن چیز را به خود بگیرد و جالب است آنچه را دنیای مدرن پیشنهاد می‌کند عموماً عادات و رسومات اجتماعی است که هیچ ریشه‌ی باطنی ندارند تا بشر را به ثابتات عالم متصل گردانند.
به گفته‌ی یکی از اندیشمندان معاصر: «ژان ژاک روسو با بحث قراردادهای اجتماعی می‌خواهد بگوید بشر با فکر خود می‌تواند اجتماع خود را بگرداند و تدبیر کند و نه نیاز دارد با طبیعت هماهنگ شود ـ بلکه طبیعت را هم هماهنگ قراردادهای خود می‌کند ـ و نه نیاز به مرجعی و حقیقتی دارد که بخواهد قراردادهای اجتماعی‌اش را هماهنگ حقایق قدسی قرار دهد.»(29)

جامعه‌ی بحران زده

از آن‌جایی که انسان در عالَم زندگی می‌کند و نه بر عالم، اگر جامعه صرفاً با فکر انسان‌ها اداره شود چنین جامعه‌ای از عالم قدس و معنا بریده خواهد شد و از حضور در گستره‌ی بیکرانه‌ی عالَم وجود محروم می‌گردد و سیر باطنی به سوی حقایق را که منشأ نور و کمال‌اند، از دست می‌دهد. این فکر شبیه همان فکری است که بعد از پیامبر(ص) با طرح اجتهاد و صواب‌دیدِ فکری خلیفه جامعه را اداره کرد و با حذف علی(ع) به صحنه‌ی حکومت اجتماع مسلمین پا گذاشت. و علامه‌ی طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» سعی دارند نقش این فکر را در نظام هستی تحلیل کنند و روشن نمایند چون چنین فکری یک فکر مادی است و نه قدسی، به فرسایش و بحران می‌رسد و جامعه را به بحران می‌کشاند، مثل هر پدیده‌ی مادی که محکوم تغییر و فرسایش است. جامعه شبیه پارچه‌ی پوسیده‌ای خواهد شد که هر کجایش را وصله کنی، جای دیگرش پاره می‌شود و تمام زندگی‌ انسان گرفتار جامعه‌ای می‌گردد که هیچ ثبات و آرامشی در آن نیست تا امکان زندگی آرام که شرط صعود انسان است فراهم شود، در آن حال این انسان است که باید دائم تلاش کند جامعه‌اش را یک طوری نگهدارد و به جای آن‌که انسان در آغوش جامعه در اُنس با عالم قدس به سر ببرد هر روز با معضلی روبروست که باید به آن بپردازد.
جامعه‌ای که با قراردادهای بشری اداره شود، جامعه‌ای است بحران‌زده که دائماً انسان در آن جامعه متوجه معضلی می‌شود که قبلاً به آن فکر نکرده و قراردادی برای آن تنظیم ننموده بود، و هیچ‌وقت هم از این بحران بیرون نمی‌آید، چون حکم قدسیِ همه جانبه‌نگر بر جامعه حاکم نیست.
در شرایطی قرار داریم که بخواهیم یا نخواهیم تحت تأثیر فلسفه‌ی جدیدِ غرب هستیم و جا دارد مقایسه‌ای بین فلسفه‌ی غربی و نگاه آن به جامعه و افراد، با فکر خلفاء بشود و در همان راستایی که شیعه برای عبور از تفکر خلفا راه‌کارهایی را می‌شناسد، بتوانیم نسبت به عبور از تفکر غربی از ذخیره‌ی فرهنگی مهمی که اهل البیت(ع) در اختیار ما گذاشتند بهره بگیریم.
فلسفه‌ی جدیدِ غرب به‌خصوص پُوزیتیویسم، علم به حقایق و اعیانِ اشیاء را منکر است و علم را به علم به ظاهر، محدود می‌داند و در این حال یا به کلی منکر دین است و یا دین را در حد قراردادها و آداب و رسوم اجتماعی پائین می‌آورد. در حالی‌که قرآن می‌فرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(30) هیچ چیزی نیست مگر آن‌که خزائن آن چیز نزد ماست و نازل نمی‌کنیم آن را مگر به اندازه‌ای معلوم و محدود. این آیه بیانگر وجودِ خزینه‌ای هر چیزی است نزد خدا، به این معنی که هر مخلوقی از نظر باطنی، دارای خزائنی است در نزد خداوند که جنبه‌ی غیبی و ملکوتی آن مخلوق است. وقتی منکر حقایق غیبی و اعیان اشیاء شدیم عملاً یکی از اساسی‌ترین عقاید دینی را که عامل حرکت انسان‌ها به سوی عالم غیب است، منکر شده‌ایم، در این حال دینداربودن به معنی پذیرفتن مجموعه‌ای از باورهای ذهنی است، در آن حدّ که ما در ذهن به آن‌ها باور داریم، بدون آن که نظر به واقعیت خارجی آن‌ها داشته باشیم، نهایتاً اعتقاد به غیب در حد یک باورِ مفهومی خواهد بود مثل باور به مفاهیم ریاضی و نه باور به حقایق ملکوتی که به جهت درجه‌ی وجودی شدید‌تر در معرض حسّ قرار نمی‌گیرند.