فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

وسعت حقیقت انسان

حقیقت انسان یا نفس ناطقه‌ی او‌ یک حقیقت گسترده‌ای است که در تمام مراتب هستی حاضر است منتها هر انسانی باید با تزکیه و تعلیم، خود را به حقیقت خود نزدیک کند و در صورت رفع حجاب بین خود و مقامات عالم، به اندازه‌ای که به آن مقامات نظر کند با آن‌‌ها متحد می‌شود. اگر به عالم ماده نظر کند تمام روحش متأثر از احکام آن عالم می‌شود و خیالات او صورت موجودات عالم ماده را در خود می‌پروراند و اگر با رفع حجاب‌های مادی به ملکوت عالم نظر کند مقامش ملکوتی می‌شود و با احکام عالم ملکوت متحد می‌گردد. زیرا روح یا نفس ناطقه‌ی او در ذات خود دارای وسعتی است به وسعت همه‌ی عوالم هستی و به هر عالمی که توانست توجه کند احکام و انوار آن عالم، جزء وجود او می‌شود و حکم آن عالم بر جان او سرایت می‌کند و لذا می‌توان گفت: انسان در واقع میان مقامات و مدارج باطنی و واقعی سیر می‌کند و نه در میان مقامات قراردادی و اعتباری. بر همین اساس علامه«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: «اساس حیات معنوی و معادشناسی اسلام براساس اصالت گذاردن بر عالَم معنی است.» یعنی از دیدگاه اهل البیت(ع) همین حالا هر کاری بکنی در نفس ناطقه‌ی خود تغییر درجه‌ی وجودی پیدا می‌کنی و همواره با هر عملی که انجام می‌دهید سیری باطنی خواهید کرد، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی. ولی از دیدگاه خلافت انتخابی، «سنت اسلامی» به یک «سنت اجتماعی و قراردادی» تبدیل شد و به همین جهت در زمان خلفا تکامل معنویِ جامعه به حداقل ممکن رسید، و تعلیم و تعلّم دینی با آن همه مسائل دقیق، از مرحله‌ی حس و ماده فراتر نرفت و معنویتی که بتواند در جامعه سیر روحانی ایجاد کند در جامعه وارد نشد و موضوع سیر باطنی فقط در بین عده‌ای از عُبّاد محدود شد.

حقیقت بشر

در تفکر حکمت متعالیه روشن می‌شود که هر ممکن‌الوجودی عین ربط و عین فقر به علت حقیقی خود می‌باشد، مثل نور پائینی که بقایش به ارتباط با نور بالائی است، اگر مانعی بین نور بالایی و نور پائین قرار دهیم، نور پائینی نابود می‌شود، زیرا بقاء آن به اتصال آن به نور بالایی است و چیزی جز اتصال نیست. حقیقت انسان هم عین ربط به حضرت حق است و ذاتی است عین فقر و عین ربط، حال اگر در شخصیت تشریعی خود به توحید محض وصل نشود چون عین ربط و نیاز است، به کفر وصل می‌شود. زیرا نمی‌تواند به چیزی وصل نباشد، پس اگر به توحید یعنی به وجودِ محض و غنای محض وصل نشود، به باطل وصل می‌گردد.
توحید؛ حقیقت یگانه‌ای است عین وجود و عین کمال، و غیر توحید عین سراب است، حیاتی که انسان را به آسمان معنویت وصل نکند و قراردادهای اجتماعی اگر ظهور توحید نباشند و جامعه را به عالم اعلا وصل ننمایند، در واقع آن قراردادها کثرت‌های بدون اتصال به وحدت‌اند و ماندن در چنین کثرت‌هایی یعنی ماندن در یک زندگی وَهمی که نتیجه‌ی آن بحران است، چون به باطن پایداری متصل نیست که از فرسایش و اضمحلال و بی‌سروسامانی آن جلوگیری کند.
وقتی متوجه باشیم حقیقتِ بشر عین ربط و فقر است، اگر رشته‌ی تعلق او به حق تعالی ضعیف شود به باطل رو می‌کند و بسته به درجه‌ی تعلق او به باطل، از توحید و عبودیت دور می‌شود و به همان اندازه به معدوماتِ وجودنما و به زندگی سرابی دل می‌سپارد و پریشان و بی‌سروسامان می‌گردد. این جا است که نقش سیر باطنی برای انسان آشکار می‌شود و روشن می‌شود محدودکردن انسان در مجموعه‌ی قراردادهای اجتماعی چه محرومیت بزرگی برای انسان و جامعه‌ی انسانی به‌بار خواهد آورد.
انسان به وسعت ابدیت است و با همه‌ی عوالم وجود می‌تواند ارتباط داشته باشد مگر این که نظر خود را به محسوسات و متخیلات متوقف کند و از تماس با حقایق باز بماند. هم عالم ملکوت واقعیت دارد، هم وسعت انسان حقیقی است. پس انسان می‌تواند با سیر خود به سوی عوالم بالا، با آن عوالم تماس داشته باشد. مهم این است که با اعتقاد به واقعیتِ آن عوالم جهت نفس ناطقه را به سوی آن‌ها سوق دهد تا با آن‌ها تماس حاصل نماید و از بهره‌های معنوی آن‌ها برخوردار گردد و این در صورتی ممکن است که خود را از عالم کثرات و تخیلات آسوده کند تا این‌ها حجابِ نظر او نگردند و در حد خود با آن حقایق متحد شود و جنبه‌ی بالقوه خود را با سیر باطنی به فعلیت برساند و بشود آنچه باید بشود.(27)
وقتی روشن شد جنس نفس ناطقه طوری است که می‌تواند در همه‌ی عوالم وجود حاضر باشد، پس کافی است حجاب‌هایی که مانع این حضور است برطرف گردد تا انسان در شرایطی قرار گیرد که صِرف توجه به عالم غیب، موجب اتحاد جان او با آن عالم گردد. همین که تعلقات انسان از عالم ماده کم شود و بتواند به عالَم بالا نظر کند، اتحادی بین نفس ناطقه‌ی او و آن عالم پدید می‌آید. برای تحقق این اتحاد و سیر به عوالم باطنی عالم اولاً: باید از طریق براهین عقلی و توجهات وَحیانی، اعتقاد پیدا کرد که چنین عالمی هست و دارای مراتب مخصوص به خود است، ثانیاً: از طریق رفع رذائل و محقق شدن در فضائل بتوان به آن عالَم نظر کرد.

ریشه‌ی وحدت و بقاء جامعه

اگر جان انسان از عالم غیب جدا شود از وحدت جدا شده و از آنجایی که وحدت همان بقاء و وجود است، پس به همان اندازه که انسان از سیر باطنی به سوی عالم غیب محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است. چون همان خدایی که وجود محض است و همه‌ی وجودات از وجود محضِ او ریشه می‌گیرد، هم او «اَحَد» است و ذاتی است عین وحدت، پس نبود وحدت برابر عدم است. لذا هر چه جامعه از خدا دور شود به عدم می‌رسد و هیچ گونه وحدت و بقایی را نمی‌چشد که به آن قرار گیرد و از اضطراب رهایی یابد.
در فلسفه‌ی اسلامی بیان شده است که عالم ماده عین حرکت است و عین حرکت همان «عَدَمٌ مّاٰ» است یعنی یک قدم با عدم بیشتر فاصله ندارد. حال مقابل عین حرکت و تغییر، حضرت اَحد است که عین بقاء و ثبات است. هر چه از عین ثبات دور شویم به نیستی و عدم نزدیک شده‌ایم. حال اگر جامعه برای سامان دادن به امور خودش از اندیشه‌ی خود استفاده کند و از حکم الهی فاصله بگیرد به نیستی نزدیک شده است، مگر این‌که خود را به خدا وصل کند، که راهکار اتصال به عالَمِ وحدت، سیر به باطن عالم است از طریق رعایت احکام و حدود الهی، نه این‌که فقط دین را در حدّ آداب و تشریفات ظاهری عمل کنیم و رویکرد ما در عمل به احکام به باطن عالم نباشد. در صورتی که رعایت احکام و حدود الهی اگر با حضور قلب انجام گیرد عامل اتصال جامعه به جنبه‌های معنوی عالم است. از آن‌جایی که خلفا به جنبه‌های باطنی احکام نظر نداشتند خلافت انتخابی، جامعه‌ی مسلمین را در جنبه‌های ظاهری دین متوقف کرد و از مقصد اصلی دین که احکام و حدود الهی را نردبان صعود انسان به سوی جنبه‌ی باطنی عالم قرار داده، دور کرد.
خلافت انتخابی دین را به عنوان وسیله‌ی اداره‌ی جامعه پذیرفت و به آن پرداخت و حتی سخت‌گیری‌هایی نیز اِعمال کرد ولی به افقی برتر از رعایت احکام نظر نداشتند، افقی که قلب امامان معصوم(ع) متذکر آن بود و بنابر آن بود که جامعه را متوجه آن نمایند.(28)