فهرست کتاب


خطر مادی‌شدن دین

اصغر طاهرزاده

ریشه‌ی بحران در جهان اسلام

اگر دین از طریق وحی الهی وارد اجتماع شود و مناسبات و قوانین جامعه با ملکوت عالم مرتبط باشد جامعه در تعادل همیشگی خواهد ماند. ولی اگر قوانین جامعه در حدّ قراردادهای اجتماعی تنزل یافت، در آن حالت نه قداستی دارد و نه انجام‌دادن آن‌ها انسان را به آسمانِ غیب صعود می‌دهد. در این صورت هیچ اتصالی بین جامعه و عالم ملکوت برقرار نیست و این برای نظام بشری بسیار خطرناک است و جامعه را با انواع بحران‌ها روبه‌رو می‌کند. زیرا اگر کثرت‌ها به وحدت حقیقی که عین ثبات و بقاء است، ختم نشوند، در خود مضمحل می‌شوند. مثل نظام ارگانیکی تن شما که اگر به نفس ناطقه‌ی مجردی که دارای وحدت حقیقی است، ختم نشود، بدنتان نظم خود را از دست می‌دهد و متلاشی می‌شود. فرق انسان مرده و انسان زنده در همین است که بدن انسان زنده با نفس خود مرتبط است ولی نفس انسان مرده از بدنش منصرف شده است. سلول‌ها و اعضای بدنِ متکثّرِ انسانِ زنده را یک وجود ثابت غیبی به نام نفس ناطقه تدبیر می‌کند، حال اگر ارتباط بدن با نفس ناطقه قطع شود، بدن می‌میرد و سلول‌هایش متلاشی می‌شود. به همین صورت اگر ارتباط جامعه با عالَمِ ثابتِ قدسیِ غیبی به هم بخورد، تعادل درونی‌اش به هم می‌ریزد و بی‌سروسامان می‌گردد و به اصطلاح به بحران می‌افتد. حضور فعال اهل‌البیت(ع) بر صدر حاکمیت جامعه به جهت مقام خاصی که خداوند برای آن‌ها قرار داده است، موجب ارتباط جامعه با عالم ملکوت می‌گردد. از آن جایی که خلفا فاقد آن مقام‌ بودند حاکمیت آن‌ها نتوانست جامعه‌ی اسلامی را به سر و سامانی که مدّ نظر اسلام بود برساند و اصرار شیعه در حاکمیت امامان معصوم(ع) بر جامعه بر اساس چنین مبنایی است.
بر اساس اعتقادات شیعه؛ اهل البیت(ع) واسطه‌ی فیض الهی‌اند و زمینیان و جامعه را به آسمان غیب وصل می‌کنند و در این راستا فیض آسمان به زمین می‌رسد و کثرت‌ها در پرتو وحدت به سروسامان دست می‌یابند. ولی خلیفه چنین مقامی را ندارد و مدعی چنین مقامی هم نیست، او می‌خواهد امور جامعه را از طریق اجتهاد خود، آن هم اجتهادِ بر دین، اداره کند و این است عامل این که جامعه مادی می‌شود و در نتیجه تمام احکام ماده بر جامعه جاری می‌گردد، که از جمله‌ی آن احکام، فرسایش و تغییر است و نداشتن هیچ تکیه‌گاه ثابتی که از اضمحلال و نابودی جامعه جلوگیری کند. در همین راستا ائمه(ع) می‌فرمایند: «لَو لا مَا فی‌الأرض مِنّا، لَساخت الأرض باهلها»(9) اگر یکی از ما در زمین نباشد، زمین با اهلش فرو می‌پاشد. یکی از معانی فروپاشی همین بحرانی است که امروز جهان را فرا گرفته است چون به‌واقع مدیریت جهان در اختیار آن ذوات مقدسه نیست.(10)
علامه‌ی طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» در مقاله‌ی «معنویت تشیع» در راستای تبعات علت مادی‌شدن اسلام پس از رحلت رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «اوایل، صلاح اسلام و مسلمین مطرح بود ولی در اواخر، صلاح مقام خلافت، جایگزین مصالح اسلام و مسلمین شد! و در نتیجه، هم سیرت اسلامی نبی اکرم(ص) از بین رفت و هم اجرای احکام به طور کلی منوط به صوابدید و نظر خلافت شد.»(11)
در رابطه با موضوع صلاح مقام خلافت به جای مصالح اسلام و مسلمین، موضوع کوتاهی خلیفه‌ی اول با عمل خالدبن ولید را یادآوری می‌کنم که در جریان برخورد با مرتدین، خالدبن ولید به جنگ مالک بن نُوَیرَه اعزام شد و خالد از راه حیله با مالک طرح دوستی ریخت و مهمان او شد و همان روز مالک را غافلگیر کرده، گردنش را زد و همان شب با همسر او همبستر شد. در حالی که این کار از نظر اسلام حرام است. هم به جهت این که مالک بن نویره مسلمان بود و هم اگر او کافر بود باید مهلت می‌داد تا مهلت یا عِدّه‌ی زن شوهردار برای نزدیکی با همسر جدید تمام شود. خلیفه پس از اطلاع از این جریان شرم‌آور، خالد را هیچ‌گونه مجازاتی نکرد. وقتی به او اعتراض شد که چرا حکم خدا را بر خالدبن ولید جاری نمی‌کنی؟ جواب داد: «من نمی‌توانم شمشیری از شمشیرهای کشیده‌ی خدا را در نیام کنم»؛(12) در این برخورد خلیفه بیشتر به فکر شمشیر خالدبن ولید است که در راستای اهداف خلیفه به‌کار گرفته می‌شود هرچند حکمی از احکام الهی تعطیل گردد.
ما معتقدیم اگر حکم خدا در جامعه جاری شود، فیض خدا بر زمین سرازیر می‌شود و نور وحدت الهی بر جامعه تجلّی می‌نماید، به این معنی که حکم عالم معنویت در عالم ماده جاری می گردد و از این طریق کنترل اجتماعِ متکثره از طریق وحدت عالیه‌ی حقیقیه به بهترین نحو انجام می‌شود، زیرا وحدت ثبات دارد و وقتی جامعه به عالم وحدتِ حقیقی وصل باشد با ثبات می‌ماند. ولی وقتی حکم زنا را صرفاً یک قرارداد بپنداریم، می‌توانیم بگوئیم فعلاً اجرای آن به مصلحت نیست، چون جایگاه احکام الهی در هستی برایمان روشن نیست. این که می‌بینید به سلیقه‌ی خلیفه حکم زنا بر خالدبن ولید جاری نمی‌شود این همان اجتهاد در مقابل دین است. دین گفته است حکم زنا باید جاری شود ولی خلیفه معتقد است فعلاً صلاح نیست، زیرا معتقد است احکام الهی می‌تواند تابع مصلحت وقت شود، یک روز اجرای آن مصلحت بود و فعلاً مصلحت نیست.
خلیفه‌ی دوم دستور داد؛ «حَیّ عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» از اذان حذف شود. چون معتقد بود اگر در وقتی که باید جهاد کرد و اسلام را گسترش داد بگوییم «حَیّ عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» معنایش این است که نماز بالاتر از جهاد است و این باعث سست‌شدن ارزش جهاد می‌شود. و به نظر خلیفه‌ی دوم فعلاً مصلحت جامعه جهاد است.(13) این کارِ خلیفه به این معنی است که فکر او می تواند به جای نظر دین و سیره‌ی رسول خدا(ص) قرار گیرد، نه این‌که او وظیفه داشته باشد تسلیم حکم خدا و رسول او گردد. خلیفه‌ی دوم بار‌ها می‌گوید: «مُتْعَتان كانَتا عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه(ص) أَنَا أَنْهى عَنْهُما وَ أَعاقبِ عَلَیْهِما»؛(14) دو متعه در زمان پیغمبر(ص) حلال بود من حرام كردم و عامل به آن دو را كیفر می‌كنم.
باز خلیفه‌ی دوم در بعضی کلمات خود، اسلام را به شتری تشبیه می‌کند که سال‌های مختلف و حالات گوناگونِ «ناتوانی» و «توانایی» و «ناتوانی بعدی» را طی می‌کند.(15) به این معنی که اسلام دوره‌ی کودکی و جوانی و پیری دارد. و این حرف همان مادی‌کردن دین است، چون پدیده‌های مادی چنین دوره‌ها و صفاتی را دارند و این سخنان نسبت به دین نشانه‌ی جداشدن احکام اجتماع از آسمانِ معنویت است، به طوری که وقتی دین پیر شد لازم نیست از احکام آن پیروی کرد و می‌توان احکام جدیدی را جایگزین آن‌ احکام نمود.
دینداری؛ عامل اتصال به ملکوت
علامه‌ی طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: «از همین جهت است که حکومت نوبنیاد اسلامی، همشکل امپراطوری‌های دیگرِ همزمان خود، همانند امپراطوری روم و ایران شد».(16) با همان اختلاف طبقاتی و نظام برده‌داری. در نگاه دین؛ انسان حقیقتاً به‌دنیا آمده است تا بندگی کند. خداوند می‌فرماید: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَ وَ الْاِنْس اِلاّ لِیعْبُدُون»؛(17) خلق نکردم جنّ و انسان را مگر برای بندگی و حاصل این بندگی اتصال به عالم ملکوت است و لذا می‌فرماید: «وَاعْبُدْ رَبَکَ حَتّی یاْتِیکَ الْیقِینْ»؛(18) بندگی کن تا به یقین برسی. و یقین وقتی حاصل می‌شود که روح انسان با عالم ملکوت مرتبط شود، زیرا قرآن می‌فرماید: «وَكَذَلِكَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»؛(19) و این چنین ملکوت آسمان‌ها و زمین به حضرت ابراهیم(ع) نشان داده شد تا اهل یقین شود. از طرفی خداوند به همه‌ی انسان‌ها خطاب می‌کند چرا در ملکوت آسمان‌ها و زمین، نظر نمی‌کنید. «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ ...»؛(20) آیا نباید در ملکوت آسمان‌ها و زمین بنگرند؟ ملکوت جنبه‌ی غیبی و معنوی آسمان‌ها و زمین است، به طوری که ریشه‌ی همه‌ی هستی مادی در کنترل آن عالَم است و آیه‌ی فوق تذکر می‌دهد که باید انسان‌ها از طریق رعایت دستورات الهی نظرها را متوجه آن عالم بنمایند، در این صورت بندگی انسان به مقصد اصلی خود که یقین است می رسد و خداوند درباره‌ی آن‌ فرمود: «بندگی پروردگار خود را بنمایید تا به یقین برسید».(21)
خداوند در رابطه با این‌که باطن تمام عالم به ملکوت متصل است و ملکوت عالم در دست خداوند است و از آن طریق عالم را در کنترل خود دارد و فیض‌رسانی می‌کند، می‌فرماید: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»؛(22) منزه است خدایی که ملکوت هر چیزی در دست اوست و همه به سوی او برگشت می‌کنند. یعنی ملکوت هر شیئ در قبضه‌ی الهی است، به طوری که از خود هیچ استقلالی ندارد و انسان‌ها باید به جنبه‌ی ملکوتی اشیاء نظر کنند و جنبه‌ی باطنی و غیبی هر چیزی را بنگرند تا جنبه‌ی مادی آن‌ها با جنبه‌ی غیبیِ باطنی‌شان مرتبط گردد و علمشان به عالم و آدم حقیقی باشد. زیرا نظرکردن به عالم غیب یک نحوه اتحاد قلبی با آن عالَم پدید می‌آورد و از آن‌جایی که دین از عالم غیب نازل شده وسیله‌ای است تا انسان با جنبه‌های غیبی عالم مرتبط گردد و ملکوتی شود و در بستر طبیعت و زندگی در دنیا، از طریق دین، خود را آنچنان تغییر دهد که شایسته‌ی قرب و قیامت گردد.

سیر معنوی و اصالت عوالم باطنی

یکی از آیات کلیدی که علامه طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» در تفسیر آیات دیگر از آن بسیار استفاده می‌کنند آیه‌ای است که می‌فرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(23) هیچ‌چیزی نیست مگر آن‌که خزائن آن در نزد ما است و ما نازل نمی‌کنیم آن چیز را مگر به اندازه‌ای محدود و معلوم. پیام آیه این است که هرچه در این عالم هست دارای وجودهای برتر و ملکوتی و خزینه‌ای است. اشیاءِ این عالم هر اندازه نازل شوند همه ریشه در آن‌جا دارند و در آن‌جا دارای وجود عنداللهی و جامعیت هستند. و فلسفه‌ی حیات زمینی انسان، متحدشدن با مقام ملکوتی و مقام عنداللهی موجودات عالم است. باید انسان در اثر دین‌داری و اصلاح جان، چهره‌ی ملکوتی اشیاء این عالم را ببیند و این عالم را آیت و نشانه‌ی ظهور آن عالَم بنگرد وگرنه در کثرات این عالم سرگردان خواهد شد، بدون آن‌که کثرات را در وحدت ملکوتی آن‌ها بنگرد. بر همین اساس است که گفته می‌شود ما آمده‌ایم تا آسمانی شویم، یعنی جان ما در حین زندگی زمینی مستعد انتقال به ملکوت عالم شود، چیزی که در خلافت انتخابی، مورد غفلت قرار گرفت.
علامه‌ی طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» در راستای ضایعه‌ای که به جهت امر فوق بر اسلام وارد شد می‌نویسند: «کسانی که در حیات معنوی و کمالات باطنی مطالعه کافی دارند و مقاصد حقیقی این رشته از علوم را دریافته‌اند، به خوبی درک می کنند که روش «سیر باطنی و حیات معنوی» روی این اساس استوار است که کمالات باطنی و مقامات معنوی انسان، یک رشته واقعیات حقیقی بیرون از واقعیت طبیعت و جهان ماده است و «عالم باطن» که موطن حیات معنوی است، جهانی است بسیار اصیل‌تر و واقعیت‌دارتر و پهناورتر از جهان «ماده»، مقامات معنوی، واقعیت‌ها و موقعیت‌های حیاتی اصیلی برای انسان هستند، هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناصب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند».(24)
خلاصه این‌که اولاً: مقامات باطنی که اولیاء الهی به آن‌ها دست یافته‌اند، واقعیت دارد، ثانیاً: آن واقعیات در عالم ماده نیست، ثالثاً: موطن و محل تحقق آن‌ها همان عالم ملکوت و وجود خزینه‌ای است که وجودش اصیل‌تر و شدیدتر می‌باشد. پس انسان‌ها حیات معنوی خود را در سنگ و خاک نمی‌توانند به دست آورند، بلکه باید به عالم باطن نزدیک شوند و نباید آن را مانند عنوان‌هایی مثل فقر و توانگری و بزرگی و کوچکی که امور اعتباری و قراردادی هستند، بدانند.
ملاصدرا«رحمة‌الله‌علیه» برای بیان امر فوق مثال سنگی را که طلا شده است با سنگی که روی آن را طلا گرفته‌اند مطرح می‌کند تا روشن شود در سیرِ مقامات باطنی، وجود انسان شدیدتر می‌شود تا بتواند به عالم معنویت نزدیک گردد، مثل سنگی که طلا می‌شود، نه این‌که در سیر معنوی ذات انسان‌‌ها تغییر نکند و فقط اعمال آن‌ها تغییر کند. یک انسان متعالی درجه‌ی وجودی‌اش شدیدتر شده و او از نظر درجه‌ی وجودی با مردم عادی فرق کرده است. برعکسِ کسی که دین را از روی تقلید عمل می‌کند و سعی نمی‌کند تا از طریق دین، درجه‌ی وجودی نفسش را تغییر دهد. این مثل سنگی است که طلا گرفته‌اند و عملاً ذات او با مردم عادی فرقی ندارد.
مقامات اجتماعی تابع قرارداد اجتماع است و لذا بعضاً می‌بینیم عملی که یک روز پاداش خوب دارد روز دیگر پاداش بد دارد، چون آن پاداش تابع قرارداد اجتماع بود و ریشه در ملکوت عالم نداشت. ولی در مقامات باطنی که انسان سیر می‌کند و عالَمی که این مراحل را در بر دارد، همه از قبیل موجودات اصیل و واقعی و بیرون از حکومت ماده و طبیعت می‌باشند و به همین جهت می‌گویند: «حیات معنوی و معادشناسی براساس اصالت عالمِ معنی استوار است».(25)
طرز فکری که دین و مقامات معنوی را قراردادی و اعتباری بداند و نه حقایق غیبی، معتقد است فرقی بین اولیاء الهی و سایر مردم نیست لذا به راحتی جرأت می‌کند که امام حسین(ع) را به قتل برساند. طرز فکری که دین را صرفاً دستوراتی قالبی می‌داند که توسط خداوند وَحی شده، نمی‌تواند جایگاه غدیر و علت معرفی امیرالمؤمنین(ع) را درست تحلیل کند و لذا همین که به نظر خود مصلحت ندانست علی(ع) حاکم باشد به تشخیص خود عمل می‌کند بدون توجه به تبعات آن‌که از چشم او پنهان بود. حضرت زینب(س) جایگاه تاریخی این بینش را می‌شناسند و در عصر عاشورا خطاب به نعش برادرشان می‌گویند: «بِأَبِی مَنْ عَسْكَرَهُ فِی یَوْمِ الْاِثْنَیْنِ نَهْباً»؛(26) پدرم فدای كسی كه لشکرش را روز دوشنبه منهوب و نابود كردند. با این که روز عاشورا روز جمعه بوده است ولی حضرت زینب(س) می‌خواهند توجه‌ها را به روز دوشنبه که روز سقیفه و روز خلافت انتخابی است جلب کنند که قوانین دین را در حدّ قراردادهای اجتماعی می‌دانست بدون آن که ربطی بین آن‌ها با مقامات باطنی قائل باشد، لذا فرق مؤمن و کافر را در تفاوت اعمال آن‌ها می‌دانست و نه در حقیقت جان آن‌ها.
تأکید علام علامه‌ی طباطبائی«رحمة‌الله‌علیه» که می‌گویند: «مقامات معنوی واقعیات و موقعیت‌های حیاتی اصیلی برای انسان هستند و هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناسب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند.» به این معنا است که مقام معنوی برای کسی که وارد آن شود، مثل کودکی است که جوان می‌گردد نه مثل شخصی که پول‌دار شده، در مقامات معنوی تمام درجه‌ی وجودی فرد تغییر می‌کند و در مرتبه‌ی وجودی دیگری از هستی قرار می‌گیرد و ادراک و فهم او از عالم به حقیقت نزدیک‌تر می‌گردد.

وسعت حقیقت انسان

حقیقت انسان یا نفس ناطقه‌ی او‌ یک حقیقت گسترده‌ای است که در تمام مراتب هستی حاضر است منتها هر انسانی باید با تزکیه و تعلیم، خود را به حقیقت خود نزدیک کند و در صورت رفع حجاب بین خود و مقامات عالم، به اندازه‌ای که به آن مقامات نظر کند با آن‌‌ها متحد می‌شود. اگر به عالم ماده نظر کند تمام روحش متأثر از احکام آن عالم می‌شود و خیالات او صورت موجودات عالم ماده را در خود می‌پروراند و اگر با رفع حجاب‌های مادی به ملکوت عالم نظر کند مقامش ملکوتی می‌شود و با احکام عالم ملکوت متحد می‌گردد. زیرا روح یا نفس ناطقه‌ی او در ذات خود دارای وسعتی است به وسعت همه‌ی عوالم هستی و به هر عالمی که توانست توجه کند احکام و انوار آن عالم، جزء وجود او می‌شود و حکم آن عالم بر جان او سرایت می‌کند و لذا می‌توان گفت: انسان در واقع میان مقامات و مدارج باطنی و واقعی سیر می‌کند و نه در میان مقامات قراردادی و اعتباری. بر همین اساس علامه«رحمة‌الله‌علیه» می‌فرمایند: «اساس حیات معنوی و معادشناسی اسلام براساس اصالت گذاردن بر عالَم معنی است.» یعنی از دیدگاه اهل البیت(ع) همین حالا هر کاری بکنی در نفس ناطقه‌ی خود تغییر درجه‌ی وجودی پیدا می‌کنی و همواره با هر عملی که انجام می‌دهید سیری باطنی خواهید کرد، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی. ولی از دیدگاه خلافت انتخابی، «سنت اسلامی» به یک «سنت اجتماعی و قراردادی» تبدیل شد و به همین جهت در زمان خلفا تکامل معنویِ جامعه به حداقل ممکن رسید، و تعلیم و تعلّم دینی با آن همه مسائل دقیق، از مرحله‌ی حس و ماده فراتر نرفت و معنویتی که بتواند در جامعه سیر روحانی ایجاد کند در جامعه وارد نشد و موضوع سیر باطنی فقط در بین عده‌ای از عُبّاد محدود شد.